و بلند خندید ایدا با حالت قهر گفت: -منظورت از این حرف چی بود؟
تا وقتی به مقصد رسیدیم ایدا و سامان انقدر کل کل کردنو ما خندیدیم که من همه چیز یادم رفته بود و دوباره با دیدن بهنام حالم گرفته شد..

پسر ها ماشینشون رو پارک کرده بودن و دم در پارکینگ منتظر ما ایستاده بودن….

سامان ما رو پیاده کرد و با ایدا رفتن تا ماشین رو توی پارکینگ پارک کنن….همه دور هم ایستاده بودیم بهنام کنار من بود و احسان هم روبروم..غزل و سیاوش به ترتیب سمت دیگه من بودن و ایمان و ایناز هم دو طرف احسان…

.منتظرایستادیم تا اون دو تا هم بیان و راه بیفتیم…

.از وقتی که اومده بودم توی این استان اولین جایی بود که برای تفریح می اومدم…محو طبیعت زیباش شده بودم……با این که تا عید 3 هفته بیشتر نبود ولی بازم هوا سوز سردی داشت….

کاپشنمو دورم محکم کردم و به قله کوه چشم دوختم..همیشه نگاه کردن به قله کوهو از دور دوست داشتم ولی از کوه نوردی و فتح قله بدم می اومد…..

عجب شیب تندی هم داشت این کوه ….

بازم بالا رفتن از کوه خوب بود وای به حال

وقتی که می خواستی بیای پایین….

همیشه با پاین اومدن از کوه مشکل داشتم واسه همین هر موقع با عمو اینا می رفتیم تفریح اگه جایی می رفتیم که کوه داشت و بقیه می خواستن برن بالا من نمی رفتم ….تازه فهمیدم چه خریتی کردم..نمی دونم قیافم چه شکلی شده بود که احسان پرسید:
-چیزی شده ساقی خانم؟
با این حرف احسان نگاه ها به سمت من برگشت..

لجم گرفته بود.

.یعنی این ادم کاری جز نگاه کردن به من نداشت…..

اروم گفتم:
-نه…..

غزل گفت: -رنگت یکم پریده خوبی؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-خوبم….فقط یکم سرده
روم نمی شد بگم می ترسم بیام بالا…از طرفی هم می ترسیدم بگم نمیرم بالا و تفریح بقیه رو خراب کنم.سعی کردم ارامشمو حفظ کنم..احسان دوباره گفت:
-راه که بیفتیم گرمتون میشه…..می خواین یه چیزی بدم بپوشین؟ گفتم: -نه نه ممنون احسان نگاهش رو به سمت پارکینگ چرخوند و عصبی گفت: -چرا نمیان؟…نمی دونم یه ماشین پارک کردن اینقدر طول
میکشه بهنام پوزخندی زد و اروم کنار گوش من گفت:

-خوب بلدی ناز و عشوه بیای….سرما رو بهانه کردی که چی؟ نگاهش نکردم….فقط اروم گفتم: -چرا دست از سرم بر نمی دارین….

-حواسم بهت هستو اینکارا رو می کنی….ولت کنم چه کارا که
نمی کنی
نگران بالا رفتن از کوه بودم..کارای بهنامم شده بود غوز بالا غوز….دلشوره گرفته بودم و احساس تهوع می کردم…فکرم کار نمی کرد که بخوام جواب بهنامو بدم..سرم رو پایین انداختم و هی به خودم تلقین می کردم.. بقیه چه طور می رن و بر می گردن؟ تو هم مثل اونا..چیت از بقیه کمتره….دائم همین جملاتو تکرار می کردم که ایمان گفت:
-اومدن..راه بیفتین…اونا هم میرسن و خودش جلو تر از بقیه حرکت کرد

ایمان و سیاوش جلو می رفتن پشت سرشون هم بهنام و احسان بودن…بعد ما دخترا و اخر هم ایدا و سامان……طوی تمام طول مسیر انقدر استرس داشتم که نمی تونستم حرف بزنم….ایناز و غزل درباره همه چیز حرف می زدن ولی من همش به این فکر می کردم که چه طوری باید این راهو برگردم..کلافه بودم…. تا اینجایی که اومده بودیم زیاد پر شیب و سخت نبود ولی وقتی بالاتر رو نگاه می کردم می ترسیدم…باید از سنگ و صخره های نسبتا بلند هم رد می شدیم…غزل که دید چیزی نمی گم گفت:
-ساقی….. نگاهش کردم

-حالت خوبه؟انگار یه جوری شدی گفتم: -راستشو بخوای….هیچی ولش کن غزل ایستاد و گفت:

-باید بگی چته…رنگت که پریده….حرفم که نمی زنی….زود باش بگو چی شده
ایستادم ..ایناز هم ایستاد و به ما نگاه می کرد…برگشتم تا ببینم ایدا و شوهرش کجان…..داشتن اروم اروم می اومدن و هنوز باهامون فاصله داشتن…گفتم:
-باشه می گم ولی تو رو خدا به کسی نگین…باشه؟
هر دو متعجب کمی به من نزدیک شدن….گفتم:
-خوب…خوب من از کوهنوردی میترسم
هنوز جمله از دهنم خارج نشده ود که هر دو شون با هم زدن زیر خنده…ناراحت نگاشون می کردم…..ایناز میون خنده هاش گفت:
-ساقی….تو یه نگاه به این کوه….نه کوه که چه عرض کنم بیشتر شبیه تپه است تا کوه ….بنداز…جون من این کجاش ترس داره؟هان

و دوباره خندید.غزل متوجه ناراحتی من شد سریع لبخندشو جمع کرد و گفت:
-از چی می ترسی
دیدم بهتره واقعیتو به این دو نفر بگم و خودم رو راحت کنم…شاید بتونن کاری واسم بکنن..پس گفتم:
-تا حالاش بد نبوده راه سختی رو نیومدیم ولی بالاتر صخره داره……من با بالا اومدن مشکلی ندارم ولی وقتی می خوام بیام پایین…اونوقت از ترس نمی تونم تکون بخورم…پایین اومدن از کوه واسم سخته…توی شیب کنترل پاهامو از دست میدم….می ترسم پرت شم پایین
غزل متوجه ترس شدیدم شد.. نگاهی جدی به من کرد به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:
-خوب چرا دیشب نگفتی؟

-راستش اگرم می گفتم شماها باور نمی کردین….فکر می کردین می خوام بهانه بیارم و نیام
غزل لبخندی زد و گفت:
-راستم می گی من که باورم نمی شد..الانم از این قیافته که حرفتو باور کردم…اشکالی نداره تا ایستگاه بعد بالا میریم..تا اونجا راه خوبه….اونوقت یه فکری واست می کنیم خوبه؟
لبخندی زدم و گفتم:
-عالیه….ولی نمی خوام کاری کنی که بقیه کوهنوردیشون خراب بشه ها…
خندید و گفت: -نترس…بریم توی راه یه فکری می کنیم
و دستم رو کشید و راه افتاد…ایناز هم دنبال ماس راه افتاد..تا برسیم ایستگاه انقدر پیشنهادای مسخره و خنده دار می دادن که

منم ترسو فراموش کرده بودم..از بس خندیده بودم لپام درد گرفته بود….پسرا نشسته بودن و استراحت می کردن…..ما هم رفتیم وکنارشون نشستیم….ایمان نگاهی به ما کرد و گفت:
-انگار خیلی داره بهتون خوش می گذره نه؟نگاشون کن..

ایناز باز هم خندید و گفت:
-به .من که واقعا تا حالا خیلی خوش گذشته…هیچ وقت توی عمرم اینقدر نخندیده بودم.
بعد نگاهی به من کرد و گفت: -همه اش هم به خاطر ساقیه احسان نگاهی به من کرد و گفت:
-نمی دونستم ساقی خانم شوخ و بذله گو هم هستن..باید به محاسنشون این یکی رو هم اضافه کرد

بهنام جدی گفت: -خیلی چیزا هست که درباره ساقی خانم نمی دونی
و نگاهی به من کرد…نیش کلامش به وضوح توی صداش مشخص بود..چیز نگفتم..ایدا و سامان رسیدن و مانع ادامه بحث شدن..ایدا رو به جمع گفت:
-خسته شدیم…شماها گرسنه نیستین؟ غزل گفت: -من خیلی گشنمه سیاوش هم گفت: -منم

240 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *