صدای خنده های پر حرص شاهرخ فضای خونه رو پر کرد و از رو صندلی بلند شد:

_داری واسش عروسی هم میگیری؟

و فریادی زد که تا به حال نشنیده بودم:

_چرا دیگه نمیشناسمتون؟ چرا انقدر غرق پول شدید که سر زندگی من هم دارید معامله میکنید؟

صورتش سرخ شده بود و هیچ تعادلی نداشت که دستی تو صورتش کشید و صدام زد:

_دلبر پاشو بریم

قبل از من مارال خانم جواب داد:

_سخنرانی خوبی بود، حالا ساکت باش و گوش کن! 

و دوباره رو کرد به من:

_خب این یه راه و اما راه دوم، 

و با یه کم مکث ادامه داد:

_یا تو راضی نمیشی به جدا شدن و ما مجبور میشیم چشم ببندیم روهمه چی!

این جملش گیج کننده بود و چیزی ازش نمیفهمیدم که مارال یه قلپ از لیوان دوغش نوشید و با آرامش ادامه داد:

_اگه تو بخوای باخودخواهی بچسبی به پسر من و برنامه های ما تباه بشه ترجیح میدم دیگه پسری نداشته باشم!

منظورش و متوجه نمیشدم و انگار تو این مورد تنهاهم نبودم که مامان مهین پرسید:

_اونوقت این حرفت یعنی چی؟

مارال از رو صندلی بلند شد و اومد به سمت شاهرخ و درست روبه روش ایستاد:

_یعنی اگه این دختر از اینجا نره، مجبور میشم خودت رو هم از اینجا بیرون کنم اون هم فقط با یه چمدون لباس!

سرم چرخیده بود به سمتشون و منتظر ادامه ماجرا بودم که آقای توتونچی به این انتظار پایان داد:

_بی هیچ حساب بانکی و خونه و ماشینی، تو واسه همیشه میری و باقی عمرت و مثل این دختر میگذرونی و دیگه پسر ما نیستی!

با تموم شدن حرف هاشون،آقا افشین هم از پشت میزغذاخوری بلند شد و تشر آخر و به من زد:

_باعث این نشو که شاهرخ از عرش به فرش برسه!

و از سالن بیرون زد.

آرنج هام و به میز تکیه دادم و سرم و بین دست هام گرفتم،

تو دو راهی دو سر باختی قرار گرفته بودم، یا باید میرفتم یا با موندنم شاهرخ همه چیش و از دست میداد!

مردی که تموم این سالها شاهانه زندگی کرده بود تاوان با من بودنش، از دست دادن همه داراییش بود و من این و نمیخواستم!

دلم راضی نمیشد به این کار،

به اینکه اون بخاطر دوست داشتن من، بخاطر بودن با من تن به همچین کاری بده!

نمیدونستم باید چیکار کنم…

شک نداشتم که پدر و مادرش پای حرفشون میمونن و عملیش میکنن،

به راه اول فکر کردم،

رفتن و دل کندن!

رفتن از کنارش درد بی درمونی بود،

داغی بود که تا عمر داشتم رو دلم میموند اما بهتر از نابودی شاهرخ بود،

بهتر از، از دست دادن دار و ندارش بود…

من باید خودم و راضی میکردم و بخاطر شاهرخ میرفتم…

باید آروم و بی سر و صدا میرفتم بی اینکه توقعی داشته باشم و خونه و زندگی ای بخوام!

میرفتم و با رفتنم ثابت میکردم که این عشق، فقط یه کلمه سه حرفی نبود…

ثابت میکردم که دوستش داشتم…

با شنیدن صدای شاهرخ از افکارم بیرون اومدم:

_دلبر حواست کجاست؟!

صاف سرجام نشستم،خبری از مارال خانم نبود و خدمتکارا مشغول جمع و جور کردن میز بودن!

از رو صندلیم بلند شدم:

_همینجا!

مامان مهین هنوز نشسته بود و قصد دلداری دادن داشت:

_به حرفاشون فکر نکنید

شاهرخ لبخند تلخی زد:

_کار از کار گذشته مامان، ما همین فردا از اینجا میریم آقای توتونچی بمونه و مارال خانم و این عمارت!

با صدای گرفته ای پرسیدم:

_میریم؟

زیر لب ‘اوهوم’ ی گفت:

_میریم و یه زندگی نو شروع میکنیم، شاید سخت باشه اما مهم اینه که کنارمی!

دلم پر کشید براش…

تا کجاها تو قلبش نفوذ کرده بودم که حتی یک ساعت به حرف های پدر و مادرش فکر نکرده بود و فقط از رفتن و باهم بودن میگفت؟

چقدر این عشق براش مهم بود که داشت از همه چیزش میگذشت اما از این عشق نه؟

دلم میپرستیدش!

تو سکوت زل زده بودم بهش که با لبخند ادامه داد:

_بهت قول میدم که خوشبخت باشی!

لبخندی تحویلش دادم،

از همون جنسی که هرچقدر هم عمیق بود نمیتونست غم تو دل رو بپوشونه و فقط تغییر حالت لب بود…!

ساعت از 11 شب میگذشت، حالا دیگه دلداری ها و نصیحت های مامان مهین هم تموم شده بود و بعد از خوردن قهوه، واسه خوابیدن راهی طبقه بالا شدیم.

حرف های مامان مهین هم مثل حرف های شاهرخ بوی امیدواری و رسیدن به آرامش میداد اما به چه قیمتی؟

به قیمت سختی کشیدن شاهرخ؟

من اگه میرفتم و برمیگشتم به روال عادی زندگیم خیلی برام سخت و عجیب نبود چون تو همون شرایط بزرگ شده بودم اما شاهرخ چی؟

اون نباید بخاطر این عشق درگیر یه زندگی سخت میشد!

هر دوی ما باید میگذشتیم از خیر اطن عشق تا حداقل یکیمون زندگی کنه!

تو ذهنم تصمیمم و گرفته بودم، قبل از بیدار شدن شاهرخ از اینجا میرفتم و کارهای طلاق و باطل شدن عقد رو هم به مارال خانم میسپردم…

با دلی که میمرد میرفتم و یه جایی از دنیا  خودم و گم و گور میکردم و تو خیالم با این عشق و با این مرد زندگی میکردم، تا آخر عمر!

با همین افکار پریشون جلوتر از شاهرخ وارد اتاق شدم.

در و بست از پشت خودش و بهم رسوند،

وجودش و پشت سرم حس میکردم که بی هوا از پشت بغلم کرد و سرش و تو گردنم فرو برد:

_ناراحت نباش از هیچی، ما قراره یه زندگی جدید و شروع کنیم،

دلم میگرفت با حرف هاش، اون راه دوم و انتخاب کرده بود غافل از اینکه من تصمیمم و گرفته بودم و میخواستم برم و گم و گور شم!

با دوباره شنیدن صداش بغض سنگینم و قورت دادم و سعی کردم خودم و کنترل کنم:

_مهم نیست کجا باشیم، کجای این شهر زندگی کنیم، تهش باشیم یا سرش مهم اینه که دلمون خوش باشه به باهم بودن

نفس عمیقی کشید:

_مهم اینه که کنار هم باشیم!

همینطور که تو بغلش بودم چرخیدم به سمتش، ناراحت بود اما با مهر و محبت نگاهم میکرد…

نگاهم و رو اجزای صورتش چرخوندم و دستی رو صورتش کشیدم،آروم میگرفتم با دیدنش،

با لمس کردنش،

با بودنش،

اما میلیون ها افسوس که همه این ها موقتی بود و من تو یک قدمی از دست دادن این مرد بودم!

دستم نوازشوار رو صورتش تکون میخورد و محو چشم های قهوه ای رنگش بودم که گفتم:

_این حق تو نیست که بخاطر من همه دار و ندارت و از دست بدی

دستم و رو صورتش گرفت و جواب داد:

_دار و ندار من آدمیه که روبه رومه!

و دستم و به لب های گرمش چسبوند و بوسه ای زد و ادامه داد:

_حالا هم دیگه نمیخوام فکر کنی به آینده و روزهایی که هنوز نرسیده، تو حال زندگی کن!

و چشمک پر شیطنتی بهم زد که با تردید نگاهش کردم،

میدونستم ازم چی میخواد و خواستش هیچ عیب و مانعی نداشت،

اما منی که فردا قرار بود واسه همیشه برم مردد بودم و نمیتونستم با عشق و لذت تیشرتش و از تنش در بیارم و با لوندی اون و دیوونه خودم کنم و چه تلخ بود این بلاتکلیفی امشب… 

با طولانی شدن سکوتم شاهرخ دستی جلوی چشم هام تکون داد:

_چیه خودت و زدی کوچه علی چپ؟

تازه به خودم اومدم:

_نه فقط یه کم خوابم میاد دارم منگ میزنم!

یهو عین دیوونه ها خم شد و دستاش و انداخت پشت زانوهام و بغلم کرد که صدای جیغ جیغ های من و خنده های شاهرخ توهم گم شد و سرانجام رو تخت فرود اومدم!

شاهرخ در حالی که از شدت خنده نفس نفس میزد بالاسرم ایستاده بود و چشم دوخته بود به منی که رو تخت ولو بودم،

از چشم هاش میخوندم که گر گفته و فاصله ای تا هم آغوشی باهاش نیست،

یک آن تو دلم تصمیم گرفتم که مصمم بشم و امشب و باهاش بگذرونم،

حداقل میتونستیم امشب و باهم خوش باشیم برای آخرین بار!

سرش و خم کرد و خواست بیاد به تخت که نیم خیر شدم و گفتم:

_وایسا!

نفس های داغش به صورتم میخورد و خبر از بی تابیش میداد که از رو تخت بلند شدم:

_چند لحظه ای دندون رو جیگرت بذار تا من آماده شم!

گیج نگاهم کرد که رفتم سمت کشو لباس زیر و ادامه دادم:

_واسه آخرین بار از این لباس های شاهانه استفاده کنیم، هوم؟

و با خنده کشو رو باز کردم که صدای شاهرخ و شنیدم:

_قشنگ ترینش و بپوش

لباس خواب سرخ آبی جیغی که تو کشو خودنمایی میکرد و تو دستام گرفتم و چرخیدم به سمتش:

_نظرت؟

دراز کشید رو تخت و با لحن خماری جواب داد:

_یا همین الان بپوشش یا اگه تا دو دقیقه دیگه اینجا نباشی خودم میام میارمت چه آماده باشی چه نه!

پا چسبوندم براش و لب زدم:

_اطاعت قربان!

و ادامه دادم:

_همینطور که نگاه میکنی تایم هم بگیر!

و شروع کردم به درآوردن لباس ها از تنم،

دلم میخواست امشب بهترین شب زندگی هر دومون باشه،

تموم غم و غصه هام و دور ریخته بودم و به قول خودش داشتم تو حال زندگی میکردم!

کش و قوسی به بدن خالی از لباسم دادم و دلبرانه موهام و باز کردم و رو شونه هام ریختم،

نگاهش رفته رفته پر از حس شه. وت میشد که با عشوه خنده آرومی کردم:

_الان میام عزیزم!

و نرم و آهسته لباس خواب حریر و تنم کردم و قدم های شمرده شمرده ام و به سمتش برداشتم و خودم و رسوندم کنار تخت…

لب تخت وایسادم و نگاهی زو بالا تنه اش که حالا لخت بود انداختم و همزمان با کشیدن زبونم به روی لب هام، چند باری پشت سرهم پلک زدم تا بیشتر از قبل دیوونش کنم و ناز و عشوه های بی حدم جواب هم داد و صبر شاهرخ سر اومد و به پهلو نیم خیز شد و دستش و دراز کرد سمتم:

_داری دیوونم میکنی!

دستم و تو دستش گذاشتم و به تخت خوابی که انتظارم و میکشید رفتم و کنار شاهرخ دراز کشیدم که با لبخند گوشه لبی تموم هیکلم و برانداز کرد و معاشقه امشبمون با بوسه ای که به پیشونیم زد شروع شد،

صدای نفس های بلندش که حالا تو گوشم میپیچید باعث زیر و رو شدن حالم میشد،

سنگین پلک میزدم و دستم رو تنش میکشیدم..

لاله گوشم و بوسید و دستش و رو گردنم کشید،

با سرعت گرفتن کارهاش کم کم صدای ناله های خفیفم بلند شد و بی تابانه لب هام و روی لب های داغش گذاشتم و حریصانه بوسیدمش،

همه چیز آماده بود واسه یکی شدن با مردی که امشب شوهرم بود و فردا قرار بر جدایی بود!

بعد از چند ثانیه بوسه هامون با بالا اومدن سر شاهرخ قطع شد، لباس خواب حریری که با چند تا بند از رو س. نه هام بسته شده بود از نظر گذروند و تو یه حرکت سریع بندهارو باز کرد:

_امشب واسه همیشه مال خودم میشی!

با عشق و هوس نگاهش کردم و لبخندی تحویلش دادم که سرش رو تنم فرود اومد….

…….

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *