اروم بچه رو تکون میدادم…..

بچه بیچاره به خاطر شدت گریه کم کم داشت به خواب می رفت…نگاهی به بهنام کردم و گفتم:
-خواهش می کنم…یکم ساکت باشین بچه بخوابه….بعد هر چی خواستین با من دعوا کنین…

.این بیچاره چه گناهی کرده
و پشتم رو به بهنام کردم و از اتاق بهنام خارج شدم….توی اتاقش معذب بودم پس به سمت اتاق خودم رفتم…وارد اتاق شدم….بچه رو روی تخت خوابوندم ..

.احساس کردم پوشکش زیادی سنگینه و بوی بدی به مشامم می خورد….غزل رو صدا زدم و ازش خواستم وسایل بچه رو با خودش به اتاقم بیاره…غزل اومد و من شروع به جستجو توی ساک بچه کردم…حدس زدم توی مدت پرواز مامیش عوض نشده ….تصمیم گرفتم همه لباساشو عوض کنم…
خونه توی سکوت فرو رفته بود….بچه بیچاره از شدت خیسی و گرسنگی بود که گریه می کرد با تمیز شدن لباساش و خوردن شیرراحت خوابید و من فرصت کردم که سیر نگاهش کنم…

خیلی به دلم نشسته بود….احساس می کردم بخشی از وجود خودمه…..فقط بغل من اروم بود و همین موضوع علاقه من رو نسبت بهش بیشتر می کرد….کنارش دراز کشیده بودم و با لذت نگاهش می کردم که صدای در اتاقو شنیدم…سریع به سمت در

رفتم تا مانع بیدار شدن بچه بشم….در رو که باز کردم بهنامو منتظر دیدم
-خوابیده -بله خوابه….
بهنام نگاهی به من کرد و خواست چیزی بگه ولی منصرف شد و گفت:
-من دارم میرم بخوابم….بدین ببرمش
نمی دونستم باید چکار کنم….می دونستم بهنام نمی تونه خوب از بچه مراقبت کنه…از طرفی هم می ترسیدم مسئولیت بچه رو به عهده بگیرم…اگر خدایی نکرده اتفاقی براش می افتاد همین بهنام منو می کشت پس برگشتم توی اتاق
-بفرمایید…..بیاین ببرینش

انگار که بهنام انتظار این حرف رو نداشت چون شکه شد چند لحظه سر جاش ایستاد ولی سریع به خودش اومد و وارد اتاق شد ..

..بچه رو بغل کرد و از اتاق خارج شد… وسایل بچه رو جمع کردم و و پشت سرش راه افتادم
-ببخشید اقا…..این وسایل بچه….اینم شیشه شیرش بهنام نگاهی عصبانی به من کرد و بدون تشکر گفت: -باشه…بذارشون اونجا و برو
از این حرکت ش ناراحت شدم….

با خودم گفتم….تو بازم به من نیاز پیدا می کنی…وسایل رو گذاشتم و اتاق رو ترک کردم…تازه چشمام سنگین شده بود که صدای گریه بچه به گوشم خورد….نیم خیز شدم می خواسنم بلند شم و برم ارومش کنم ولی یاد برخورد بهنام افتادم…پس سر جام دراز کشیدم….۱۰ دقیقه ای گذشت ولی بچه اروم نشد که نشد…دیگه داشتم کلافه می شدم…بلند شدم روسری سر کردم و خواستم از اتاق بیرون برم به محض باز کردن در سریع چرخیدم که محکم با کسی برخورد کردم….
-اخ

سرم رو بلند کردم نگاهم به چشمای سرخ بهنام افتاد…برای اولین بار دیدم با لحن ارومی گفت:
-ببخشید…..طوریت که نشد
گیج سرم رو تکون دادم….همچنان بهش خیره شده بودم…دستاش روکه نا خوداگاه موقع برخورد به بازوهام گرفته بود پایین اورد ازم فاصله گرفت و گفت:
-میشه بچه رو اروم کنی؟هر کاریش می کنم ساکت نمی شه
خندم گرفته بود….این دیگه واقعا تنبیه بزرگی براش بود…..صدای بچه هم یه بند می اومد ….متعجب بودم از بقیه که چه طور با این صدای بلند گریه کسی بیدار نشده…

به سمت اتاق بهنام رفتم…….

بهنام هم پشت سرم راه افتادبچه روی تخت بود و اتاق بهنام افتضاح….انقدر به هم ریخته بود که یه لحظه جا خوردم…برگشتم و نگاهی به بهنام کردم…

فهمید منظورم چیه دستش رو توی موهاش کرد سرش رو خاروند و گفت…نمی دونستم باید چیکار کنم که اروم شه حرصمو سر وسایل اتاق

خالی کردم…بچه رو بغل کردم و کمی تکونش دادم…نگاهی به بهنام کردم و گفتم:
-شیر خشکش کو؟ با نگاه دور اتاق رو جستجو کرد و گفت: -اوناهاشش…اونجاست گفتم: -خوب پس سریع براش شیر درست کنین با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: -من؟

نگاهش کردم و گفتم:

-من می خوام مامیشو عوض کنم….نمی تونم برم پایین و براش اب جوشیده بیارم…برید براش از توی کتری اب بیارید….اخمی کرد و خواست از اتاق بیرون بره که گفتم:
-شیشه شیرشو ببرین و حسابی بشورین….یادتون نره ها از کتری…ابش الان دیگه سرد شده
و شیشه رو به سمتش گرفتم….جلو اومد و خواست شیشه رو بگیره که دستش روی دست من که شیشه رو گرفته بودم قرار گرفت….برای چند ثانیه به چشمام خیره شد دستش رو روی دستم فشار داد و شیشه رو گرفت و از اتاق خارج شد….تمام بدنم داغ شده بود…احساس کردم روی دستم یه چیز داغ گذاشته شده …به جایی که چند لحظه پیش ایستاده بود خیره شدم با خودم گفتم….این یهو چش شد؟….

در طول زمانی که مامی بچه رو عوض می کردم به رفتار بهنام فکر می کردم…..در اخر به این نتیجه رسیدم که از شدت بی خوابی و ناراحتی های اخیر زده به سرش اره حتما همینطوره..بهنام بد عنق مغرور حالا به خاطر یه فسقلی ناز دست به دامن من شده بود…

ذوق زده شده بودم…

حالا من در موضع قدرت بودم و بهنام بهم احتیاج داشت….لبخندی از سر رضایت زدم و شروع به ناز کردن بچه کردم

-عزیز دلم…تو چقدر نازی….الهی من قربونت برم چرا گریه می کنی؟….
با صدای بهنام به سمت در چرخیدم

-ببخشید که مزاحم ناز و نوازشت شدم …بیا اینم شیشه نگاهی به شیشه کردم..تمیز تمیز بود….گفتم: -خوبه ۱۹ تا اب بریزین و 3 تا پیمونه هم شیر…
بهنام مطیع شیر رو اماده کرد…بیچاره…دلم براش می سوخت…ببین چه اروم و سر به زیر شده..بچه رو به سمتش گرفتم …
– بفرمایید اینم گل پسرتون…شیرو بهش بدین می خوابه…با اجازه
می خواستم تلافی کنم…می دونستم با شنیدن این حرف جا می خوره…باید حالیش می کردم که هر کی قدرتی داره نباید زور بگه..چرخیدم که از اتاق خارج بشم

-ساقی با شنیدن اسمم از زبون بهنام میخکوب شدم….

-خواهش می کنم نرو
نمی تونستم تکون بخورم….با شنیدن اسمم از زبون بهنام و لحن پر از غم و خواهشی که داشت انگار یه چیزی توی رگ های بدنم به جریان افتاد….چیزی که باعث می شد قلبم تند تر بزنه و یه دلشوره خاص وجودمو بگیره…

به سمتش چرخیدم و نگاهم با نگاهش گره خورد…راه رفته رو برگشتم..دستم رو دراز کردم و بچه رو ازش گرفتم….شیشه رو توی دهنش گذاشتم و گفتم:
-امشب بچه رو میبرم پیش خودم….شما خسته این یکم بخوابین.. و به سمت در حرکت کردم باز صدای بهنام میخکوبم کرد

-ساقی

سعی کردم صدام هیجان درونمو نشون نده اروم گفتم: -بله ممنون دیگه نمی تونستم بمونم…خواهش می کنمی گفتم و از اتاق خارج
شدم…
تا ساعت 1 صبح بیدار بودم…بچه نمی خوابید و می خواست راه ببرمش..معلوم بود که بغلی شده واین کار نگهداری ازش رو سخت تر می کرد….ولی چون خیلی دوسش داشتم با دل و جون راه می بردمش..گونه اش رو بوسیدم و بهش گفتم:
-کوچولو خودت نمی دونی چه نعمتی هستی واسه من…نمی دونم چرا ولی فکر می کنم خدا تو رو واسه کمک به من فرستاده…خوشحالم که اینجایی…خیلی
و به خودم فشردمش..احساس می کردم این کوچولو باعث تغییرات خوشایندی توی زندگیم بشه…

****
نگاهم روی تخت ثابت موند…کمی طول کشید تا خواب از سرم بپره و همه چیز به یادم بیاد…
-وای بچه کو؟
نگران از تخت پایین اومدم و از اتاق خارج شدم…اتاق غزل و بهنامو نگاه کردم ولی کسی نبود…سریع پله ها رو پایین دویدم..صدای غزل به گوشم خورد که داشت بچه رو ناز می کرد…نفس راحتی کشیدم و اروم وارد اشپزخونه شدم
-سلام

150


4 پاسخ به “رمان ساقی پارت سیزده”

  1. چرا پارت های بعدی را نمیذارین .دق کردیم دیگه .اح .حالم بهم خورد اول قول میدن روزی یه پارت .بعد هم میرن هفته ایی یه بار.

    1. سلام عزیزم سیستمم خراب شده بود امروز حل شد.از امشب پارتارو‌ پشت سر هم میذارم.امیدوارم لذت ببرین.بخاطر تاخیر عذر خواهی میکنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *