گفتم: بقیه چی ؟دیگه کسی ازدواجی نامزدی چیزی نکرده؟ غزل گفت: -نه بابا…انگار یه قرنه اینجا نبودی…

سه نفر کمه؟

با تعجب گفتم: -سه نفر؟: -اره خوب…ایمان..من..سیاوش خندیدم و گفتم: -راست می گی..حواسم نبود.

.راستی ایدا چه طوره؟

-اونم خوبه…هیچی داره زندگیشو می کنه…بقیه هم همه خوبن…

فقط..فقط احسان خیلی سراغتو می گرفت
و نگاه مشکوکی به من کرد و گفت: -بد جوری مشکوک میزنه؟…غلط نکنم گلوش پیشت گیر کرده ضربه ارومی به بازوش زدم و گفتم:

-خانم مارپل اینقدر به این مخت فشار نیار بذار یکم استراحت کنه

-باور کن جدی می گم….حالا ببین کیه که من به تو گفتم.

.تا
روزی که همه چی معلوم شه اهی کشیدم و گفتم: -خواهش می کنم غزل..

بیا بحثو عوض کنیم غزل سریع گفت:

-بحث عوض..بگو چی به خورد این داداش من دادی که از این رو به اون رو شده؟
صدای در اتاق باعث شد هر دو مون ساکت بشیم…..از توی رختخواب بلند شدم و اروم به سمت در رفتم و در رو باز کردم..بهنام بوداروم گفت:
-سلام ..بیدارت کردم؟
لبخندی زدم و خواستم بگم نه که غزل از پشت سرم گفت:
-ا بهنام تو هم بیداری؟
نمی دونم چرا ولی بهنام از دیدن غزل شوکه شد..فکر کنم نمی دونست غزل توی اتاق منه چون با گیجی گفت:
-تو اینجا چیکار می کنی؟

غزل لبخندی خاص زد و گفت: -داشتیم صحبت می کردیم..تو خودت اینجا چیکار میکنی؟

و ابروهاشو با حالت خنده داری بالا نگه داشت بهنام سریع گفت: -هیچی…اومده بودم ..اومده بودم کمی مکث کرد و گفت: -ببینم ساقی چیزی لازم نداره..

اخه داشتم میرفتم پایین اب بخورم با تعجب نگاهی به بهنام کردم..غزل گفت: -اها..از این لحاظ

و خندید..

گیج بودم ولی معنی حرکات غزلو خوب درک می کردم سزیع گفتم:
-نه ممنون..چیزی لازم نداریم بهنام هم گفت: -خوب پس شب بخیر و به سمت اتاقش رفت خواست بره توی اتاقش که غزل گفت: -بهنام تشنگیت رفع شد دیگه و چشمکی زد و وارد اتاق شد..
هر روز با غزل بیرون میرفتیم تا خریداشو تکمیل کنه…

.بهروز با همه اشنا شده بود و غریبی نمی کرد..

..منم با خیال راحت میذاشتمش پیش فاطمه خانم و بهنام که اکثرا خونه بود و می رفتم بیرون…..

جرات نداشتم از بهنام بخوام اجازه بده برم و خانواده عمومو ببینم..می ترسیدم بازم اخلاقش عوض شه..گذاشتم بعد از

عروسی غزل بهش بگم تا اگرم قراره عصبانی بشه حداقل عروسی برامون زهر نشه..

.لباسمو با بهنام قبل از این که بیایم رفته بودیم و خریده بود…اونم کت و شلوارش رو با سلیقه من خریده بود..

یاد اون روز افتادم…

.دم هر مغازه ای که می ایستادم و لباسی رو انتخاب می کردم بهنام یه ایرادی روش میذاشت و می گفت..این رنگش بده..این جنسش بده..این مدلش جالب نیست..

.خلا صه کلافم کرده بود تا این که دم یه مغازه ایستاده بودم و لباسا رو نگاه می کردم که بهنام گفت:
-ساقی ببین این چه طوره
لباسی رو که نشونم می داد نگاه کردم و اخمام توی هم رفت..گفتم:
-بهنام..تو نمی دونی من همچین لباسی نمی پوشم..من واسه خوابیدنم روم نمی شه اینو بپوشم اونوقت جلوی اون همه ادام…واقعا که.

این که نه در داره نه پیکر
لباسه یه تاپ کوتاه بود که فقط روی سینه هامو می پوشوند با یه دامن بلند تا روی پا که یه چاک از جلو داشت تا کمر

دامن….خیلی روی تاپ و دامن کار شده بود

..بیشتر برای رقاصه ها خوب بود تا من
صدای خندشو شنیدم که گفت: -ساقی تو کدومو می گی؟ -همون خاکستریه دیگه خندش بیشتر شد و گفت: -ولی من کناریشو گفتم..اون یاسیه نگاهم تازه به اون لباسی که می گفت افتاد…

.با ذوق گفتم: -وای این چقدر خوشگله..بریم بپوشمش
بابهنام وارد مغازه شدیم…لباسو توی اتاق پرو تنم کردم..محشر بود.. استین نداشت ولی خیلی باز نبود…

.رنگش خیلی خاص

بود.لباس تا روی باسن تنگ تنگ بود ولی دقیقا از روی باسن گشاد می شد و دنباله لباس هم یکم بلند بود..

.انداممو فوق العاده کرده بود..

از دیدن خودم سیر نمی شدم..نمی دونم چقدر توی اتاق پرو بودم که در زدن و صدای بهنامو شنیدم
-ساقی چی شد.

.پوشیدی..کمک نمی خوای؟

در رو باز کردم و خودم پشت در ایستادم -اره پوشیدم…..خیلی خوبه بهنام جلوتر اومد و گفت: -ببینمت لبخندی زدم و گفتم: -نمی شه…..تا روز عروسی نه

خودتو لوس نکن ساقی.

.درو باز کن می خوام ببینمت در رو بستم و گفتم: -همونی که گفتم و لباس رو در اوردم و از اتاق اومدم بیرون…

بهنام اخمی کرد و
گفت: -پس اینجوریه اره؟..

اگه تلافی نکردم لبخندی زدم و گفتم: -ناراحت نباش باشه..دوست دارم روز عروسی ببینیش باشه و چشمامو جمع کردم و خودمو لوس کردم…سرش رو تکون داد
و گفت: -باشه …چاره دیگه ای هم دارم؟

خندیدم و گفتم: .افرین پسر خوب
یادش به خیر..چه روزایی بود..از وقتی که با بهنام دوست شده بودم خیلی خوب شده بود..

دیگه رفتارای زننده ای ازش نمی دیدم…اگه اون کارا رو قبلا باهام نکرده بود و کسی الان می گفت بهنام اینطور ادمیه عمرا باور می کردم.

..با صدای غزل به خودم اومدم:
-هی دختر کجا سیر می کنی؟

-هان..ببخشید..حواسم نبود خوب چی شد؟
-هیچی دیگه…قرار شد تو هم باهام بیای…می گفت همراهو قبول نمی کنه ولی من گفتم اگه همراهمو نیارم خودمم نمیام
-غزل..چرا این کارو کردی..من نمی خواستم برم ارایشگاه
۳۸۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *