بدون جواب دادن به من شروع به گرفتن شماره ای کرد….
-الو بهنام….کجایی؟ -…….. نه..همین الان بیا خونه -…….

-گفتم همین حالا…منتظرم و سریع تلفن رو قطع کرد رو به من کرد و گفت: -یه لیوان اب به من میدی؟

سریع یه لیوان اب برای فاطمه خانم اوردم و به دستش دادم….با دستای لرزون اب رو گرفت و خورد..

چیزی نمی گفت منم حرفی نزدم….

دیدم ایستادنم بی فایده است پس برگشتم توی اشپزخونه و مشغول کارام شدم…نیم ساعتی نگذشته بود که سر و کله بهنام پیدا شد…..سریع رفت پیش مادرش ….

یه ربعی گذشت که صدای فریاد های فاطمه خانم بلند شد…با گریه داد و بیداد می کرد .و بهنامو نفرین می کرد و می گفت که نمی بخشدش..

.نمی دونستم باید چیکار کنم…..

پس سریع شماره غزلو گرفتم و همه چیزو بهش گفتم و ازش خواستم زود برگرده خونه
با اومدن غزل همه چیز روشن شد…..

اصلا فکر نمی کردم بهنام
به این بد اخلاقی و سردی این کاره باشه….

بعد از صحبت فاطمه خانم وغزل فاطمه خانم حالش بد شد و بردیمش بیمارستان..

.بهنام از خجالت یا شرمندگی از خونه رفته بود و نبود…هر چقدر هم غزل با موبایلش تماس میگرفت در دسترس نبود….

.دکتر گفت شک عصبی و افت فشار باعث بدی حال فاطمه خانم شده و یه سرم براش نوشت….تا تموم شدن سرم فاطمه خانم غزل همه چیزو برام تعریف کرد….تماسی که باعث ناراحتی فاطمه خانم شده بوده از خارج از کشور بوده.

مثل این که یه دختری تماس گرفته و گفته دوست دختر بهنام بوده و الان هم بچه بهنامو به دنیا اورده …..

گفته مسئولیت بچه با بهنامه و….فاطمه خانم هم باور نکرده ولی بهنام دوستیش با اون دختر رو تایید کرده و گفته می خواد بره و ببینه درست می گه یا نه…

دختره به بهنام گفته توی

این چند ماهی که بهنام اومده ایران دنبال ادرس و یا تلفنی ازش بوده و بالاخره تونسته از طریق دانشگاه و دوستاش شمارشو توی ایران پیدا کنه..با خودش صحبت کرده و چون نتیجه ای نگرفته با خونه تماس گرفته
-حالا می خواین چیکار کنین؟
غزل سر در گم و ناراحت گفت:
-نمی دونم ساقی جون ولی فکر کنم بهتره بهنام بره و ببینه چه خبره…

.اون دختره تهدید کرده اگر بهنام نره ازش شکایت می کنه….
-تو می گی راست می گه؟
-راستش ساقی جون بهنام حالا رو نبین که اینطوریه….بهنام قبل از مرگ بهروز پسر شیطونو شادی بود و یه عالمه دوست دختر داشت..

..بعید نیست که اون دختر راستشو بگه….

ایران که همه کار می کرد….اونجا که دیگه ازادیه کامل داشت

با شنیدن حرفای غزل حالم داشت از بهنام به هم می خورد یعنی اینقدر ادم کثیفی بود؟

حقشه…هر بلایی سرش میاد حقشه…..

با شنیدن صدای پرستار که گفت می تونیم مریضمون رو ببریم بلند شدیم و رفتیم توی اتاق پیش فاطمه خانم…..

بیچاره رنگ به رو نداشت…کمکش کردیم و گذاشتیمش روی ویلچرش…غزل دائم مامانش رو دلداری می داد و می گفت:
-مامان…دروغه….شما چرا غصه می خوری…اون دختره حتما می خواد اخاذی کنه…نگران نباش همه چیز درست میشه
من هم گفتم:
-راست میگه فاطمه خانم….

انشاالله که هر چی خیره پیش بیاد…

.شما غصه بخورید که چیزی درست نمی شه…..میشه؟
فاطمه خانم چیزی نمی گفت..توی فکر بود و مشخص بود غم عالم توی دلشه…بیچاره اون از اون پسرش این هم از این یکی….خدا رو شکر کردم که جای اون نیستم…..

واقعا سختی هایی که من می کشم در برابر مشکلات فاطمه خانم صفرن
*****

یک هفته از اون روز میگذره قراره 5 روز دیگه بهنام بره و تکلیف خودش رو با بچه و اون دختره روشن کنه…

.توی این چند روز فاطمه خانم باهاش قهر کرده بود و به این طریق تنبیهش می کرد…

ولی امروز قفل سکوت رو از لباش برداشت و از من خواست به بهنام بگم بره توی اتاقش…..دوست نداشتم باهاش روبرو بشم ولی چاره دیگه ای نداشتم…

.چند ضربه به در اتاق بهنام زدم
-بله
اروم در رو باز کردم…با دیدنش توی اون وضعیت دلم گرفت….سرش رو بین دوتا دستاش گذاشته بود و روی تختش نشسته بود…اروم سلام کردم
-سلام
سرش رو بالا اورد و نگاهش رو به من دوخت برای اولین بار دیدم با لحن ارومی جوابم رو داد
-سلام…..

نگاهش دلم رو لرزوند…انگار اولین بار بود که میدیدمش….چه چهره دلنشینی داره…یعنی من تا حالا ندیده بودمش؟اجزای صورتش رو بررسی کردم….

ابروهای پر و مشکی…

.چشمای متوسط و کشیده و پر از مژه…بینی خوش فرم…لبای متوسط و خوشگل…
-تموم شد؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چی؟

-صداش رو خشن کرد و گفت: -بررسی من….کاری داشتی؟

خجالت کشیدم…..سریع گفتم:

-مادرتون باهاتون کار دارن …گفتن بهتون بگم برین پیششون و سریع از اتاقش اومدم بیرون
صدای پاشو شنیدم که سریع پشت سر من به راه افتاد……و به سمت اتاق مادرش رفت
نیم ساعتی از رفتنش به اتاق مادرش نگذشته بود که صدای داد و فریادش بلند شد…

.پشت سر اون هم فاطمه خانم شروع به فریاد کرد…از حرفاشون چیزی دستگیرم نمی شد….فقط می فهمیدم که بهنام معترضه و فاطمه خانم می خواد مجبورش کنه کاری رو انجام بده…
دو ماهی از رفتن بهنام گذشته ….توی این مدت اتفاق خاصی نیفتاده فقط اینو فهمیدیم که تست دی ان ای که از بهنام و بچه گرفته شده نشون داده که بچه از بهنامه مثل این که دوست دختر بهنام بچه رو نمی خواسته و وقتی هم که متوجه بارداریش شده برای سقط دیر شده بوده پس از بهنام خواسته یا بره و بچه اش رو تحویل بگیره یا بچه رو به یتیم خونه میسپاره….

بهنام هم با وجود شک و تردیدی که داشته میره تا اگر بچه خودشه مانع از اوارگیش بشه… و فردا روزیه که ما این مسافر کوچولو رو

میبینیم…

.بهنام تماس گرفته و ساعت ورودش به ایرانو به غزل گزارش داده…..خبر مثل بمب توی فامیل صدا کرده..

.فاطمه خانم هم برای این که از همین اول کاری به همه نشون داده باشه نوش براش عزیزه و جای هیچ حرفی رو باقی نذاره برای اخر هفته همه دوست و اشنا رو دعوت کرده و به قول خودش جشن ورود نوه اش رو می خواد برگزار کنه…..
همه برای استقبال از بهنام و پسر کوچولوش رفتن فرودگاه…

.فقط منم که توی خونه موندم و مشغول رسیدگی به کارای خونه ام….صدای زنگ باعث می شه استرس بیاد سراغم….

در رو باز کردم و منتظر ورود بقیه شدم….صدای گریه بچه شنیده می شد…..

از صداهایی که به گوش میرسید میشد فهمید که همه کلافه ان…..اول غزل وارد شد…

.بچه کوچولویی توی بقلش بود که مدام گریه می کرد و از شدت گریه کبود شده بود….پشت سرش هم فاطمه خانم با کمک بهنام و ار اخر هم اقای پرتو…

.بیچاره غزل هر کار می کرد نمی تونست بچه رو اروم کنه..رو به فاطمه خانم و اقای پرتو سلامی کردم …

.نگاهی به بهنام کردم…

به سمتش رفتم و اروم سلام کردم
-سلام…خوش اومدین نگاه کلافه بهنام به سمت من چرخید و گفت:

-سلام…ممنون و سپس رو به غزل کرد و با صدای بلندی گفت: -اه چرا خفش نمی کنی…کلافه شدم فاطمه خانم با عصبانیت گفت:
-این دسته گلیه که خودت به اب دادی…

حواست باشه این بچه توه…

به بقیه ارتباطی نداره که داد میزن ….رو به غزل کرد و گفت:
-بدش باباش……هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه غزل رو به مادرش کرد و گفت: -مامان الان جای این حرفاست؟

بهنام عصبانی به سمت غزل رفت…بچه رو محکم از بغلش کشید و محکم شروع به تکون دادن کرد
-خوب پس اگه بچه ودمه خودم می دونم چه طور ساکتش کنم
و به سمت اتاقش رفت …بعد از چند دقیقه گریه بچه شدت گرفت…اعصابم به هم ریخته بود…همه ایستاده بودن و کسی کاری نمی کرد…به سمت اتاق دویدم و بدون در زدن وارد اتاق شدم…

.بهنام بچه رو روی تخت رها کرده بود و خودش هم روبروی پنجره ایستاده بود و به حیاط چشم دوخته بود…..

با عصبانیت خواستم بچه رو بغل کنم که بهنام به سمت من برگشت نگاهی به من کرد و گفت:
-تو تینجا چه غلطی می کنی
عصبانیتم به اوج خودش رسیده بود….ولی به خاطر بچه چیزی نگفتم…

بی توجه به حرف بهنام بچه رو بغل کردم و سعی کردم ارومش کنم
-مگه با تو نیستم..کری؟
140

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *