لبخندی زد و گفت:
ببین ساقی…ما اومدیم دنبال تو…..منتظر یه فرصت بهتر بودم تا باهات صحبت کنم..ولی تو اصلا از خونه بیرون نمیای….الان یک ماهه که دم در خونه اینا
به غزل اشاره کرد و ادامه داد:
-داریم کشیک می دیم تا تو رو تنها ببینیم ولی بیفایده است..الان بهترین موقعیته..زود باش تا بقیشون نیومدن بریم
چیزی نمی تونستم بگم فقط گیج نگاهش می کردم…..دستم رو گرفت و با خودش کشید و راه افتاد….انقدر تند راه می رفت که تقریبا منم پشت سرش می دویدم….صدای غزل رو شنیدم که دنبال ما دوید و می گفت:
-ساقی…..کجا داری می ری؟

هی اقا دستشو ول کن به ما رسید و جلوی مرتضی ایستاد و ادامه داد:

-ساقی؟ نگاه گریونمو بهش دوختم

..گفت: -این اقا کیه؟ اروم گفتم: -مرتضی
رنگ غزل بوضوح پرید…یک قدم به عقب برداشت و به مرتضی خیره شد…..مرتضی دوباره به راه افتاد و دست من رو هم دنبال خودش می کشید..غزل به خودش اومد و گفت:
-کجا می بریش؟
مرتضی جوابی نداد….دستم رو از دست مرتضی بیرون کشیدم و گفتم:

-چیکار داری می کنی؟ مرتضی نگاهی به من کرد و گفت:
-خیلی وقت نداریم ساقی..اومدم نجاتت بدم….تو نباید به خاطر کاری که من کردم تقاص پس بدی….
گفتم: -ولی من نمی تونم با تو بیام مرتضی عصبانی نگاهی به من کرد و گفت: -من به خاطر تو اینهمه راهو اومدم..

.اومدم کمکت کنم از این
زندگی خفت بار ازادت کنم…زود باش
نگاهش کردم…..

.هنوز بچه بود……

چقدر بچه گانه فکر می کرد….رومو به سمت غزل کردم و اروم بهش گفتم:

-همین جا منتظر من بمون..بر می گردم غزل نگاهی به من کرد و گفت: -ولی

-مگه بهم اطمینان نداری؟

چرا

خوب پس منتظرم بمون

-باشه…زود برگرد..اگر بهنام بفهمه یا پسر عموتو اینجا ببینه
خون به پا می کنه..خودت که میشناسیش

باشه

مرتضی نذاشت خدا حافظی کنم دوباره دستم رو کشید..توی سرازیری کوه می دویدیم….از ترس خودم رو به خدا سپرده بودم…کاری نمی تونستم بکنم…فقط پاهامو محکم روی زمین می کوبیدم و میدویدم……بالاخره پایین کوه بودیم….نفس نفس میزدم….عصبانی دستم رو دوباره از دست مرتضی بیرون اوردم و گفتم:
-ولم کن….معلومه داری چیکار می کنی؟ گفت:
-ساقی…به خدا نمی خواستم اینجوری بشه…همش تقصیر منه…الانم اومدم جبران کنم
گفتم: -چه جوری؟ -تو نگران نباش..می برمت یه جایی که نتونن پیدات کنن…..

-همون جایی که خودت قایم شده بودی؟ سرش رو انداخت پایین و گفت:
-ساقی خواهش می کنم…..خودم خیلی پشیمونم…تو دیگه اینجوری نگام نکن…..زود باش بریم
و به دوستش اشاره کرد …..دوستش به سمت ماشینی رفت و سوار شد…..نگامو به مرتضی دوختم و گفتم:
-من با تو هیچ جا نمیام گیج و عصبی نگاهی بهم کرد و گفت: -چی گفتی؟

با صدایی محکم و بلند گفتم: -من همین جا می مونم….من قولی که دادم رو نمیشکونم….

سریع گفت:
-تو بیخود می کنی…تو ناموس منی….من نمی ذارم اینجا بمونی و کلفتی اینا رو بکنی
پوزخندی زدم و گفتم:
– تو کی می خوای بزرگ بشی؟ناموست برات مهمه..ولی مردونگی نداری..
عصبانی شد خواست یه چیزی بگه که نذاشتم داد زدم:
-اون موقعی که فرار کردی..مردونگیتو از بین بردی….الانم باز داری همون کارو می کنی….
بد حرفی بهش زده بودم….مگه چند سالش بود..۱۴.۱۵ سال که بیشتر نداشت….

بهش توهین کردم..

.شکستنش رو دیدم..صدامو پایین اوردم و گفتم:

-ببخشید..زیاده روی کردم هیچی نگفت..فقط سر به زیر ایستاده بود -گفتم:
-من جام خوبه..باور کن….اگه باهام بد رفتاری می کردن که امروز باهاشون نمی اومدم کوه…نگران من نباش..به عمو هم بگو نگران من نباشه…برو مرتضی..از اینجا برو و دیگه اینطرفا نیا….دوست ندارم یه اتفاق بد دیگه بیفته…
دستاشو توی دستم گرفتم و گفتم:
-تو داداش کوچولوی خوب خودمی…خیلی دوست دارم….فقط یه قولی بهم می دی؟
سرش رو بالا اورد توی چشماش پر اشک بود. لبخندی بهش زدم و گفتم:

-پسر خوبی واسه بابات باش….

از فرصتی که دوباره بدست اوردی خوب استفاده کن…بزرگ شو مرتضی..بزرگ شو
هیچی نگفت..فقط به چشمام خیره شده بود..دستش رو فشار دادم و گفتم:
-حالا برو…..خواهش می کنم زود تر از اینجا برو…..برو تا بهنام نیومده و تو رو ندیده
و دستش رو رها کردم….مرتضی اروم گفت:
-نمی رم….حالا که تو روی قولت می مونی….منم پای کاری که کردم می ایستم ….می ایستم تا با خودم تسویه حساب کنن….می خوام به حرفت گوش کنم و بزرگ بشم
از نگاه مصممش ترسیدم..واقعا می خواست بمونه تا بهنام بیاد..اگه این اتفاق می افتاد چی می شد..ترس وجودمو پر کرده بود..سریع گفتم:

-بچگی نکن مرتضی برو…تو رو جون عمو..برو
و دستم رو روی بازوش گذاشتم و حلش دادم تا بره ولی تکون نمی خورد..همچنان ایستاده بود ..گریم گرفته بود..دوباره گفتم:
-مرتضی به خدا من زندگی خوبی دارم….به روح مامان و بابام قسم من از زندگیم راضیم…..برو…تو رو جون من برو…
نگاهش به من بود..تردید رو برای یه لحظه کوچیک توی نگاهش دیدم…باز گفتم:
-بهت قول می دم اگه یه روزی از زندگی توی اون خونه ناراحت بودم…بهت خبر میدم….قسم می خورم..اونوقت میای دنبالم و فراریم میدی..باشه..ولی حالا برو
نگاهی به بالای کوه کردم..استرسم لحظه به لحظه بیشتر می شد…نگاهم رو از کوه بر می گردوندم تا دوباره با مرتضی صحبت کنم که چشمم به بهنام افتاد…با سرعت از کوه پایین می اومد….خدایا..احساس می کردم دارم از حال می رم…نمی دونستم باید چیکار کنم….چشمم به دوست مرتضی افتاد که با

ماشینش کمی پایین تر از جایی که ما ایستاده بودیم ایستاده بود…سریع به سمتش رفتم و گفتم:
-تو رو خدا زود باش..بیا مرتضی رو ببر…بهنام داره میاد…..زود باش
پسر دستپاچه از ماشین پیاده شد..به سمت مرتضی رفت و دستش رو گرفت و گفت:
-بیا بریم…. مرتضی دستش رو کشید و گفت: -ولم کن رضا به کمک رضا رفتم و گفتم:
-تو رو جون هر کی دوست داری برو….داری با این کارات منو زجر می دی….اگه بهم مدیونی برو….فقط همینو ازت می

خوام..ببین بهنام الان می رسه..می خوای دوباره یکی دیگه کشته بشه؟اره؟همینو می خوای؟
خودش هم انگار ترسیده بود ولی می خواست روی حرفش بمونه..با هزار بدبختی و التماس سوار ماشینش کردیم …ماشین در حال حرکت بود و من با صدا بلند میون گریه می گفتم:
-مواظب خودت باش مرتضی….خودم باهاتون تماس می گیرم..مطمئن باش من خوبم….به همه سلام برسون
ماشین رفت .من موندم و اینده ای نا معلوم که حالا با این کار مرتضی سیاه تر هم می شد.
سیلی محکمی که از بهنام خوردم باعث شد لبم پاره بشه….با فریاد گفت:
-کی بود؟
قیافش وحشتناک شده بود..از چشماش اتیش می بارید..دوباره فریاد زد

-مگه کری..گفتم کی بود؟…
هیچی نگفتم..می دونستم که خودش حدس زده…راست گفتن عصبانیش می کرد و دروغ گفتن که دیگه بدتر….سرم رو پایین انداخته بودم و گریه می کردم…

یه عده ایستاده بودن و به ما چشم دوخته بودن…دستم رو کشید و راه افتاد..منم مثل یه بره رام دنبالش می رفتم..یه جای خلوت ایستاد و گفت:
-اون پسر عموی عوضی تر از خودت بود نه؟(دوستان ببخشید مجبورم از الفاظ بد استفاده کنم…شرمنده)
-چی بهت می گفت؟ بازم جوابی ندادم..حسابی عصبی شده بود..گفت:
-پس نمی خوای چیزی بگی اره؟باید پیداش کنم و از خودش بپرسم؟ممکنه وقت گیر باشه ولی می دونی که اگه بخوام کاری بکنم حتما انجامش می دم

با ترس گفتم: -چیزی نگفت…اتفاقی همدیگه رو اینجا دیدم…..حالم رو پرسید
حرفم تمام نشده بود که سیلی دوم با شدت بیشتری روی صورتم فرود اومد….احساس می کردم یه طرف صورتم فلج شده….کاملا بی حس….گفت:
-تو منو چی فرض کردی؟هان…فکر کردی منم مثل خودت احمقم؟حسابشو می رسم….اینقدر پر رو شده که اومده اینجا…
بعد انگار که با خودش حرف بزنه گفت:
-همش تقصیر مامانه….اگه رضایت نمی داد اون احمق هم اینقدر دور بر نمی داشت.
زیر لب بد و بیراه بود که نثار مرتضی می کرد و دائم خط و نشون می کشید…بعد انگار که یاد من افتاده باشه گفت:
-اومده بود تو رو ببره نه؟چی شد..چرا باهاش نرفتی؟

خنده مسخره ای کرد و گفت:
-می دونم چرا نرفتی….اینجا بیشتر بهت خوش می گذره…مگه نه؟…ولی کور خوندی…از این به بعد منتظر باش و ببین که چه طور زندگی رو برات سیاه می کنم…..حالا هم راه بیفت
به سمت پارکینگ ماشین ها رفتیم.. غزل با گریه به سمت من می اومد.. همراهش کسی نبود….بهنام موبایلش رو از توی جیبش در اوردو شماره کسی رو گرفت:
-الو…. …. -سلام….اره پیش دخترام…..ما پایین کوهیم… ……

-نه نه….نگران نباش حال غزل یکم بده…. …. -گفتم که نه..

شاید مسموم شده.. با تاکسی می ریم….. …..

-باشه…..باشه….

فعلا کاری نداری؟ ….. -قربانت خدافظ
غزل دستمالش رو روی لبم فشار داد و با گریه به بهنام گفت: -ببین چیکارش کردی؟.تو ادم نیستی؟قلب نداری؟ بهنام فریاد زد

-خفه شو ….واسه تو یکی هم دارم…همش نقشه بود نه….تو هم می دونستی اینا با هم قرار گذاشتن مگه نه
غزل فریاد زد:
-معلومه چی می گی؟….تو فکرت واقعا مسمومه..ببین با دختر مردم چیکار کردی…..به جون مامان نه من نه ساقی هیچکدوم نمی دونستیم قرار کسی رو اینجا ببینیم
بهنام گفت: -بسه…..رفتیم خونه می دونم چیکارتون کنم
و به سمت یکی از تاکسی هایی که منتظر مسافر بودن رفت و گفت:
-اقا در بست

توی تاکسی غزل اروم اروم اشک می ریخت و دست من رو که توی دستش بود فشار می داد…..با هق هق گفت:
-باور کن من چیزی به بهنام نگفتم..به خدا خودش قبل از بقیه برگشت…..
دستش رو اروم فشار دادم و گفتم: -می دونم عزیزم…می دونم…..
بهنام صندلی کنار راننده نشسته بود و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود..چشماش بسته بودن..ولی می شد فهمید همه حواسش به ماست اروم گفتم:
-معذرت می خوام غزل….گردشو بهت زهر کردم میون گریه لبخندی زد و گفت: -خیلی نگرانت شدم….پسر عموت چیکارت داشت؟

گفتم: -بعدا غزل….باشه و با چشمام به بهنام اشاره کردم…غزل گفت: -باشه..ولی خدا به خیر بگذرونه…..خیلی عصبانیه نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -می دونم…… *****
اون شب به خاطر حضور خانواده خاله غزل و سیاوش بحث ادامه پیدا نکرد…تمام طول مهمونی رو به بهانه سر درد از اتاقم بیرون نرفتم….دخترا اومدن توی اتاقم ولی با دیدن چشمای قرمزم که به خاطر گریه زیاد بود باورشون شد که سرم درد می

کنه و سریع برگشتن تا به قول خودشون استراحت کنم و زود تر خوب بشم ….
فرداش اوضاع به شدت خراب بود…بهنام و مادرش توی اتاق فاطمه خانم بودن و صدای داد و بیداد بهنام به گوش میرسید…

از ترس همه وجودم می لرزید…..

خودم رو توی اتاق زندانی کرده بودم و بهروزو به خودم می فشردم…گریم یه لحظه قطع نمی شد…با خودم فکر می کردم..نکنه بقیه هم فکر کنن من به مرتضی گفتم که بیاد….ولی بعد فکر می کردم..این دیوونگی محضه..من با مرتضی همچین جایی قرار می ذاشتم؟تازه اگر هم می خواستم باهاش برم که می تونستم….یعنی بهنام به این چیزا فکر نمی کنه؟…..خدایا خودت کمک کن……دلم نمی اومد به مرتضی چیزی بگم…..همین که این همه راهو اومده بود تا منو ببره برام لذت بخش بود…با این که کارش اشتباه بود ولی خوب بچه بود و بیشتر از این ازش انتظاری نداشتم…..

عمو همیشه حواسش بهش بود و هر جایی که می رفت با خودش می بردش و همین موضوع هم باعث شده بود نسبت به همسن و سالاش تجربه و پختگی کمتری داشته باشه…..
****

۲۷۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *