سلام عزیزم…ساقی…خوبی؟

 -خوبم ممنون..شما خوبین..مامان و بابات خوبن؟

-همه خوبیم..بهنام و بهروز چطورن؟

-اونا هم خوبن مرسی

-کی رسیدین؟

-دیشب ساعت 3 غزل یه لحظه مکثی کرد و گفت: -بهنام کجاست؟ -رفت دنبال کارای دانشگاهش

– اذیتت که نمی کنه؟

لبخندی زدم و گفتم: -نه عزیز دلم….تا حالا که خیلی باهام خوب بوده…. و برای این که خیالش رو راحت کنم گفتم: -خیلی باهام مهربون شده..رفتارش کلا عوض شده

-خوبه..خوشحالم..

.ساقی؟

-بله

-قول بده اگه مشکلی پیش اومد حتما به ما می گی

-باشه عزیزم..قول می دم

-خوبه…بهروزو ببوس…به بهنامم سلام برسون

چشم …بزرگواریتو می رسونم…تو هم به مامان و بابات سلام برسون
-مرسی گلم..چشم..خداحافظ

-خداحافظ
نگاهی به همه جای خونه میندازم تا ببینم چیزی از قلم نیفتاده باشه…وقتی از مرتب بودن همه چیز مطمئن شدم به سمت اتاقم راه افتادم….بهروزو که تازه بیدار شده بود بغل گرفتم و به سمت حمام رفتم…. توی وانش گذاشتمش..

مشغول اب بازی شد من هم سریع دوش گرفتم..کارم که تمام شدبهروزو هم شستم و باهم از حمام خارج شدیم…..

لباساشوتنش کردم..

گذاشتمش روی زمین و اسباب بازیهاشو ریختم دورش….خودم هم به سمت میز ارایشم رفتم تا موهامو خشک کنم….یک هفته بود که از اومدنمون به این کشور می گذشت…

تمام طول هفته رو توی خونه گذرونده بودم…بهنام صبح ها می رفت و تا 9 شب بر نمی گشت….

.من هم با بهروز روزها مشغول بودم…تا این که دیشب بهنام بهم خبر داد که امروز قراره دوستاش به دیدنش بیان و من غذا درست کنم و اماده پذیرایی ازشون باشم……در تمام طول روز انقدر کار کرده بودم که دیگه نا نداشتم…..

غذا اماده روی گاز بود..میوه و

شیرینی رو هم توی ظرف چیده بودم….

کار خاصی نداشتم جز اماده شدن خودم …..

موهامو با سشوار خشک کردم …جلوش رو کمی پوش دادم تا بالا بایسته و بقیه موهام رو هم با کلیپس پشت سرم بستم….

.کمد لباس هام رو زیر و رو کردم…نمی دونستم چی باید بپوشم…چون اشنایی با دوستای بهنام نداشتم خیلی نگران بودم…بالاخره کت و شلوار مشکی رو که با غزل با هم خریده بودیم و سلیقه غزل بود رو پوشیدم…..توی اینه به خودم نگاهی انداختم..زیر کت یه بلوز صورتی با یقه مردونه می خورد..خود کت کوتاه بود و تا روی باسنم می اومد.

.از توی کمر باریک می شد و همین باعث میشد کمرم خیلی توی چشم باشه..با دیدن کمرم یاد غزل افتادم… همیشه می گفت…کاش کمر من هم مثل تو باریک بود…کوفتت بشه تو چرا هم خوشگلی و هم خوشتیپ؟..و بعد با خنده می گفت..کوفت شوهرت بشه…با این که خودش هم تقریبا هم سایز من بود ولی کمرش مثل من باریک نبود و باسنش برجستگی باسن من رو نداشت..یاد غزل باعث شد اهی بکشم و شروع به ارایش کنم….اراایشم تقریبا تمام شده بود..

.داشتم ریمل میزدم که صدای در رو شنیدم که باز و بسته شد..

فهمیدم که بهنام از راه رسیده..نگاهی به ساعت انداختم….1 بود….صدای بهنامو شنیدم که داشت صدام میزد..
ساقی…

در ریمل رو بستم و گذاشتمش سر جاش به سمت در رفتم..نگاهی به بهروز کردم..حسابی مشغول بازی بود..روسریمو که روی تخت گذاشته بودم سر کردم و با استرس از اتاق خارج شدم..نمی دونستم لباسی که پوشیدم مناسب این مهمونی هست یا نه….بهنام پشتش به من بود و داشت از توی یخچال پارچ اب میوه رو در می اورد..اروم جلوتر رفتم و گفتم
-سلام
به سمت من برگشت…..برای یه لحظه کوتاه تعجب رو توی چشماش دیدم..ولی بعد انگار که چیزی ندیده باشه گفت:
-سلام…همه چیز اماده است؟

گفتم:

-بله..

مردد نگاهی بهش کردم و گفتم:

-ببخشید بهنام خان نگاهش رو بهم دوخت ..گفتم: -اگه ازم در مورد حضورم اینجا سوال شد باید چی بگم؟ بهنام گفت:
-من بهشون گفتم چون کسی رو نداشتی و با ما توی ایران زندگی می کردی..وقتی مادرم فهمید قراره دوباره برگردم اینجا از تو خواست باهام بیای تا مواظب بهروز باشی…
تشکری کردم که صدای بهروز بلند شد….با عجله گفتم: -ببخشید..اگه باهام کاری ندارین برم سراغ بهروز همینجور که توی چشمام خیره بود گفت: -نه می تونی بری

برگشتم و به سمت اتاقم رفتم در حالی که سنگینی نگاه بهنامو روی خودم حس می کردم ..
بهنام مرتب و شیک روبروی تلویزیون نشسته بود و مشغول عوض کردن شبکه ها بود من هم بهروزو بغل گرفته بودم و با هم توی اشپزخونه مشغول بودیم که صدای زنگ در بلند شد….

استرسم صد چندان شده بود…صدای گروپ و گروپ قلبم رو می شنیدم…بهنام بلند شد و رفت تا در رو باز کنه…من هم بهروزو بیشتر به خودم فشردم و روبروی در ورودی ایستادم..

دختری تقریبا 25..22 ساله اولین نفری بود که وارد شد..

شیلا…قد بلند و کمی تپل…..خوشگل نبود ولی چهره بانمک و تو دل برویی داشت..

پشت سرش دختر دیگه ای وارد شد..بهش می اومد همسن شیلا باشه..ازاده…خوشگل بود ولی پوست خیلی سبزه ای داشت….پشت سرشون هم دو تا پسر همسن و سال بهنام با خود بهنام وارد شدن….سیروس و پژمان…..دختر ها با لبخند به سمت من اومدن و بعد از روبوسی با من یکی یکی بهروزو بغل گرفتن…با سیروس و پژمان هم سلام و احوالپرسی کردم
..همه به سمت مبل های توی پذیرایی رفتن و نشستن…..ارزو بهروزو بغل گرفته بود و قربون صدقه اش میرفت..به سمتش رفتم و گفتم:

-می خواین بدینش من..اذیتتون نکنه ازاده لبخندی زد و گفت: -این هلو منو اااذیت کنه؟نه عزیزم..دوست دارم بغلش کنم
جوابش رو با لبخندی دادم و به سمت اشپزخونه رفتم…چایی و شیرینی رو اماده کردم و برای پذیرایی به سمت مهمونا رفتم..وقتی همه چایی هاشون رو برداشتن رفتم و کنار ازاده ایستادم..گفتم:
-بدینش به من …چاییتونو بخورین تا سرد نشده و بهروزو گرفتم… ازاده در حالی که شیرینی رو توی دهنش میذاشت گفت: -چرا نمیشینی؟

و کنار رفت تا کنارش بشینم…نگاهی به بهنام کردم..نمی دونستم باید چیکار کنم…انگار بهنام هم حواسش به ما بود چون با سر اشاره کرد که بشینم
نشستم ..بعد از چند دقیقه شیلا نگاهی به من کرد و گفت:
-خوب بهتره با هم اشنا بشیم…من شیلام…..اونم سیروس شوهرمه..یکساله عروسی کردیم…من بعد از عروسیم بود که از ایران اومدم اینجا…
گفتم: -خوشبختم

ازاده گفت:
منم ازاده ام….اون اقا خوشتیپه رو هم که میبینی نامزدمه….پژمان..از بچگی اینجا بودم..همین جا هم با پژمان اشنا شدم الان هم نزدیک 2 ساله که نامزدیم

نگاهش کردم..لبخندی زدم و گفتم:
-از اشنایی باهاتون خوشبختم..منم ساقیم….
و دیگه چیزی نگفتم…..مردا مشغول صحبت راجع به درس و کار بودن….همه چایی هاشون رو خورده بودن…..بلند شدم که لیوان ها رو جمع کنم..می خواستم بهروزو زمین بذارم که شیلا گفت:
-بدش به من با تشکر بهروزو به شیلا سپردم و به کارم مشغول شدم..
بهروزتازه خوابیده بود… میز شامو با کمک شیلا و ازاده چیدیم..دخترای خوب و مهربونی بودن…توی همین 2 ساعت حسابی باهاشون صمیمی شده بودم…دائم به خاطر غذاهایی که پخته بودم تشکر می کردن..ازاده با خنده گفت:
-راستشو بگو…..نکنه خودت درستشون نکردی..نا غلا نکنه از رستوران گرفتین؟

لبخندی زدم و گفتم: -باور کن خودم درست کردم..چرا فکر می کنی کار خودم نیست؟ گفت: -اخه من خودممو خودم نمی تونم یه املت درست کنم..اونوقت تو
چطور با یه بچه اینهمه غذا درست کردی؟ شیلا خندید و گفت:
-به خودت نگاه نکن که اینقدر بی عرضه ای……معلومه ساقی جون خیلی زرنگ و کدبانو
تشکر کردم و گفتم:
-ای بابا اینجوری می گین من خجالت می کشم…من که کاری نکردم…

بعد نگاهی به میز اماده کردم و گفتم: -تمام شد…میشه به اقایون بگین بیان برای شام ازاده با صدای بلند گفت: -اقایون بفرمایید شام شیلا گفت: -ارومتر..بچه رو بدار می کنیا ازاده دستش رو روی دهنش گذاشت و گفت: -وای اصلا حواسم به بچه نبود با لبخند گفتم:

-بهروز خواب سنگینه..نگران نباش…الان هم که تازه خوابش رفته ..به این زودیا و با این سر و صدا بیدار نمیشه
صدای خنده و شوخی اقایون باعث سکوت من شد….سیروس با خنده وارد اشپزخونه شد و گفت:
-چه بوهای خوبی میاد….

به به…دست شما درد نکنه ساقی خانم
لبخندی زدم و تشکر کردم…پژمان هم با بینیش بو کشید و گفت:
-بوی مهمونی های ایرانی میاد……یادش بخیر
و روی اولین صندلی که رسید نشست….همه دور میز نشسته بودن ومشغول شده بودن…ایستاده بودم که شیلا گفت:
-خودت هم بشین عزیزم
نگاه کردم..تنها صندلی خالی بین بهنام و ازاده بود…رفتم اروم روی صندلی نشستم….هر کسی چیزی می گفت..همه از دستپختم

تعریف می کردن…..فقط بهنام بود که بی تفاوت سرش رو پایین انداخته بود و بی هیچ حرفی می خورد…پژمان با خنده گفت:
-بهنام یواش تر…..خفه نشی…باز اگه من جای تو بودم و اینجوری می خوردم یه حرفی…. تو که ساقی خانم کنارته..دائم از این غذاها برات درست می کنه چته؟
همه خندیدن..ازاده با حالت قهر گفت:
-پژمان…ازت دلگیر شدم….بذار بریم خونه…همون املتم برات درست نمی کنم
با این حرف ازاده خنده همه شدت گرفت…

.می خواستم برای خودم اب بریزم دستم رو به سمت پارچ اب بردم.. همزمان با من بهنام هم دستش رو به سمت پارچ برد دستامون به هم خورد..دستم رو سریع عقب کشیدم و گفتم:
-بفرمایید

نگاهی عجیب به من کرد لیوانش رو پر از اب کرد و جلوی من گذاشت..بعد لیوان دیگه ای برداشت و برای خودش اب ریخت….
دو هفته از مهمونی خونه بهنام گذشته….

توی این مدت رفتار بهنام خیلی عجیب شده…دیگه بهم گیر نمیده..خیلی ساکت و اروم شده..مواقعی که توی خونه است توی اتاقشه اگر هم که بیاد بیرون خودش رو با بهروز مشغول می کنه یا سرگرم تلویزیون میشه…..توی این مدت چند باری شیلا و ازاده برای دیدن من و بهروز اومدن خونه بهنام…ما هم طبق برنامه هفته ای یک شب مهمونی خونه هر دو شون رفتیم…..
از ظهر سر درد و دل درد امانم روبریده…..کشوی دراورم رو باز کردم .اه خدایا حالا چیکار کنم…..پدای بهداشتیم تمام شده بود…..اینجور مواقع عصبی و بد اخلاق میشدم…حالا هم که این مشکل شده بود قوز بالا قوز…حرصم در اومده بود…..نمی دونستم باید چیکار کنم….هر موقع چیزی می خواستم با بهنام تماس می گرفتم یا شب قبلش لیست وسایل مورد نیازو بهش می دادماونم می خرید و می اورد…..

ولی حالا روم نمی شد باهاش تماس بگیرم ..بهش زنگ میزدم و چی می گفتم؟…..

وای از این بدتر نمی شه….

نگاهی به ساعت کردم….ساعت 5 بود.

.بهنام همیشه تا 1 ..1 و نیم پیداش نمی شد…بهروزو اماده کردم و خودم هم اماده شدم…..فکر کردم…بالاخره که یه فروشگاه همین حوالی هست…..میرم می خرم و زود میام..قبل از این که بهنام

برسه برگشتم…و با این فکر راه افتادم…کلید نداشتم….حالا باید چیکار می کردم؟به سمت اتاق بهنام رفتم..کمی توی اتاقش رو گشتم..چند تا کلید پیدا کردم..یکی یکی کلید ها رو روی در امتحان کردم نا امید شده بودم که بالاخره یکی از کلیدا به قفل در خورد….

.از خوشحالی جیغی کشیدم..بقیه کلیدا رو روی اپن گذاشتم و بچه رو بغل کردم و خواستم از خونه خارج بشم که یاد پول افتادم..اه از نهادم بلند شد…..دلم نمی خواست بدون اجازه از بهنام پول بردارم ولی چاره ای نبود..باز برگشتم توی اتاقش ..می دونستم پولهاشو کجا میذاره…پس کمی پول برداشتم نگاهی به ساعت کردم..پنج و نیم بود…..ترسیدم…وای…دیره ..

نکنه زودتر از بهنام بر نگردم؟….ولی باز به خودم گفتم….مگه چیکار دارم..نیم ساعته برگشتم………با این فکر از خونه زدم بیرون…از هر جایی که میرفتم یه چیزی رو نشونه می کردم تا راه برگشتو گم نکنم…..بالاخره یه فروشگاه پیدا کردم ..وارد فروشگاه شدم….چون نمی تونستم باهاشون صحبت کنم تمام فروشگاه رو دور زدم تا بالاخره تونستم چیزی که لازم داشتمو پیدا کنم….پولو پرداخت کردم و از فروشگاه اومدم بیرون..با عجله راه برگشتو پیش گرفتم ….چقدر راه طولانی شده بود….الان که داشتم بر می گشتم متوجه مسافتی که طی کرده بودم شدم…..هوا تقریبا تاریک شده بود که به اپارتمان بهنام رسیدم خدا خدا می کردم که نیومده باشه خونه…….

تاریکی خونه دلم رو قرص کرد….اگه اومده بود چراغا رو روشن می کرد….

کلید انداختم و در رو باز کردم….بهروز توی بغلم خواب رفته بود..چراغ ها رو روشن نکردم..اروم به سمت اتاقم

رفتم….بهروزو توی تختش گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون…به سمت چراغای پذیرایی حرکت کردم چند قدم از در اتاق بیشتر فاصله نگرفته بودم که چراغا روشن شدن..از ترس جیغی کشیدم و بهنام رو عصبانی مقابل خودم دیدم…
-تا حالا کدوم گوری بودی؟
از ترس نزدیک بود قالب تهی کنم…..زبونم قفل شده بود….بهنام به سمتم اومد و با فریاد گفت:
-چرا لال مونی گرفتی..مگه با تو نیستم با لکنت زبون گفتم: -یییه چییزی للازم داشتم..رفتم بخرم دوباره فریاد زد:
-تو بیجا کردی که بدون اجازه از خونه رفتی بیرون..مگه بهت نگفته بودم نباید از خونه خارج بشی..گفته بودم یا نه؟

سرم رو پایین انداختم و گفتم: -ببخشید دوباره داد زد: -انگار این چند وقت بهت سخت نگرفتم پر رو شدی…..نباید به تو
رو داد و رحم کرد…
بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
-مگه من خودم هر چیزی که لازم داریو نمی خرم؟..چی توی خونه نبود که خودت رفتی بخری؟…چرا باهام تماس نگرفتی؟
نمی دونستم باید چه جوابی بهش بدم….دعا می کردم پافشاری نکنه ونخواد بدونه چی خریدم…چون جوابی بهش ندادم عصبانی تر شد…داد زد:

-دروغ گفتی نه؟کجا بودی؟
چشماش وحشتناک شده بود… حسابی کفری شده بود…با ترس و لرزگفتم:
-نه به خدا…باور کنین رفته بودم خرید.. داد زد..: -خریدت کو؟زود باش بیار ببینم داشت اشکم در می اومد…با گریه گفتم: -تو رو خدا..چرا حرفمو باور نمی کنین….یه چیز شخصی لازم
داشتم..رفتم و خریدم.. گفت:

-تا نبینم باور نمی کنم….فکر نکن با گفتن این حرفا می تونی گولم بزنی….
بعد انگار که با خودش حرف بزنه گفت:
-حتما کار هر روزته..امروز هم از شانس بدت من یه نیم ساعتی زود رسیدم خونه..نه
این دیگه کی بود..داشت واسه خودش قصه می ساخت..چاره ای نداشتم….دیدن خریدم بهتر از این بود که بخواد بهم تهمت بزنه.اشکم در اومده بود و روی صورتم می چکید ..چرخیدم و سریع به طرف اتاق رفتم…پلاستیک خریدم رو برداشتم و برگشتم پیشش..پلاستیک رو به طرفش گرفتم و گفتم:
-بفرمایید….ببینینش… دستش رو جلو اورد تا پلاستیک رو بگیره که گفتم:

310 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *