شده بود…بدون در زدن وارد خونه نمی شد….با احترام باهام برخورد می کرد….از رفتار تند گذشتش خبری نبود….خیلی مهربون شده بود…اصلا اون بهنام کجا و این یکی کجا….سه نفری بیرون می رفتیم….زندگی واقعا داشت روی خوشش رو بهم نشون میداد….بهنامو مثل یه دوست خوب میدیدم…قرار بود تا 2 هفته دیگه عروسی غزل باشه و ما داشتیم اماده میشدیم تا بعد از یک سال برگردیم ایران..باورم نمیشد..داشتم میرفتم تا کسایی که دوستشون داشتم رو ببینم..امیدوار بودم بهنام بذاره برم و عموم و خانوادش رو ببینم…ولی نمی دونم چرا دلشوره عجیبی داشتم…
بین جمعیت نگاه می کردم که صدای بهنام رو شنیدم: -اوناهاشن..اونجان
جهت دستش رو دنبال کردم کردم.

.خدای من ..

چقدر از دیدن دوبارشون خوشحال بودم..

.اونا هم ما رو دیده بودن چون داشتن برامون دست تکون می دادن…با ذوق و شوق گفتم:
-وای بهنام…

نگاهی بهم کرد و گفت: -چت شد؟

لبخندی زدم و گفتم: -هیچی بابا از خوشحالی بود که یه چیزی گفتم خنده ای کرد و گفت: -از دست تو ساقی
انچنان محکم همیدیگه رو بغل کرده بودیم که هر دومون بعد از چند ثانیه استخونامون در گرفت…میون گریه خندیدیم
-وای غزل دلم برات یه ذره شده بود

غزل اشکاش رو پا ک کرد و گفت: -من بیشتر…چقدر عوض شدی دختر.. و به ابروهام و موهام که از روسریم بیرون بود اشاره کرد لبخندی زدم و گفتم: -خیلی زشت شدم؟

خندید و گفت: -حالا خودش می دونه خوشگلتر شده ها..می خواداز زبون ما هم
بشنوه…

بدجنس
نگاهی به فاطمه خانم کردم که بهروزو بغل کرده بود و می بوسید و بهروز هم نگاه من و باباش می کرد و گریه می کرد..

بهنام بهروزو گرفت و من به سمت فاطمه خانم رفتم

-سلام فاطمه خانم..خوبین؟
اونم داشت گریه می کرد…نگاهش پر از مهر بود دستاش رو از هم باز کرد تا برم توی بغلش و گفت:
-سلام دخترم..رسیدن به خیر.
توی بغلش رفتم و یه نفس عمیق کشیدم..چقدر دلم براش تنگ شده بود….گفتم:
-دلم براتون یه ذره شده بود…

. و از بغلش اومدم بیرون لبخندی زد و گفت: -من چی بگم عزیزم….از دوریتون داشتم دیوونه می شدم گفتم:

-خدا نکنه و به سمت اقای پرتو رفتم –

سلام اقای پرتو لبخندی زد و گفت: -سلام دخترم..خوبی و دستش رو به سمتم دراز کرد

..با کمال میل و رغبت باهاش
دست دادم…

-ممنون..شما خوبین.؟

-ای بد نیستیم..می گذره

لبخندی بهش زدم و نگاهم رو به سمت سیاوش کشیدم….دیگه کینه ای ازش به دل نداشتم…مخصوصا الان که می دونستم نامزد بهترین دوستم و در اصل خواهرم غزله..به سمتش رفتم..

لبخندی زدم و گفتم:
-سلام سیاوش خان..مبارک باشه لبخندی زد و گفت: -سلام از ماست ساقی خانم..

.رسیدن به خیر….

ممنون
تشکری کردم و به سمت بهنام و بقیه چرخیدم…

.روبوسی ها تمام شده بود…بهروز چون کسی رو نمی شناخت اخم کرده بود و با تعجب بقیه رو نگاه می کرد و مشخص بود که اماده گریه کردنه…..

به سمتش رفتم و گفتم:
-چیه عزیزم….چرا بغض کردی؟ بهروز با شنیدن صدای من گفت:

-مامانی و پرید توی بغلم…

به خودم فشردمش و گفتم: -جان مامان…الهی دورت بگردم عزیزم….
همینجور که بهروزو نوازش می کردم نگاهم به بقیه افتاد که با لبخندی خاص به ما خیره شده بودن…منظورشون رو درک نکردم فقط منم در جواب لبخندی زدم و گفتم:
-نمی ریم خونه؟

سیاوش گفت:
-انقدر از دیدنتون خوشحالیم که همه چیز یادمون رفت..بفرمایید..بفرمایید
و خودش جلوتر از بقیهمون راه افتاد..

غزل اومد کنارم و گفت:

-نه بابا…انگار واقعا این سفر شماها رو متحول کرده..

چقدر همگیتون عوض شدین
بعد لپ بهروز و کشید و گفت:
-عمه قربونت بره..چقدر تپلو شدی..این مامانت خوب بهت رسیده ها
و خنده ای کرد…

و گفت: -با مزه است که به تو می گه مامان..

برام جالب بود لبخندی زدم و گفتم:
-خودم هم وقتی اولین بار بهم گفت مامان شوکه شدم…

.خودم بهش یاد می دادم بهم بگه خاله..ولی مثل این که کار بهنام بوده و اون بهش یاد داده بهم بگه مامان
غزل ناباورانه نگاهی بهم کرد و گفت:

-واقعا بهنام این کارو کرده؟

 گفتم: باور کن… نگاهی متعجب به من کرد و گفت: -نه بابا انگار یه خبراییه…

رفتیم خونه باید همه چیزو واسم
بگی..از سیر تا پیازشو..

فهمیدی؟ لبخندی زدم و گفتم: -چیزی نیست که بخوام بهت بگم.. به ماشین رسیده بودیم.

.غزل گفت: – حالا بریم توی خونه..من می دونم و تو..که چیزی نیست؟

خندیدم و اروم گفتم: -تو باید واسه من همه چیو بگی ناقلا و به سیاوش اشاره کردم…خندید و گفت: -اول تو ***

با غزل توی اتاقی که قبلا مال خودم و بهروز بود خوابیده بودیم
و از اتفاقات اخیر واسه هم می گفتیم…. -خوب که ایمان نامزد کرده..به سلامتی غزل لبخندی زد و گفت: -اره…سلامت باشین….

370


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *