#شاهرخ

10  روزی از به هوش اومدنم میگذشت و امروز بالاخره به خونه برگشته بودم.

هنوز پام تو گچ بود و احساس کوفتگی تو تن و بدنم باقی بود اما هیچکدوم از اینها ذره ای برام مهم نبودن.

این روزها درگیر مسئله مهم تری بودم

دلبر!

مدام  با خودم فکر میکردم که چطور انقدر خوب برام نقش بازی کرد تا وابستش شم؟

چطور تونست چشم ببنده رو همه چی و همون شب اول نقشه فرار بکشه!

مگه واسش کم گذاشته بودم؟

مگه از اون ازدواج اجباری نجاتش نداده بودم؟

مگه بعد از مرگ پدرش پناهش نداده بودم؟

مگه حق اون پسرعموی عوضیش و کف دستش نذاشته بودم؟

چرا باهام اینکارو کرده بود؟

چطور تونسته بود تصمیم به رفتن بگیره!

مخم تیر میکشید از فکر به اینها و چاره ای نداشتم!

داشتم عشقی رو تو دلم میکشتم که فکر میکردم هیچوقت نمیمیره!

چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم که صدای تق تق در سریع به آرامش چند لحظه ایم پایان داد و صدای کسی که ازش بیزار بودم و شنیدم:

_شاهرخ، میتونم بیام تو؟!

حتما دوباره میخواست مظلوم نمایی کنه، حتما میخواست باز داستان و رویا بسازه مه بخاطر من داشته میرفته و من باورش نمیکردم!

اگه قبلا آدمی بودم که دلم براش میلرزید الان حتی شنیدن صداش هم آزارم میداد که جواب دادم:

_نه!

برخلاف حرفم در اتاق باز شد و دلبر تو چهارچوبه در ایستاد:

_میخوام باهات حرف بزنم!

ظاهرا خونسرد نشون میدادم اما در نهایت کلافگی سر میکردم:

_میخوام استراحت کنم!

اومد تو اتاق و در و پشت سرش بست:

_تو باید به حرف های من گوش کنی!

پوزخندی زدم:

_حوصله چرندیاتت و ندارم!

پایین تخت نشست:

_چرا نمیذاری باهات حرف بزنم؟ چرا نمیذاری که بگم؟ چرا عالم و آدم و باور داری الا من؟

رو ازش گرفتم و جوابی بهش ندادم که احساس کردم دستم و گرفته و همین باعث شد تا زود دستش و پس بزنم و بگم:

_با این کارا نمیتونی چیزی و عوض کنی، پاشو برو بیرون!

چشم هاش خیس اشک شده بود اما دلم نمیسوخت براش،

دیگه گول این آبغوره گرفت هاش و نمیخوردم،

دیگه از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشدم!

این دفعه صداش میلرزید:

_تا کی میخوای اینطور باهام رفتار کنی؟ تا کی میخوای باورم نکنی؟

خیره تو چشماش جواب دادم:

_تا همیشه!

چونش میلرزید:

_ولی من… من زنتم!

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_زنی که بهش هیچ حسی ندارم و هیچوقت قرار نیست ازش بچه ای داشته باشم، اسمت تو شناسنامم میمونه فقط برای اینکه اینجا باشی و به چشم خودت خوشبختی و زندگی ای رو ببینی که تو لایقش نبودی و قراره نصیب یکی دیگه بشه!

با پشت دست اشک هاش و پاک کرد:

_این حق من نیست!من…

کلافه پوفی کشیدم:

_هی من من، خستم کردی، برو بیرون!

دوباره خواست دست هام و بگیره که این بار دستم و کشیدم و به در اشاره کردم:

_بیرون!

و بالاخره از اتاق رفت بیرون.

تنم داغ شده بود از عصبانیت،

نمیدونستم کجای راه و اشتباه رفته بودم که این شده بود زندگیم!

دوباره خود خوری هام شروع شده بود که گوشیم زنگ خورد

وکیلی که هم پرونده دلبر و پیگیری میکرد و هم پرونده تصادفمون رو پشت خط بود،

صدام و صاف کردم و جواب دادم:

_بله

صداش تو گوشی پیچید:

_سلام آقای توتونچی،احوال شما

سلام و احوالپرسی مختصری باهاش کردم که گفت:

_فردا دادگاه پرونده خانومتونه، صبح ساعت 8 همراه خانومتون تشریف بیارید.

جواب دادم:

_خیلی خب صبح میبینمتون

و بعد از خداحافظی تلفن قطع شد.

با اطلاع شدن از دادگاه فردا باعث شده بود تا فکرم کشیده بشه سمت اون روزها،

روزی که قلبم داشت از حرکت وایمیساد که مبادا بلایی سر این دختر بیاد و حالا اون اینطوری جوابم و داده بود!

قلبم به درد میومد از اینکه قدر این عشق دونسته نشد!

دلبر کاری کرده بود که هروقت بهش فکر میکردم باید عمیق نفس میکشیدم و افسوس میخوردم!

زخمی بهم زده بود که التیام بخش نبود…!

از رو تخت بلند شدم، لنگان لنگان همراه با عصا راه میرفتم.

از اتاق خارج شدم و رفتم سمت اتاق دلبر.

حرفی باهاش نداشتم و فقط میخواستم از دادگاه صبح معطلش کنم،

به اتاقش که رسیدم، بی اینکه صداش کنم در و باز کردم که با دیدنم هول شد و گوشیش از دستش افتاد رو تخت!

ابروهام بهم گره خورد:

_هول شدی؟

سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_یهو اومدی، ترسیدم!

حرفش و باور نداشتم،

یعنی نمیتونستم که باورش کنم که گفتم:

_گوشی و بده من!

متعجب پرسید:

_چرا؟

دوباره تکرار کردم:

_گوشی!

آروم گوشی رو از رو تخت برداشت و به سمتم اومد و روبه روم ایستاد:

_میخوای ببریش؟

گوشی و از دستش کشیدم و گفتم:

_رمزش؟!

دستش و دراز کرد سمتم که خودم و عقب کشیدم!

سرش و انداخت پایین و لب زد:

_با اثر انگشتت باز میشه، مثل روز اول! 

تازه یادم افتاد و قفل گوشی رو باز کردم و با دیدن یکی از عکس های دوتاییمون که روی صفحه اومد فهمیدم که انگار داشته گالری عکس هاش و میدیده و بی اینکه از خودم ضعفی نشون بدم گوشی و دادم بهش:

_اومدم بگم فردا دادگاه داری برای قضیه دزدیدنت و…

پرید وسط حرفم:

_تنها باید برم؟

جواب دادم:

_باهم میریم، صبح ساعت 7 آماده باش. 

و برگشتم تا از اتاق برم بیرون که صداش و پشت سرم شنیدم:

_شاهرخ… 

از حرکت ایستادم اما برنگشتم سمتش که ادامه داد:

_میشه امشب تو یه اتاق بخوابیم؟

حرفش برام مسخره بود که سر چرخوندم سمتش:

_میخوای برنامه فرارت و تکرار کنی؟

و ‘نوچ’ ی گفتم:

_دیگه جواب نمیده، دیگه راه فراری نیست!

برق ساختگی توی چشم هاش بااین حرفم ناپدید شد و دلبر با لب و لوچه آویزون به تماشام ایستاد که سر برگروندم و راهی اتاق شدم.

…..

سوار ماشین شدم و راننده شروع به حرکت کرد،تا نیم ساعت دیگه باید تو دادگاه حضور پیدا میکردیم و حالا تازه راه افتاده بودیم. 

سر صبح بود و خیلی خبری از ترافیک نبود و همین باعث شد تا به موقع برسیم.

چند دقیقه ای و تو راهروی دادگاه منتظر بودیم تا بالاخره نوبتمون شد و همراه آقای ارجمند رفتیم تو.

رو صندلی مابین دلبر و ارجمند نشستم و با آوردن اون سه تا عوضی جلسه دادگاه شروع شد.

درست بود که دل خوشی از دلبر نداشتم و اعتمادم و واسه همیشه نسبت بهش از دست داده بودم اما با دیدن اون سه نفر دندونام رو هم فشرده شد و نفس هام و عمیق بیرون فرستادم و این اوضاع تا پایان جلسه باقی بود خصوصا که هرازگاهی نگاه اون مردتیکه به سمت دلبر میچرخید و بی اختیار کلافه ام میکرد!

با پایان دادگاه و بریدن 10سال حبس واسه حامی و اون دونفر  یه کمی راجع به پرونده تصادف با ارجمند حرف زدم و بعد هم راهی خونه شدیم.

درست مثل مسیر رفت، تو ماشین فقط سکوت بود و فضا کاملا سنگین بود که صدای دلبر و شنیدم:

_میخوام باهات حرف بزنم، میشه نریم خونه؟

از پنجره کنارم نگاهم و به بیرون دوخته بودم دو روز تا شروع بهار مونده بود و حالا خیابون ها به نسبت صبح پر تردد تر بودن،

با خونسردی و بی تفاوتی جواب دادم:

_حرفی نمونده

صداش و نازک تر کرد و آروم گفت:

_من حرف دارم، ما باید باهم حرف بزنیم…

دوباره میخواست شروع کنه که سر چرخوندم سمتش و گفتم:

_میشه تمومش کنی؟ من دیگه باتو کاری ندارم حرفی هم ندارم، بس کن!

انقدر سرد و کوبنده حرفام و بهش گفتم که دیگه زبونش تو دهنش نچرخید  و هیچی نگفت..

با شنیدن صدای زنگ موبایلم حواسن از دلبر پرت شد و گوشی رو از تو جیبم بیرون آوردم،

مامان پشت خط بود که جواب دادم:

_سلام، جانم

صدای شاد و شنگولش تو گوشی پیچید:

_سلام، مهمونمون رسیده تو کی میرسی؟

میدونستم داره از دختری حرف میزنه که این چند روزه ازش برام گفته بود دختری که ندیده بودمش و نمیشناختمش اما میخواستم باهاش ازدواج کنم تنها برای تلافی!

با طولانی شدن سکوتم مامان ادامه داد:

_دیر نکنی، بهتره قبل از خوردن ناهار یه کمی باهم حرف بزنید.

و بعد هم خداحافظی کرد و تلفن قطع شد.

زندگی جدید و دونفره ای که فکر میکردم قراره توام با عشق شروع بشه حالا خالی از عشق و با دختر دیگه ای داشت رقم میخورد،

دختری که خالی از هر حسی نسبت بهش بودم، اما قصد داشتم باهاش ازدواج کنم و به زندگیم اضافش کنم بی اینکه دلبر و حذف کنم…!

#دلبر

یه جوری باهام بد شده بود که گاهی با خودم فکر میکردم مشکل از گوش هامه و من دارم اشتباه میشنوم، اما اشتباه نبود… 

شاهرخ عوض شده بود و من دیگه تگ دلش جایی نداشتم، حتی دیگه نگاهمم نمیکرد انگار نه انگار که من تازه عروسش بودم

انگار نه انگار که من همون دختری بودم که زمانی دوستش داشت! 

حرف هام و باور نمیکرد و بهم اجازه توضیح هم نمیداد، 

گاهی فکر میکردم این قضیه شده بود بهونه دستش و دلش ازم زده شده بود! 

فکر میکردم اونم مثل پدر و مادرش به این نتیجه رسیده که یه دختر فقیر و بی کس مثل من نباید همسرش و مادر آینده بچه هاش باشه… 

اونم به این نتیجه رسیده بود که حق با پدر و مادرشه! 

با رسیدن به خونه ای که احساس غریبی بی نهایتی توش داشتم و دیگه حتی با مامان مهین هم راحت نبودم، 

بی حال و حوصله تر از هروقتی از ماشین پیاده شدم. 

شاهرخ که هنوز پاش تو گچ بود و حالش هنوز مثل قبل خوب نشده بود با تک عصایی که دستش بود لنگ لنگان راه میرفت و من هم کنارش قدم برمیداشتم، 

همزمان با وارد شدن به داخل خونه، متوجه حضور مارال خانم و مهمونش که یه دختر زیبا و مو بلوند شدم. 

دختری که بارعشوه نشسته بود رو مبل روبه روی مارال خانم و من اصلا حس خوبی بهش نداشتم! 

با دیدن ما، مارال خانم با لبخند گله گشادی از رو مبل بلند شد:

_بالاخره اومدی عزیزم؟ 

و نگاهش و چرخوند سمت دختره:

_شاهرخ، پسرم! 

و همین باعث شد تااون دختر که با نگاهش داشت شاهرخ و میخورد بیاد سمتمون و دست دراز کنه سمت شاهرخ:

_سلام، من هلنم

شاهرخ نگاه سرسری به چهرش انداخت و بعد لبخندی تحویلش داد:

_سلام

و دستش و به گرمی فشرد! 

دلم داشت آتیش میگرفت، انگار نه انگار که من کنارش بودم و به راحتی بااین دختره گرم گرفته بود! 

جمعشون سه نفره شده بود که مارال خانم گفت:

_بفرمایید! 

و به مبل های سلطنتی ای که یه کم باهاشون فاصله داشتن اشاره کرد. 

نگاهم و دوخته بودم به شاهرخ، 

حدس میزدم این دختر کیه و چرا اینجاست اما دلم میخواست انکارش کنم! 

دلم نمیخواست باور کنم و مات و مبهوت به تماشاشون ایستاده بودم که مارال خانم همینطور که همراهیشون میکرد چشم غره ای به معنی اینکه از جلو چشم هاش دور بشم اومد و اینطوری عذرم و خواست. 

پاهام یاری نمیکردن و به سختی قدم برمیداشتم، 

رو پله ها قدم برمیداشتم و هرلحظه باخودم فکر میکردم این نقطه دقیقا نقطه پایانی زندگیمه، 

دیگه امیدی نبود، 

دیگه دلخوشی ای نبود، 

دیگه این زمین ارزش بودن و موندن نداشت! 

از پله ها میرفتم بالا و صدای حرف زدن ها و خندیدناشون و میشنیدم که مارال خانم گفت:

_خیلی خب عزیزم به نظرم بهتره یه چند وقتی رو با شاهرخ در ارتباط باشید تا وقتی که خانوادت برگردن ایران و راجع به ازدواجتون حرف بزنیم،اینطوری حال شاهرخم کاملا خوب میشه

حرف هاش قلبم و به درد میاورد، 

روحم و میکشت و نابودم میکرد! 

آروم آروم اشک میریختم به سر پله ها که رسیدم دختره جواب داد:

_بله اینطوری بهتر هم هست

و شاهرخ در تایید حرفش گفت:

_ من هم موافقم، ایام عید و هم اینطوری میگذرونیم! 

و حرف هاشون ادامه پیدا کرد. 

به هق هق افتاده بودم، 

دستم و گذاشتم رو دهنم تا صدام در نیاد و تن بی جونم و کشیدم تو اتاق تا اونجا راحت تر به درد خودم بمیرم!

پشت در اتاق رو زمین به گریه و زاری نشستم، 

اشک میریختم و با هر چشم بهم زدن خاطرات خوبمون از جلو چشم هام رد میشد، 

خاطراتی که بعید میدونستم شاهرخ به یاد داشته باشه! 

میون اشک ریختنام نفس عمیقی کشیدم، 

انگار چاره ای نبود جز کنار اومدن با این قضیه، 

با مردی که تموم وجودم بود و باورم نداشت! 

با خودم تصمیم گرفتم امروز تا هر وقت که حالم خوب بشه ببارم، حتی اگه شده تا خود صبح اما فردا تصمیم بزرگی بگیرم! 

میخواستم چشم ببندم رو همه چیز، 

رو عشقی که ذره ای ازش کم نمیشد و برم! 

تصمیم گرفتم صبح برم و درخواست طلاق بدم، 

ترجیح میدادم نباشم و نبینم شاهرخ و کنار زن دیگه ای و دورا دور عاشقش باشم و با خیالش زندگی کنم تا اینکه اینجا باشم و علاوه بر مزاحمت واسه زندگی جدیدش با دیدنش کنار یه زن

 دیگه ازش زده بشم‌! 

مصمم از تصمیمم رفتم حموم، 

به درک که حال بدم واسه کسی مهم نبود و شاهرخ اون پایین مشغول بگو بخند و حرف از آینده اش بود و من اینجا داشتم جون میکندم… 

شاید دوش آب سرد یه کم حالم و جا میاورد… 

از حموم که در اومدم تو اتاق موندم و بیرون نرفتم، 

با خودم هم لج کرده بودم، دلم نمیخواست حتی یه لیوان آب به خورد بدنم بدم و تشنه و گشنه یه گوشه ماتم گرفته بودم، 

حالا دیگه شرایط عوض شده بود حالا دیگه هرچند ساعت هم که میگذشت کسی نمیومد دنبالم، 

کسی نمیگفت چته؟! 

کسی نمیگفت مردی یا زنده ای! 

نفس کشیدنم برقرار بود اما تو دل کسی زنده نبودم! 

تو سرم نقشه کشیدم واسه آینده بعد از طلاقم، 

بعد از جدایی که همراه با بخشش مهرم بود میرفتم خونه پدریم نه واسه زندگی، واسه گرفتن حق و حقوق بابام و هرجور شده یه پولی دست و پا میکردم و از تهران میزدم بیرون،

این بار حتی این گوشی و حلقه ازدواجمونمم نمیبردم یا اون گردنبدی که مامان مهین بهم هدیه داده بود! 

این بار میرفتم، 

ساکت و بی دردسر، 

میرفتم تا زندگیش بی من قشنگ تر باشه، 

میرفتم تا فراموش شم اما فراموش نمیکردم، 

شاهرخی که روزهای رویایی ای برام ساخته بود، 

شاهرخی که پناهم بود و فراموش نمیکردم! 

با یاد آوری چندباره خاطراتمون، دوباره به بدحالی کشیده شدم… 

نمیخواستم فراموش کنم اما ساختن با این خاطره ها زجر آور بود، 

سازش با خاطره خنده هاش، 

با خاطره اون شبی که تو رستوران همه غذاهارو سفارش دادم و تموم مسخره بازی هامون… 

چطور باید دل میکندم از بوسه هایی که تنم و داغ میکرد، 

از مردی که باهاش یکی شده بودم، 

مردی که عاشقش بودم… 

کسی که دنیام بود!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *