بقیه هم یکی یکی اعلام گرسنگی کردن….

همون جا نشستیم و شروع به خوردن ساندویچ های نون و پنیری که ایدا اورده بودکردیم….خیلی چسبید….چایی هامون رو خورده بودیم که احسان بلند شد و گفت:
-خوب پاشین که ظهر شد
دوباره استرس اومده بود سراغم..نگاهی به غزل کردم….متوجه نگاه من شد..چشمکی به من زد و رو به جمع گفت:
-بچه ها من دیگه نمی تونم بیام بالا….

شماها برین..

من همین جا میشینم تا بیاین…
بهنام سریع گفت -نمیای؟

غزل گفت: -باور کن نمی تونم بهنام..نمی دونم چرا احساس تهوع می کنم

-نمیشه غزل….بلند شو…..غیر ممکنه بذارم تنها بمونی اینجا نگاه پر از تشکری به غزل کردم و رو به بهنام گفتم: -من پیشش می مونم….شماها برین بهنام اخمی کرد ولی چیزی نگفت….احسان رو به من گفت: -اینجوری که نمیشه….شما هم دوست دارین بیان بالا…..

نگاهی به غزل کرد و گفت: -غزل ….پاشو..چته..اولین باره میبینم نمی خوای بیای بالا….

حال
بقیه رو نگیر دیگه

سریع گفتم: -ولی منم دیگه نمی تونم ادامه بدم…..خسته ام…. شماها برین..

ایناز به کمکمون اومد و گفت:
-چیکارشون دارین..خوب حتما نمی تونن بیان دیگه….در ضمن ممکنه حال غزل بد تر هم بشه..اینجا به پایین نزدیک تره
بعد رو به ما گفت: -راحت باشین بچه ها…بشینین همین جا تا ما برگردیم و بلند شد و گفت: -بدوین دیگه دیر شد..اگه کسی دیگه هم نمی تونه بیاد بگه…من
دارم میرما ایمان بلند شد و رو به خواهرش گفت: -بریم ایناز

سیاوش گیج از رفتار غزل نگاهی به غزل کرد و چشمکی بهش زد که فقط من که کنار غزل بودم متوجه شدم…غزل لبخندی به سیاوش زد و چیزی نگفت..بهنام عصبی گفت:
-نمی دونم شما که نمی تونین از کوه بالا برین چرا راه افتادین اومدین کوه….پاشین..

پاشین بریم خونه…
و رو به بقیه گفت: -ببخشید بچه ها..ما میریم …شما هم با خیال راحت برین بالا
از اوضاع بوجود اومده ناراحت بودم…غزل بیچاره به خاطر من خودشو انداخت توی دردسر…
سامان برای این که اوضاع رو اروم کنه گفت:
غزل خانم می خواین برگردیم؟اگه حالتون خیلی بده تا ببریمتون دکتر
غزل سریع گفت:

-نه….شماها برین بالا..

.فکر کنم سردیم شده….

.بشینم بهتر میشم..

تو رو خدا اگه کسی بخواد برگرده یا به خاطر من نره بالاراه می افتم میام بالا..اونوقت اگه حالم بد شد تقصیر اونه..من که می گم بشینم خوب میشم
سامان رو به بهنام گفت:
-اینجا شلوغ و پر رفت و امده…..دخترا میشینن تا ما بریم و بیایم…هیچ اتفاقی نمی افته..نگران نباش بهنام….
خودش راه افتاد و رو به بقیه گفت:
-پاشین..پاشین بریم بالا..حالا که تا اینجا اومدیم بقیش رو هم بریم…تند تر می ریم که بتونیم زود برگردیم
بهنام عصبانی نگاهی به من کردو راه افتاد ..سیاوش هم بلند شد..اروم به غزل نزدیک شد و گفت:
-چی شده

غزل هم اروم گفت: -چیزی نیست..بعدا بهت می گم …. سیاوش گفت: -می خواین بمونم؟ غزل لبخند اطمینان بخشی زد و گفت: -نه.بری بهتره….نگران نباش سیاوش نگاه دیگه ای به غزل کرد و گفت: -مواظب باشین…فعلا
و رفت..احسان اخرین نفری بود که میرفت نگاه ناراحتی به من کرد و بدون گفتن چیزی دنبال بقیه رفت

نفس راحتی کشیدم و رو به غزل گفتم: -ممنون….ببخشید به خاطر من اذیت شدی

-غزل لبخندی زد و گفت: -اذیت؟…مگه چی شد که اذیت بشم؟نگران من نباش…. نیم ساعت از رفتن بقیه گذشته بود…با غزل مشغول صحبت
بودیم…که غزل اروم گفت: -ساقی تابلو نکنی ها اروم گفتم: -چی شده؟ غزل گفت:

-2 تاپسر اون طرف ایستادن…خیلی مشکوکن…. گفتم:
-ولشون کن…نگاشون نکن..اگه منظوری هم داشته باشن وقتی محلشون نذاری خسته میشن میرن
غزل گفت: -چقدر هم بچه ان..فکر کنم بیست سالشون هم نباشه وسوسه شدم که ببینمشون….گفتم: -هر موقع نگاه نمی کردن بگو منم ببینمشون غزل گفت: -من سرمو انداختم پایین تو نگاه کن

چند لحظه بعد سرش رو پایین انداخت
اروم نگاهم رو به سمت پسر ها چرخوندم……خدای من……این امکان نداره
باور کردنی نبود…

مرتضی اینجا چیکار می کنه…

.چشمامو می بستم و دوباره باز می کردم…

.حتما اشتباه میبینم…

.از جام بلند شدم و به سمت پسرها راه افتادم..صدای غزل رو پشت سرم میشنیدم
-ساقی….ساقی…چت شد…کجا داری می ری؟
ولی من بی توجه به صداش به راهم ادامه می دادم…..نگاه پسر هم به من بود….تقریبا نزدیکش شده بودم که اونم چند قدم به سمتم برداشت وگفت:
-ساقی

اره خودش بود…از خوشحالی داشتم بال در می اوردم…..نمی دونستم چی بگم..فکر نمی کردم دیدن مرتضی اینقدر برام شیرین و خوشایند باشه..اشک تمام صورتم رو پوشونده بود..با بغض گفتم:
-مرتضی خودتی؟
اونم گریه می کرد و بهم خیره شده بود..با سر جواب داد..اره…..چند دقیقه ای به هم خیره شدیم..چقدر عوض شده بود..خیلی لاغر و سیاه شده بود …دوستش گفت:
-مرتضی…بسه دیگه الان میان…زود باشین نگاه متعجبی به دوستش کردم ..مرتضی گفت: -سلام خوبی ساقی؟ لبخندی زدم و گفتم: -سلام..خوبم..تو چه طوری چرا اینقدر لاغر شدی پسر
250

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *