استرس داشتم..غزل اومده بود توی اتاق گفته بود مادرش باهام
کار داره…..

الان پشت در اتاق فاطمه خانم بودم……..

نفس عمیقی کشیدم..بسم الله گفتم و در زدم
-بیا تو
صدای فاطمه خانم خیلی جدی بود و همین نگرانیم رو بیشتر کرد..اروم رفتم داخل و گفتم:
سلام
فاطمه خانم توی تختش نشسته بود ….اشاره کرد برم جلو و روی تخت بشینم…وقتی نشستم گفت:
سلام پس از مکث کوتاهی گفت: -خوب؟

فهمیدم می خواد همه چیزو بدنه..منم هر چیزی بین خودم و مرتضی پیش اومده بود رو بهش گفتم
فاطمه خانم لبخندی سرد و خسته زد و گفت:
– ولی با این اتفاقی که افتاده دیگه نمیشه اینجوری ادامه داد…..بهنام حسابی عصبانیه و می خواد از پسر عموت مجددا شکایت کنه..
بغض کرده بودم گفتم:
-باور کنین خیلی بچه است..اگه ببینینش….

.تو رو خدا نذارین بهنام خان این کارو بکنه….هر کاری بخواین من براتون انجام می دم ولی مرتضی رو ببخشین
فاطمه خانم جواب داد: -من هر کاری از دستم بر می اومده کردم دخترم…..

ولی حالا

نگاه غمگینی به من کرد و ادامه داد
-بهنام ازم خواسته بذارم اون از این به بعد درباره این موضوع تصمیم گیری کنه….می گه اگه مخالفت کنم برای همیشه از ایران می ره..اون یه شرایطی رو تعیین کرده که ……
سرش رو پایین انداخت و ادامه نداد..گیج نگاهش کردم و گفتم: -شرایط؟….چه شرایطی؟ اروم گفت: -خودش بهت می گه حالا گیج ترشده بودم….

گفتم: -شرایط واسه منه؟

اروم گفت:

-تا حدودیش اره…..

متاسفم دخترم….

ببخش که نتونستم کاری واست بکنم…من چیز دیگه ای می خواستم ولی الان چیزای دیگه ای داره پیش میاد…..
از این حرف فاطمه خانم ترسیده بودم…

.نگاهش می کردم ولی نمی دونستم چی باید بگم…..گفت:
-توی اتاقش منتظرته….

برو..

ولی قبلش یه قولی به من میدی؟ ابروهام توی هم رفته بود..گفتم: -بفرمایید.. گفت:
-زندگی پستی و بلندی زیاد داره..

بهم قول بده کم نیاری و مقاوم باشی..احساس می کنم توی همه این اتفاقات یه حکمتی هست..تو هم همه رو بذار پای حکمت الهی و مقاوم باش..

باشه دخترم؟

متوجه منظور فاطمه خانم نمی شدم…گفتم: -با این حرفاتون دارین توی دلمو خالی می کنین….
غزل همینطور که بهروزو بغل گرفته بود در رو باز کرد با ورودش فاطمه خانم به من اشاره ای کرد که فهمیدم نمی خواد غزل چیزی از حرفامون بفهمه..و به این ترتیب حرفای من و فاطمه خانم نا تموم موند…..

دلشوره وحشتناکی وجودمو پر کرده بود….بعد از ۱۰ دقیقه که از نشستن غزل می گذشت اروم بلند شدم و با یه ببخشید از اتاق خارج شدم….

.به سمت اتاق بهنام رفتم…هر چه زود تر همه چیزو می فهمیدم..زودتر هم از این عذاب راحت میشدم..

پشت در اتاقش ایستادم..

می خواستم در بزنم که خودش در رو باز کرد و گفت:
-به به…..منتظرت بودم….بیا تو
چهرش شاد بود..اصلا انتظار اینو نداشتم..همین ترسم رو بیشتر کرد….

قدم توی اتاقش گذاشتم که در اتاق رو پشت سر من بست

ایستاده بودم منتظر تا ببینم چی می خواد بهم بگه …..دلشوره داشتم…ولی بهنام اروم و خونسرد رفت و روی صندلی میز تحریرش نشست….لبخند از روی لبهاش دور نمی شد….گفت:
-بشین

اروم گفتم: ممنون راحتم…مثل این که با من کاری داشتین

گفت: -خیلی عجله داری …..می خوای زود تر بشنوی و بری؟…نترس
نمی خوام بخورمت… – با حرص گفتم:
-فکر نمی کنم من رو به خاطر گفتن این حرفا خواسته باشید…..درست نمی گم؟

لبخندش کمرنگ تر شد گفت: -خوب انگار مشتاقی که بریم سر اصل مطلب نه؟

از جاش بلند شد به سمت من اومد..بهم خیره شد و جدی گفت: -حتما مامان بهت گفته که می خوام از پسر عموت شکایت
کنم…..

با نگاهم جوابش رو دادم..ادامه داد:
-پاشو از گلیمش بیش از حد دراز کرده…باید بفهمه با کی طرفه…می دونی من واقعا نمی خواستم ازش شکایت کنم..اینو به مامان گفتم تا نگران نشه …. مدرکی ندارم که بخوام این کارو بکنم….ولی می خوام خودم دست به کار شم و تلافی کنم…دیدی که چقدر هم توانایی تلافی رو دارم
ترسیدم….

.نکنه واقعا بخواد بلایی سر مرتضی بیاره…از این ادم همه چیز ساخته است…سریع گفتم:

-تو رو خدا بهنام خان….

اون اشتباه کرده….

شما ببخشید….مطمئن باشید دیگه تکرار نمی شه
دستش رو بالا اورد و به نشونه سکوت جلوی صورت من گرفت..ساکت شدم…ادامه داد
-ولی نمیشه این کارش رو هم بی جواب گذاشت…..این از من ساخته نیست
مستاصل شده بودم..گفتم: -باور کنین دیگه اینکارو نمی کنه…من بهتون قول می دم گفت:
-قول تو به درد من نمی خوره….ولی می تونی یه کاری بکنی….می خوای از تصمیمم صرف نظر کنم؟

گفتم: – بزرگواری می کنین….

میون حرفم پرید و گفت: -بسیار خوب…ولی تنها یه راه هست که من از شکایتم صرف
نظر کنم
پس بالاخره داشت می رفت سر اصل مطلب…..نگاهی بهش کردم و گفتم:
-چه راهی؟
سکوت کرد…بعد از چند دقیقه که واسه من خیلی طولانی بود گفت:
-من دارم برای ادامه تحصیل دوباره از ایران میرم…..و از اونجایی که اعتمادم از همه صلب شده تو هم با من میای

انگار یه سطل اب سرد روی سرم خالی شد….چی می گفت:..من باهاش می رفتم؟..شوک ناگهانی من براش لذت بخش بود….خنده سر خوشی کرد و گفت:
-چیه قند توی دلت اب شد؟

فکرشم نمی کردی با خودم ببرمت نه؟

به خودم اومدم و گفتم: -پس…پس بهروز چی میشه….

خندید…وقتی خندش تمام شد گفت:
-فکر کردی دارم میبرمت ماه عسل؟

نه عزیزم….تو با من میای تا از بهروز مواظبت کنی و در خدمت من باشی..فهمیدی؟

اینطوری دیگه دست کسی بهت نمی رسه…..فکر فرار به سر خودت هم نمی زنه….مگه نه؟…
برای یه لحظه رفت توی فکر و ادامه داد:

– وقتی عموت و خانوادش بفهمن حسابی رنج می برن و این برای من خوشایند خواهد بود
لبخندش محو شد..جدی گفت:
-حالا خود دانی…..هر کدوم از این دو راهو که خواستی می تونی انتخاب کنی….

.تا شب نتیجه رو باید بهم بگی چون خیلی وقت ندارم…حالا هم می تونی بری
و پشتش رو به من کرد…با شونه هایی افتاده راه خروج از اتاقش رو پیش گرفتم….
روی تختم نشستم و مستاصل به روبروم خیره شدم…. از همون اول روشن بود که کدوم راهو انتخاب می کنم با این حال گاهی با خودم فکر می کنم….گناه من این وسط چیه که باید مکافات عمل دیگران رو به دوش بکشم……

ولی وقتی چهره مرتضی جلوی چشمام جون می گیره دلم نمیاد به فکرام بال و پر بدم…

.می دونم بهنام حرفی رو که بزنه عملی می کنه….

.اما باهاش رفتن هم خیلی سخته…

.مطمئنن زندگی وحشتناکی پیش روم خواهد بود…

بد اخلاقی ها و دعواهاش رو می تونم هر چقدر سخت تحمل کنم ولی…..

.ترسم از بی ابرو شدنه….اعتمادی به بهنام

نداشتم….رفتار ی که این چند وقت اخیر باهام داشت خودش این بی اعتمادی رو تایید می کرد و دامن میزد…..از جام بلند شدم….با خودم گفتم……نشستی و غصه می خوری که چی؟

مگه راه دیگه ای هم داری؟

کار دیگه ای که نمی تونی بکنی..یا باید از خودت بگذری یا بی خیال مرتضی بشی…تصمیمت رو که گرفتی پس چته؟
به سمت اتاق بهنام رفتم…با خودم گفتم…..خدایا به امید تو….و در زدم
*****
توی هواپیما نشستم در حالی که بهروز توی بغلمه و بهنام هم سمت دیگم نشسته…بهروز خوابه و من با چشمای بسته دارم به این دو ماهی که مثل برق و باد گذشت فکر می کنم…وقتی به بهنام گفتم باهاش میرم…..

برق پیروزی رو توی چشماش دیدم..

.نگاهش پر از رضایت شد..

ولی چیزی نگفت..

غزل با شنیدن این خبر با بهنام قهر کرد و تا دو روز قبل از پروازمون باهاش اشتی نکرد….

.دائم گریه می کرد و از من می خواست صرف نظر کنم…صحبت های اقای پرتو و فاطمه خانم هم بی نتیجه بود..بهنام مصمم کار خودش رو می کرد و بی توجه به حرف بقیه دنبال کارای سفارت برای من و خودش بود…از غزل

خواسته بودم درباره رفتن من با بهنام به کسی چیزی نگه…فاطمه خانم بهم دلداری می داد و می گفت:درسته بهنام باهات بد رفتاری می کنه ولی قلب مهربونی داره..نگران نباش….دلم روشنه….و

و حالا من خودم رو به خدا سپرده بودم و داشتم می رفتم برای 1 سال با بهنام و پسرش زندگی کنم….زندگی که مطمئنن پر بود از دردسر و سختی…..
موقعی که رسیدیم ساعت 3 نصف شب بود….شام رو توی هواپیما خورده بودیم ….

.بهنام کلید انداخت و با چمدون ها قبل از من وارد اپارتمانش شد….

تردید وجودم رو پر کرد..

.پشیمونی از لحظه بلند شدن هواپیما بد جور ازارم میداد ولی دیگه راه برگشتی نبود…

گریم گرفته بود…دوست داشتم می تونستم زمان رو به عقب برگردونم ولی افسوس که نمی شد….ترسیده بودم…با خودم گفتم..دیونه…دیوونه..چیکار کردی…حالا تویی و بهنام….دیگه کسی نیست تا به دادت برسه…..می خوای چیکار کنی؟..

حالا هر بلایی خواست می تونه سرت بیاره …حسابی خسته و کلافه بودم…..

صدای بهنامو شنیدم که گفت:
-اگه می خوای شبو همون جا بخوابی بگو تا درو ببندم

اروم وارد اپارتمان شدم…..بهنام کمی دور تر از در ورودی ایستاده بود و به من نگاه می کرد..نگاهم با نگاهش تلاقی پیدا کرد….فکر کنم ترسو از چشمام خوند……

چون سریع خونه رو نشونم داد و به اتاق خودش رفت….. اپارتمان بهنام شیک و مرتب بود…با این که زیاد بزرگ نبود ولی از لحظه ای که پا توش گذاشتم ازش خوشم اومد….یه اشپزخونه خوشگل و جمع و جور با کابینت های قرمز و سفید…یه سالن که همه چیزش سفید بود….مبل….پرده….دیوارها..ک فپوش و تقریبا هر چیزی که توش بود…. خونه دو تااتاق خواب داشت…درست روبروی هم…اتاق خواب بهنام رو ندیدم ولی اتاقی که مال خودم و بهروز بود دکور تیره ای داشت….یه تخت دو نفره با میز ارایش قهوه ای سوخته..

پرده های دو لایه..

. تور سفید وپرده ضخیم قهوه ای که روی تور قرار گرفته بود…. و در اخر کمد دیواری که همرنگ تخت بود ….

بقیه بررسی ها رو گذاشتم واسه فردا…

در اتاق رو که کلید هم روش بود قفل کردم نفس راحتی کشیدم ….لباس راحتی پوشیدم و روی تخت کنار بهروزدراز کشیدم…..خدا رو شکر کردم که تا حالا به خیر گذشته بود…..از خدا خواستم از این به بعدش هم همینطور پیش بره….
با صدای جیغ بهروز بیدار شدم….بیدار شده بود و داشت بازی می کرد و جیغ می کشید…هنوز خوابم میومد ولی باید به بهروز می رسیدم..دیگه 2 ماهش شده بود و غذای کمکی می خواست….ساعت رو نگاه کردم….تازه 1 بود…کمی با بهروز

بازی کردم…..بعد از تخت پایین گذاشتمش که اگر غلط زد از تخت نیفته…و براش چند تا اسباب بازی گذاشتم تا بازی کنه…باید از بهنام می خواستم براش تخت جدا بگیره..چون داشت کم کم سعی می کرد سینه خیز بره و خطرناک بود که روی تخت بدون حفاظ بخوابه…. از اتاق خارج شدم و نگاهم رو دور تا دور چرخوندم تا بتونم حمام و دستشویی رو پیدا کنم….دست و صورتم رو شستم..

احتیاج داشتم یه دوش حسابی بگیرم ولی الان نمی شد..پس به سمت اشپزخونه رفتم تا صبحانه رو اماده کنم…در یخچال رو باز کردم….پر بود…

انتظار نداشتم چیزی توی یخچال ببینم ولی الان همه چیز توش بود…..با خودم فکر کردم بهنام که ایران بوده پس اینو کی پر کرده؟..بی خیال شدم ..تمام کابینت ها رو باز می کردم و توشون رو نگاه می کردم تا جای همه چیزو یاد بگیرم…بعد شروع به درست کردن فرنی برای بهروز کردم…..
توی سالن روی تنها قالی که بود با بهروز نشته بودم و داشتم بهش غذا می دادم که بهنام از اتاقش اومد بیرون….نگاهش کردم…موهاش اشفته ریخته بود توی صورتش و جذابتر شده بود….یه زیرپوش استین کتی سفید با یه شلوارک کرم پوشیده بود….اولین بار بود که اینجور لباسا رو تنش می دیدم….سرم رو انداختم پایین و گفتم:
-سلام صبح بخیر

جواب سلامم رو داد و به سمت حمام حرکت کرد….فهمیدم می خواد دوش بگیره…

.سریع غذای بهروزو دادم و براش اسباب بازی گذاشتم تا بازی کنه….تلویزیون رو هم روشن کردم تا سر و صدا کنه…و به سمت اشپزخونه رفتم تا صبحانه رواماده کنم….نیم ساعت نشده بود که بهنام مرتب و شیک اومد…به سمت بهروز رفت…۱۰ دقیقه ای بغلش کرد و باهاش بازی کرد…..

صدای خنده هر دوشون چنان لذتی به من میداد غیر قابل وصف…بهنام مواقعی که با بهروز بود از این رو به اون رو میشد..شیرین و دوست داشتنی…ولی با من…..خیره نگاهشون می کردم و لبخندی خود به خود روی صورتم نشسته بود بهنام نگاهم کرد و گفت:
-صبحانه اماده است؟ لبخندم رو جمع کردم و گفتم: -بله بفرمایید…
و به سمتشون رفتم تا بهروزو ازش بگیرم…دست بردم به سمت بهروز و گفتم:

-بدینش به من…شما برین و صبحانتون رو بخورین نگاهی عجیب به من کرد و گفت: -تو صبحانه خوردی؟ گفتم: -نه اقا…..

بهروزو زمین گذاشت و اسباب بازیش رو داد دستش بدون هیچ
احساسی نگاهی به من کرد و گفت:
-از این که بخوام تنهایی غذا بخورم متنفرم..از این به بعد با هم غذا می خوریم…حالا هم بیا…بهروز داره بازی می کنه
و به سمت اشپزخونه رفت….پشت سرش راه افتادم..از این که بخوام با بهنام غذا بخورم ناراحت بودم و احساس می کردم سیر

سیرم…..

پشت میز نشست..

.براش چایی ریختم و خودم هم رو بروش نشستم….مشغول خوردن صبحانه بودیم که گفت:
-بهتره یه چیزایی رو از همین اول برات روشن کنم نگاهش کردم..ادامه داد
-کارهای خارج از خونه با خودمه..هر چیزی که لازم داری بگو تا بخرم….دوست ندارم بدون اجازه من از خونه خارج بشی….متوجه شدی؟
-بله

ادامه داد:
-اینجا یه سری از دوستام هستن که باهاشون رفت و امد دارم…..هفته ای یک شب خونه یکی..هر سه هفته یکبار نوبت من خواهد بود …..به زودی باهاشون اشنا می شی..

دوست ندارم علت حضورت اینجا رو کسی بدونه….

با سر اشاره کردم که متوجهم.

.شرایطش رو یکی یکی می گفت و من می گفتم چشم.. حرفاش که تمام شداز روی صندلیش بلند شد..داشت از اشپزخونه خارج میشد که یکدفعه ایستاد بدون این که برگرده و به من نگاه کنه گفت:
– می دونم از این که با من تنها توی یه خونه باشی می ترسی…..نگران نباش… کاریت ندارم.

.اینجا جز خدمتکار من و پرستار بچم به چشم دیگه ای بهت نگاه نخواهم کرد….البته در صورتی که دختر خوبی باشی و نخوای باهام لجبازی کنی..
و به سمت اتاقش رفت..کیف به دست از اتاق خارج شد..به سمت بهروز رفت بوسیدش…بعد نگاهی به من کرد و گفت:
– دارم میرم دنبال کارای دانشگاه…تا ظهر برمی گردم…ولی اگه نشد بیام باهات تماس می گیرم……
این حرف رو زد و رفت….نفسی از سر اسودگی کشیدم…..با حرفایی که زده بود حس می کردم زندگی نه چندان سختی رو توی این 1 سال داشته باشم….نگاهم رو به سمت بالا دوختم و
گفتم:

-خداجون ممنون که تا حالا باهام بودی..از این به بعدم تنهام نذار
و به سمت بهروز رفتم…

..بهروزو بغل گرفتم و باهاش همه جا سرک کشیدم….حتی اتاق بهنام…اتاق اون هم مثل اتاق خودم بود ولی رنگ وسایل اتاق اون کرم قهواه ای مخلوط بود…نمی دونم چه علاقه ای به رنگ قهوه ای داشت…..بهروزو زمین گذاشتم و مشغول مرتب کردن اتاق بهنام شدم..چمدونش رو خالی کردم و لباسها و وسایلش رو توی کمد دیواری و کشوهای دراور چیدم….بعد سراغ اتاق خودم رفتم…چمدونم رو خالی کردم..و همه چیز رو سر جای خودش گذاشتم…قاب عکسی که از غزل گرفته بودم و عکس غزل و مامان و باباش بودن رو روی میز کنار تختم گذاشتم و به عکس خیره شدم..

دلم براشون تنگ شده بود….

توی فکر و خیال خودم بودم که صدای زنگ تلفن من رو به خودم اورد….به سمت صدا حرکت کردم…بعد از کمی جستجو بالاخره تلفن رو دیدم..گوشی رو برداشتم:
-الو..الو صدای غزل رو که شنیدم انگار دنیا رو بهم دادن

-الو غزل جون…سلام

290 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *