بهنام کلافه و عصبی گفت: -تو فکر کن زنمه…حرفی هست؟
نگاه احسان سریع به سمت من چرخید….با گیجی نگاهش کردم که احسان گفت:
-ارزو بر جوانان عیب نیست…

. و بعد رو به بهنام گفت: -با این که مطمئنم ارزوتو به زبون اوردی ولی…. و نگاهش رو بهم دوخت و گفت: ساقی..چیزایی که می گه درسته؟

اینبار دیگه اجازه نمی دادم بهنام باهام این کارو بکنه….اینجا دیگه ایران بود و من قرار بود یه عمری با همین ادما سر می کردم..

..سریع گفتم:
-نه…. بعد با عصبانیت نگاهی به بهنام کردم و گفتم:
-چرا این کارو می کنی…دوست ندارم دیگه این حرفا رو بشنوم…می فهمی بهنام…
بهنام ناراحت شد.

.خواست چیزی بگه دستم رو بالا بردم و گفتم:
-بس….. کافیه…..نمی خوام دیگه چیزی بشنوم…فقط دوست ندارم دیگه این کارو با من بکنی…چرا وقتی چیزی بین ما نیست سعی می کنی افکار دیگرانو مسموم کنی؟
از روی صندلی بلند شدم رو به احسان گفتم: -ببخشید احسان خان من باید برم

بهروزو بغل گرفتم و با عصبانیت از اشپزخونه خارج شدم….

صدای احسانو شنیدم که گفت:
-دیدی که نمی خوادت..

پس با خوبی خودتو بکش کنار و دیگه نفهمیدم که بهنام چه جوابی به احسان داد ****

-وای غزل چقدر خوشگل شدی
غزل توی اینه به خودش نگاه می کرد و منم با لذت نگاش می کردم…

خیلی ناز شده بود…

با این حرف من ارایشگر هم لبخندی از سر رضایت زد و در حالی که داشت موهامو درست می کرد گفت:
-خودت هم خیلی خوشگل شدی عزیزم

غزل هم لبخندی زد و گفت: -اره ساقی..خیلی نانازی شدی
تشکری کردم و توی اینه به حرکت دست ارایشگر خیره شدم…

یاد دیروز و رفتار بهنام عصبیم می کرد…کم کم داشتم به حرف غزل می رسیدم…..

این کارا نمی تونست بی دلیل باشه…اهی کشیدم….با خودم گفتم…..خدا یا کاش بهنام بهم علاقمند نشده باشه…اینو دیگه کجای دلم بذارم…..بعد با ترس فکر کردم…اگه واقعا منو بخواد ؟..

.دیگه کارم تمومه…با این اخلاقی که داره دیگه ولم نمی کنه….خدایا کاش اینجوری که فکر می کنم نباشه..

.مستاصل مونده بودم..

.باید چیکار می کردم….

دیروز تمام مدت بهنامو می دیدم که منتظر یه فرصت بود تا باهام حرف بزنه و من سعی می کردم ازش فرار کنم..

می دونستم یه دعوای اساسی در راهه..حتما می خواست باز خواستم کنه که چرا جلوی احسان این کارو باهاش کردم….
-خوب تمام شد عزیزم
با دستای ارایشگر که روی شونم قرار گرفت و جمله ای که گفت از فکر بیرون اومدم و گفتم:

-ممنون دستی به موهام کشیدم و گفتم: -خیلی خوب شده….
موهامو شینیون باز و بسته کرده بود که هم بلندی موهام مشخص بشه و هم خیلی ساده نباشه…

خودم که خوشم اومده بود.

ارایشمم خیل ملیح و ساده بود…بازم تشکر کردم و بلند شدم تا لباسمو عوض کنم….دیگه تقریبا نزدیک اومدن مهمونا بود …ارایشگر و شاگرداش مشغول جمع کردن وسایلشون بودن….کارم تمام شده بود نگاهی به خودم توی اینه انداختم..همه چیز خوب بود….در زدن..به سمت در رفتم و کمی بازش کردم….ایدا و ایلار بودن..

اونا هم تازه از راه رسیده بودن..لبخندی زدم و گفتم:
-سلام…بیاین داخل
و از جلوی در کنار رفتم….وارد اتاق شدن و با دیدن غزل شروع به جیغ کشیدن و دست زدن کردن

-وای ببین چقدر ناز شده..مگه نه ایدا
ایناز با ذوق و شوق داشت از غزل تعریف می کرد..

غزل هم مشخص بود که داره از این تعریفا لذت می بره چون خنده از روی لباش محو نمی شد..

کمی که گذشت ارایشگر و شاگرداش رفتن و ایدا و ایناز هم مشغول عوض کردن لباساشون شدن…..در تمام مدتی که توی اتاق بودیم همه از همدیگه تعریف می کردیم….

تا این که صدای در  بازم بلند شد..اینبار مادر سیاوش بود که با ذوق وشوق وارد اتاق شد و گرم و مهربون غزلو بغل گرفت ..

با ما هم روبوسی کرد و رو به غزل گفت:
-عزیزم سیاوش پایین منتظره….عکاس و فیلمبردارا هم اومدن..

بیان بالا
غزل لبخندی زد و گفت: -من اماده ام مادر جون..بگین بیان لبخندی زد و گفت…

-پس من برم بگم بیان..
و ماشااللله گویان ازاتاق رفت بیرون..مشخص بود از این که غزل داره عروسش می شه خیلی راضیه..با لبخند و از صمیم قلب از خدا خواستم که غزل خوشبخت بشه…چند دقیقه نگذشته بود که باز هم صدای در اومد و فیلمبردارا و عکاس وارد اتاق شدن و اماده فیلمبرداری..رو به ایدا و ایناز گفتم:
-خوب بچه ها ما بریم بیرون اینجا یکم خلوت تر بشه
ایدا و ایناز لبخندی زدن و سه نفری از اتاق خارج شدیم…ایدا گفت:
-بریم پایین ببینیم کیا اومدن
هر سه از پله هاپایین رفتیم…

پایین خیلی شلوغ شده بود ..

با چشم دنبال بهروز می گشتم ببینم پیش کیه..هر چی نگاه کردم نمی دیدمش…فاطمه خانم و اقای پرتو که اینجا بودن پس بهروز کجا بود..به سمتشون رفتم….

فاطمه خانم نگاهش به من افتاد لبخندی زد و گفت:

-ماشاالله..چقدر خوشگل شدی دخترم لبخندی زدم و تشکرکردم…پرسیدم: -بهروز کجاست؟

فاطمه خانم گفت: -بهنام بردش بالا…بهانه می گرفت..خیلی بد اخلاقی می کرد.

.برو
ببین چش بود نگران نگاهی به بالای پله ها کردم و گفتم: -چشم الان می رم.

.کاش زودتر بهم گفته بودین
چند تا پله رو بیشتر بالا نرفته بودم که صدای احسانو از پشت سرم شنیدم:

-ساقی برگشتم و نگاهش کردم…

یه پله پایین تر از من ایستاد و گفت: -میشه باهات صحبت کنم؟

اروم گفتم: -سلام خجالت زده گفت: -اخ ببخشید..سلام…..

با دیدنتون حواس برام نمی مونه که از حرف بی پروایی که زد یه حسی بهم دست داد…خجالت زده
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
-باید ببخشید ولی الان دارم میرم سراغ بهروز..مثل این که یکم بیتابی می کنه

و از پله ها بالا رفتم…پشت سرم اومد و بالای پله ها گفت: -ساقی خواهش می کنم….

زیاد وقتتو نمی گیرم ایستادم و خواستم چیزی بگم که با ناراحتی گفت: -تو وظیفه ای در قبال بهروز به عهده نداری که اینقدر خودتو
درگیرش کردی سریع گفتم: -من بهروزو خیلی دوست دارم….

. -می دونم…با نگاه هایی که بهش می کنی فهمیدنش سخت نیست
ولی پس خودت چی؟ گفتم:

-خودم؟..

متوجه منظورتون نمی شم دستش رو توی موهاش کشید و گفت:
-راستش….نمی دونم چه جوری باید بگم….من درباره ارتباط توو بهروز مشکلی ندارم…..فقط..فقط از بهنام می ترسم….می ترسم تو رو ازم بگیره
وای خدای من..این چی داشت می گفت؟..

.داشت اعتراف می کرد؟..

یه چیزی توی دلم فرو ریخت..

نگاهی به چشماش کردم..

.عشقو توی چشماش می شد حس کرد…ولی این اشتباه بود…من کجا و احسان کجا…مطمئنا ازدواج برای من یه چیز ممنوعه است..باید همین الان جلوی پیشروی این عشقو می گرفتم…احسان پسر خیلی خوبیه ….اگر..اگر…ای کاش این اگر ها برای من وجود نداشت….اهی کشیدم و سریع گفتم:
-خواهش می کنم احسان خان…دوست ندارم دیگه این حرفا رو تکرار کنین
و چرخیدم تا برم به سمت اتاق بهنام که بازوم کشیده شد..احسان گفت:

-چرا ساقی..چرا نمی خوای به حرفام گوش بدی…باور کن خوشبختت می کنم……
نفسم داشت بند می اومد..غم عالم توی دلم نشسته بود..بدون این که برگردم گفتم:
-تو رو خدا ولم کنین..من اون ادمی که شما فکر می کنین نیستم..من هیچی نیستم..هیچی..شما هیچی از من و گذشتم نمی دونین
سریع گفت:
-نمی خوام هم بدونم…شناختی که تا حالا ازت بدست اوردم برام کافیه….
اشکی از روی گونم سر خورد..بازوم رو با یه فشار از دستش خارج کردم و گفتم:

-برین دنبال زندگیتون…..شما خودتون خوبین…یکی از بهترین ها هم نصیبتون میشه
سریع گفت:
-واسه من تو بهترینی….الان نمی خوام جوابم روبدی..بهت فرصت می دم….یک هفته….فقط خواهش می کنم جوابت منفی نباشه
و برگشت و سریع بدون این که منتظر جوابی از طرف من باشه رفت…..رفت و من رو با دنیایی از غم و درد تنها گذاشت..

اشک تمام صورتم رو پر کرده بود…..

اروم صورتم رو پاک کردم و به یاد بهروز افتادم..

تقریبا نزدیک اتاق بهنام بودم..به سمت اتاق خودم و بهروز رفتم..در رو باز کردم ولی کسی داخل اتاق نبود..با تعجب برگشتم و در اتاق بهنام رو زدم و بدون این که منتظر اجازه باشم در رو باز کردم….بهروز روی تخت بهنام خواب بود و بهنام هم با قیافه ای عصبانی و چشم هی قرمز بهم خیره شده بود
ترسیده بودم…

.می دونستم بهنام همه حرفامی بین من و احسانو شنیده…..خودمو جمع و جور کردم و خونسرد گفتم:

-سلام…اومده بودم سراغ بهروز ولی خوب مثل این که خوابه…می خوای تو برو من اینجا می مونم تا بیدار بشه
نفسش رو با حرص بیرون داد و سریع از کنارم رد شد و از اتاق بیرون رفت..برام جای سوال و تعجب داشت که چطور چیزی به روم نیاورد…خیالم یکم راحت شد…به سمت میز ارایش توی اتاقش رفتم و توی اینش مشغول برانداز کردن خودم شدم…شاید یه دیقه طول نکشیده بود که در باز شد و بهنام و خانمی که این چند وقت توی خونشون کار می کرد وارد اتاق شدن..بهنام رو به سوسن گفت:
-همین جا بمون و مواظب بچه باش..بیدار شد صدامون کن..ما توی اتاق ساقی خانم هستیم
و به سمت من اومد و دستم رو محکم گرفت و گفت: -بریم ترسیده بودم…می دونستم کارم ساخته است..گفتم:

-چرا اینجوری می کنی؟…چی شده؟
ولی بهنام بی توجه به حرفای من دستم رو کشید و با هم به سمت اتاق من رفتیم…

وقتی وارد اتاق شدیم بهنام دستم رو رها کرد و در رو از داخل قفل کرد….ترسم صد برابر شده بود..نگاهش اصلا رنگ دوستی نداشت..گفتم:
-اخه بگو منم بدونم این کارا برای چیه؟ عصبانی گفت:
-خودتو به اون راه نزن…..می دونم که می دونی دلیل عصبانیت من چیه
با حرص گفتم:
-واقعا نمی دونم..بگو تا بفهمم چیکار کردم که تو داری اینجوری باهام برخورد می کنی

چند قدم به سمتم اومد..چونمو محکم توی دستش گرفت و گفت: -ازش خوشت اومده نه؟
سعی کردم به افکارم نظم بدم و با تسلط کامل روی مغزم سنجیده حرف بزنم تا بدتر عصبانیش نکنم..گفتم:
-کیو می گی فشار دستشو روی چونم بیشتر کرد و گفت:
-چقدر هم بازیگر توانمندی هستی…ولی من حرفتو باور می کنم و خودم یادت میارم…احسانو می گم
سریع گفتم: -احسان؟…

دلیلی نداره ازش خوشم بیاد!!!!!

پوزخندی زد که لباش کج شدن..گفت:

-من همه حرفاتونو شنیدم…حالا هفته دیگه قراره چه جوابی بشنوه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-انتظار داری چی بشنوی..وقتی خودت جواب منو می دونی چرا می پرسی
بهنام با صدای بلندی فریاد زد: -فکر کردی می ذارم این اتفاق بیفته؟
و بعد چونم رو با حرص رها کرد به طوری که سرم به سمت چپ چرخید ..نگاهش رو به روبرو ثابت کرد و گفت:
-پسره احمق..فکر کرده با این کاراش می تونه تو رو بدست بیاره…حالا دیگه اینقدر دور برداشته و پر رو شده که مامان رو هم واسطه کرده

گیج نگاهش کردم و گفتم: -چی کار کرده..

دوباره نگاهش رو به من دوخت و گفت:
-چی کار کردی که باورش شده دوسش داری و از مامان خواستگاریت کرده؟هان….حتما یه چیزی دیده که اینقدر مطمئن با مامان دربارت صحبت کرده
شوکه شده بودم..کی این کارو کرده که من نفهمیدم..چرا به خودم چیزی نگفت..نگاه گیجمو به بهنام دوختم و گفتم:
-به فاطمه خانم چی گفته؟ بهنام انگار که صدای من رو نشنیده باشه گفت:
-ههه..رفته به مامان گفته تا من نتونم کاری بکنم…ولی کور خونده

و بعد نگاه وحشتناکی به من کرد و گفت: -حالشو اساسی می گیرم همین امشب با من ازدواج می کنی
داشتم سکته می کردم..بهنام چی می گفت؟

دستم رو روی قلبم که داشت از توی سینم میزد بیرون گذاشتم و گفتم:
-این…این..غیر ممکنه..
و عقب عقب شروع به قدم برداشتن کردم..بهنام به سمتم اومد و دو تا بازومو توی دستاش گرفت و گفت:
-هیچ چیزی غیر ممکن نیست..می دونی که کاری رو که بخوام بکنم می کنم..فهمیدی؟
لبخندی زد و ادامه داد:

-الان عاقد میرسه تا غزل و سیاوشو عقد کنه..من و تو هم همین الان و توی جمع عقد خواهیم کرد…چه سورپرایزی بشه برای احسان
و غرق لذت شد
سعی کردم دستامو از توی دستاش خارج کنم ولی نه توانی داشتم و نه روحیه جنگنده ای…..با التماس نگاهش کردم و گفتم:
-باور کن من با احسانم موافق نیستم…بهت قول میدم جوابم بهش منفیه..قسم می خورم..خوبه؟اخه منو چه به اون؟..
بهنام لبخند سردی زد و گفت: -اونو که عمرا می ذاشتم باهاش ازدواج کنی….. با درد مندی گفتم:

420

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *