و به سمت در دویدم تا ازش اتستقبال کنم…..

.با سر و صدا و خنده با غزل وارد اشپزخونه شدیم…

هر موقع غزل توی خونه بود منم شاد تر بودم و کمتر احساس تنهایی می کردم…

غزل یکی یکی در قابلمه ها روبر داشت و با خنده گفت:
-وای چیکار کردی….چه بوی خوبی میاد….تو خیلی هنر مندی ساقی….
لبخندی زدم و گفتم:

-ممنون…..کاش اینطور که تو می گی بود فاطمه خانم با خنده گفت: -غزل درست می گه…. و رو با غزل کرد و گفت: -کاش یکمم تو از ساقی یاد می گرفتی….

غزل با دلخوری ساختگی گفت: -مامان….یعنی من بی هنرم
و لب هاشو مثل بچه های لوس جمع کرد..همه خندیدیم…بعد از چند لحظه سکوت غزل گفت:
-خوب…مثل این که همه کارا رو کردی ….باید حسابی خسته باشی..

بیا بریم دوش بگیریم و اماده شیم
فاطمه خانم هم گفت:
-راست می گه دخترم….برو دوش بگیر و لباساتم عوض کن…

یکمم استراحت کن تا مهمونا اومدن سر حال باشی
با من و من گفتم: -ببخشید می شه یه خواهشی ازتون بکنم

فاطمه خانم با لبخند گفت: -بگو دخترم سرم رو پایین انداختم و گفتم:
میشه من از توی اشپزخونه بیرون نیام…یعنی راستش….راستش..می دونم وظیفه پذیرایی با منه ..

ولی اگه اگه….اجازه میدین من کارای اینجا رو می کنم غزل جون هم زحمت پذیرایی رو بکشه
غزل سریع گفت: -چرا؟

-اخه…روم نمیشه فاطمه خانم ویلچرش رو به سمت من حرکت داد و گفت:

-نه نمی شه….تو هم باید توی همه مهمونی های خانوادگی شرکت داشته باشی و به غزل کمک کنی…..

حالا هم سریع برین و اماده شین
با گفتن…بله هر چی شما بگین با غزل به سمت طبقه بالا حرکت کردیم
سوالی که توی ذهنم بود رو از غزل پرسیدم
-غزل جون…من نمی دونم امشب چی باید بپوشم……

راستش نمی دونم توی فامیل شما باید چه پوششی داشت
غزل خنده ای کرد و گفت:
-خودم می خواستم ازت بخوام اون بلوز یاسیت رو با دامن تنگ مشکیت بپوشی
لبخندی زدم و گفتم:

-ممنون….کارمو راحت کردی….بلاتکلیف بودم

-خوب پس بدویم که الان دیگه میان
سریع دوش گرفتم و لباسایی که غزل گفته بود رو پوشیدم…

.بلوزم یاسی پر رنگ بود و قدش تا روی کمر دامنم میرسید…تنگ بود و اندامم توش پیدا بود…

دامن مشکیم هم تنگ بود وبلندیش تا روی پام می رسید…یه روسری مشکی ویاسی هم سر کردم..کمی ارایش کردم .نگاهی به اینه اتاق انداختم و راضی از تیپ و قیافم اماده اومدن مهمونا توی اتاق نشستم
****
زهرا خانم خاله غزل زن خوبی بود…مهربون و خونگرم..درست مثل فاطمه خانم….دو تا دختر و دو تا پسر داشت دختر بزرگش ایدا ازدواج کرده بود یه پسر یه ساله به اسم ایلیا داشت خیلی خوش برخورد بود…

شوهرش اقا ساسان هم مرد موقر و متینی بود….

.ایلیا تپل مپل و خوشگل بود و ادم دوست داشت بخوردش…ایناز دختر کوچیکتر زهرا خانم از من 2 سال کوچیکتر بود دختر اروم و کم حرفی بود…

سرش به کار خودش بود و از اول شب تا اخر شب با موبایلش مشغول بود…پسرای

زهرا خانم ایمان و احسان دو قلو و خیلی شبیه به هم بودن 22 سالشون بود….شیطون و پر انرژی….
یکساعتی از اومدنشون و اشنایی ما با هم می گذشت….فاطمه خانم منو دوست غزل معرفی کرد و گفت گسی رو ندارم..پدر و مادرم روتوی یه تصادف از دست دادم و حالا به خواهش اونا باهاشون زندگی می کنم..

از این حرف فاطمه خانم تعجب کردم ولی کمی که فکر کردم فهمیدم خواسته کاری که پسرش در حق من کرد رو فاش نکنه پس مجبور شده حضور من توی خونشون رو اینطور توجیه کنه….
ساعت 9 شب بود…

بهنام هنوز نیومده بود…

همه منتظر بودیم که بهنام بیاد و شام رو بکشیم….

.با بلند شدن صدای در من هم بلند شدم و به اشپزخونه رفتم تا مقدمات شام رو اماده کنم….

صدای سلام و احوالپرسی بهنام با بقیه رو می شنیدم و تمام وجودم رو ترس لحظه به لحظه پر می کرد….بعد از ۱۰ دقیقه که از اومدن بهنام گذشت غزل و ایدا با هم وارد اشپزخونه شدن و کمک کردن میز چیده شد و بقیه رو دعوت کردن که بیان و شام بخورن..

.همه دور میز نشسته بودن…بهنام اخرین نفری بود که
اومد نگاهش کردم..

برای این که جلوی دیگران عادی باشیم اروم سلام کردم

-سلام بهنام خان
نگاهم کرد…نگاهش برای چند ثانیه برام تازگی داشت ولی سریع همون نگاه سرد و خشن شد ….
اروم گفت: -سلام
و سریع سر جاش نشست بلا تکلیف بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم..

نمی دونستم کجا باید غذا بخورم…..غزل که متوجه بلاتگلیفی من شده بود دستم رو گرفت و گفت:
-خوب همه چیز امادست بریم بشینیم..و منو به سمت میز برد…روی صندلی کنار غزل نشستم..ایناز هم سمت دیگه من نشسته بود….روبروم بهنام بود و دو قلو ها….

کاملا معذب بودم

هر کس به نوعی از غذا تعریف می کرد..خوشحال بودم که همه غذا رو دوست دارن….

فقط نگاه گاه و بی گاه احسان ازارم می داد و باعث خجالتم می شد….

نمی تونستم درست شامم رو بخورم..

.حضور بهنام روبروم هم مزید بر علت شده بود…

.احسان برای اولین بار من رو مخاطب قرار داد و گفت:
-دست پختتون عالیه….من که هر چی می خورم سیر نمی شم…. و دستش رو روی شونه بهنام زد و گفت: -خوش به حالتون….چه نعمتی حضور ساقی خانم توی خونتون
لبخندی زدم و تشکر کردم…

نگاهم به بهنام افتاد که با پوزخندی به لب بهم خیره شده..

.سرم رو پایین انداختم و سعی کردم دیگه کسی رو نگاه نکنم ..بالاخره همه سیر شدن و دست از خوردن
کشیدن و بلند شدن تا میزو ترک کنن…

من و غزل و ایدا و ایناز میزو جمع می کردیم و بچه ها شوخی می کردن..

.ایدا با لبخند گفت:
-ساقی جون یکمم اشپزیویاد این غزل بی عرضه بده….پس فردا رفت خونه شوهرش برگشت می خوره ها…

از من گفتن بود

غزل با خنده گفت:
-نگران نباش….یکی مثل ساسانم واسه من پیدا میشه که برگشت نخورم…

تو حرص منو نخور
ایدا اخمی ساختگی کرد و گفت:
-وا یه جوری می گی حالا ساقی جون فکر می کنه منم مثل تو بودم..
و به سمت من اومد و دستش رو روی شونه من گذاشت و گفت: -ساقی جون بشنو و باور نکن…اینو می بینی.. و به غزل اشاره کرد و گفت:
-داره دروغ می گه…من یه خانم تمام معنا مثل خودت بودم که ازدواج کردم …نه مثل اینا

و به غزل و ایناز اشاره کرد ایناز با لبخند گفت:
-خوب من دلیلی نمی بینم کار خونه رو یاد بگیرم….البته نه تا وقتی که به قول خودت یه خانم تمام معنا مثل تو هر روز خونمون افتاده
همه از این حرف ایناز می خندیدیم که احسان وارد اشپزخونه شد و گفت:
-به چی اینجور بلند می خندین؟ ایدا با شیطنت گفت: -خصوصیه….دخترونس…. احسان لبخندی زد و گفت:

110 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *