جوابی نداد.

جلوتر رفتم و درست روبه روش ایستادم.

دوتا از نگهبانا اطرافمون بودن که اشاره کردم برن و دوباره پرسیدم:

_نشنیدی؟

سر چرخوند سمتم،

چشم هاش باد کرده بود و رنگ و روش پریده بود مشخص بود که دیشب و با گریه سر کرده! 

لب های خشک شدش و با زبون تر کرد و جواب داد:

_نگفته بودی تو این خونه زندونیم!

ابرویی بالا انداختم:

_حالا میگم!

نفس عمیقی کشید:

_میخوام برم!

پشت کردم بهش تا برگردم به اتاق و جواب دادم:

_این بار برنامت چیه؟ این بار کجا؟

و با خنده های پر حرصی خواستم ادامه بدم که جلو روم سبز شد و لب زد:

_میخوام برم درخواست طلاق بدم قبل از اینکه تعطیلات شروع بشه!

یه تای ابروم و بالا انداختم:

_طلاق؟

سری به نشونه تایید تکون داد و حرفی نزد،

با خنده ادامه دادم:

_تو فکر کردی من طلاقت میدم؟

نگاهش و تو چشم هام چرخوند:

_من طلاق میخوام

چشمم و به اطراف چرخوندم که نگاهم  افتاد به اتاقی که یه کم باهاش فاصله داشتیم و هرچند خودم درست و حسابی نمیتونستم راه برم اما دنبال خودم کشوندمش تو اتاق و در و بستم…

#دلبر

انقدر دستم و محکم کشید که قیافم گرفته شد!

در و بست و چسبوندم به در،

سر از کاراش درنمیاوردم که دستش و پس زدم و خواستم چیزی بگم اما نه تنها دستش از رو سینم برداشته نشد بلکه زودتر از من حرفش و زد:

_فکر طلاق و از سرت بیرون کن!

دیگه اون دختر ساده و مهربونِ حرف گوش کن نبودم که نوچی گفتم:

_من طلاق میخوام!

دستش و عقب کشید و با خنده گفت:

_فکر کردی من طلاقت میدم؟

و سرش و نزدیک گوشم کرد:

_نوچ، تو همین جا میمونی، تو همون اتاق درست کنار اتاق خواب ما!

با نامردی ادامه داد:

_اتاق خواب من و هلن!

چونم لرزید با این حرفش،

چقدر عوض شده بود،

چقدر راحت داشت از اتاق خوابش با زن دیگه ای حرف میزد!

فقط سکوت کردم و چیزی نگفتم که دوباره ادامه داد:

_میمونی و به چشم میبینی زندگی رو که لیاقتش و نداشتی!

بغضم و قورت دادم و پوزخندی زدم:

_باشه من بی لیاقت بودم!

حرفم و تایید کرد:

_شکی بهش نیست!

راه افتادم تو اتاق و جلو پنجره پشت بهش ایستادم:

_میدونم میخوای اذیتم کنی، به خیال خودت میخوای انتقام بگیری ولی ازت میخوام که طلاقم بدی…

با عصبانیت جواب داد:

_طلاقت بدم؟ به همین راحتی دست از سرت بردارم؟

و پشت سرم ایستاد:

_کاری میکنم که روزی هزار بار بخاطر اون شب که داشتی میرفتی پشیمون بشی، کاری میکنم که…

برگشتم سمتش و حرفش و بریدم:

_پشیمونم، ببین!

چشمام و ببین،رنگ و روم و ببین!

دست هایی که مدت ها بود میلرزید و بالا آوردم و ادامه دادم:

_حال بدم و ببین، دیگه بسه!

حرفی نزد، نفسی گرفتم و گفتم:

_نمیتونم هرشب صدای تو و اون دختره رو بشنوم و تو اتاق کناری زندگی کنم!

سنگدل شده بود انقدر که خیلی راحت جواب داد:

_فال گوش واینسا تا نشنوی!

به خودم قول داده بودم که دیگه نذارم هیچ احدی شاهد اشک هام باشه اما بی اختیار قطره های اشک مسیر صورتم و طی کردن و لب زدم:

_چقدر بد شدی!

زیر لب ‘اوهوم’ ی گفت:

_آدمها عوض میشن، مثل تو مثل من!

دستم و مشت کردم و محکم به سینش کوبیدم که عصبی شد و به عقب هولم داد! 

چند قدمی عقب رفتم و با صدای ضعیفی گفتم:

_ما همو دوست داشتیم!

 با لحن جدی ای گفت:

_تموم شد اون روزها!

حرف زدن باهاش بی فایده بود، 

من تو دلش مرده بودم و دیگه جایی برام نبود، 

اشک هام و پاک کردم و همزمان راه افتادم سمت در اما قبل از خروج جلو در ایستادم و بی اینکه برگردم سمتش گفتم:

_مثل دوستداشتنی که میگی تموم شده، این بازیم تموم کن، طلاقم بده!

صدای نفس عمیقش به گوشم رسید:

_خوب گوش کن

دوباره برگشتم سمتش،

رو لبه تخت نشسته بود،

با چند ثانیه سکوت ادامه داد:

_حتی تو خواب هم طلاقت نمیدم!

با صدای گرفتم نالیدم:

_این حق من نیست!

و جلوش ایستادم و داد زدم:

_نگاهم کن، من همونیم که…

حرفم و برید:

_تو همونی هستی که داشت از من فرار میکرد، همون زن بی لیاقت، حالام صدات و بیار پایین! 

با حرفش شکستم و درست مثل تموم این مدت اذیت شدم!

ادامه داد:

_ کمتر هم به پرو پام بپیچ، اصلا دوست ندارم که هلن فکر کنه خبریه!

نگرانیش واسه دختری که یک روز از آشناییش باهاش میگذشت باعث تیر کشیدن قلبم میشد بااین وجود

قبل از اینکه بخواد بلند شه و بره رو تخت کنارش نشستم:

_تا کی باید بمونم تو اون اتاق؟ تا کی نباید به پر و پات بپیچم؟

بیخیال شونه ای بالا انداخت:

_تا آخر عمرت!

با وجود تموم دل شکستن هاش هنوزم دلم پر میکشید براش که فاصله بینمون و کم کردم و صورتش و به سمت خودم چرخوندم که انگار فکرم و خوند و سریع رو ازم گرفت:

_شاید یه وقتی هوات و کردم و اومدم تو اتاقت و واسه یه رابطه یک ساعته باهم خوب شدیم اما حالا نه!

دیگه حتی پلک هم نمیزدم و منتظر ادامه حرفش بودم که گفت:

_روزهاتم با تنهایی تو اون اتاق شب نکن، از این به بعد میتونی تو آشپزخونه کار کنی!

و از رو تخت بلند شد،

لبخند دردناکی روی لب هام نشست:

_میخوای خدمتکار خونت شم؟

قبل از خروج از اتاق جواب داد:

_فقط یه پیشنهاده واسه اینکه حوصلت سر نره!

و ادامه داد:

_راستی بگو بیان لباس هاتم از تو اتاق ما جمع کنن و واست بیارن!

با چشم هام بدرقه اش کردم تا از اتاق خارج شد.

نه طلاق محضری و نه باهم بودن،

شاهرخ میخواست من و تو این خونه نگهداره تا شاهد بیچاره زندگیش باشم،

اون میخواست دیوونم کنه…

#شاهرخ

خواب از سرم پریده بود و حالا مشغول خوردن صبحونه بودم که سر و کله هلن پیدا شد،

روبه روم نشست و با ناز و عشوه صبح بخیری گفت که یه قلپ از آب پرتقالم نوشیدم و با صدای آرومی گفتم:

_فعلا  لازم نیست انقدر خودت و لوس کنی!

نگاهی به اطراف انداخت:

_کسی شک نکرده به  این ماجرا؟ 

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_همه چیز همونطوری پیش رفته که میخواستم… 

 

#دلبر

عطر خوش بهار،

لابه لای تموم تنهاییم نفس گرفتم و تازه میکرد!

امروز سال من تو همین اتاق تحویل شده بود و خبری از اون بیرون نداشتم،

باورم نمیشد سالم و اینجا و انقدر تنها نو کردم.

امسال حتی باباهم کنارم نبود و این بیشتر از هرچیزی داغ دلم و تازه میکرد!

نفس عمیقی کشیدم و از رو تخت بلند شدم،

حالا که تو دنیای زنده ها کسی و نداشتم میتونستم برم و چند ساعتی با بابا دید و بازدید کنم!

میتونستم یه هم صحبت خوب پیدا کنم،

میتونستم با بابا ساعتها حرف بزنم بلکه یه کم آروم بگیرم!

بی حوصله تر از هر وقتی یه دست از لباس هایی که خدمتکارا از اتاق مشترکم با شاهرخ به اینجا آورده بودن تنم کردم و از اتاق زدم بیرون.

صدای خنده های خانوادگی از طبقه پایین به گوش میرسید.

باید کر میشدم،

کور میشدم و رد میشدم!

باید عادت میکردم به سنگدلی های شاهرخ و این نامردی هاش!

مسیر پله هارو طی کردم و همزمان با رسیدن به طبقه پایین نگاه گذرایی بهشون انداختم همه جمع بودن الا مامان مهین،

زیر لب سلامی گفتم و راه افتادم سمت در که صدای شاهرخ و شنیدم:

_کجا؟

برنگشتم سمتش و همینطور که میرفتم جواب دادم:

_میرم سرخاک بابام، خیلی وقته که نرفتم

با یه کمی مکث جواب داد:

_صبر کن باهم میریم!

و این حرفش برای دراومدن صدای مارال خانم کافی بود که گفت:

_ولش کن بذار بره، تو کجا میخوای بری؟

و شاهرخ گستاخانه جواب داد:

_بره؟ بره و دیگه نیاد چی؟ من بهش اعتمادی ندارم!

صدای اون دختره،هلن که کنگر نخورده لنگر انداخته بود سوهان روح و روانم شد:

_عزیزم منم باهات بیام؟

طاقت نیاوردم،

اینکه خودش و واسه شاهرخ لوس میکرد حسی شبیه به کشیدن ناخن روی دیوار بهم میداد،

همون اندازه زجر دهنده و دیوونه کننده!

جلوی در تو حیاط ایستادم و نفسی گرفتم،

هوای خوب روز اول فروردین، حال و هوام و تازه کرد و همزمان شاهرخ از در اومد بیرون و گفت:

_بریم!

با دیدنش در حالی که تنها بود و اون دختره رو دنبال خودش راه ننداخته بود با تعجب پوزخندی زدم:

_خوبیت نداره نامزدت و ول کردی اومدی دنبال من…

خنده تحقیر آمیزی کرد:

_اومدم دنبال تو؟

و قدم برداشت تو حیاط:

_اشتباه نکن،

اومدم به دوتا دلیل، اول اینکه نمیخوام از یه سوراخ دوبار گزیده شم و دوم هم تحویل گرفتن هدیه هلنه، اگه خودش میومد سوپرایز نمیشد!

چونم لرزید از حرف های دل شکنش با این وجود به روی خودم نیاوردم و پشت سرش راه افتادم:

_امروز که تعطیلاته…

قبل از تموم شدن حرفم جواب داد:

_از قبل براش سفارش دادم و همه چی برای تحویل گرفتن هدیه ای که لیاقتش و داره آمادست، تو نگران نباش

باز هم شکستم و حرفی نزدم،

انگار هرچی بیشتر سکوت میکردم کمتر میفهمیدم و غرورم له تر از این نمیشد…

تو تموم مسیر ساکت بودیم،

عین دوتا غریبه،

دوتا آدم که از هم هیچ شناختی نداشتن و نمیشد باهم حرف بزنن!

سکوت ماشین بدجوری اعصاب خورد کن بود و هنوز تا رسیدن باقی بود که دست بردم سمت ضبط ماشین و روشنش کردم و سرم تکیه دادم به صندلی که صدای ضبط و قطع کرد:

_من و هلن قراره همین روزا بریم سفر، البته اونجا تنها نیستیم و توهم میتونی همراه ما بیای! 

تو دلم صدبار به حرفش پوزخند زدم، 

من قرار بود سربار سفر عاشقانشون باشم؟ 

ادامه داد:

_حالا نظرت چیه میای یا میمونی خونه؟

دلم ازش پر بود و اضافه اش میخواست از چشمام چکه کنه که این اجازه رو ندادم و با نگاه جدی و مصممی چرخیدم سمتش:

_طلاقم بده!

نگاه گذرایی بهم انداخت و با لبخند کجی گفت:

_نگفتی، میای یا نه؟

دوباره حرف های من و نشنیده گرفته بود،

دوباره به سادگی از این قضیه داشت میگذشت و اذیت کردن من حالاحالاها ادامه داشت که با تک کلمه ای جواب دادم:

_نه!

نفسش و عمیق بیرون فرستاد:

_خیلی خب هر طور راحتی!

با رسیدنمون دیگه حرفی نزدم و تنهایی از ماشین پیاده شدم و خودم و به سرخاک بابا رسوندم،

درد دل هامو براش آورده بودم و میخواستم بعد از تبریک سال نو حسابی باهاش حرف بزنم!

کنار سنگ قبرش نشستم و با دقیقه ها حرف زدن خودم و خالی کردم،

حتی نفهمیدم چقدر گذشت اما دلم سبک شده بود که یهو صدای شاهزخ و پشت سرم شنیدم:

_کافیه، پاشو بریم

صورت خیس از اشکم و پاک کردم و گفتم:

_تو برو، من چند دقیقه دیگه میام!

و شنیدن صدای قدم هاش از رفتنش با خبرم کرد…

نفس عمیقی کشیدم و خطاب به بابا که حتم داشتم صدام و میشنوه گفتم:

_بابا دعام کن، حال زندگیم اصلا خوب نیست…

زندگیم انقدر بهم ریخته که از 1 دقیقه بعدش میترسم،

بابا هوام و داشته باش!

با تموم شدن حرف هام از رو زمین بلند شدم و خودم و رفتم به سمت ماشین و سوارش شدم که البته انگار بد موقع رسیده بودم چون شاهرخ مشغول حرف زدن با تلفن بود و از غش و ضعف کردناش میشد فهمید که کی پشت خطه!

سعی کردم خودم و بیخیال نشون بدم اما یه زن مگه میتونست آروم بگیره گقتی شوهرش داشت با زن دیگه ای دل میداد و قلوه میگرفت؟!

نمیدونم چی شنید اما یه دفعه صدای خنده هاش بالا گرفت و گفت:

_تو همون شب اول  من و دیوونه کردی، نمیخواد انقدر زبون بریزی!

صدای نفس کشیدنام بلند شده بود و دیگه طاقت نداشتم که بی اختیار با خشونت تموم گوشیش و از دستش کشیدم و همزمان با قطع کردن تماس با گریه داد زدم:

_خجالت نمیکشی؟ من هنوز زنتم، خجالت ن…

با سیلی محکمی که تو گوشم خوابید ادامه حرفم و یادم رفت و چشم هام سوسو زد،

شاهرخ دست رو من بلند کرده بود؟

ناباورانه چشم دوختم بهش که غرید:

_دفعه آخرت اشه غلط اضافی میکنی!

و گوشیش و از لای دست یخ زدم کشید بیرون و خواست ماشین و روشن کنه که در و باز کردم تا پیاده شم اما با داد بلندش سرجام خشک شدم:

_پات و از ماشین بذاری بیرون قلم پات و خورد میکنم!

ناباورانه به نقطه ای نامعلوم خیره شده بودم که تو اوج عصبانیتش خم شد روم و در و محکم بست:

_این دفعه آخری بود که آوردمت اینجا، دیگه از خوبیا خبری نیست!

اشک هام سرازیر بود اما تو اوج گریه زدم زیر خنده!

خندیدم چون حرفاش خنده دار بود،

چون آوردن من به اینجارو خوبی میدونست!

با طولانی شدن صدای خنده هام عربده هاش و از سر گرفت:

_خفه شو، خفه شو نرو رو اعصاب من!

و بعد ماشین و به حرکت درآورد که خنده های تلخم و پایان دادم و گفتم:

_به خیالت به من خوبی کردی آره؟

نذاشتم حرفی بزنه و صدام و بردم بالا:

_به خیالت زندگیم و زیر و رو کردی و من و از بدبختیام نجات دادی آره؟

چونم میلرزید اما باید حرف هایی که تو دلم مونده بود و سنگینی میکرد و میگفتم که ادامه دادم:

_تو باعث شدی من بابام و از دست بدم، تو باعث شدی من تنها آدم زندگیم و بفرستم زیر یه عالم خاک، حالا داری بهم خوبی میکنی؟

شاهرخ یادت رفته؟

یادت رفته که من باهات همکاری کردم تا از شر ازدواج اجباریت خلاص شی و بخاطرش بابام و از دست دادم یادت رف…

پرید وسط حرفم:

_بخاطر من نبود بخاطر اون 500 میلیون بود!

نفس عمیقی کشیدم تا خفه نشم و سری به نشونه تایید تکون دادم:

_آره تو مقصر نبودی، مقصر هیچ چیز!

من دارم تاوان انتخابای اشتباهم و میدم!

چشماش و باز و بسته کرد و دستش و به نشونه سکوت  بالا آورد:

_واسه من مظلوم نمایی نکن که خوب شناختمت، پدرت و بخاطر 500 میلیون از دست دادی و من و بخاطر یه خونه زندگی راحت!

و خیره تو چشمام ادامه داد:

_همینقدر پول پرست، همینقدر آشغال!

و پوزخندی زد که دستام مشت شد و خشمگین چرخیدم سمتش:

_ببند دهنتو کثافت عوضی، حالا که یادت افتاده من یه دختر فقیرم و در حد تو نیستم، حالا که یه ه. رزه هرجایی و وارد زندگیت کردی من شدم پول پرست و آشغال؟ من شدم…

با کشیده شدن یهویی موهام حرف هام به جیغ بلندی تبدیل شد، نامرد داشت موهام و از بیخ میکند!

دست و پا میزدم واسه رهایی از چنگش که صدای نفس هاش و دم گوشم شنیدم:

_صدات و نشنوم دلبر، دیگه صدات و نشنوم!

سرم درد میکرد و نفس نفس میزدم که آروم نالیدم:

_موهام و ول کن! 

و بالاخره ولم کرد… 

شروع کردم به آروم آروم ماساژ دادن موهام و این وسط سر و صدا و بوق بوق های ماشینایی که پشت سرمون الاف شده بودن به سر دردم اضافه میکرد که ماشین دوباره با سرعت بی نهایی به حرکت دراومد، 

انقدر وحشتناک میروند که هرلحظه مرگ و به چشم هام میدیدم اما دم نمیزدم! 

با شنیدن صدای زنگ موبایلش بعد از چند ثانیه جواب داد:

_الو عزیزم، گوشیم از دستم افتاد میام خونه باهات حرف میزنم! 

و گوشی رو قطع کرد و پرتش کرد عقب! 

بی اختیار تو ذهنم رفتارهاش و مقایسه میکردم، 

رفتار بی رحمانش با منی که دم از عشق و دوستداشتنم میزد هیچ شباهتی به 

قربون صدقه رفتن هاش برای اون دختر نداشت!

آخ که دلم آتیش میگرفت از فکر به اون دختر و مردی که کنارم نشسته بود و من و محکوم کرده بود به عادت و سازش به این شرایط!

تو همین فکر و خیال بودم که یه دفعه ترمز زد،

نگاهی به اطراف انداختم جلوی یه جواهر فروشی بزرگ نگهداشته بود و حتما میخواست هدیه هلن و بگیره،

تو سکوت چشم از جواهر فروشی گرفتم و به خیابون دوختم که از ماشین پیاده شد و به سمت جواهر فروشی رفت..

با یه جعبه شیک که حدس میزدم یه سرویس خفن باشه به ماشین برگشت و از قصد جعبه رو رو داشبورد گذاشت که بی تفاوت، رو برگردوندم تا بهش بفهمونم دیگه کارهاش هیچ اهمیتی نداره!

ماشین و که روشن کرد همزمان فکری تو ذهنم جرقه زد و اون هم نادیده گرفتن شاهرخ واسه همیشه بود!

میخواستم کاری و باهاش بکنم که اون باهام کرده بود،

میخواستم واسه همیشه به چشم یه غریبه نگاهش کنم…

میخواستم فراموشش کنم!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *