نصفه شب بود،کنار شاهرخ دراز کشیده بودم و از دردی که تو تنم پیچیده بود قیافم گرفته بود!

آروم دستش و رو تنم کشید و پرسید:

_درد داری؟

آروم جواب دادم:

_یه کمی

نفس عمیقی کشید:

_بالاخره باهم یکی شدیم!

و لبخند گله گشادی بهم زد که سرد و بی روح لبخندی تحویلش دادم،

اون چه میدونست این اولین و آخرین باری بود که این حس و تجربه کردیم و از فردا نشونی از من تو این خونه نبود!

قبل از اینکه چیزی بگم صدای خمیازه اش به گوشم رسید،

این یعنی خسته بود و خوابش میومد،

چرخیدم سمتش و دستم و رو بازوش گذاشتم:

_خوابت میاد؟

خیره تو چشمام جواب داد:

_کم فعالیت نکردیما!

با یه کم مکث جواب دادم:

_پس بخوابیم

دوباره پرسید:

_مطمئنی حالت خوبه نمیخوای ببرمت بیمارستان؟

با خنده گفتم:

_ببری بیمارستان بگی چی؟بگی…

پرید وسط حرفم:

_راست میگی نمیشه به کسی گفت که چجوری دیوونم کردی و باعث شدی تشنه تنت شم!

لبام و با زبون تر کردم:

_به نظرم بهتره دیگه الان بخوابیم چون این حرف ها نتیجه خوبی نداره!

آروم خندید:

_واسه امشب کافی بود، جای نگرانی نیست!

ابرویی بالا انداختم:

_خب خیالم راحت شد!

و چشم هام و بستم تا تظاهر کنم به خوابیدن که گفت:

_با خیال راحت بخواب

و دستش و نوازشوار تو موهام کشید:

_کی فکرش و میکرد دانشجوی سرتقی که ازش متنفرم الان اینجا تو بغلم بخوابه اونم به عنوان زنم!

چشم هام بسته بود اما لبهام میخندید:

_منم فکرش و نمیکردم با کسی جز حامی بتونم ازدواج کنم

حرفم و زدم و منتظر جواب موندم اما ثانیه ها گذشت و هیچ صدایی نیومد و همین باعث شد تا چشمام و باز کنم،

همزمان با باز شدن چشم هام شاهرخ رو ازم گرفت و این یعنی دلخوری از من!

نفسم و عمیق بیرون فرستادم و صداش زدم:

_شاهرخ من منظورم…

حرفم و برید:

_میدونم تو منظور بدی نداشتی اما دلم نمیخواد دیگه اسمی ازش باشه!

سرش و چرخوندم سمت خودم و شمرده شمرده گفتم:

_تو همه اون چیزی هستی که من همیشه خواستم!

بعد از چند ثانیه جواب داد:

_میدونم اما وقتی اسم اون عوضی و میاری تموم خاطرات بدم زنده میشه، یادت که نرفته میخواست چه غلطی بکنه؟

سخت بود برام حرف زدن راجع به اون اتفاقات تلخ اما گفتم:

_اون روز حامی من و اذیت کرد، میدونم که اعترافاتش و خوندی میدونم که میدونی قصد چه کاری و داشته و من چه زجری کشیدم چه از طرف خودش چه از طرف اون دوتا عوضی، اما بخاطر تو به سبب عشقی که بهت داشتم مردن و ترجیح دادم به…

نذاشت ادامه بدم و کلافه نشست رو تخت:

_بس میکنی یا نه؟

عصبی شده بود و رگه گردنش بیرون زده بود!

حرف هایی شنیده بود که غرور و غیرتش و اذیت میکرد.

زیر لب ‘اوهوم’ ی گفتم:

_همه اینا رو گفتم که بدونی تو و عشقت چقدر برام عزیزید

سرش و بین دستاش گرفت:

_اگه اون پسره، بچه محلتون زنگ نمیزد 110 و قضیه رو لو نمیداد من باید چیکار میکردم من چطوری باید پیدات میکردم؟

قشنگ رفته بود تو حس و حال اون روزا که از رو تخت بلند شدم و رفتم جلوش وایسادم، با تعجب نگاهم میکرد که اشاره به سرتا پام کردم:

_این کیه؟

همچنان متعجب بود که ادامه دادم:

_میبینی که منم، دلبر…! 

بادمجون بم آفت نداره عزیزم و الان روبه روت وایساده، ول کن فکر به گذشته رو، من فقط خواستم از محال بودن رسیدنم بهت بگم… 

حرف هام مثل یه معجزه حالش و بهتر میکرد که لبخند به لب هاش برگشت و دندون هاش نمایان شد:

_نمیخواد خودت و چشم بزنی، بیا بگیر بخواب!

چشمکی بهش زدم:

_اتفاقا خیلی هم خوابم میاد

و دستی پایین شکمم کشیدم:

_خیلی هم حالم یه جوریه!

و دوباره به تخت برگشتم و به پهلو پشت بهش دراز کشیدم که کنارم دراز کشید و سنگینی دستش رو کمرم افتاد:

_یه کم استراحت کنی خوب میشی

دستم و رو دستش گذاشتم:

_شبت بخیر

تو گوشم جواب داد:

_شبت بخیر ماه هرشبم!

شب بخیرش بدجوری به دلم نشست،

دقیقه ها بهش فکر کردم…

کاش میشد بمونم کاش میشد کنارش به زندگی ادامه بدم،

کاش پدر و مادرش میفهمیدن که من اگه پول و خانواده ای ندارم به جاش به اندازه یه دنیا عاشق پسرشونم، کاش واسه عشق و دوست داشتن ذره ای ارزش قائل بودن…!

دقیقه ها میگذشتن و من تو نور کم اتاق، خیره به ساعت دیواری منتظر رفتن بودم،

ساعت حوالی 3 بود، 

حالا دیگه از خواب شاهرخ مطمئن بودم و کم کم باید جمع و جور میکردم واسه گم و گور شدن!

آروم دستش و از رو کمرم انداختم و از رو تخت بلند شدم.

چشم های بستش خبر از خواب عمیقش میدادن با این حال رو پنجه پا قدم برداشتم به سمت لباس هام و تند و سریع پوشیدمشون.

پولی نداشتم حتی به اندازه سوار ماشین شدن و تا ترمینال رفتن،

واسه همین مجبور شدم دست کنم تو جیب شاهرخ و علاوه بر برداشتن ریموت واسه اینکه اگه در بسته بود بتونم بازش کنم، دوتا تراول 50ای هم برداشتم.

قصد داشتم فقط خودم و لباس هام از این خونه بیرون بریم اما نمیشد،

تو این شهر بزرگ با جیب خالی هیچ جا نمیتونستم برم!

حلقه تو دستم و درآوردم و گذاشتم تو جعبه ی هدیه عقد مامان مهین و همونجا جلوی آینه گذاشتم موندن،

دلم نمیخواست شاهرخ حتی یه درصد فکر بدی راجع بهم بکنه!

گوشی موبایلم و از رو میز کنار تخت برداشتم،

تنها امیدم واسه گیر آوردن یه خونه تو شهرستان فروش همین گوشی بود!

گوشی و تو کیفم انداختم و برای آخرین بار شاهرخ و نگاه کردم،

هنوز نرفته بودم اما دلم براش تنگ بود!

بغض داشت خفم میکرد و من محکوم به رفتن بودم!

ازش دل کندم چون باید میرفتم!

راه افتادم سمت در و از اتاق زدم بیرون.

چه امیدوار به این خونه اومده بودم و چه ناامید داشتم میرفتم!

قدم هام و بی جون برمیداشتم و با هر قدم بی صدا اشک میریختم که یه دفعه تو تاریکی خونه، یه زن که خوب چهره اش و نمیدیدم جلوم سبز شد و با صدای بلندی جیغ کشید و فریاد زد:

_دزد!!!!! 

قلبم داشت از جا کنده میشد، 

صدای بلندش باعث شده بود تا گوشم سوت بکشه که یهو چراغ های خونه روشن شد و چند تا از نگهبان ها سر و کله اشون پیدا شه! 

ترسیده از اوضاعی که پیش اومده بود نگاهم و به زنی که حالا خوب میدیدمش و خدمتکار تازه کاری بود دوختم و لب زدم:

_دزد؟ 

که به تته پته افتاد اما قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه شروع کردم به سرعت از پله ها پایین رفتن و از بین نگهبان ها رد شدم که یکیشون گفت:

_این وقت شب کجا دارید میرید خانم؟

بی توجه به حرفش میرفتم به سمت در خروجی که اسمم توسط شاهرخ صدا زده شد:

_دلبر…

 و تو همون قدم قفل شدم…

تو همون قدم قفل شدم،

همه چی بهم ریخته بود!

اون خدمتکار که نمیدونستم نصفه شب اینجا چیکار میکرد باعث آشفتگی اوضاع شده بود و اینطوری همه چیز و خراب کرده بود!

دوباره صدای شاهرخ و شنیدم:

_اینجا چه خبره؟

داشت از پله ها پایین میومد،

پاهاش و میدیدم اما صورتش پیدا نبود که گفتم:

_من باید برم شاهرخ!

و چشم بستم رو حال بدم و مسیر باقی مونده تا خروج از خونه رو دویدم و از در خروجی زدم بیرون…

از گریه به هق هق افتاده بودم،

دیدم تار بود و درگیر سر درد شدیدی شده بودم!

پشت سرم صدای دویدن میشنیدم،

نمیدونستم شاهرخه یا نگهبانا اما میدونستم که باید برم…

میدونستم که اگه امشب نشه دیگه از فردا نمیتونم برم و شاهرخ باید به پای من بسوزه و بخاطر من دربه دری بکشه!

نرسیده به در ریموت و تو جیبم پیدا کردم،

وقتی نبود و قبل از رسیدنم باید این در باز میشد که با ریموت در و باز کردم، 

نفس کم آورده بودم و سرعتم کم شده بود که برگشتم به سمت عقب،

شاهرخ جلوتر از نگهبانی که پشت سرش بود، دنبالم میدوید،

بین اشک ریختنام نفسی گرفتم و همینطور که عقب عقب قدم برمیداشتم گفتم:

_دنبالم نیا شاهرخ، بذار برم

و با گریه داد زدم:

_باید برم!

از سرعتش کم شده بود و آروم به سمتم قدم برمیداشت، شب بود و صورتش خیلی نمایان نبود اما حدس میزدم که اخم و ناراحتی تموم چهرش و پوشونده،

با فریادی بلند تر از فریاد من جواب داد:

_داری چه غلطی میکنی؟ کجا داری میری؟

گریه هام ادامه داشت:

_تو حقت این نیست توروخدا دنبالم نیا!

و عقب عقب قدم برداشتم،

سرم سنگین شده بود و دیگه نمیکشید،

تحمل این همه درد و سختی حالم و به همون روزهایی که بابا تنهام گذاشت کشونده بود!

توانایی دویدن نداشتم و به قدم های آرومم ادامه میدادم،

دیگه حتی نمیدونستم چقدر از شاهرخ جلوترم و دیدم هر چند لحظه یکبار روبه تاریکی و سیاهی میرفت که همزمان با خروج از در خونه صدای ماشینی که داشت بهم نزدیک میشد تو گوشم پیچید، سرم و چرخوندم سمت ماشین و نورش باعث شد تا چشم هام و ببندم و همزمان شاهرخ داد زد:

_دلبر برو کنار…

و اما تا به خودم اومدم به آغوش کشیده شدم و صدای بلند و دلخراش ترمز ماشین تنها چیزی بود که شنیدم و دنیام تو سیاهی مطلق فرو رفت…

آروم چشم باز کردم،

اطرافم و خیلی واضح نمیدیدم و نمیدونستم کجام که صدای مردونه ای به گوشم رسید:

_به هوش اومد!

و ادامه داد:

_خانم حالت بهتره؟

فقط میشنیدم اما چیزی نمیفهمیدم، تکونی به تن و بدنم دادم که درد بی حدی وجودم و گرفت و باعث ناله بلندم شد و این بار صدای یه زن و شنیدم:

_دستات ضربه دیده و پای راستت شکسته، تکونشون نده!

چشم هام و باز و بسته کردم، حالا بهتر میدیدم رو پوش سفید اون زن و مرد خبر از بیمارستان بودنم میداد که پرسیدم:

_چیشده؟من…

دکتر مرد جواب داد:

_چیزی نیست شما تصادف کردی آوردنت بیمارستان، خداروشکر حالت خوبه!

حرفش و که تو ذهنم مرور کردم ته دلم خالی شد،

شاهرخ…

شاهرخی که تو آخرین لحظه خودم و تو بغلش دیده بودم کجا بود؟

لب باز میکردم تا حرفی بزنم اما زبونم یاری نمیکرد و انگار بند اومده بود!

اشک تو چشم هام میجوشید و با التماس به پرستار زل زده بودم که گفت:

_آروم باش عزیزم،آقای دکتر که گفت حالت خوبه

به هر سختی ای بود دوتا کلمه رو به زبون آوردم:

_شاهرخ کجاست؟

پرستار نگاه گذرایی به آقای دکتر انداخت و بعد لبخندی به روم پاشید اما هنوز حرفی نزده بود و همین سکوتش داشت دیوونم میکرد که تکرار کردم:

_شاهرخ کجاست؟

و چشم دوختم به لب هاش که مامان مهین وارد اتاق شد و اومد سمتم:

_بالاخره بیدار شدی؟!

و کنارم ایستاد و بوسه ای به پیشونیم زد که با حال زارم بهش زل زدم و این بار از اون پرسیدم:

_شاهرخ کجاست؟ تو رو خدا یه حرفی بزنید…

سری به اطراف تکون داد و با نفس عمیقی جواب داد:

_همینجا تو همین بیمارستان

نیم خیز شدم واسه بلند شدن، من باید میدیدمش!

اما همینکه خواستم نیم خیز شم دردی شدید تر از دفعه قبل سراغم اومد و باعث بند اومدن نفسم شد که مامان مهین گفت:

_تکون نخور، حالت که بهتر شد میبرمت اتاقش!

چونم میلرزید و هرچی گریه میکردم این بغض ادامه داشت:

_حالش خوبه؟

تردید و تو چشم هاش میدیدم،

ناراحت بود…

انقدر ناراحت که هیچوقت اینطور ندیده بودمش و با صدای ضعیفی جواب داد:

_خوبه!

و بعد به درخواست دکتر بیرون رفت و من موندم و فکر به شاهرخ و پایی که گچ گرفته میشد.

پام به سبب گچی که گرفته شده بود سنگین شده بود و یکی از دست هامم آتل بندی شده بود و نسبتا بهتر بودم که خطاب به پرستار گفتم:

_میخوام برم شوهرم و ببینم!

سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_فعلا بهتره استراحت کنی، فردا میری به دیدنش

اون حالم و نمیفهمید و همین باعث کلافگیم میشد که دندونام و روهم فشار دادم و عصبی لب زدم:

_من باید ببینمش، همین الان!

دکتر با دیدن حال و روزم دستش و بالا آورد تا پرستار چیزی نگه و خودش جواب داد:

_شما تصادف کردی، تنت آسیب دیده نیاز به استراحت داری، اگه الان از جات تکون بخوری اذیت میشی

درد کشیدن ذره ای برام مهم نبود که  گفتم:

_من خوبم، فقط کمکم کنید از این تخت بیام پایین

دکتر که دید از پسم  برنمیاد سری به نشونه تایید تکون داد:

_میگم یه ویلچر برات بیارن!

و از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد مامان مهین همراه با مادری که ویلچر و هدایت میکرد وارد اتاق شد،

دل تو دلم نبود واسه دیدن شاهرخ و گرفتن دست هاش که خطاب به مامان گفتم:

_شاهرخ که چیزیش نشده؟

مامان همینطور که همراه با پرستار کمکم میکرد تا بشینم رو ویلچر جواب داد:

_حالش خوبه، فقط..

حرفش و ادامه نداد،

نشستم رو ویلچر و آروم سرم و چرخوندم سمتش:

_فقط چی؟

سکوت کرد و چیزی نگفت.

سر در نمیاوردم از کارها و حرف هاش فقط دلم میخواست سریع تر برسم کنار شاهرخ و با دیدنش جون بگیرم،این بار دیگه حتی حرف های مامان و باباش هم مهم نبود و من فقط میخواستم ببینمش تا آروم بگیرم!

با خارج شدن از بخش بستری دلم لرزید،

شاهرخ کجا بود؟

یه لحظه آرامش نداشتم که پرسیدم:

_کجا میریم؟

مامان مهین همینطور که کنارم قدم برمیداشت جواب داد:

_مگه نمیخوای شاهرخ و ببینی؟

بلافاصله جواب دادم:

_بخش که تموم شد!

ویلچرم تو فضایی که به نسبت بخش بستری خلوت تر بود و دیوار های اتاق هاش شیشه ای بود هدایت میشد که مامان مهین گفت:

_شاهرخ اینجاست!

و ویلچر و از دست مردی که تا اینجا آورده بودم گرفت و پشت شیشه یکی از اتاق ها نگهداشت که نگاهم افتاد تو اتاقی که شاهرخ با کلی دم و دستگاه که بهش وصل بود رو تخت دراز کشیده بود و چشم هاش بسته بود!

نفس هام به شمارش افتاده بود و داشتم پس میفتم که مامان مهین دستش و رو شونم گذاشت:

_حالت خوب نبود، ماشین داشت به سرعت میومد سمتت مثل اینکه راننده هم یه پسر مست بوده، نه اون تو حال خودش بوده و نه تو حال خوبی داشتی!

صداش میلرزید که ادامه داد:

_خودش و بهت رسوند تا چیزیت نشه، میخواست هولت بده تا بری اونطرف اما زمان کمتر از اینها بوده و با بغل کردنت خودش و سپر تو میکنه!

مامان مهین میگفت و من بی صدا و بی هیچ پلک زدنی زل زده بودم به مردی که افتاده بود روی تخت،

تو دلم باهاش حرف میزدم،

چیکار کرده بودی دیوونه؟

من که قسمت دادم دنبالم نیای…

من که بهت گفتم باید برم،

چیکار کردی تو؟

نگاهم بهش بود و تو دلم باهاش حرف میزدم که صدای مامانش باعث شد تا حرف هام با شاهرخ ناتموم بمونه:

_پسرم و فرستادی کما خیالت راحت شد؟

سر نچرخوندم تا ببینمش،

میدونستم همه چی رو از چشم من میبینه پس ترجیح دادم حرف هاش و بزنه تا بلکه خالی بشه و منم از این فرصت واسه دیدن شاهرخ استفاده کنم!

صدای مارال تو گوشم میپیچید اما من تو عالم دیگه ای سیر میکردم،

من درگیر اون مرد که روی تخت خوابیده بود و حالا چند تا دکتر هم رفته بودن بالا سرش، بودم!

هرچی بیش تر نگاهش میکردم قطره های اشک هم با سرعت بیشتری صورتم و خیس میکردن!

مادر شاهرخ  این بار راضی به بد و بیراه هایی که میگفت نشد و به دور از ملایمت ویلچرم و چرخوند سمت خودش،

چشم هاش از خشم سرخ شده بود

 دست هاش و دو طرف ویلچر گذاشت و خیره تو چشمام گفت:

_ما داشتیم زندگیمون و میکردیم، توی لعنتی از کجا پیدات شد؟ از کدوم جهنمی وارد زندگی ما شدی؟ چرا زندگیمون و بهم ریختی؟

طاقت نیاورد و گریه امونش و برید،

نشست رو زمین و هق هق کرد:

_چرا پسرم و انداختی رو تخت بیمارستان… چرا….

حالش بد بود،

هرچی که نبود، مادر بود!

هرچی که نبود پسرش تو کما بود!

کلمه ای که تنم و میلرزوند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *