اروزهای آخر بار داریم بود.
کم خودم مشکل داشتم هیلداهم دیوونم کرده بود و چند ثانیه یه بار زنگ میزد که برات عکس فرستادم ببین کدوم لباس بهتره؟
من با فحش هایی که نثارش میکردم اعمال نظر میکردم تا خانم لباس عقدش و بخره.

همه چی خیلی زود پیش رفت.
تو ماه چهارم فهمیدیم این تو راهی پسره و البته تا امروز بر سر انتخاب اسم به توافق نرسیده بودیم!

هیلدا و فرهاد به چش بهم زدنی عاشق هم شدن و فرداشب همزمان با شب یلدا مراسم عقدشون برگزار میشد و زندگی رو پاشنه خوبش داشت میچرخید!

خواستم از پله ها برم بالا تا شاهرخی که مثل خرس تا الان خواب بود و بیدار کنم اما دیگه توان بالا رفتن نداشتم که پایین پله ها وایسادم و داد زدم:
_شاهرخ نمیخوای بیدار شی؟
و دوباره داد زدم:

_شاهرخ پاشو!
که یهو در دستشویی طبقه پایین باز شد و شاهرخ جواب داد:
_چه خبره هی شاهرخ شاهرخ؟

با دیدنش از ترس هینی کشیدم و چند قدم رفتم عقب که خودشم ترسید و اومد سمتم:
_ترسیدی؟
این روزا اعصاب نداشتم که جواب دادم:
_نه بخاطر هیبت بی نهایتته که دارم پس میفتم!
و هر چقدر من عصبی و طلبکار نگاهش کردم اون فقط خندید و خندید..
طلبکار غر میزدم بهش اما اون به خنده هاش ادامه میداد که وایسادم وسط خونه و گفتم:
_دهنت و میبندی یا نه؟

به سختی خودش و نگهداشت و جواب داد:
_تو جای من نیستی نمیدونی وقتی یه پاندا عصبی میشه تا چه حد دیدنیه!
دوباره هر هر خندید که جلو آینه وایسادم و نگاهی به خودم انداختم هرچند سه تا سایز رفته بود روم اما هنوز اعتماد به نفسم باقی بود که گفتم:

_مشکل از چشماته وگرنه تو این خونه پندایی وجود نداره
پشت سرم ایستاد و تو آینه نگاهم کرد:
_آره عزیزم تو این خونه هیچ پاندایی وجود نداره…تو باربی ترین زن این شهری
با آرنجم که این روزا همسایز زانوی قبل از بارداریم بود کوبیدم تو شمکش که قیافش گرفته شد و از شدت درد خم شد:
_اینا همش بخاطر دسته گلیه که تو ،تو شکمم کاشتی بذار
و ادامه دادم:

_بذار دایانم به دنیا بیاد نشونت میدم که من واقعا باربی ترین زن این منظومم
داشت میمرد اما کم نمیاورد که با صدای گرفته از درد گفت:
_دایا نه شهاب
برگشتم سمتش و چپ چپ نگاهش کردم:
_اگه درد زایمان با تو بود میتونستی اسمش و بذاری شهاب ولی حالا که با منه دخالت نکن!

صاف ایستاد و زل زد بهم:
_مگه به درد زایمانه؟باقی چیزاش که من بوده تکلیف اونا چی میشه؟
شونه ای بالا انداختم:
_از جایی که هیچکدوم به پای درد زایمان نمیرسه باز هم حق دخالت نداری

کم کم میخواست با این حقیقت که اسم بچه دایانه نه چیز دیگه کنار بیاد که چند بار زیر لب تکرار کرد:
_دایان…پسرم…دایان بابا
با خنده گفتم:
_دیدی چه قشنگه؟
حالا برو میز صبحونه رو بچین که دوساعته منتظرم از خواب بیدار شی

همینطور که با اسم بچه درگیر بود راه افتاد سمت آشپزخونه…

 

میز صبحونه رو چید و روبه روم نشست:
_ببین هرچی میخوای هست؟
نگاهی به میز انداختم از همه چی برام چیده بود که شروع کردم به خوردن:
_ای بدک نیست..بگیر بشین

نشست روبه روم.
دیگه خبری از اون شاهرخ مرتب و جذاب نبود و این روزا شاهرخ شباهت عجیبی به کوزت پیدا کرده بود.

این ماه آخر و مرخصی گرفته بود و فقط به من و خونه میرسید و شام و ناهار درست میکرد و همین باعث شده بود تا همزمان با خوردن صبحونه تو این فکر فرو برم که تا چند روز دیگه قراره این غلام حلقه به گوش و از دست بدم و با ناراحتی لقمه تو دهنم و بجوم !

وقتی دید تو فکرم پرسید:
_چیه ناراحتی؟
نفس عمیقی کشیدم:
_دارم به این فکر میکنم که تا چند روز دیگه دوباره میشی همون شاهرخ سابق
با عشق نگاهم کرد:
_یعنی چی؟یعنی تو الان من و بیشتر دوست داری و ممکنه بعد از به دنیا اومدن بچه این علاقه رو بین جفتمون تقسیم کنی؟

دستم و به نشونه خاک بر سرت به سمتش دراز کردم:
_نابغه منظورم اینه که میری سرکار دیگه کسی نیست برام شام و ناهار درست کنه ظرفارو بشوره و…
لقمه تو دستش و پرت کرد رو میز:

_واقعا خاک بر سرم با این زن گرفتنم!
اون میگفت و من میخندیدم و داستان ادامه داشت…

مثل روزهای گذشته باهم غذا خوردیم و فیلم دیدیم و حالا ساعت 11 شب بود.
شاهرخ از خستگی نای بیدار موندن نداشت و من هم عادت کرده بودم به این زود خوابیدن که روی فرش بساط خواب و پهن کرده بودیم و داشتیم تلویزیون که حکم لالایی برای جفتمون داشت نگاه میکردیم تا چشمامون گرم شه که شاهرخ گفت:

_دلم واسه شبای قدیم تنگ شده
تو خواب و بیداری گفتم:
_کدوم شبا؟
جواب داد:
_همون شبا که اینجوری بی هیجان صبح نمیشد!

و ریز ریز خندید که گفتم:
_بهتره به هیجانا فکر نکنی و بگیری بخوابی!
بین خنده گفت:
_اتفاقا دارم فکر میکنم چون چیزی تا تولد پسرم نموند

پوزخندی زدم:
_چند روز مونده به دنیا بیاد یه ماه هم طول میکشه حال من خوب شه رفت تا عید!
چرخ زد سمتم و آرنجش و گذاشت رو زمین و صورتش و به دستش تکیه داد:
_نه دیگه باید زود خوب شی…چون دلم واست تنگ شده!
زل زدم تو چشماش:
_واسه من یا..
حرفم و قطع کرد:
_واسه دیدن تو ،تو اون شبا
رو ازش برگردوندم:

_حالا تا اونموقع!
دست آزادش و از چونم گرفت و صورتم و چرخوند سمت خودش و بعد بوسه ای به لبهام زد:
_شب بخیر عزیزم!
سرم و بالا بردم و این بار من بوسیدمش:
_شب بخیر!
و شبمون اینطوری سر شد…

نمیدونم چقدر گذشته بود صبح شده بود یا نه اما با احساس درد شدیدی که تو تنم پیچید چشم باز کردم
داشتم مرگ و به چشم میدیدم انگار!

از درد به ناله افتادم انقدر نالیدم که شاهرخ با ترس و لرز از خواب پرید:
_چیشده؟
هیچی نمیفهمیدم فقط دستم و گذاشته بودم رو شکمم و به خودم میپیچیدم که گفت:
_نکنه وقتشه؟

و پاشد سرپا:
_تحمل کن الان میبرمت بیمارستان
و تند تند شروع کرد به پوشیدن لباس هاش…

#شاهرخ

ترس همه وجودم و گرفته بود…
دلبر جلو چشمام از درد به خودش میپیچید و من هیچ جوره نمیتونستم آرومش کنم!
تو صبح برفی آخرین روز آذر ماه بی تمرکز پشت فرمون نشسته بودم و همزمان با رانندگی با دلبر حرف میزدم:

_آروم باش الان میرسیم
از درد به خودش میپیچید:
_شاهرخ دارم میمیرمو این حرفش نه تنها استرسم و ده برابر میکرد بلکه چنگ میزد به روح و روانم!

هرجوری که بود رسوندمش به بیمارستان و حالا دراز کش رو تخت منتظر دکتر بود که اومد بالا سرش و وضعیتش و چک کرد:
_آروم باش عزیزم…وقت زایمانته
و به پرستارها گفت که ببرنش
از گوشه تخت گرفته بودم و همراهش میرفتم که بین ناله هاش اسمم و صدا زد:
_شاهرخ نگران من نباش

تو اوج درد فکر ناراحتی من بودنش باعث شد تا بی اختیار صدام به سبب بغض بگیره:
_همینجا منتظرتم!
و با رسیدن به بخش پرستار مانع از ورودم شد و من ناچار تو راهرو به انتظار دلبر موندم.

انقدر نگران بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم و فقط قدم میزدم که مامان مهین زنگ زد به گوشیم.
با دیدن شمارش یه کمی آروم گرفتم میدونستم چند روزیه که اومده تهران و حالا با اومدنش به اینجا میتونست کمی از بار نگرانیم کم کنه که جواب دادم:
_الو مامان
صداش تو گوشی پیچید:
_شما کجایید اول صبحی هرچی زنگ میزنم باز نمیکنید؟

جواب دادم:
_بیمارستانیم…حال دلبر بد شد آوردمش اینجا یه ماشین بگیر به بیمارستانی که آدرسش و برات میفرستم
و بی معطلی تلفن و قطع کردم و آدرس بیمارستان و براش فرستادم.

 

یک ساعتی میشد که دلبر تو اون بخش بود و من این بیرون حالا دیگه نشسته بودم رو صندلی و منتظر شنیدن خبر سلامتی هر جفتشون بودم که مامان و از دور دیدم.
با عجله به سمتم اومد:
_چیشده؟
جواب دادم:
_دردش گرفت آوردمش بیمارستان الانم تو بخش زایمانه

لبخندی بهم زد:
_خب به سلامتی
و بعد کنارم نشست:
_به زن عموش خبر دادی؟
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم که گوشیش و تو دستش گرفت:
_اون حکم مادر دلبر و داره الان باید اینجا باشه
و شماره زن عموی دلبر و گرفت و خبر اینجا بودن دلبر و داد که همزمان یه پرستار بیرون اومد:
_همراه خانم آقایی
با عجله به سمتش رفتم که لبخندی زد:
_تبریک میگم پسرتون به دنیا اومد حال همسرتونم خوبه!
با این حرفش لبخندی به لبم اومد که هیچوقت نظیرش و ندیده بودم!

تو دلم هزار بار خدارو شکر کردم که پرستار ادامه داد:
_چند دقیقه دیگه همسرتون میاد تو بخش و میتونید هردوتاشون و ببینید.
ازش تشکر کردم و خواستم برگردم که مامان مهین و پشت سرم دیدم:
_نوه من…بابا شدنت مبارک!!
خندیدم و دستش و بوسیدم:
_مبارک شما!

…..

#دلبر

تموم بدنم درد میکرد و بی رمق افتاده بودم رو تخت که پرستار بچه رو آورد کنارم:
_نگاهش کن مامانش ببین چقدر خوشگله
لبخند بی جونی زدم و چشم دوختم به نوزاد کوچولوی تو دستای پرستار که بهم نزدیک ترش کرد و من تونستم اولین بوسه رو به سرش بزنم…

درگیر حسی بودم که با وجود همه درد و سختیش با دنیا عوضش نمیکردم و خدارو شکر میکردم بابت سالم به دنیا اومدن بچه!
با به حرکت دراومدن تخت از بچه فاصله گرفتم و به بیرون برده شدم شاهرخ با چشمهایی که از ذوق میدرخشید اومد بالا سرم:
_خوبی؟
لبخندی زدم:
_خیلی خوشگله!

و بعد زن عمو و مامان مهین و بالاسرم دیدم هر دو لبخند به لب داشتن و بی تاب بودن واسه دیدن بچه که پرستار بچه رو بیرون آورد و همین باعث شد تا همزمان با انتقال دادن من به یه اتاق اوناهم به نوه اشون نگاهی بندازن!

چند ساعتی از به دنیا اومدن بچه میگذشت مامان مهین و زن عمو تو راهرو نشسته بودن و شاهرخ چشم دوخته بود به من و بچه ای که به زور داشتم بهش شیر میدادم…
با اینطور دیدنش گفتم:
_خوشت اومده ها
از رو صندلی بلند شد:
_الحق که پسر خودمه چقدر جذابه!
با تمسخر نگاهش کردم اما انقدر غرق این بچه بود که چیزی نمیفهمید
آروم دستش و لمس کرد و گفت:
_دایان توتونچی خوش اومدی به این دنیا

طلبکار گفتم:
_از منم یه تقدیر و تشکری کن!
با خنده نگاهم کرد:
_دست شماهم درد نکنه!
و ریز ریز خندید و منی که خنده برام سخت بود فقط به لبخند اکتفا کردم و همزمان مهمون های جدید وارد اتاق شدن
یلدا و هیلدا ذوق زده وارد اتاق شدن و با ه به و چه چه به سمتمون اومدن و هیلدا قبل از یلدا گفت:

_بالاخره این میمون زشت به دنیا اومد
شاهرخ چپ جپ نگاهش کرد:
_بله شما لطف دارید!

هیلدا با خنده گفت:
_آخه باید همین امروز به دنیا میومد که شماها نتونید واسه شب بیاید مراسم ما؟
یلدا مانع ادامه حرفاش شد:
_کم غر بزن بزار ببینم شبیه کدومشونه؟
و تو سکوت مشغول بررسی بچه شد که صدای زنونه آشنایی به گوشمون رسید:
_سلام
نگاه همگی چرخید سمت در
در کمال ناباوری مارال خانم جلوی در ایستاده بود
یه قدم نزدیک تر اومد:
_قدم نو رسیده مبارک!

و پشت بندش زن عمو و مامان مهین داخل اتاق شدن و مامان مهین با نگاهش ازم خواست که مارال خانم و ببخشم…

شاهرخ سکوت کرده بود و چیزی نمیگفت اما من خواسته مامان مهین و بی جواب نذاشتم و لبخندی به مارال خانم زدم:

_سلام خوش اومدین
و بعد شاهرخ جواب داد:
_نوه ات و ببین مامان…
مارال خانم نگاهش و بین من و شاهرخ چرخوند و در حالی که جلدی از اشک چشماش و پوشونده بود خم شد و بوسه ای به پیشونی بچه زد:
_الهی من قربونت برم
شاهرخ دست مارال خانم وگرفت:
_خوشحالم که اومدی مامان

و به آغوش کشیده شدن شاهرخ توسط مارال خانم تبدیل شد به یکی از دلچسب ترین تصویرهایی که تو عمرم دیده بودم و هم زمان با به دنیا اومدن دایان صفحه جدیدی از سرنوشت واسمون رقم خورد…

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *