هرچند که تو یه خونه و زیر یه سقف زندگی میکردیم اما وقتی اون تونسته بود من و فراموش کنه پس من هم میتونستم،

میتونستم و میخواستم علاوه بر فراموش کردنش تموم این بلاهایی که سرم آورده بود رو هم تلافی کنم!

ساده نبود گذشتن از بدبختی هام،

گذشتن از رفتارهاش با منی که همیشه دوستش داشتم!

من باید تلافی میکردم…

با رسیدن به خونه،

لبخندی زدم و این شروع ماجرا بود!

از ماشین پیاده شدم و بی توجه به هلن که خوب خودشیرینی میکرد و جلوی در به انتظار شاهزخ ایستاده بود راه افتادم به سمت خونه،

نگاه چپ چپ و نفس های از سر حسودیش حتی درصدی برام مهم نبود که همزمان با رسیدن بهش لب زدم:

_امیدوارم خوشبخت بشید!

چشم هاش از تعجب گرد شد و با صدای نازک مسخرش جواب داد:

_اگه تو بذاری!

پوزخندی تحویلش دادم و بی هیچ جوابی وارد خونه شدم،

حالا دیگه میخواستم یه زندگی خوب شروع کنم،

حالا دیگه میخواستم تو این بازی بازنده نباشم!

ندیدن پدر و مادر شاهرخ حالم و بهتر هم کرد،

خودم و به اتاقم رسوندم  و مصمم تو آینه نگاهی به خودم انداختم،

کاری میکردم که  یه ثانیه با من بودن و آرزو کنه!

لبخند خبیثانه ای به خودم زدم و تند و سریع لباس هام و از تنم کندم و رفتم تو حموم،

میخواستم واسه شب که مهمونی مختصری به راه بود خودم و آماده کنم،

امشب باید خودم و نشون میدادم!

چند ساعتی طول کشید اما بالاخره آماده شدم،

همونطور که میخواستم،

همون چیزی که مدنظرم بود!

جلوی آینه نگاهی به پیراهن پوشیده و در عین حال جذب مدل ماهیم کردم،

رنگ طلاییش از یک طرف و جذب بیش از حدش از طرف دیگه باعث شد تا لبخند خبیثانه ای به لب هام بیاد و به چهره آرایش شده ام تو آینه بوسی پرت کنم!

واسه آخرین بار مرتبی موهای اتو کشیده و بالا بسته شدم و چک کردم و بعد کفش های پاشنه بلند همرنگ لباس و پوشیدم و لوند و شیک راه افتادم سمت بیرون،

حالا دیگه کم کم مهمونی شروع میشد و من میخواستم امشب تو این مهمونی باشم حتی اگه مارال و افشین یا نه، خود شاهرخ بخواد بهم حرفی بزنه!

تو راهرو به سمت طبقه پایین قدم برمیداشتم و خدمتکارا با دهان باز مونده نگاهم میکردن و البته من با لبخند ملایمی جواب نگاهاشون و میدادم که رسیدم به طبقه پایین یعنی جایی که مارال خانم شیک و پیک نشسته بود کنار تازه عروسش و باهم مشغول گپ و گفت بودن،

با دیدن من در حالی که وجودشون و حتی درصدی مهم نمیدونستم،

هلن با چشمای گرد شدش زل زد به من و بعد سر چرخوند سمت لباس خودش،

انگار داشت من و با خودش مقایسه میکرد! 

منی که تو این لباسا بی تعریف بیخود و الکی، زیبا به نظر میرسیدم و هلنی که یه پیراهن کوتاه دکلته زرشکی پوشیده بود و موهاش و فر کرده بود و رو شونه هاش ریخته بود و پاهای صاف و صوف سفیدش و که با اون کفش های پاشنه ده سانت جذاب و تحریک برانگیز بود و روهم انداخته بود،

نمیدونم مقایسه اون به پایان رسیده بود یا نه اما من به این نتیجه رسیده بودم که امشب همه جوره ازش بهتر بودم،

هرچند که اون آرایش غلیظ تری به صورت داشت و حسابی عزیز بود تو این خونه!

دقیقا روبه روشون رو مبل نشستم و دستی پشت گردنم کشیدم تا لوند تر باشم که صدای مارال دراومد:

_کی گفته تو امشب به این مهمونی دعوتی؟

لبخند حرص دراری تحویلش دادم:

_فکر نمیکنم لازم باشه تو خونه خودم کسی دعوتم کنه!

و چشمام و ریز کردم و ادامه دادم:

_نکنه یادتون رفته من عروس شمام، زن شاهرخ!

قشنگ داشتم کلافش میکردم که دندوناش و روهم فشار داد و حرفی نزد،

نمیدونم شاید میخواست اون روی پلید و شیطانیش و فعلا نشون هلن نده!

دوباره به مبل تکیه دادم و خواستم با چرخ زدن تو گوشی خودم و مشغول کنم که این بار صدای هلن دراومد،

انگار بالاسرم ایستاده بود:

_این یه مهمونی دوستانست و قراره تو این مهمونی همه من و به عنوان نامزد شاهرخ بشناسن!

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_اوه چه جالب!

و منتظر زل زدم تو چشماش که با اخم ادامه داد:

_من دلم نمیخواد تو توی این مهمونی باشی!

از این طرز حرف زدنش اصلا خوشم نمیومد که بلند شدم و روبه روش ایستادم و به تلافی همه لال بودنام جواب دادم:

_کی گفته من باب دل تو رفتار میکنم؟

و سرم و به گوشش نزدیک کردم:

_گوش کن دختر جون، چه بخوای چه نخوای من زن اول شاهرخم!

و سرم و آوردم عقب و ادامه دادم:

_فکر نکن تو قراره آینه دق من باشی!

پلکش از شدت عصبانیت میپرید و چهرش طوری بود که به نظرم داشت تو دلش کلمه هارو کنار هم میچید واسه گرفتن حالم اما قبل از اینکه هلن بخواد حرفی بزنه این بار صدای شاهرخ تو خونه پیچید:

_اینجا چه خبره؟

چرخیدم سمتش و نگاه سردمو واسه لحظه ای بهش دوختم و قبل از من هلن جوابش و داد:

_شاهرخ این زنیکه تو مهمونی امشب چه غلطی میکنه؟

ابروهام توهم گره خورد اما در کمال خونسردی جواب دادم

چون میدونستم اینطوری به مراتب بیشتر میسوزه:

_عزیزم بهت که گفتم من زن اول شاهرخم!

و لبخند حرص درارم و رو لبم نگهداشتم که این بار تاب نیاورد و رفت سمت شاهرخ:

_این بود اون زنی که به من گفتید از سر دلسوزی تو این خونست؟

روبه روی شاهرخ ایستاد و ادامه داد:

_این بود اون بدبخت بی دست و پا؟

داشت بهم توهین میکرد و من هیچ جوره نمیتونستم ساکت بمونم،

لب باز کردم تا حرفی بزنم اما قبل از اینکه صدایی از گلوم دربیاد دستم کشیده شد و همین باعث شد تا سرم بچرخه و با دیدن مارال از ترس هینی بکشم:

_چیکار میکنید؟

سعی داشت من و پشت سر خودش بکشه:

_همه این آتیشا از گور تو بلند میشه، برو تو اتاقت تا فردا تکلیفت و روشن میکنم!

سرتق سر جام ایستادم و دستش و پس زدم:

_من جایی نمیرم!

کلافه شده بود، 

نفس نفس میزد و قفسه سینش بالا پایین میشد:

_میری چون….

این بار شاهرخ پرید وسط حرفش:

_ولش کن مامان، بذار بمونه!

مارال خانم با تعجب رو کرد به شاهرخ:

_ولی…

باز حرفش و قطع کرد:

_گفتم که ولش کن!

این بار هلن نق زد:

_خیلی خب پس من میرم!

و راه افتاد سمت پله ها اما با فریاد بلند شاهرخ نرسیده به اولین پله میخکوب شد:

_توهم اگه رفتی دیگه برنگرد!

شاید باید از شنیدن این حرف خوشحال میشدم اما بی تفاوت بودم،

بی تفاوت تر از هروقتی،

انگار اون سیلی محکمی که توی گوشم زده شده بود کار خودش و کرده بود و من به خودم اومده بودم!

بیخیال نشستم رو یه مبل و از خدمتکاری که اون حوالی بود درخواست یه نوشیدنی کردم،

همینقدر آسوده!

حالا این مارال بود که دلش نمیخواست رابطه هلن و شاهرخ شکراب شه که بینشون ایستاده بود و داشت باهاشون حرف میزد:

_این حرفا چیه؟ تو کجا بری هلن جان؟

و اینطوری آشتیشون داد،

همون زنی که مدام پی تفرقه انداختن بین من و شاهرخ بود،

انگار بدجوری مهر این دختر به دلش افتاده بود!

بالاخره مهمونی شروع شد،

مهمونی ای که میشد آدمهای اون مهمونی کذایی برای معرفی من به عنوان همسر شاهرخ رو دید،

هرچند اکثر نگاه ها پر از تعجب بود و پچ پچ ها به راه بود اما من امشب و قرار بود خوش بگذرونم واسه همینم قدم میزدم و سر هر میز با کسایی که حتی نمیشناختمشون خوش و بش میکردم که یهو صدای مردونه آشنایی باعث شد تا از حرکت بایستم:

_خانم دلبر…

صدا آشنا بود اما یادم نمیومد متعلق به چه کسیِ که آروم سرم و چرخوندم و با دیدن فرهاد،

یکی از دوستای شاهرخ تازه متوجه شدم که صدا متعلق به کیه:

_آقا فرهاد!

با لبخند اومد سمتم:

_از اول مهمونی دارم میبینمتون اما شما انگار خیلی حواستون نیست!

ملوس خندیدم:

_من واقعا ندیدمتون!

به مبلی که جلومون بود اشاره کرد:

_بفرمایید!

یه کم ناجور بود حرف زدن باهاش درحالی که شاهرخ کنارم نبود،

اما واسم ذره ای اهمیت نداشت!

شاهرخ اونور نشسته بود و هلن تو آغوشش نوشیدنی سر میکشید و اصلا من و یادش نبود!

رو مبل نشستم و فرهاد که مرد جوون و شیکی بود کنارم نشست،

از چشم هاش میخوندم که انگار میخواد حرفی بزنه اما دست دست میکرد،

سر حرف و باز کردم و روبهش گفتم:

_خب با من کاری داشتید؟

با لبخند سری تکون داد:

_خب راستش…

با یه کم مکث ادامه داد:

_من یه چیزایی شنیدم راجع به شما و شاهرخ و زندگیتون

سریع جواب دادم:

_همش درسته، هرچی که شنیدید!

چشم ازم گرفت:

_من واقعا متاسفم بابت این قضایا

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_باور کنید واسه من اهمیتی نداره دیگه، هیچ اهمیتی!

و واسه چرخوندن نگاهم بین مهمونا سرم و برگردوندم که یه دفعه متوجه چشم های به خون نشسته شاهرخ شدم!

اصلا نفهمیده بودم کی اومده بود سر اون میز که روبه رومون بود و حالا هم باذعصبانیت زل زده بود بهم!

چشم هاش انقدر پر خشم بود که ترس همه وجودم و گرفت اما نمیخواستم کم بیارم،

نمیخواستم فکر کنه ازش میترسم،

واسه همینم خطاب به فرهادی که نوشیدنی سر میکشید گفتم:

_شما چیکار میکنید؟

و قبل از شنیدن جواب فرهاد،

متوجه اشاره دست شاهرخ شدم،

با دست به طبقه بالا اشاره کرد و بعد تند و سریع از جلو چشم هام رد شد و رفت…

دو دل بودم بین رفتن و نرفتن!

از طرفی دلم میخواست این لجبازی و ادامه بدم و دیوونش کنم و از طرف دیگه میترسیدم که بعد از مهمونی بلایی سرم بیاره!

قلبم با شدت تو سینم میکوبید و حواسم اصلا پی فرهاد نبود که با تکون خوردنای دستش جلو چشم هام تازه به خودم اومدم:

_چیزی گفتید؟

ابرویی بالا انداخت:

_حواستون نیست!

لبخند سرسری تحویلش دادم و بی اختیار از سرجام بلند شدم:

_من الان برمیگردم!

و قدم های آرومم و به سمت پله ها برداشتم،

انگار ترس بر لجبازیم غلبه کرده بود و پاهام داشتن من و به سمت شاهرخ میکشوندن!

با رسیدن به پله آخر سعی کردم خودم و خونسرد نشون بدم و نفس عمیقی کشیدم که صدای خش دارش به گوشم رسید:

_بیا!

تو راهرویی که به نسبت پایین خیلی خلوت بود راه افتاد و وارد اتاق خوابش شد،

اتاق خوابی که مدت ها بود من ازش دور بودم و اون دختر همخوابش!

با تردید جلو در ایستادم و بی اینکه بهش نگاه کنم گفتم:

_حرفی داری همینجا بگو!

صدای خنده آروم اما عصبیش باعث شد تا نگاهم بچرخه به سمتش،

چشم هاش سرخ بود،

خمار بود،

مست بود و خشمگین!

خنده هاش و قطع کرد و چهره جدی ای به خودش گرفت و یه دفعه دستم و محکم گرفت و کشیدم تو اتاق!

از فشاری که به دستم داده بود، صدام دراومده بود که کوبیدم به دیوار و باعث بالاتر رفتن صدای نالمم شد!

سر از کارش در نمیاوردم که دستم و از تو دستش کشیدم و با صدای نسبتا بلندی داد زدم:

_چته؟

فرصت جواب ندادم بهش و ادامه دادم:

_مست شدی افتادی به جون من؟

و خواستم دری که بسته بود و باز کنم که زد تخت سینم و من دوباره چسب دیوار شدم!

بدن ظریفم از صبح مورد عنایت دست سنگینش قرار گرفته بود و همین باعث شده بود تا دوباره با احساس درد تو بدنم، چهرم گرفته بشه و به نفس نفس بیفتم که یهو دستاش دو طرف شونه هام رو دیوار گذاشته شد و شاهرخ از لای دندونای چفت شده اش غرید:

_اون پایین چه غلطی میکردی؟

از اولشم میدونستم چرا قاطی کرده و حالاهم میخواستم داغ دلش و تازه کنم که به دور از اون دلبر و خانم بودنش با پررویی تمام زل زدم بهش و گفتم:

_به تو هیچ ربطی نداره!

صدای نفس های بلندش بهم میفهموند که چقدر دارم بهم میریزمش اما مگه مهم بود؟

مگه اون من و میدید وقتی که قربون صدقه اون دختره کثافت میرفت؟

مگه حال من براش مهم بود که حالا مراعاتش و بکنم؟

پوزخندی زدم و ادامه دادم:

_من غلام حلقه به گوش تو نیستم که بگی بمیر بمیرم بگی نباش نباشم،

من…

با بالا رفتن یکی از دست هاش که لرزشش هم به وضوح مشخص بود ادامه حرفم تو گلوم موند و دستم و جلو صورتم گرفتم اما ثانیه ها گذشت و اون سیلی تو صورتم فرود نیومد!

آروم دستم و از رو صورتم برداشتم و همزمان چشم هام تو چشم هاش قفل شد،

دست لرزونش و پایین آورد و یه دفعه رو گلوم گذاشت،

احساس میکردم چیزی تا خفگیم نمونده،

یه جوری گلوم و فشار میداد که راه نفسم بسته شده بود و به سرفه افتاده بودم،

دست و پا میزدم واسه رهایی از چنگش اما بی فایده بود و از فشار دستش کم نمیشد که سرش و نزدیک گوشم کرد و لب زد:

_چه زری زدی؟

سرش و بالا آورد و پوزخندی به چهره نیمه جونم زد:

_گفتی به من هیچ ربطی نداره که تو چه غلطی میکنی؟

داشتم از حال میرفتم،

دست و پام سر شده بود و از شدت تلاشم کم شده بود که دستش و برداشت و داد زد:

_نشنیدم چی داشتی میگفتی؟

بالاخره راه نفسم باز شد،

تند تند نفس های سختی میکشیدم که تکرار کرد:

_چی داشتی میگفتی با توعم!

بین نفس نفس زدنام به گریه افتاده بودم اما قرار نبود من جلوی این کثافت بی چشم و رو کم بیارم!

قرار نبود بهش ببازم!

واسه همین هرچند حالم بد بود اما با گریه جواب دادم:

_گفتم که ازت متنفرم،

گفتم که حالم ازت بهم میخوره،

هم از تو هم از این زندگی کوفتی که برای من ساختی!

و تموم تنفرم و تو چشم های خیسم ریختم و دوختم بهش که قبل از هر عکس العملی صدای هلن به گوشمون رسید،

انگار پشت در بود:

_شاهرخ، همه منتظرتن، تو اینجایی؟

و در و باز کرد و اومد تو…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *