2 هفته دیگه تا شروع ثبت نام ترم جدید نمونده…. خیلی نگرانم…با لحنی نگران به زن عمو می گم
-زن عمو…میشه با عمو صحبت کنید ببینید تصمیمش راجع به دانشگاه ما چیه؟
زن عمو اهی می کشه و می گه
– با این اتفاقی که افتاده بعید می دونم عموت بذاره دیگه برید دانشگاه…ساقی یه چیزی بهت می گم ناراحت نشی..به مریمم فعلا چیزی نمی گی..باشه؟
دلم لرزید…………..
-چی شده زن عمو….مطمئن باشید چیزی به مریم نمی گم
زن عمو در حالی که اشکی رو که توی چشماش جمع شده بود پاک می کرد گفت:
-دیشب عموت گفت حاج رسولی از مریم واسه پسرش خاستگاری کرده و عموتم قبول کرده

با شنیدن این حرف دنیا روی سرم خراب شد

-چیییییییی؟…زن عمو حاج رسولی؟
اشکای زن عمو مهر تاییدی بود بر شنیده هام
-حتما اشتباه می کنید….شاید عمو کسی دیگه رو گفته شما اشتباه شنیدید
-زن عمو میون گریه گفت: -نه عموت مطمئنم کرد
با گیجی گفتم مگه چی گفت:
-گفت با این کاری که مریم کرده و توی دهنا افتاده باید هم از این به بعد منتظر خاستگارای اینطوری باشه…
حاج رسولی 2 تا دختر داشت و یه پسر..پسرش توی یه تصادف یکی از دستاشو با یه چشمش از دست داده بود…و حالا حاج رسولی که اوضاع رو اینطور دیده بود قدم پیش گذاشته بود تا از اب گل الود ماهی بگیره

-نه این امکان نداره…عمو این کارو نمی کنه….ما جلوی عمو رو می گیریم..مگه نه زن عمو؟
زن عمو دیگه نمی تونست بشینه هم حسابی بغض کرده بود و مشخص بود دلش می خواد با صدا گریه کنه و هم سعی می کرد اروم باشه تا مریم متوجه چیزی نشه داشت از اشپزخونه خارج می شد و منم با چشمای گریون رفتنشو نگاه می کردم که هر دومون همزمان مریمو در استانه ورودی اشپزخونه دیدیم…بهت زده سر جای خودش میخکوب شده بود و رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود…همزمان من و زن عمو به سمتش رفتیم و بغلش کردیم….با این حرکت ما بغض اونم ترکید و هر سه با هم با صدای بلند شروع به گریه کردیم….کمی که همگی مون اروم شدیم مریم نگاهی به مادرش کرد و گفت:
-مامان اگه بابا بخواد باهام این کارو بکنه خودمو می کشم…. زن عمو با عصبانیت نگاهی به مریم کرد و گفت:
-دیگه نبینم از این حرفا بزنی…تا حالا چیزی بهت نگفتم و باهات همراه شدم….ولی خودت خوب می دونی که مقصر بودی..

ولی یکبار دیگه از این اراجیف بگی برای همیشه شیرمو حلالت نمی کنم و قیدتو میزنم و فکر می کنم دختری به اسم مریم نداشتم…به خداوندی خدا راست میگم….
وهمونطور که گریه می کرد ادامه داد -فهمیدی مریم؟…..با تو ام…فهمیدی؟
مریم نگاهی مستاصل به زن عمو انداخت و با گریه خودشو تو بغلش انداخت و گفت:
-ماااااماااان
در همین حین در خونه به شدت باز شد و مرتضی با رنگی پریده وارد خونه شد و پشت سرش هم چند تا از دوستاش و پسر دایی و پسر خاله اش یاالله گویان وارد شدند.قیافه هاشون نشون می داد که اتفاق خیلی بدی افتاده…لباسهای همگی شون کثیف و خاک الود و بعضی قسمت هاش هم خونی بود…..زن عمو با دیدن این وضعیت دست هاش رو به سرش کوبید و با صدای بلند فریاد زد

-یا فاطمه زهرا….چی شده؟چرا همگی تون این شکلی شدین؟
این حرف زن عمو کافی بود تا مرتضی شروع به گریه کنه…..زن عمو نگران و اشفته دو باره پرسید
-یکی به من بگه چی شده….مرتضی چه اتفاقی افتاده؟ بابات طوریش شده؟
محمد پسر دایی مرتضی جلو اومد و دست زن عمو رو گرفت و گفت: اروم باش عمه….
-محمد تو رو خدا جون به سر شدم…بگو چی شده؟ -اروم باش تا بگم
به بقیه اشاره کرد تا مرتضی رو با اتاق ببرن..وقتی همه بجز پسر خاله رفتن توی اتاق محمد اروم و شمرده شروع کرد به گفتن

-عمه جون….منو مرتضی و سعید جلوی مغازه عمو بودیم که… و مکثی کرد و نگاهی به مریم کرد زن عمو با بی قراری گفت: -خوب
که…. دو تا پسر اومدن و سراغ عمو جلال رو گرفتن…مرتضی بهشون گفت کارشونو بگن و اونا هم گفتن با خود عمو کار خصوصی دارن….مرتضی اونا رو پیش عمو برد وخودش هم همون جا ایستاد هنوز 5 دقیقه ای نگذشته بود که دیدیم صدای دادو فریاد عمو و مرتضی بلند شده….با عجله رفتیم توی مغازه و دیدیم همون پسره و مرتضی با هم گلاویز شدن….رفتیم تا از همدیگه جداشون کنیم…ولی تا ما برسیم مرتضی با گلدونی که روی میز عمو بود کوبید روی سر پسره….پسره غرق خون شد……عمو از ما خواست مرتضی رو بیاریم خونه و خودش هم با اورژانس تماس گرفت

پاهای همگی مون سست شده بود….من که دیگه رمقی برای ایستادن نداشتم..اروم به دیوار تکیه دادمو روی زمین نشستم…زن عمو با گریه گفت:
– مرده؟ محمد با نگاهی خسته جواب داد
-نمی دونم عمه..ما قبل از رسیدن پلیس یا اورژانس اومدیم

-پسره کی بود؟چرا دعوا کردن؟
محمد نگاهی مرددبه مریم کردو گفت: -بهروز راستی
با خروج این جمله از دهن محمد مریم جیغی کشید و بی هوش روی زمین افتاد.
*****

1ماه از اون اتفاق وحشتناک می گذره….خونه عمو تبدیل به ماتم کده شده….بهروز به خاطر ضربه ای که مرتضی به سرش زده بودرفت توی کما و یک هفته بعد هم فوت شد….مرتضی فرار کرده و پلیس دنبالشه….همون روز با کمک محمد و یکی دیگه از دوستاش فرار کرد و تا الان کسی ازش خبری نداره…پلیس هر چه قدر از محمد و بقیه دوستاش بازجویی کرد به نتیجه ای نرسید…چرا که همه اظهار بی اطلاعی کرده بودن….عمو از این کار مرتضی بدتر خرد و شکسته شد….مغازه رو دست شاگرد سپرد و خودش خونه نشین شد…..زن عمو به اندازه 41 سال پیر و شکسته شده….مریم با کمک قرص و دارو سر پاست… از وقتی که شنیده بهروز برای خاستگاری ازش پیش پدرش رفته مریض تر شده و یگه یک کلمه هم با کسی صحبت نمیکنه مطمئنم نگرانی مرتضی رو هم داره….این وسط من بودم که به همه کارا رسیدگی می کردم….بعد از صحبت با زن عمو از دانشگاه یه ترم مرخصی گرفته بودم..هم برای خودم و هم برای مریم….با خودم فکر می کردم شاید گذشت زمان عمو رو اروم کنه و راضی بشه که ما باز هم بریم دانشگاه …و حالا موقع ثبت نام برای ترم جدید بود و من مونده بودم سرگردون…..از وضعیت بوجود اومده دلگیرم…دلم برای همه می سوزه…ولی هیچ کاری ازم ساخته نیست….کاش می تونستم بار غم همگی شونو به دوش بکشم…ولی افسوس….

دیشب از زن عمو خواستم با عمو صحبت کنه و ببینه عمو اجازه می ده بریم دانشگاه…..خودم روی صحبت با عمو راجع به این موضوع رو توی این شرایط ندارم…توی اتاقم نشستم و به همه چیز فکر می کنم….
-ساقی….کجایی؟ –

بله زن عمو زن عمو در زدو وارد اتاقم شد…. از جام بلند شدم و به استقبالش رفتم
-بله زن عمو بامن کاری دارین؟
زن عمو روی تخت نشست..فهمیدم که می خواد باهام صحبت کنه….منم اروم کنارش نشستم
-راستش ساقی جون می خواستم باهات صحبت کنم

-بفرمایید زن عمو……چیزی شده؟
-میدونی…در مورده مریمه….قضیه حاج رسولی رو که یادت هست

اخم هامو در هم کشیدم و گفتم -بله….چه طور مگه؟
-قراره فردا شب بیان با صدای بلند گفتم: -چی؟
-ارومتر….نمی خوام مریم بشنوه….. می خوام تو اروم بهش بگی و راضیش کنی
با عصبانیت گفتم -معلوم چی دارین می گین؟
زن عمو در حالی که سعی می کرد جلوی گریه کردنش رو بگیره گفت:
-با اتفاقاتی که این چند وقت افتاده بهتره که مریم ازدواج کنه…. مطمئنم بعد از ازدواج بهروزو فراموش می کنه و وضعیت روحیش هم بهتر میشه


25 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *