غزل لبخندی زد و گفت: -مگه میشه خواهر عروس نره ارایشگاه بغلش کردم و گفتم: -ممنون که منو مثل خواهرت می دونی

-تو خواهرمی دیگه..حالا بعدنا شاید زن داداشی وسط حرفش پریدم و گفتم: -غزل….تو رو خدا….

دیگه این شوخیو نکن لبخندی زد و گفت:
-ولی من شوخی نکردم…توی این چند روز یه چیزایی فهمیدم که این حرفو می زنم

اهی کشیدمو کلافه گفتم: -چی فهمیدی؟
-ساقی ..می دونی..من از نگاه های بهنام به تو چیزی جز علاقه و عشق نمی بینم…

مطمئنم خودت هم متوجه شدی..ولی چون با من راحت نیستی نمی گی
سریع گفتم:
-داری اشتباه می کنی..من باهات خیلی راحتم…قسم می خورم اگه چیزی بینمون بود بهت می گفتم..
غزل گفت:
– تغییر رفتار بهنامو چی می گی..قبل از رفتنتون اینجوری بود؟….

.تا حالا فکر نکردی دلیلش چی می تونه باشه؟
لبخندی زدم و گفتم:

-این که یه قرار داد دوستی بینمون
و همه چیزو براش گفتم…ولی غزل باز حرف خودشو می زد…گفت:
-ولی من بازم می گم.

.این پیشنهادم از روی علاقه به تو داده….همین که به بهروز یاد داده بهت بگه مامان خودش یه دلیل محکم واسه حرفای منه….

تویی که انقدر بیخیالی که متوجه نیستی اطرافت چی می گذره عزیزم
و لبخندی زد و گفت: -کم کم تو هم همه چیز دستگیرت میشه..

حالا بریم ****
شب توی تختم که خوابیده بودم حرفای غزلو تحلیل می کردم..

یعنی واقعا کارای بهنام از روی علاقه بهم بوده…

.یاد روزی که بهروز بهم گفت مامان افتادم….

روز تعطیل بود و بهنام

خونه بود..

من داشتم غذا درست می کردم..

بهروز و بهنامم توی اتاق مشغول بازی بودن…گاهی صدای خندشونو میشنیدم..

بهروز بابا گفتنو تازه یاد گرفته بود ولی خاله نمی تونست بگه…یکم میوه چیدم توی ظرفو با بشقاب به سمت اتاق رفتم….
-بازی بسه…الان می خوایم میوه بخوریم
بهنام و بهروز هر دو به سمت من برگشتن.

.بهنام لبخندی زد..

نگاهم به دستای بهروز افتاد قاب عکسی رو که عکس من و خودش بود بغل گرفته بود….و باهاش بازی می کرد..کنارش نشستم و گفتم:
-عسل من چه طوره؟.

.قربونت برم همی می خوای؟
لبخندی زد که لپای تپلش گردتر شدن یه بوس محکم از لپش گرفتم..

داشتم براش سیب پوست می گرفتم که دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:
-ماما

نگاهش کردم که دوباره گفت: -ماما باورم نمی شد …

به بهنام نگاه کردم و گفتم: -چی گفت: بهنام لبخندی زد و گفت: -با توه. می گه مامان
تجربه خیلی شیرینی بود.

از خوشحالی نمی دونستم باید چیکار کنم…

.هم متعجب بودم و هم خوشحال اشک توی چشمام جمع شده بود.

.چاقو و سیب رو توی بشقاب رها کردم و بهروزو بغل گرفتم
و گفتم: -جان مامان…

عمر مامان…

زندگی مامان….

گریه می کردم و بهروزو قربون می رفتم…نگاهی به بهنام کردم و گفتم:
-بهنام…دیدی؟..

دیدی به من گفت مامان….تو هم شنیدی؟

مگه نه؟بگو خواب نبود
بهنام لبخندی زد و گفت:
-اره شنیدم عزیزم….خوب مامانشی دیگه..بایدم بهت بگه مامان..حالا چرا گریه می کنی
همین جمله بهنام کافی بود تا گریم شدید تر بشه

-از خوشحالیه بهنام…نمی دونی دنیا رو این لحظه به من دادن
بهنام جلو اومد و بهروزو از بغلم گرفت و سیبی رو داد دستش…

من همچنان گریه می کردم که احساس کردم بهنام داره منو می کشه توی بغلش..چیزی نگفتم و سرم رو روی سینش گذاشتم یه
دل سیر گریه کردم..

کمی که اروم شدم داشتم از بغلش می اومدم بیرون که بازوهامو گرفت.. خیره به صورتم یکی از دستاشو بالا

اورد و اشک هام رو پاک کرد جشماش پر حرف بودن.

.اروم اروم صورتش رو جلو اورد و لب های سردش رو روی پیشونیم گذاشت و برای جند ثانیه پیشونیم رو بوسید..:
-دیگه گریه نکن مامان کوچولو باشه
لبخندی زدم و از ش فاصله گرفتم
نه این امکان نداره.

.این کار بهنام نمی تونه از روی علاقه باشه..

.ما فقط مثل دوتا دوست بودیم و هستیم.

..ولی….

نمی خواستم این موضوعو بپذیرم..یعنی ممکن بود؟اگه واقعا بهم علاقه مند شده باشه چی؟..

نه نباید این اتفاق بیفته….

..با بلا هایی که سرم اورده این اصلا امکان نداره….همونجور که من مثل دوست می بینمش و باهاش راحتم اونم حتما همینطوره..

.اره..

این غزله که فکرش همیشه به همین سمتاس….

.ولش کن….
تصمیم گرفتم دیگه به این موضوع فکر نکنم.
عروسی رو توی خونه اقای پرتو برگزار می کردن…

خونه بزرگ و جادار بود و چون هر دو شون فامیل بودن عروسی خیلی شلوغ نمی شد….

سالن پایین رو روز قبل از عروسی با

کمک بچه هاتزیین کردیم…

بعد از مدت ها احسانو دوباره دیدم….توی این مدت بنا به خواست خودم کسی از رفتنم با بهنام خبری نداشت و الان هم همه فکر می کردن به خاطر عروسی غزله که برگشتم…وقتی که اومدن نگاه مشتاقشو دیدم که با یه لبخند گل و گشاد از دیدن من چه ذوقی کرد…

.یک به یک باهاشون سلام و احوالپرسی می کردم..ایدا گفت:
-برو بی معرفت
و رو شو ازم برگردوند…با لبخند دستم رو دور بازوش انداختم و گفتم:
-باور کن رفتنم یه دفعه ای شد..

.وگرنه حتما زنگ می زدم و باهاتون خداحافظی می کردم
تکون نخورد…

بوسیدمش و گفتم: -قهر نباش..افرین

و کمی قلقلکش دادم..با این که می خواست نخنده ولی نتونست و خندید…گفتم:
-خندیدی…خندیدی..

اشتی شدیم
نگاهی بهم کرد و با لبخند توی بغل هم فرو رفتیم….نوبت احسان بود..

.نگاه مشتاقشو بهم دوخته بودوقتی به هم نزدیک شدیم گفت:
-سلام ساقی خانم..

مشتاق دیدار…خوب هستین؟

سرم رو پایین انداختم و گفتم: -سلام از ماست احسان خان……ممنون….شما خوب هستین؟

لبخندی زد و گفت: -الان خیلی خوبم..فکرشم نمی کردم دوباره ببینمتون نگاهی بهش کردم و گفتم:

-چرا؟مگه میشد عروسی غزل نباشم؟

 خندید ..از ته دل و گفت: -اینبار دیگه نباید غیبتون بزنه..

یعنی نمی ذارم که این اتفاق بیفته گیج نگاهش کردم که صدای گرفته بهنامو از کنارم شنیدم

-به به..احسان خان….خوش اومدی احسان معلوم بود که از دیدن بهنام حالش گرفته شد..

ولی لبخندی
زورکی زد و گفت: -سلام…رسیدن بخیر بهنام….ببخش که تا حالا نتونستم بیام دیدنت.
و هر دو با هم دست دادن.. از نگاههای بدی که به هم می کردن کاملا واضح بود که چشم دیدن همو ندارن…بهنام رو به من گفت:

-ساقی….

بچه ها کارت دارن….

 نگاهش کردم و گفتم: -کجان؟

لبخندی از سر مهر یا برای حال گیری بهنام بهم زد و گفت: -توی اتاق غزل جمع شدن….

نگاهی به احسان کردم و گفتم: -با اجازتون احسان خان برم پیش بقیه و طبق عادت همیشگی لبخندی به بهنام زدم و گفتم: -فعلا

و به سمت اتاق غزل رفتم….دخترا داشتن سر به سر غزل می ذاشتن..با ورود من به اتاق ایدا گفت:
-ساقی کجایی سه ساعته..می دونستی اینجا چه خبره جیم شدی؟
لبخندی زدم و نگاهی به اطرافشون انداختم..

پراز بادکنک بود..

.ایدا گفت:
-اره خنده هم داره…انقدر فوت کردم که چشام داره چپ میشه..گوشامم که کیپ شده….

بدو بدو شروع کن باد کردن اینا که فردا شب فقط من و عروس و ایناز چش چپ و کر نباشی که اصلا چشم بر نمی داره..

بدو زود
بازم خندیدم و کنارشون نشستم..گفتم:
-چه همه بادکنک..چه خبره؟اینا رو اگه همشو باد کنیم که خودش یه سالن بزرگ جا می گیره
ایناز گفت:

-نه بابا…می خوایم ببنیدمشون به هم و جلوی در ورودی بذاریم..دور ستونا هم می پیچیم…تصورشو که کردم دیدم قشنگ میشه..دو رنگ بیشتر نبودن..سفیدو بنفش….شروع کردم به باد کردن…

واقعا سخت بود….هر از گاهی هم یکی از باد کنکا می ترکید و منو زهره ترک می کرد….از بچیگی از ترکیدن بادکنک متنفر بودم …ولی الان انقدر با ترکیدنشون می خندیدیم که به ترسیدنش می ارزید..

..دیگه نفس نداشتم..واقعا حرف ایدا درست بود..احساس می کردم چشام چپ شده…گوشمم سنگین….هنوز یه عالمه بادکنک بود که باید باد می کردیم….غزل از روی زمین بلند شد و گفت:
-برم به پسرا هم بگم بیان…اینجوری زود تر تمام میشه
بعد از 5 دقیقه غزل با بهنام و احسان اومدن توی اتاق….بهنام نگاهی به ما کرد…نمی دونم چی دید که زد زیر خنده….احسان هم پشت سر بهنام….انقدر می خندیدن که اشک چشماشون در اومده بود……ایدا و ایناز و غزل معترض چیزی می گفتن ولی من فقط نگاهشون می کردم….بهنام کم کم اروم شد و گفت:
-چرا این شکلی شدین؟

ایدا سریع گفت:
-اگه تو هم یه بیستایی از اینا باد کنی فکر نکنم وضعت بهتر از ما باشه
و ابروهاشو اویزون کرد..بهنام با خنده گفت:
-خوب چرا قبلش با من نگفتین می خواین چیکار کنین ..اگه می گفتین تلمبه می اوردم که اینقدر به خودتون فشار نیارین..

البته راههای راحت دیگه ای هم هست
ایدا با حرص نگاهی به غزل کرد و گفت: -مگه تو نگفتی تلمبه ندارین غزل سرش رو پایین انداخت و گفت: -خوب من فکر کردم نداریم..تا حالا ندیده بودم داشته باشیم

ایدا به سمت غزل حمله کرد و غزل هم پا به فرار گذاشت…خندم گرفته بود….گفتم:
-به چشم چپی و کری سرگیجه رو هم باید اضافه کرد بهنام و احسان و ایلار با این حرف من شروع به خنده کردن….
بادکنک ها ظرف کمتر از نیم ساعت باد شدن و یکی یکی به هم وصلشون می کردیم…وقتی جلوی در ورودی و روی ستون ها قرار گرفتن خیلی خوشگل شدن…..میز و صندلی ها رو هم اوردن و با کمک هم چیدیم..

روکش صندلی ها سفید بود و پاپیون دورشون بنفش.

.دستمال سفره ها هم بنفش بودن و رومیزی ها سفید..در کل ست سفید و بفشی که غزل انتخاب کرده بود واقعا خوشگل بود…..بهروز تمام مدت پیش فاطمه خانم یا اقای پرتو بود…چون می تونست دیگه راه بره با پدر بزرگش می رفت توی حیاط و خوش می گذروند…

.صدای بهروز همه رو که مشغول کار بودن ساکت کرد:
-مامان…مامان

بی حواس به سمتش رفتم و از پدربزرگش که تازه از بیرون اورده بودش گرفتمش و گفتم:
-جان مامان…خوش گذشت؟

گرسنت نیسن..همی می خوای؟
محکم فشارش دادم و یه بوس ابدار ازش گرفتم.

.عادی نگاهی به بقیه کردم که دیدم ایدا و ایناز و احسان گیج و متعجب بهم خیره شدن.

..تازه فهمیدم که چیکار کردم…..

ایدا مشکوک نگاهی به ما کرد و گفت:
-بهروز به ساقی می گه مامان؟ غزل که متوجه اوضاع شده بود سریع گفت:
-اره..از وقت ساقی رو دیده بهش می گه مامان..از بس که این ساقی خوبه و بهش محبت می کنه
ایدا با نگاهی خاص گفت: -جالبه…

و نگاهش رو بین من و بهنام چرخوند.

..مطمئن بودم به چیزی شک کرده و از این به بعد زیر ذره بین همشون خواهم بود
نگاه بقیه هم جوری بود که انگار مجاب نشدن….

.احساس کردم بهنام عصبانیه ولی دلیلش رو نفهمیدم..بی خیال بقیه با بهروز به سمت اشپزخونه رفتم و در حالی که باهاش حرف می زدم استین های لباسشو بالازدم تا دست و صورتش رو بشورم…..به بهروز غذا می دادم که احساس کردم کسی وارد اشپزخونه شد…نگاه کردم احسان بود..گفت:
-تشنمه..می خوام اب بخورم بلند شدم که بهش اب بدم: -الان براتون میریزم سریع گفت: -نه ..راحت باش..خودم می گیرم

و به سمت یخچال رفت…

.وقتی لیوان رو روی سینک گذاشت گفت:
-میشه یه سوالی ازت بپرسم؟ می تونستم حدس بزنم چی می خواد بپرسه گفتم: -بفرمایید نگاه نگرانشو بهم دوخت و گفت: -امیدوارم ناراحت نشی ولی خیلی برام مهمه که اینو بدونم لبخندی زورکی زدم و گفتم: -ناراحت نمی شم ..بفرمایید

احسان روی صندلی روبروی من نشست و گفت:

-بین تو و بهنام چیزی هست
با این که می تونستم حدس بزنم سوالش چیه ولی از این که اینقدر صریح و بی مقدمه سوال کرده بود جا خوردم..و سریع گفتم:
-نه

گفت: -چرا بهروز بهت می گه مامان؟

خواستم همه چیزو بهش بگم که بهنام وارد اشپزخونه شد و گفت: -چون ساقی مامانشه
با تعجب برگشتم و نگاهی به بهنام انداختم….

از چشماش اتیش می بارید…

نمی دونم چش شده بود…

.ولی خیلی عصبانی بود….نگاهش رو به احسان دوخته بود…جلوتر اومد و گفت:

-سوال دیگه ای داری بپرس
احسان گیج بود ..ولی مشخص بود کم کم داره عصبانی می شه…

سعی کرد خودشو خونسرد نشون بده و گفت:
-چرا باید از تو بپرسم؟اگه از تو سوالی داشتم می اومدم و از خودت سوال می کردم.

.فکر نمی کنم تو وکیل وصی ساقی باشی…خودش زبون داره می تونه جوابم رو بده
بهنام اخمی کرد و گفت:
-ساقی خانم….حواست باشه در ضمن هر چیزی به ساقی مربوط باشه به منم ربط داره
احسان پوزخندی زد و گفت:
-اونوقت چرا؟مگه تو چه نسبتی باهاش داری که اینطوری حرف می زنی….

400


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *