بازم این حراست دانشگاه دیواری کوتاه تر از من پیدا نکرد و بین این همه آدم مطابق همیشه من و گیر انداخت و حالا در خدمت برادران گرامی بودم.

حسینی سر دستشون که با اون ابروهای پیوندی و خال رو دماغش به اندازه کافی خوفناک بود،با اخمی که باعث میشد ابروهاش بره تو چشماش زل زد بهم:

_چند بار بگم این طرز لباس پوشیدن شما درست نیست!

همکار بداخلاق تر از خودش از رو صندلی بلند شد و اومد سمتم:

_بااین طرز لباس پوشیدن جوونای مملکت و تحریک میکنید،امیدوارم متوجه باشید!

نمیدونستم بخندم یا بزنم تو سرم اما از جایی که خشم برادرا بی کران بود مقنعم و جلوتر کشیدم و کل پیشونیم و پوشوندم،حالا بماند که موهای بلندم و ول کرده بودم رو شونه هام و  هر چی از جلو پوشونده بودم از عقب در حال جبران بودم.

حسینی در ادامه حرف همکارش سری به نشونه تاسف واسه من تکون داد و گفت:

_کارت دانشجوییت و بده،دست من بمونه بهتره شما که داری هرروز اعمال زشتت و تکرار میکنی دیگه به زحمت نیفتی هر دقیقه کارت بدی به ما 

میدونستم بداخلاقه،جدیه یا هر کوفت دیگه ای اما هرچی که نبود من از دخترای پسر کش این دانشگاه بودم و از جایی که میدونستم تموم مردها قابلیت گول خوردنو دارن دلبرانه لبخندی بهش زدم:

_آقا حسینی،فقط همین یه بار!

و اشاره ای به مقنعه جلو کشیدم کردم:

_قول میدم دیگه همینطوری بیام و برم

حسینی داشت نرم میشد که اون هیولا چرخی دورم زد و با پوزخند گفت:

_مثل همیشه باشی سبب تحریک کمتری میشی تا الان!

و به موهام اشاره کرد.

 میخواستم جوابش و بدم که یه پسر جوون و فوق العاده خوشتیپ وارد حراست شد،با دیدنش یه جورایی احساس امنیت کردم که یکی از بچه های دانشگاه اینجاست و رفتم سمتش:

_ببخشید الان من باعث تحریک شما شدم؟

یارو چشماش از حدقه زد بیرون و متعجب نگاهم کرد که ادامه دادم:

_برادرا اینطور میگن!

پسره همچین جذاب لبخند زد و سری تکون داد که تازه فهمیدم لبخند یعنی چی و حرفی نزدم که حسینی به گرمی باهاش دست داد و گفت:

_از این ورا استاد توتونچی

یارو که حالا فهمیده بودم استاده واسه خودش جواب داد:

_انتقالی گرفتم واسه این دانشگاه،مثل اینکه استاد بشیر باز نشست شدن و من اومدم جای ایشون!

با شنیدن اسم استاد بشیر که چند دقیقه دیگه کلاسم باهاش شروع میشد و فهمیدن این قضایا آب دهنم و قورت دادم و بهشون نزدیک تر شدم:

_استاد شما امروز با ما کلاس دارید!

حسینی یه جوری چپ چپ نگاهم کرد که مطمئن بودم اگه این استاده اینجا نبود حتما میزد نفلم میکرد.

هرچی مظلومیت بود ریختم تو چشمام و زل زدم به این استاد جدیده:

_لطفا شما بهم کمک کنید استاد!

از این همه پررویی من خنده اش گرفته بود که گفت:

_همین یه بار و شما تشریف ببر سر کلاس،چون اصلا از بی نظمی خوشم نمیاد و نمیخوام از همین جلسه اول یه دانشجوی بی نظم داشته باشم!

و اشاره کرد که برم.

مثل چهار پایی که یونجه تازه بهش رسیده بود بدو از اونجا فاصله گرفتم و راه افتادم سمت کلاس،

صدا و تموم حرکات این استاد جدید تو مغزم میپیچید و بدجوری غرقش بودم که پام گیر کرد و رو پله ها خوردم زمین و صدای جیغم بالا رفت که حسینی و استاد توتونچی با نگرانی اومدن بیرون و توتونچی با دیدن دوباره من گفت:

_یه دانشجوی بی نظمه دست و پا چلفتی!

و بر خلاف انتظارات من که فکر میکردم میاد نجاتم میده خنده تحقیر آمیزی کرد و رفت

دماغم و محکم بالا کشیدم،از همونا که هوا تا مغز استخونات میرسه و ذهنت تر و تازه میشه و بعد بلند شدم سرپا و با قیافه توهم و لب و لوچه آویزون همینطور که مقنعم و میکشیدم عقب و عقب تر که مبادا این شراره ها زیر مقنعه گرمشون شه، راه افتادم سمت کلاس.

با صدای بلند نفس میکشیدم و با هر قدم بیشتر مصمم میشدم واسه مقابله با حمله های احتمالی این استاد در آینده.

مردتیکه برعکس قیافش که به با شعورا میخورد،کاملا بیشعور بود و گوشت تلخ!

به من گفت دست و پا چلفتی؟

به من گفت بی نظم؟

خیال کرده!

هنوز من و نشناخته،من مثل دخترای ناز نازی این دانشگاه نیستم،من اون کسی و که بخواد با من بد تا کنه،بد تاش میکنم!

به من میگن دلبر،دلبر آقایی!

با شنیدن صدای نسبتا بلند و البته با لحنی کلافه  تازه به خودم اومدم و آب دهنم و پر سر و صدا قورت دادم و به اطراف نگاه کردم،صدا از سمت توتونچی بود که دست به سینه جلو در کلاس وایساده بود:

_حالا دو دقیقه بیخیال این آقاییتون بشید

و با اشاره به کلاس ادامه داد:

_که از کلاس جا نمونید!

هنگ کرده بودم،

باورم نمیشد انقدر غرق فکر و خیال بودم که نه تنها نفهمیده بودم رسیدم به دم کلاس بلکه تموم افکارم و رو هم به زبون آورده بودم و حالا توتونچی یا همون برج زهرمار جمله آخرم و شنیده بود و اینطوری داشت تیکه های کلفت بارم میکرد!

چند باری پشت سر هم پلک زدم تا  آروم بشم و دهن باز کردم تا چیزی بگم اما از شانس گندم به مِن و مِن کردن افتادم و همین واسه اینکه توتونچی نگاه سرد و مغرورانه ش و ازم بگیره و بره تو کلاس کافی بود!

کیفم و رو شونم جابه جا کردم و با کلی افاده پشت سرش راه افتادم تا وارد کلاس بشم که از بخت سیاهم بند کیف گیر کرد به دستگیره در و با ما تحت خوردم زمین!

صدای خنده بود که به گوشم میرسید،انگار امروز خدا من و فرستاده بود واسه فراهم کردن موجبات شادی و خنده بنده هاش که پشت سر هم فقط بد میاوردم!

صدای خنده بچه ها تو سرم میپیچید و بی انگیزه تر از هر وقتی پخش زمین بودم که استاد توتونچی زد رو تابلو کلاس تا همه ساکت بشن و رو به من گفت:

_شما چه خبرتونه؟

و بهم نزدیک تر شد و ادامه داد:

_بذار برسی دانشگاه بعد خودت و نشون بده !

با این کارش دوباره بچه ها به خنده افتادن و خودش حتی یه لبخند کوچیکم نزد و فقط نگاهم کرد،یه نگاه پر معنی و مفهوم از همونا که در مواجهه با یه احمق ازش استفاده میشه و با سر بهم اشاره کرد که بلند شم.

بی توجه به همه از رو زمین بلند شدم و با پاهایی که انگار زیر 18چرخ مونده بودن هر چند سخت اما محکم و استوار راه رفتم تا بالاخره رسیدم به اون صندلی خالی ته کلاس…

بیخیال نگاه های رو مخی بچه ها یه آدامس انداختم تو دهنم و آرنجم و به صندلی تکیه دادم و صورتم و رو دستم گذاشتم،

بالاخره پشت میزش جا خوش کرد و اسامی و گرفت دستش و با نگاهی به سر تا سر کلاس صدایی تو گلو صاف کرد و اول از همه اسم من و خوند:

_دلبر آقایی

دستِ بیکارم و گرفتم بالا:

_هستم

از سر جاش بلند شد:

_دلبر آقایی؟

همه خندیدن و امیرحسین یکی از بچه های کلاس که کمم خوشمزه نبود نگاهی بهم انداخت و خطاب به استاد گفت:

_ماهم اولش باور نمیکردیم ولی ظاهرا اسمش دلبره و فامیلیش آقایی!

صدای خنده ها بالاتر رفت و منم کم نیاوردم و پا شدم سرپا:

_تو حرف نزنی کسی نمیگه لالیا!

و چشم و ابرویی واسش اومدم که توتونچی با خنده سری تکون داد و اومد وسط کلاس:

_دیگه خنده کافیه،من شاهرخ توتونچی استاد جایگزین آقای بشیر هستم،امیدوارم کلاس های خوبی باهم داشته باشیم!

یکی از بچه ها زیر لب ‘عمرا’ ای گفت و بساط خنده رو دوباره فراهم کرد و اما توتونچی بی توجه به این حرف که یقینا هم شنیده بودش به ادامه حضور و غیابش رسید و اسم بقیه رو خیلی ساده و معمولی و بی هیچ خنده ای خوند،

نمیدونم شاید فقط واسه من خار داشت!

به این حرفم تو دلم خندیدم که صدای توتونچی به گوشم رسید:

_دلبر خانم شما بگید از چه صفحه ای شروع کنیم 

جا خوردم و با یه کم مکث جواب دادم:

_مَ…مَن؟

خنده ها کم و بیش ادامه داشت که سینا از جایی که رو صندلی کناری من نشسته بود سرش و خم کرد و طوری که کسی نفهمه آروم گفت:

_ چند دقیقه پیش گفت صفحه64،تو حواست نبود!

و با یه لبخند چشم ازم گرفت که تازه فهمیدم چه خبره و من و مورد بازی قرار دادن!

نگاه سردم و از توتونچی گرفتم و بی هیچ حرفی کتابم و از تو کیفم درآوردم که با نفس عمیقی نگاهم کرد!

چقدر دلم میخواست اون چشماش و از کاسه در بیارم،مردتیکه فکر کرده چه خبره،فکر کرده من ساکت میشینم و به همین روال می‌گذره؟

نوچ!

کور خونده!

از همین حالا انتقام جویی رو شروع میکنم…

تو تایم کلاس توتونچی  بدجوری برکت افتاده بود که حس میکردم یه ساله سر کلاسم و تمومم نمیشه!

فقط خدا میدونست چقدر تحمل این از خود راضی واسم سخته!

لحظه شماری میکردم واسه تموم شدن کلاس که بالاخره ساعت آزادی فرا رسید و توتونچی از کلاس رفت بیرون.

با رفتنش وسایلم و جمع کردم و از کلاس زدم بیرون، دو تا کلاس دیگه داشتم اما حالم حال موندن نبود!

شاید اگه هیلدا امروز اومده بود انقدر بهم سخت نمیگذشت و این اتفاقا نمیفتاد!

از دانشگاه زدم بیرون و تو ایستگاه اتوبوس به انتظار اتوبوس نشستم، ماشین بود که از جلو چشمم رد میشد و امروز بیشتر از هروقتی دلم میخواست که یه ماشین داشتم و زود میرسیدم خونه!

با این حرفم تو دلم خندم گرفت و زل زدم به کارت اتوبوسم،

آخه یکی نبود بگه ننت ماشین داشته یا بابات که انقدر زیاده خواه شدی!

خمیازه ای کشیدم و به خیابون چشم دوختم هنوز از اتوبوس خبری نبود، چشم از خیابون گرفتم و پاشدم تا از سوپر مارکتی که یه کم بالاتر بود یه آب معدنی بخرم و گلویی تر کنم اما همین که بلند شدم یه ماشین فوق العاده لاکچری که حتی اسمشم نمیدونستم از جلو چشمام رد شد و باعث شد تا من با دیدنش ففط سعی کنم فکم و از رو آسفالت خیابون جمع کنم!

باورم نمیشد،

توتونچی و همچین ماشینی؟

عین ندیده ها با دهن باز تا وقتی که کاملا از دیدم خارج شه نگاهش کردم و با رسیدن به سوپر مارکت تازه از فکر به خودش و ماشینش دراومدم و سریع تر رفتم آب معدنی خریدم و با اومدن اتوبوس بدو بدو خودم و بهش رسوندم…

با رسیدن به محله نابمون، موهام و انداختم تو مانتوم و رژ لبمم با دندون از رو لبام تقریبا پاک کردم و راه افتادم سمت خونه و بعد از چند قدم رسیدم سر کوچه.

با دیدن حامی که باز این رفیقای هیز و چشم چرونش و جمع کرده بود دم در و معلوم نبود باز داشتن چه غلطی میکردن اوقاتم تلخ شد و قدمام و تند تر برداشتم تا برم تو خونه.

از کنارشون رد شدم و از جایی که در خونه باز بود چپیدم تو خونه که حامی پشت سرم اومد تو:

_مگه نگفتم نمیخواد بری دانشگاه؟

حسابی کلافم کرده بود که نفس عمیقی کشیدم و چرخیدم سمتش:

_تو چیکاره منی؟ ننمی؟ آقامی؟ چیکاره ای؟

پوزخند حرص دراری نشست رو لباش و قیافش از قبل هم خبیثانه تر شد:

_من عشق بچگیات و شوهر آیندتم!

با دهن صدای ناهنجاری درآوردم:

_کی قرار شد من زنت بشم؟ خودم بی خبرم!

و راه افتادم تو حیاط تا وارد سالن بشم که صداش و شنیدم:

_امروز فرداست که کنارم بشینی پا سفره عقد، اونوقت حالیت میکنم دختره چشم سفید!

همینطور که بند کفشام و باز میکردم اداش و درآوردم و گفتم:

_تو شلوارت و نمیتونی بکشی بالا، میخوای زن بگیری؟

و با خنده خواستم برم تو خونه که اسمم و صدا زد:

_دلبر!

منتظر نگاهش کردم که در عین تعجبم شلوارش و محکم کشید بالا:

_دیدی؟ تونستم و کشیدم بالا!

و با لبخند زل زد بهم که سری واسش تکون دادم:

_متاسفانه تو خوب شی هم جاش میمونه پسر عمو!

و این بار منتظر نموندم و رفتم تو خونه…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *