با دیدنش نفسم گرفت و بی اختیار میز آرایش تکیه گاهم شد!

تکیه به میز نگاهم و دوخته بودم به یه نقطه نامعلوم روی زمین که مامانش راه گرفت تو اتاق و اومد سمتم:

_تو چیکاره ای؟

و بی هیچ ملایمتی و با پوزخند از چونم گرفت تا سرم و بیاره بالا که همزمان صدای شاهرخ و حامی دراومد!

شاهرخ زودتر از حامی اومد کنارم و خطاب به مارال مامان گرامیش که انگار قصد داشت حسابی اذیتم کنه گفت:

_چیکار میکنی مامان؟

و پشت بندش حامی طرف دیگه ام وایساد و جدی و مصمم لب زد:

_من اومدم دنبال دختر عموم! و دلیلی نمیبینم واسه این همه توهین! 

و روبه من ادامه داد:

_برو وسایلت و جمع کن تا بعد! 

مارال خانم حرص درار خندید و گفت:

_نه دیگه! من تا نفهمم شاهرخ این گدا رو از کجا پیدا کرده آورده تو خونه حتی نمیذارم جنازش از اینجا بره! 

زبونم کوتاه شده بود! 

نباید هر طوری که دلش میخواست باهام رفتار میکرد و فقط بخاطر اینکه اون رو عرش زندگی میکنه و من فرش نشینم تحقیرم کنه! 

دلم میخواست بزنم زیر گریه و بغض هم داشت خفم میکرد،

انگار منتظر بودم یه کلمه دیگه بگه تا بزنم زیر گریه!

بی توجه به حال زارم سرم و چندبار عقب جلو کرد:

_بوی پول به مشامت خورده که اومدی اینجا کنگر خوردی و لنگر انداختی آره؟

ظاهرا حامی از همه چیز با اطلاع نبود که گیج و گنگ نگاهش و بین ما میچرخوند و بالاخره پرسید:

_خانم محترم، دلبر اومده اینجا کار کنه من فکر میکردم داره از یه پیرزن تنها پرستاری میکنه حالا اینطور که معلومه شده خدمتکار شخصی ایشون! 

و نگاه سردش و به شاهرخ دوخت و ادامه داد:

_و من اومدم دنبالش چون دیگه دلم نمیخواد اینجا باشه! 

این بار نوبت به افشین پدر شاهرخ رسید که اون زد زیر خنده و جواب حامی و داد:

_خدمتکار؟ 

خنده هاشون داشت دیوونم میکرد و نگاه مظلومانم به مامان مهین دوخته شده بود که البته با این اوصاف از اون هم کاری بر نمیومد! 

حامی از کوره در رفت و با صدای بلندی غرید:

_پس چی؟ 

نفس های عصبیش میخورد تو صورتم، اگه میفهمید من چیکار کردم حتما به بابا میگفت و من واسه همیشه از چشمای بابا میفتادم!

دستم و گذاشته بودم رو چونه رها شدم از شر مارال خانم و با چشمای به غم نشستم شاهد ماجرا بودم،

آقا افشین بعد از اینکه خنده های سرسام آورش به پایان رسید در کمال آرامش جواب داد:

_یعنی تو نمیدونی دختر عموی عزیزت اینجاست واسه سرویس دهی به پسر من؟

دنیا رو سرم آوار شد با این حرفش و با صدای گرفتم جیغ زدم:

_بسه!

و با گریه رفتم سمت کمد تا لباس های خودم و بردارم اما نه این قصه اینطوری به پایان نمیرسید و بدجوری بوی خون میداد!

داد بلند حامی باعث شد تا از ترس خشک شم و حتی دستم نره سمت لباسام!

شروع کرده بود به بد و بیراه گفتن و حالاهم یقه آقا افشین و تو مشتش گرفته بود:

_مردتیکه نمک به حروم چی داری زر زر میکنی؟

 دعوا  بالا گرفته بود و حالا شاهرخ مثلا داشت از هم جداشون میکرد اما در واقع دعوا سه نفره بود! 

دیگه با حرف زدن خالی نمیشدن و داشتن همو میزدن و مارال خانم هم رفته بود بیرون و مامان مهین هم از ترس با فاصله فقط داشت نگاهشون میکرد و منم با جیغ و گریه تو سر و صورتم میزدم بلکه از هم جدا شدن اما جدا که نشدن هیچ،

مامان شاهرخ با چهارتا گولاخ برگشت تو اتاق و با اشاره به حامی گفت:

_انقدر بزنیدش که دیگه حتی آدرس اینجارو هم یادش نمونه!

نگاهی به هیکل های درشت آدمایی که له کردن حامی واسشون کاری نداشت انداختم و با همون حال بد رفتم سمتشون و قبل از اینکه اولین ضربه به حامی بخوره جلوش وایسادم:

_ما همین الان میریم!

و نگاه پر نفرتم و واسه چند ثانیه به شاهرخ دوختم و میون گریه هام لبخند تلخی بهش زدم و شالی که تو دستم بود و انداختم رو سرم و جلو تر از حامی و تو سکوتی که بعد از دقایقی طوفانی حاکم فضای اتاق شده بود راه افتادم و حالا صدای مامانش داشت بدرقه راهم میشد:

_همون روز اول که دیدمت، گفتم بهت نمیخوره از یه خانواده درست و حسابی باشی و حالاهم خیلی تعجب نکردم!

سرم و چرخوندم به عقب تا خیالم راحت شه بابت اومدن حامی و بی اینکه جوابی به مارال خانم بدم، روبه حامی لب زدم:

_هیچی نگو، فقط بریم!

بین نگاه بهت زده تموم آدمای خونه از پله ها میرفتیم پایین،

من با قلب شکسته و غرور له شده و حامی که باعث و بانی تموم اتفاقای امشب بود با لباس هایی که از چند ناحیه پاره شده بود و لب و دهن خونی همراهیم میکرد!

به هر بدبختی ای که بود به در این خونه لعنتی رسیدیم اما درست موقع خروج صدای بلند شاهرخ، گوش همه رو پر کرد:

_دلبر… تو کجا داری میری؟

بدترین بلای ممکن سرم اومده بود و حالا داشت میپرسید که کجا میرم!

نگاه پر حرفم و دوختم بهش و فقط یه کلمه لب زدم:

_خداحافظ!

و رفتم بیرون.

سرمای هوا حتی یه ذره برام مهم نبود و فقط از شدت بغض و گریه میلرزیدم ودرعین حال قدم هام و سریع برمیداشتم تا هرچه زود تر از این جا دور و دورتر بشم!

با خروج از خونه دیگه برام مهم نبود که تکلیف حامی چیه و همین که از شر اونا خلاصش کرده بودم برام کافی بود که بی مقصد راهی بودم و تو ذهنم اتفاقات امشب و مرور میکردم!

یهو چیشده بود؟

کابوس بود یا واقعیت؟

تا یکی دوساعت پیش درگیر چه حس و حالی بودم و حالا دچار به چه بد حالی تلخی!

آخر شب بود و از جایی که اطرافم خلوت بود با خیال راحت هق هق میکردم و زار میزدم به حال خودم که حامی با موتور کنارم ظاهر شد:

_سوار شو بریم!

تو همون حال صدام و بردم بالا و جواب دادم:

_چرا راحتم نمیذاری؟ کار امشبت بس نبود؟ برو!

توقع میرفت حداقل الان درکم کنه و راحتم بذاره اما درکم که نکرد هیچ محکم بازوم و گرفت و من و کشوند سمت خودش و تهدید وار گفت:

_هر غلطی دلت خواسته کردی حالا زبونتم درازه؟

نفس های بلندم و تند تند بیرون فرستادم :

_من هیچ کاری نکردم، این تویی که گند زدی به همه چی!

بهش نزدیک تر شدم نگاه عصبیم و دوختم تو چشم هاش و ادامه دادم:

_با کاری که امشب کردی دیگه حتی به عنوان یه پسر عمو هم قبولت ندارم حامی!

و دستش و که رو بازم بود، پس زدم و دوباره راه افتادم اما

صداش و پشت سرم میشنیدم:

_طرف میگه اومدی واسه سرویس دهی به پسرش اونوقت کاری نکردی؟

کلافه ادامه داد:

_وای به حالت دلبر، وای به حالت اگه دست از پا خطا کرده باشی و خودت و…

میدونستم چی میخواد بگه که چرخیدم سمتش و انگشت اشاره، دست لرزونم و گذاشتم جلو بینیم:

_هیس! بفهم داری چی میگی، بفهم داری به کی این حرفارو میزنی!

فاصلم باهاش کم بود که دوباره خودش و بهم رسوند و این بار بی اینکه نگاهم کنه فقط لب زد:

_سرده، سوار شو بریم!

بی هیچ حرفی همونطوری وایساده بودم که کاپشن پاره، پورش و درآورد و انداخت رو شونه هام:

_گریه هم نکن، تموم شد!

ولی نه!

هیچی تموم نشده بود…

حامی بی اینکه بدونه ماجرا چیه یه کاره پاشده بود اومده بود اینجا و مقصر اصلی همه چی بود و من نمیتونستم به دلسوزی الانش روی خوش نشون بدم!

وقتی سکوتم و دید دست آورد سمتم تا اشکام و پاک کنه که پسش زدم:

_حالم از تموم کارات بهم میخوره، حالا هم نمیخواد واسه من دلسوزی کنی! 

دندوناش و محکم رو هم فشار داد:

_بهت هیچی نمیگم که الان داغون ترت نکنم، پس مثل بچه آدم سوار شو تا بعد!

بالاخره تسلیم شدم و سوار موتورش شدم تو سرمای شب، به سرعت از این محل زدیم بیرون.

با رسیدن به خونه، جلو در پیاده شدم و دستی به صورتم که اشک روش خشک شده بود کشیدم و صدام و تو گلوم صاف کردم و همینطور که میرفتم تو خونه با صدای آرومی گفتم:

_نمیخوام کسی چیزی بفهمه!

پوزخندی زد و اشاره کرد برم کنار تا موتورش و ببره تو حیاط و جواب داد:

_فعلا کسی چیزی نمیفهمه، اما فردا باهم کار داریم!

منتظر نگاهش کردم که همزمان با ورود کاملش ادامه داد:

_کسی چیزی نمیفهمه در صورتی که تو فردا بهم دختر بودن و نجیب بودنت و ثابت کنی!

چونم دوباره داشت میلرزید،

واقعا حامی تا کجاها فکر کرده بود؟

بعد از این همه سال، باهم بزرگ شدن من و اینطوری شناخته بود؟

گرفتگی دوباره قیافم و که دید سری به اطراف تکون داد و گفت:

_بیا تو، هندیشم نکن!

رفتم تو حیاط و در و بستم و تکیه به در، نگاهم و دوختم به انتهای حیاط و دوتا اتاق چراغ خاموشی که خونمون بود، حتی تصور اینکه بابا بفهمه بهش دروغ گفتم یا اینکه حامی حرفایی که امشب شنیده بود و بهش بگه به جنون میکشوندم!

با همون صدای گرفته گفتم:

_بابا هیچوقت نباید چیزی بفهمه حامی، هیچوقت!

شاید سرما خورده بود که بینیش و بالا کشید:

_گفتم که، فردا همه چی مشخص میشه!

حرفش برام گنگ بود که پرسیدم:

_من فردا باید چیکار کنم؟ چی تو اون سرت میگذره؟

روبه روم وایساد و شمرده شمرده گفت:

_چیزی تو سرم نمیگذره، فقط فردا یه سر میری پیش پزشک زنانی، پزشکی قانونی ای جایی!

دلم میخواست تف کنم تو صورتش اما از جایی که گلوم خشک شده بود دستم و آوردم بالا و سیلی جانانه ای تو گوشش خوابوندم که با ناباوری دست گذاشت رو صورتش و داد زد:

_تو… تو چیکار کردی؟

و واسه تلافی دست آزادش و گذاشت رو گلوم، انقدر محکم که داشتم خفه میشدم تا اینکه چراغ حیاط روشن شد و صدای عمو، حیاط و پر کرد:

_اونجا چه خبره؟ 

دستش و که از رو گلوم برداشت افتادم به سرفه کردن و حالا حامی سعی در جمع کردن ماجرا داشت که یه لبخند الکی زد و گفت:

_دلبر زنگ زد گفت میخواد بیاد خونه منم رفتم دنبالش!

روشنایی حیاط انقدری بود که عمو متوجه لب و لوچه خونی و صورت ورم کرده حامی بشه و همین باعث شد تا راه بگیره به سمتمون و نگاه گیجش و بین دوتامون بچرخونه:

_چیشده؟ این چه سر و وضعیه؟

و با شروع کردن حامی به دلیل و بهونه الکی آوردن، رفتم تو خونه خودمون.

آروم و بی صدا،

انقدر آروم که بابا حتی نفهمید کسی وارد خونه شده و من هم همین و میخواستم.

با ورود به اتاق تاریکم در و بستم و با همین لباس ها خودم و انداختم رو تخت،

داشتم خفه میشدم از بغض و غصه!

اشک هام برام عادی شده بود و با هر پلک گونه هام خیس تر میشد،

انقدر باریدم،

انقدر فکر کردم تا یا خوابم برد یا از حال رفتم…

صبح با شنیدن صدای بابا چشم باز کردم،

بالا سرم نشسته بود و موهام و نوازش میکرد:

_دلبرم چرا دیشب خبرم نکردی که اومدی!

چشمای خستم و بهش دوختم و ‘صبح بخیر’ ی گفتم:

_دیر بود نخواستم بیدارت کنم!

و نشستم سرجام که بابا ادامه داد:

_بله، دیشبم که به حامی گفتی بیاد دنبالت حالاهم که میگه قراره باهم برید بیرون تا حرفای آخرتونم بزنید، رسمش این نبود که آخر ماجرا من و در جریان بذاریا!

گیج شده بودم و فقط داشتم نگاهش میکردم که با یه لبخند دلنشین ادامه داد:

_حامی بهم گفته که جوابت مثبته و میخوای باهاش ازدواج کنی!

با این حرف بابا در اوج شوکه شدن لب از هم باز کردم تا حرفی بزنم که صدای حامی تو خونه پیچید:

_عمو جون تونستی این دخترت و بیدارش کنی؟!

و بابای ساده و از همه جا بی خبر من با مهربونی جواب داد:

_چرا گل پسر، بیداره!

و بعد هم از اتاق رفت بیرون و اینطوری شد که حامی اومد تو اتاق.

با حرفایی که به بابا زده بود، به بدبختیام اضافه کرده بود که چشم ریز کردم و پرسیدم:

_تو چی گفتی به بابا؟!

زیر لب ‘هیس’ ای گفت و اومد سمتم:

_من فقط غلطایی که کردی و به عمو نگفتم و به جاش یه سری حرف خوب بهش زدم!

با حرص تک خنده ای کردم:

_تو فکر کردی با این کارا من زنت میشم؟

متقابلا بهم پوزخندی زد:

_اگه دختر باشی آره باهمین روش مسالمت آمیز باهات کنار میام اگه هم نبودی که خداکنه باشی، قصه به کل عوض میشه!

از این که اینطوری داشت باهام رفتار میکرد، دلم واسه خودم میسوخت…

چه حقارتی و داشتم تحمل میکردم فقط بخاطر اتفاقای دیشب،

فقط بخاطر اینکه بابا چیزی نفهمه!

سکوت کرده بودم،

به نظرم حامی حتی ارزش هم کلامی هم نداشت!

به طولانی شدن سکوتم بهم نزدیک تر شد و ادامه داد:

_حالاهم پاشو آماده شو که وقت نداریم،همین امروز باید تکلیف روشن شه!

هرچی نفرت و کینه ازش داشتم ریختم تو چشمام و لب زدم:

_من با تو ازدواج نمیکنم عوضی!

گوشم و محکم گرفت کشید و سرش و آورد نزدیکش و جواب داد:

_یا به زبون خوش زنم میشی یا…

حرفش و نصفه ول کرد و با نفس عمیقی ولم کرد و راهی خروج از اتاق شد:

_زودتر آماده شو عزیزم…

#شاهرخ

از دیشب تو کلافگی و اعصاب خوردی سر میکردم.

تموم اتفاقاتی که افتاده بود واسه هزار و چندمین بار تو سرم تکرار میشد و باعث پر شدن جا سیگاری میشد!

عصبی از همه چی، از مامان و بابا که اونطور با دلبر رفتار کرده بودن و حتی مامان مهین، از بالکن اومدم تو خونه،

هوا داشت روبه تاریکی میرفت و من آروم و قرار نداشتم.

انگار یه چیزی گم کرده بودم یا نمیدونم یه چیزی کم بود تو این خونه!

از اتاق خودم زدم بیرون و رفتم تو اتاقی که اون دختر چند وقتی توش زندگی کرده بود.

تو چهارچوبه در اتاق وایسادم و نگاهم و تو اتاق چرخوندم، کاش حداقل گوشیش و برده بود و میتونستم جویای احوالش بشم!

در و پشت سرم بستم و رو لبه تخت نشستم و خیره به گوشیش که رو تخت بود زیر لب ‘لعنت’ ی فرستادم و بعد هم نفس عمیقی کشیدم.

درگیر حسی بودم که ازش سر در نمیاوردم، یه چیزی تو مایه های چند سال پیش،

نگاهش حالم و مثل اونموقع ها عوض میکرد، همون وقتی که با کلی عشق زل میزدیم تو چشمای هم و دلخوش به آینده و رسیدن بودیم!

با یادآوری اون سالها و معشوقه قدیمیم بی اختیار ذهنم داشت پر میکشید به سمتش، از وقتی اومده بودم ایران ندیده بودمش و فقط از طریق رابطه با عماد میدونستم که هنوز ازدواج نکرده و دیگه هیچی!

سرم و چند باری به اطراف تکون دادم و این بار تموم افکارم پر کشید سمت دلبر!

نگرانش بودم،

نگران دختری که همه چیز و به جون خریده بود تا با چندرغاز پولی که قرار بود بهش بدم، زندگی خودش و خانوادش و عوض کنه و حالا همه چیز تبدیل به یه شر بزرگ شده بود!

عادت کرده بودم به بودنش و زبون درازیاش و نمیتونستم دست رو دست بذارم و اون یه تنه جوابگوی همه باشه باید یه کاری میکردم!

مصمم شده بودم واسه پیدا کردنش حتی اگه به قیمت راه افتادن دعوای جدیدی میشد، من باید پیداش میکردم و تموم دیشب و براش جبران میکردم، من فرار از اون ازدواج اجباری و حال بهم زن و مدیون دلبر بودم….

خیلی طول نکشید تا از خونه زدم بیرون و حالا به سرعت هرچه تمام تر، تو مسیر خونشون بودم…

دقیق نمیدونستم کجاست اما پیداش میکردم!

با رسیدن به اون محل ماشین و لب خیابون اصلی پارک کردم و راه افتادم تو کوچه پس کوچه ها و با پرس و جو تو مسیر بالاخره خونه رو پیدا کردم.

یه خونه آجری قدیمی که برام غریب بود!

دستم و گذاشتم رو زنگ و چند باری زنگ زدم تا بالاخره صدای ‘کیه’ گفتن یه نفر به گوشم رسید و بعد هم در باز شد،

یه مرد میانسال که یه کت انداخته بود رو شونه هاش و متعجب چشم دوخته بود بهم:

_شما؟

لب باز کردم تا حرفی بزنم و خودم و معرفی کنم که این بار صدای اون پسره که داشت میومد سمت در و شنیدم و همین باعث شد تا فعلا ساکت بمونم:

_با من کار داره آقا جون!

و با چشم ریز کرد و خیره بهم ادامه داد:

_رفیقمه!

و اینطوری اون مرد و فرستاد تو خونه و خودش اومد بیرون و همینطور که نگاه گذراش و به اطراف میچرخوند عین یه حیوون وحشی یقم و گرفت و به خیال خودش ترسناک شده بود که تهدید وار شروع کرد به حرف زدن:

_اینجا چیکار میکنی؟

دستش و از رو یقم انداختم و هولش دادم عقب و وقتی چسبید به دیوار تو یه قدمیش، روبه روش وایسادم و جدی و عصبی پرسیدم:

_دلبر کجاست؟

دندوناش و محکم رو هم فشار داد و بعد غرید:

_آخرین بارت باشه که اسمش و به زبون میاری!

پوزخندی زدم و نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم:

_اونوقت بخوام اسمش و بیارم از تو باید اجازه بگیرم؟

و اشاره ای به سر تا پاش کردم که سری به نشونه تایید تکون داد:

_خوب گوش کن ببین چی میگم!

و با یه کم مکث ادامه داد:

_دلبر داره زن من میشه، منم خوش ندارم دیگه دور و برش آفتابی بشی!

ناباورانه سری تکون دادم:

_داره زن تو میشه؟

و قهقهه حرص دراری زدم که حرصی جواب داد:

_هفته بعد قراره عقد کنیم، اگه دوست داشتی میتونی به عنوان استادش تشریف بیاری!

و زد رو شونم:

_از این به بعد هم مواظب خودت باش، بدجوری دل چرکینم از حرفای  کس و کارت و هیچ جوره نمیتونم بیخیالت شم!

و بعد هم از کنارم رد شد تا بره تو خونه!

هیچکدوم از حرفاش حتی درصدی برام اهمیت نداشت الا اینکه داشت میگفت قراره با دلبر ازدواج کنه!

بی اختیار ولوم صدام اومده بود پایین که آروم گفتم:

_میخوام ببینمش!

قبل از اینکه وارد خونه بشه جواب داد:

_اون حالش از تو بهم میخوره و با تهمت هایی که خانوادت بهش زدن بهتره توهم دیگه هیچوقت سر راهش قرار نگیری!

دوباره قاطی کردم و این بار داد زدم:

_مثل سگ داری دروغ میگی!

ابرویی بالا انداخت:

_تو باعث بی آبروییش شدی، درسته من بخشیدمش و به کسی هم چیزی نگفتم اما اون بخاطر حماقتی که کرده نمیتونه خودش و ببخشه و تو باعث و بانی این حماقت احمقانه ای!

و قبل از اینکه حرفی بزنم رفت تو حیاط و همینطور که در و هدایت میکرد واسه بسته شدن گفت:

_دیگه این سمتا نیا، خداحافظ!

و در و محکم کوبید و رفت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *