-به روح مامان و بابام اولین باری بود که از خونه رفتم
بیرون…فقط..فقط روم نمیشد بهتون زنگ بزنم و بگم اینو واسم بخرین
اینو گفتم…پلاستیک رو دادم دستش….

.دیگه روی موندن نداشتم.

.سریع به سمت اتاقم رفتم و در رو بستم….۲۰ دقیقه ای نگذشته بود که در اتاق به صدا در اومد..

بهنام بود.

.چشمای خیسمو پاک کردم .

.دیگه دیدنیها رو دیده بود.

.سعی کردم خونسرد باشم.

.در رو باز کردم..

نگاهم با نگاهش تلاقی پیدا کرد…..چشماش پر از شرمندگی بود..

پلاستیک رو به سمتم گرفت و گفت:
-ببخشید..زیاده روی کردم سرم رو پایین انداختم..خیلی از دستش ناراحت بودم..اروم گفتم: -خواهش می کنم
و پلاستیک رو ازش گرفتم..همچنان ایستاده بود و بهم نگاه می کرد..

.بدون این که نگاهش کنم خیلی جدی و محکم گفتم:

-چیزی لازم دارین؟ به خودش اومد و گفت: -نه نه و به سمت اتاقش رفت……
بعد از اون ماجرا تا می تونستم به بهنام کم محلی می کردم…دائم با بهروز خودمو سرگرم می کردم….سعی می کردم شبا دیر تر بخوابونمش تا سر میز غذا هم با خودم ببرمش..تا می شد نگاهم رو از بهنام می گرفتم و هر موقع هم سوالی ازم می کرد با جوابای کوتاه من روبرو می شد .

.مشخص بود دیگه داره کفری می شه ولی چیزی نمی گفت…..

همه وجودم شده بود بهروز.

.روز به روز هم علاقم بهش بیشتر میشد…..انقدر بهش عادت کرده بودم که وقتی خواب بود دلم براش تنگ می شد.

.مونس تنهایی هام شده بود….با این که مادرش نبودم ولی یه حس مالکیت مادرانه نسبت بهش پیدا کرده بودم…….اونم به من عادت کرده بود..

از بغل من بغل کسی نمی رفت…

تازه یاد گرفته بود دو  دست و پا راه بره…دائم باید حواسم بهش می بود که کاری نکنه..

یا بلایی سر خودش نیاره…وقتی جاییش درد می گرفت یا

مریض میشد دیوونه میشدم و پا به پاش گریه می کردم….

بارها شده بود بهنام اینجور مواقع سر می رسید و من رو در حال گریه میدید…

.نگاه عجیبش رو توی این مواقع درک نمی کردم..نگاهی پر ازکلافگی.

.نه..محبت..

نه..پشیمو ننی..یا شایدم همه با هم
ساعت ۱۰ صبح بود…..هوا خیلی گرم شده بود…..بهروزو لخت کرده بودم..فقط پوشکش تنش بود..خودم هم یه تاپ و شلوارک تنم بود…. بهنام تقریبا یک ساعتی می شد که رفته بود وحالا حالا نمی اومد….ناهار برای بهروز غذا گذاشته بودم..خودمم از دیشب که کمی غذا مونده بود می خوردم….

.بیکار بودیم..

.مثل هر روز ضبطو روشن کردم و یه اهنگ شاد گذاشتم…هر موقع اهنگ شاد می ذاشتم بهروز تند وتند شروع به تکون خوردن می کرد و با این کارش غرق لذت می شدم…

.با شروع شدن اهنگ دست میزدم و بهروز با ذوق می رقصید…یکم که گذشت هوس کردم منم برقصم…صدای ضبطو یکم بیشتر کردم و شروع به رقصیدن کردم…..

می رقصیدم که چشمام به بهروز افتاد که با خنده دستاشو بلند کرده بود تا بغلش کنم…

بغلش کردم و لپای تپلشو محکم بوسیدم و باهاش شروع به رقصیدن کردم..از خوشحالی جیغ می کشید و با صدای بلند می خندید..از صدای خندیدنش منم بلند بلند می خندیدم…

.چقدر وجودش لذت بخش بود….به خودم فشردمش و چند بار محکم بوسیدمش….

شروع به چرخیدن باهاش کردمو با صدای بلند قربون صدقش می رفتم

-عزیز دلم ……الهی که من دورت بگردم…جانم….با خاله می رقصی؟
اون می خندید و من می گفتم….داشتم می چرخیدم که احساس کردم یه نفرو کنار اپن اشپزخونه دیدم…سریع نگاهم رو به اون سمت چرخوندم….بهنام؟
شکه شده بودم.. با لبخند به ما خیره شده بود…

.یکدفعه از هولم گفتم:
-سلام..شما اینجا چیکار می کنین؟
ابروهاشو برد بالا و خندش بیشتر شد…فهمیدم سوال اشتباهی پرسیدم..دوباره گفتم:
-ببخشید..کی اومدین؟ لبخندش پر رنگ تر شد و گفت: -سلاااااام…

دستاش رو روی سینش به هم قلاب کرده بود وتکیه اش رو داده بود به دیوار.سرش رو کمی کج کرده بود و انگار که یه فیلم کمدی تماشا میکنه لبخند میزد….ادامه داد:
-میبینم که خیلی خوش می گذره…..

.اروم اروم به سمت ما اومد و گفت:
– از کی اومدم رو نمی دونم ولی انقدری اینجا بودم که بگم قشنگ می رقصی
دستش رو دراز کرد و بهروزو ازم گرفت…بوسیدش دوباره نگاهش رو به من دوخت و گفت:
– ببین از بس خندیده و رقصیده چه لپاش گل انداخته….. و بعد با صدایی پر از لذت گفت: -ادم دلش می خواد درسته قورتت بده

تعجب کردم..با من بود یا بهروز؟
سریع به سمت اتاقم دویدم تا یه چیزی بپوشم….صدای خنده شادش رو می شنیدم ..

.توی دلم به خودم بد و بیراه می گفتم..ای خاک برسرت ساقی با این شانس گندت….
بهنام بلند بلند با بهروز صحبت می کرد و من صداشو واضح می شنیدم:
-ای پدر سوخته…چیکار کردی این خالت اینقدر تحویلت می گیره….بگو ما هم همون کارو بکنیم….عجب خاله ای هم داریا
وارد اتاقم شدم…نگاهی به خودم توی اینه انداختم…..واییی….موهامو… با این که بسته بودمشون ولی جلوشون نا مرتب ریخته بود توی صورتم و خیلی شلخته به نظر می اومدم….لباسمم که افتضاح…قیافمو نگاه کردم…چشمام با این که خودشون تقریبا درشت بودن ولی از همیشه درشتر به نظر میرسیدن و برق میزدن..لپامم قرمز قرمز شده بودن…یاد حرف بهنام افتادم…یعنی با من بود؟….نه بابا…..چرا باید با من بوده باشه……لبای تقریبا درشتمو به دندون گرفتم و

گفتم…افتضاحه….یکی نیست بهش بگه چرا وقتی یه خانم توی خونه است زنگ نمی زنی و بیای تو؟….اه لعنتی…
لباسامو عوض می کردم که صدای بهنامو شنیدم….

-ساقی….

داد زدم: -بله….الان میام گفت: -بیا بچه رو بگیر..

باید برم …..دیرمه با خودم گفتم:
-دیرته و وایسادی ما رو نگاه کردی؟….

اگه ندیده بودمت که هنوزم همون جا بودی

از اتاق بیرون رفتم و سر به زیر و خجالت زده بهروزو گرفتم..هنوز می خندید..داشت از در بیرون می رفت که برگشت و گفت:
-ساقی نگاهش کردم…لبخندی زد و گفت: -هیچی و رفت
ساعت ۱۰ شب بود…..مهمونی هفتگی مون خونه شیلا و سیروس بود…ما خانمادور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم…..ازاده و پژمان خبر خیلی خوبی امشب بهمون داده بودن..می خواستن تا اخر همین ماه یعنی تقریبا دو هفته دیگه جشن عروسیشونو برگزار کنن..شیلا گفت:

-نه از این همه مدت صبر نه از این که یه دفعه تصمیم می گیرین و اینقدر زود هم می خواین عروسی بگیرین؟
ازاده با خنده گفت:
-باور کن خودمم مخالف بودم..ولی مامان و بابا می خوان برن کانادا پیش اریا چند ماهی هم نمیان…می گن درس پژمانم که تمام شده پس باید عروسی کنیم تا خیال اونا هم راحت بشه و با خیال راحت برن
شیلا گفت: -حالا چرا چند ماه می خوان برن و پیش این اقا داداشت بمونن؟
-راستش مثل این که اریا توی کارش با یه مشکلی مواجه شده و از بابا خواسته بره و کمکش کنه…
لبخندی زدم و گفتم: -به سلامتی…انشاالله که خوشبخت بشین….

ازاده تشکر کرد..ولی انگار که چیزی ازار دهنده رو بیاد بیاره با چشمهایی نگران گفت:
-شیلا….می دونی چیه… سارا هم میاد عروسیم… شیلا با ابروهای گره کرده گفت: -شوخی می کنی؟
-نه باور کن جدی گفتم…..مثل این که دیروزمهناز خانم و مامان تلفنی صحبت کردن..مامان تاریخ عروسی رو بهش گفته و پیشاپیش دعوتش کرده.طرفای عصر بود که سارا باهام تماس گرفت..تعجب کردم وقتی شمارشو دیدم…..اول خیلی تبریک گفت..بعدش هم گفت شنیده بهنام اینجاست..بچه رو هم اورده گفت حتما میاد تا ببیندشون
شیلا عصبانی شد و گفت:

320 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *