مونده بودم چطور باید خودم و بهش ثابت کنم چطور باید بهش بفهمونم که من ازش فرار نمیکردم،

چطور باید متوجهش میکردم که من با دنیایی از دوست داشتن داشتم میرفتم و اون هم فقط بخاطر خود شاهرخ!

سکوتم که طولانی شد مارال خانم اومد سمتمون و با لبخند نگاهی به شاهرخ کرد:

_بذار حالت بهتر بشه، خودم یکی و واست زیر سر دارم!

نفسم دردناک شد و چشم دوختم به شاهرخ تا ببینم چی میگه که مارال خانم ادامه داد:

_البته اول باید این و طلاق بدی!

و به من اشاره کرد که شاهرخ نگاه مرموذی بهم کرد:

_طلاق؟

و سری به نشونه رد حرف مارال خانم تکون داد:

_طلاقت نمیدم اما با یکی دیگه ازدواج میکنم و میارمش تو همون خونه ای که تو هستی!

نمیفهمیدم چی میگفت،

درک نمیکردم هیچ کدوم از این کلمات و که گفتم:

_شاهرخ چی داری میگی؟ تو من و دوست داری منم تورو…

حرفم و قطع کرد:

_من زنی رو که میخواست ازم فرار کنه رو نه دوست دارم و نه دوستداشتنش و باور دارم!

شوکه شده بودم،

چه حرف ها که تو دلم آماده نکرده بودم و حالا چه چیزها که میشنیدم!

صدای خنده مارال خانم دلم و بی حد و اندازه سوزوند:

_الحق که پسر منی!

و روبه من ادامه داد:

_نمیخوای بری بیرون؟

شاخه گلی که هنوز تو دستم بود و کنار تختش گذاشتم:

_اینطور نیست که تو فکر میکنی!

و بعد هم راهی خروج از اتاق شدم اما قبل از اینکه از در برم بیرون صداش و شنیدم:

_پس چطوریه؟ چرا باید فرار میکردی اون هم درست چند ساعت بعد از عقدمون؟!

سرم و چرخوندم سمتش:

_مجبور بودم که برم

پوزخند زد:

_حالاهم مجبوری که تحمل کنی!

منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:

_میمونی و تحمل میکنی ازدواج من با یکی دیگه رو!

به سختی آب دهنم و قورت دادم و از اتاق زدم بیرون،

عین مرده ها شده بودم،

دلم، قلبم و روحم مرده بود و تنها نفس میکشیدم!

به محض خروج از اتاق مامان مهین جلو روم ایستاد:

_باهاش حرف زدی؟ یادش اومد که تو تازه عروسشی؟

و امیدوارانه نگاهم کرد که سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

فکر میکنه من داشتم ازش فرار میکردم، میخواد ازدواج کنه!

مامان مهین از تعجب دهنش باز موند و فقط نگاهم کرد که پدر شاهرخ ابرویی بالا انداخت:

_بالاخره شاهرخ هم شناختت!

و تهدید وار ادامه داد:

_تو نمیتونی مارو گول بزنی، تو اون شب داشتی میرفتی و من مطمئنم بعدش واسه وعده هایی که بهت داده بودیم با ما تماس میگرفتی

دهن باز کردم تا حرفی بزنم اما اجازه نداد:

_حرفات و فقط خودت میتونی باور کردی و مامان مهین ساده ما!

و رفت تو اتاق کنار همسرش و پسرش.

دیگه حتی اشکمم نمیومد، انگار اشک چشم هام خشک شده بود یا نه شاید هم انقدر شکسته بودم که دیگه واسم عادی شده بود و اشک ریختن و بیهوده میدونستم!

مامان مهین نفس عمیقی کشید:

_شاهرخ الان حالش خوب نیست، صبور باش

با صدای گرفتم جواب دادم:

_اون من و باور نداره!

باز هم دلداری هاش شروع شد هرچند که دلم و گرم نمیکرد:

_من باورت دارم، من شاهد تموم شب هایی بودم که تا صبح اشک ریختی و خوب شدن حال شاهرخ و از خدا خواستی، من شاهد غصه خوردنات بودم،

من میدونم که تو دروغ نمیگی!

خنده تلخی کردم:

_اما اون باورم نداره!

و گرفته تر از قبل ادامه دادم:

_میخواد ازدواج کنه، منم نمیخواد طلاق بده میخواد شاهد ازدواجش باشم، میخواد دقم بده!

سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_اون الان تحت تاثیر حرف های مارال و افشینه، من درستش میکنم

غصه از صدام میچکید:

_شما همه کار کردی واسه من، همه جوره پشتم بودی، تو بی پناهیام پناهم دادی اما دیگه نه، دیگه لازم نیست…

من دیگه از شما توقعی ندارم

صورتش غمگین شده بود و شنوای حرف هام بود:

_به اندازه یه عمر دوییدم واسه این عشق، واسه به دست آوردن شاهرخ، من دریغ نکردم از هیچ کاری، ولی انگار نمیشه که نمیشه…

نفس عمیقی کشیدم:

_دیگه خستم از این همه تلاش بی ثمر، دیگه میخوام بشینم و تماشا کنم میخوام ببینم در ازای این همه قدم، یه قدم به سمتم برداشته میشه یا نه!

انگار اون هم دیگه حرفی نداشت و نمیدونست چه جوابی بده که فقط به سر تکون دادنی بسنده کرد و بحث به کلی عوض شد:

_حواست هست امروز قراره گچ دست و پات باز بشه!

راست میگفت اما من انقدر درگیر شاهرخ بودم که به کل خودم و فراموش کرده بودم:

_یادم رفته بود

بلافاصله جواب داد:

_بالاخره راحت میشی! 

 و همراهیم میکرد به بخشی که گچ دست و پام باز میشد.

غمِ تموم دنیا تو دلم جمع شده بود و چهره خونسرد و بی تفاوت شاهرخ لحظه ای از جلو چشم هام نمیرفت،

چطور میتونست بگه که من داشتم ازش فرار میکردم؟

منی که عاشقش بودم…

منی که حاضر بودم بمیرم اما اون یک لحظه تب نکنه… 

ذهنم درگیر بود و تو دلم با خودم حرف میزدم،

با خودم کلنجار میرفتم که باید چیکار کنم؟

اگه هیچوقت حرف هام و باور نمیکرد چی؟

اگه…

اگه با یه زن دیگه ازدواج میکرد چی؟!

 از فکر بهش دیوونه میشدم…

حتی دیوونه تر و بدحال تر از اونوقت ها که تو آسایشگاه بودم!

آشفتگی های ذهنیم انقدر ادامه پیدا کرده  و زمان برده بود که حتی نفهمیدم کی گچ دست و پام باز شد و حالا با صدای دکتر به خودم اومدم:

_خداروشکر شکستگی مچ پا و دستتون کاملا بهبود پیدا کرده، فقط چند روزی و طبق دستوری که مینویسم مراقبت کنید!

و با لبخند رو ازم گرفت.

نگاهی به دست و پام انداختم، سبک شده بودم!

بعد از دو هفته که خیلی به دست و پام زحمتی نداده بودم،

آروم دستم و تکون دادم مثل قبل بود هرچند که فعلا احساس غریبی نسبت بهش داشتم!

با شنیدن صدای دکتر به حرکت دادن دستم پایان دادم:

_آروم پات و تکون بده

سری به نشونه تایید تکون دادم و مطابق حرفش پام و تکون دادم

انگار اوضاع جسمانیم برخلاف روح و روانم نسبتا خوب بود

کارم که تموم شد با پاهای خودم از اتاق زدم بیرون و توی راهرو نشستم به انتظار مامان مهین تا بالاخره با دوتا آبمیوه برگشت و کنارم روی صندلی نشست:

_رفتم واست آبمیوه گرفتم بخوری یه کم جون بگیری

و یکی از آبمیوه ها رو داد دستم که گفتم:

_ممنون

با حالت بامزه ای چشمکی زد و خواست خودش هم گلویی تر کنه که انگار چیزی یادش افتاد و گفت:

_راستی، عماد و زنش اومدن دیدن شاهرخ سریع آبمیوه ات و بخور بریم پیششون یلدا سراغت و میگرفت!

پر اندوه جواب دادم:

_شاهرخ نمیخواد منو ببینه، من نمیام

یه نفس آبمیوه اش و نوشید:

_این چه حرفیه اون الان حالش خوب نیست از طرفی توهم بی تقصیر نیستی، اون شب نباید میرفتی، اشتباه کردی دختر! 

زل زدم تو چشم هاش:

_به ارواح خاک بابام من میخواستم بی خبر برم و گم و گور شم تا شاهرخ بخاطر من دست از خونه زندگیش نکشه، به ارواح خاک بابام من هیچوقت قرار نبود زنگ بزنم به مارال خانم و ازش پول و خونه بخوام تا از شاهرخ جدا شم، من…

حرفم و برید:

_عزیزم من باورت دارم لازم نیست این همه قسم بخوری فقط به شاهرخ وقت بده دیر یا زود همه چی درست میشه

لبخند تلخی زدم:

_من اینطور فکر نمیکنم

و بعد از رو صندلی بلند شدم:

_بریم یلدا و آقا عماد و ببینیم

و هم قدم باهاش راهی شدم.

از جایی که پدر و مادر شاهرخ میونه خوبی با عماد نداشتن به سبب ماجرایی که بین شاهرخ و ارغوان بود و شاهرخ هیچوقت توضیح مفصلی راجع بهش نداده بود، خبری ازشون تو اتاق نبود و فقط یلدا و آقا عماد کنار شاهرخ بودن که در زدم و وارد اتاق شدم.

با دیدنم در حالی که رو پاهای خودم ایستاده بودم یلدا با آغوش باز به سمتم اومد:

_سلام عزیزم، بهت تبریک میگم

و همدیگه رو تو آغوش کشیدیم و سلام و احوالپرسیمون به گرمی ادامه پیدا کرد و آقا عماد گفت:

_خوشحالم که حال جفتتون خوب شده

لبخندی بهش زدم و روبه روشون کنار تخت شاهرخ ایستادم که یلدا گفت:

_منم همینطور، این چند روزه یکی دوبار اومدیم اینجا و چند بار هم از مهین خانم احوال آقا شاهرخ و پرسیدیم، اون هم همیشه میگفت دعا کنید هم واسه شاهرخ هم واسه دلبر که خیلی بی تابه! 

لبخند مصنوعی ای بهش زدم،

کی بود که باور کنه؟

شاهرخ قبل از من جواب داد:

_آره خب نگران بوده که اگه یه وقت به هوش نیام تا آخر عمر با عذاب وجدان باید چیکار کنه!

و لبخند پر منظوری زد که عماد و یلدا هاج و واج نگاهمون کردن و شاهرخ ادامه داد:

_آخه خودش باعث و بانی این اتفاقا بوده!

یلدا متعجب پرسید:

_یعنی چی؟

این بار نذاشتم شاهرخ حرفی بزنه چون داشت واسه خودش میبرید و میدوخت:

_قبلا که گفتم ماشین داشت به من میزد شاهرخ اومد و سپر بلای من شد!

و چند ثانیه ای نگاهش کردم که زل زد تو چشمام و گفت:

_تو اون لحظه هنوز دوستداشتم، فرارت و باور نکرده بودم،باورم نمیشد که داری ترکم میکنی

بی اختیار چشم هام پر شد:

_شاهرخ من بخاطر تو داشتم میرفتم

رو ازم گرفت:

_مزخرف نگو که حالم و بهم میزنی! 

دستی تو صورتم کشیدم تا اشک هام صورتم و پر نکنن، یلدا و عماد مات مونده بودن و فقط تماشا میکردن که شاهرخ ادامه داد:

_فقط ادعا میکرد که دوستم داره، من بخاطرش تو روی پدر و مادرم وایسادم چون میخواستمش اما اون فقط چند ساعت از عقد گذشته بود که داشت فرار میکرد و البته موفق نشد! 

یلدا ناباورانه لب زد:

_شماها چی دارید میگید؟ تو داشتی فرار میکردی؟ 

صدام به زور درمیومد که تو گلو صدایی صاف کردم و خواستم جواب بدم که شاهرخ عصبی نگاهم کرد:

_برو بیرون بذار یه ثانیه بهت فکر نکنم، بذار یه لحظه آروم بگیرم، بذار دو کلمه با مهمونام حرف بزنم

بند دلم پاره میشد با هر کلمه ای که میگفت و حقم نبود…

عماد که حال و روزم و دید روبه شاهرخ گفت:

_تو حالت خوبه؟ داری با زنت اینطور حرف میزنی؟ زنی که عاشقشی؟!

پوزخندی از جانب شاهرخی که نگاهش تو چشم های من بود نصیبش شد:

_مرد اون عشق!

و دوباره تکرار کرد:

_برو بیرون، همین حالا!

با صورت خیس از اشکم از اتاق رفتم بیرون.

دیگه طاقت نداشتم،

کم آورده بودم…

به اندازه تموم آدم های شهر کم آورده بودم.

بی صدا اشک میریختم که صدای یلدارو کنارم شنیدم:

_گریه نکن

بهش اعتماد کردم و سر چرخوندم سمتش و گفتم:

_کم آوردم یلدا!

سعی داشت آرومم کنه:

_اشک هات و پاک کن، پاشو بریم بیرون یه چرخی باهم بزنیم و مفصل راجع بهش حرف بزنیم.

نایی واسه رفتن نداشتم، دماغم و بالا کشیدم و با سر استین هام اشک و پاککردم:

_میخوام پیشش باشم…

با یه کمی مکث گفت:

_خیلی خب همینجا بگو چیشده؟ چرا شاهرخ همچین میکنه؟

تکیه دادم به صندلی:

_میدونی که پدر و مادر شاهرخ راضی به ازدواج ما نبودن…

سری به نشونه تایید تکون داد:

_آره من خوب میشناسمشون!

حس کردم تو این حرفش هزار تا حرف ناگفته هست که خیره به نقطه ای نامعلوم به فکر فرو رفت و همین باعث شد تا بگم:

_چیزی شده؟!

یه دفعه نگاهش چرخید سمتم:

_شاید تو یه چیزایی بدونی، راجع به ارغوان و شاهرخ

زیر لب ‘اوهوم’ی گفتم:

_شاهرخ هیچوقت توضیحی راجع بهش نداده منم خیلی پیگیرش نبودم، قرار بود باهم ازدواج کنن؟

لباش و با زبون تر کرد:

_درسته، آقای توتونچی با پدر شوهر من رابطه دوستانه نزدیکی داشت، شاهرخ و ارغوان هم تو اون سالهای دور بهم علاقه مند بودن اما باهم ازدواج نکردن!

از اینکه شاهرخ قبل از من زنی رو میخواسته طبیعتا ناراحت شدم اما نه اونقدر که درصدی از علاقم نسبت به شاهرخ کم بشه و به ادامه حرف های یلدا گوش سپردم:

_پدر شاهرخ تاجر سرشناسیه، قبلراز به دست آوردن هرچیزی خوب سبک و سنگینش میکنه اون موقع هاهم وقتی دید ازدواج شاهرخ و ارغوان خالی از سوده براش نذاشت این ازدواج سربگیره و رابطه دوستانه آقای توتونچی و پدر شوهر من واسه همیشه قطع شد

ازش پرسیدم:

_شاهرخ و ارغوان همدیگه رو دوست داشتن؟

سری به نشونه آره تکون داد:

_اما وقتی خانواده توتونچی مخالفت کردن ارغوان تصمیم به فراموشی شاهرخ گرفت و از همون موقع هم تقریبا خبری ازش نداشت تا شبی که تو و شاهرخ اومدید خونه ما، تو با لباس عقد و شاهرخ هم با لباس دومادی!

با یادآوری اون شب که حالا مدت ها ازش میگذشت لحظه ای تو فکر فرو رفتم و گفتم:

_اون شب ارغوان ناراحت شد؟

دستم و تو دستش گرفت:

_نه عزیزم، ارغوان و شاهرخ تو سرنوشت هم نبودن و الان ارغوان عاشق مردیه که قراره به زودی باهاش ازدواج کنه.

سری تکون دادم و حرفی نزدم که ادامه داد:

_اما تو عاشق شاهرخی و سرنوشت مشترکی دارید

آه پر افسوسی کشیدم:

_فکر نمیکنم سرنوشت شاهرخ به من گره بخوره، اون هیچوقت حرف های من و باور نمیکنه و به زودی با کسی که خانوادش بگن ازدواج میکنه!

با شنیدن این حرف چشم هاش گرد شد:

_ازدواج؟

لب زدم:

_ آره، به تلافی کار نکردم میخواد عشقم و پس بزنه!

یه کمی خودش و بهم نزدیک تر کرد:

_تو اون شب چرا داشتی میرفتی؟

حقیقت و براش گفتم:

_خانوادش برامون راهی نذاشته بودن….

و تموم ماجرا رو براش گفتم.

دلم سبک شد از حرف زدن باهاش،

از دلداری هاش، 

از پا به پام بغض کردن هاش و چقدر خوب بود هم صحبتی که از هم صحبتی باهاش پشیمون نمیشدی!

با تموم شدن حرفام بعد از چند ثانیه سکوت گفت:

_من میدونم که چقدر سخته در افتادن با این خانواده، میدونم که زورشون خیلی زیاده اما تو قدرتی داری که اونها ندارن

و تو گوشم ادامه داد:

_تو عاشق شاهرخی و شاهرخ هم…

نذاشتم حرفش کامل شه:

_گفت عشقی نمونده، گفت مرده اون عشق!

سرش و عقب کشید:

_مگه میشه دوستنداشته باشه؟

چشمی تو کاسه چرخوندم:

_وقتی نتونم ثابت کنم که چرا داشتم میرفتم، وقتی باورم نکنه آره میشه!

جواب داد:

_صبر کن ترخیص شه، وقتی بیاد خونه هم حالش بهتره هم راحت تر میتونی متقاعدش کنی

شونه ای بالا انداختم:

_نمیدونم…

و همزمان آقا عماد از اتاق اومد بیرون:

_تایم ملاقات تموم شد، شاهرخ هم میخواد یه کمی استراحت کنه اگه شما حرفاتون تموم شده بریم؟

هر دو از رو صندلی بلند شدیم و من گفتم:

_خیلی خوش اومدید، زحمت کشیدید

و بعد از خداحافظی مختصری از اینجا رفتن و من موندم و ذهن خسته ای که عبور و مرور آدمهایی که در حال رفت و آمد بودن و نظاره میکرد…

با وجود اینکه شاهرخ علاقه ای به دیدنم نداشت تو بیمارستان موندم هرچند که نمیدیدمش یه دیوار و چند متر بینمون فاصله بود اما دلم خوش بود که نزدیکم بهش…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *