لبخند رو لبش با دیدن من و شاهرخ ماسید و صورتش از اخم گرفته شد:

_اومدی این بالا پیش این…

نذاشتم حرفش و ادامه بده و با دست هولش دادم تا از جلو در بره کنار و بعد هم از اتاق زدم بیرون.

غم تموم دنیا جمع شده بود تو دلم،

هنوزم باور نمیکردم که زندگیمون به اینجا رسیده بود،

باور نمیکردم که اون دختر بینمون قرار گرفته بود و ما انقدر از هم دور شده بودیم!

سرم درد میکرد،

شاید داشتم کم میاوردم،

شاید من انقدر که لازم بود قوی نبودم،

شاید من از همون اول بازنده قطعی این ماجرا بودم و تلاشم بیهوده بود!

برخلاف اول مهمونی این بار که رفتم طبقه مهمونی دیگه نه خبری از حال خوبم بود و نه خبری از لبخندهای دم به ثانیه ام،

این بار ساکت شده بودم،

بی مقصد  قدم برمیداشتم و صدای حرف زدنا و خندیدن های بقیه هم برام غیرقابل تحمل شده بود!

#شاهرخ

با بیرون رفتن دلبر از اتاق،

همینطور که نفس هام و عمیق بیرون میفرستادم، خودم و رسوندم به تخت و نشستم و همزمان صدای هلن تو اتاق پیچید:

_اینجا چیکار میکرد؟

لحنش یه طوری بود که انگار خیلی همه چیز و جدی گرفته،

یه طوری که باعث شد تا ازش بپرسم:

_نفهمیدم، باید جواب پس بدم به تو؟

سری به نشونه رد حرفم تکون داد و با صدای ضعیفی گفت:

_نه… همینطوری پرسیدم!

و رو ازم گرفت که صداش زدم:

_هلن

زیر لب ‘بله’ ای گفت که بلند شدم و به سمتش رفتم،

روبه روش ایستادم و با نوک انگشت صورتش و چرخوندم به طرف خودم و شمرده شمرده گفتم:

_حواست هست که همه اینا فقط یه نقشست؟ یه بازی؟

نمیفهمیدم چرا اما حس میکردم تو چشم هاش عالمی از غم جمع شد!

جوابی که نداد ادامه دادم:

_حواست هست که تو کی هستی؟ بخاطر چی از امارات اومدی اینجا کمک من؟

صبرش سر اومد و همزمان با سر خوردن قطره اشکی از گوشه چشمش جواب داد:

_آره میدونم، میدونم که من هلن،

دختری که فقط 25 سالشه واسه یه مدت کوتاه از یزدان معروفی تاجر کله گنده ای که 40 سال ازم بزرگتره قرض گرفته شدم،

میدونم که من صیغه اون مردتیکم و حالا که اون فعلا با یه تر و تازه ترش مشغوله من و به تو قرض داده،

همه اینارو میدونم ولی…

به اینجا که رسید حرفش و قطع کرد،

حرف هاش حالم و بد میکرد،

اون حتی نباید به داشتن حسی نسبت به من فکر میکرد و حالا حرف هاش و اشک ریختن هاش گیجم کرده بود!

منتظر نگاهش کردم اما ادامه نداد که گفتم:

_ولی چی؟

یه قدم بهم نزدیک تر شد:

_ولی من…من…

یهو دستش و دور کمرم حلقه کرد و سرش و رو سینم گذاشت و ادامه داد:

_من دوستدارم!

بزاق دهنم و به سختی پایین فرستادم و خواستم ازش فاصله بگیرم که ادامه داد:

_ما میتونیم باهم…

این بار نذاشتم ادامه بده و همزمان با باز کردن قفل دست هاش ‘هیس’ کشیده ای گفتم:

_ادامه نده هلن!

ازش که جدا شدم صورتش خیس بود و گرفته،

حالم بهم ریخته تر از قبل شده بود،

هنوز از حال و هوای بحث با دلبر درنیومده بودم که این دختر شروع کرده بود به حرف هایی که تو ذهنم نمیگنجید!

از چشم هاش میخوندم که چی تو سرش میگذره اما من خالی از هر حسی بهش، نمیتونستم بفهممش!

نمیتونستم حتی به حرف هاش گوش کنم!

سریع قدم برداشتم تا از اتاق بزنم بیرون که صداش و شنیدم:

_نمیگم باهام ازدواج کنی، فقط میگم ما میتونیم باهم باشیم

صدای قدم هاش خبر از نزدیک شدنش میداد:

_من واست هیچی کم نمیذارم!

و روبه روم ظاهر شد و نوازشوار دستی رو گردنم کشید:

_من میتونم دیوونت کنم…

لحن حرف زدنش خوب حالیم میکرد که چی میخواد،

اما من بیدی نبودم که به این بادا بلرزم،

دستش و پس زدم و جدی تر از هروقتی نگاهش کردم:

_تموم کن این بازیو وگرنه برات بد تموم میشه، فکر نمیکنم یزدان بعد از فهمیدن این حرفا باهات خوب تا کنه!

حرف هام و بهش زدم و رفتم بیرون،

من این دختر و میشناختم،

من میدونستم کیه و چیکارست،

میدونستم که اونور چه کارا که نکرده و چطوری با یزدان آشنا شده و حالا داشت از عشق و علاقه حرف میزد!

با یادآوری حرف هاش پوزخندی زدم و رفتم پایین،

حال و حوصله این مهمونی مسخره رو هم دیگه نداشتم و فقط میخواستم تموم بشه!

چشم میچرخوندم واسه نشستن رو مبلی که صدای فرهاد و شنیدم:

_بیا اینجا شاهرخ!

سر میزی به نوشیدن ایستاده بود و من هیچ جوره حوصلش و نداشتم،

میدونستم اگه برم پیشش چشم میبندم رو رفاقت و همکاری چندین سالمون و اوضاع رو خراب میکنم،

هنوز هم دم پر بودنش با دلبری که زن من بود رو مخم رژه میرفت!

دستی واسش تکون دادم و خودم و انداختم رو یه مبل به انتظار تموم شدن این مهمونی که فعلا ازش باقی بود…

#دلبر

دیگه تحمل سنگینی این آرایش و رو صورتم و این لباس رو روی تنم نداشتنم،

به محض تموم شدن مهمونی راهی اتاقم شدم الان فقط ولو شدن رو تخت حالم و جا میاورد!

در اتاق و باز کردم و رفتم تو،

کفشام و از پام درآوردم و هر کدوم و به یه طرف پرت کردم، 

پاهام دوباره نفس کشیدن! 

خودم و زده بودم به بیخیالی و زیر لب واسه خودم آهنگ میخوندم و تو اتاق راه میرفتم که یهو با صدای باز شدن در  آهنگم ناتموم موند و به سمت در برگشتم،

شاهرخ بود…

متعجب نگاهش کردم:

_تو اینجا چیکار میکنی؟

ناباورانه ابرویی بالا انداخت و بعد از بستن در جواب داد:

_واسه اومدن به اینجا باید دلیلی داشته باشم؟

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_میخوام بخوابم اگه کاری داری بگو

راه افتاد تو اتاق و پایین تخت،

روبه روم ایستاد:

_به این زودی نخواب!

نگاهم و ازش گرفتم و خواستم از کنارش رد بشم که یهو مچ دستم و چسبید:

_دارم باهات حرف میزنم!

و فشاری به دستم وارد کرد که اخمام توهم رفت و نالیدم:

_دستم، چیکار میکنی؟

کشوندم عقب و درست روبه روی خودش،

صورتش جدی یا حتی عصبی بود،

چشمی تو صورتم چرخوند،

اجزای صورتم و به دقت از نظر میگذروند،

درست مثل اونموقع ها،

مثل وقتی که نگاهاش به بوسه و هم آغوشی کشیده میشد،

نگاهش مثل همون شبا بود،

اما حالا نه،

حتما من داشتم اشتباه میکردم،

ما دیگه چیزی بینمون نبود،

دیگه علاقه ای نبود که بخواد منجر به یه رابطه عاشقانه بشه!

دیگه هیچوقت دلم نمیخواست که شاهرخ تنم و لمس کنه!

نگاهش داشت کلافم میکرد که گفتم:

_واسه چی اومدی اینجا؟

به نگاه کردنش ادامه داد و حرفی نزد،

پوفی کشیدم:

_من میخوام بخوابم!

و دستم و از دستش بیرون کشیدم و راه افتادم سمت تخت که یهو با به آغوش کشیده شدن از پشت سر،

از ترس هینی کشیدم و نیمرخ صورتم و چرخوندم سمتش،

خودش و چسبونده بود بهم و دستاش دور کمرم حلقه شده بود اما من خشمگین از این کارش با اخم زل زدم بهش:

_برو بیرون! برو!

و سعی کردم واسه باز کردن چفت دستاش اما بی فایده بود!

سرش و که به گوشم نزدیک کرد صدای نفس های بلندش مو به تنم سیخ کرد،

بدنم یخ کرده بود که تو گوشم گفت:

_تو زن منی شرعا و قانونا… 

و دستش آروم آروم به سمت پایین تنم کشیده شد که با آرنج زدم تو پهلوش:

_نمیخوام دستت بهم بخوره!

انقدر رو این حرفم مصمم بودم که کم مونده بود گریم بگیره اما من نمیخواستم،

مردی که شب هاش و با زن دیگه ای تو اتاق کناری صبح میکرد و نمیخواستم

مردی که امشب هوسش و واسم آورده بود نمیخواستم،

من این شاهرخ و نمیخواستم!

با دیدن عکس العملم صبرش سر اومد و چرخوندم سمت خودش و چونم و بین دو تا انگشتش گرفت و تهدیدوار لب زد:

_وظیفته که تمکین کنی، حالاهم وحشی بازیات و بذار کنار که اصلا حوصلش و ندارم!

و هولم داد رو تخت،

نشستم رو لبه تخت،

قفسه سینم از شدت غم و ترس بالا و پایین میشد که شروع کرد به باز کردن دکمه های پیرهنش و همزمان لب زد:

_بدو لباسات و در بیار!

فقط داشتم نگاهش میکردم،

نمیخواستم تن بدم به این رابطه،

این رابطه توهینی بیشتر نبود!

تو سکوت اتاق فقط دنبال راهی برای فرار از این همخوابی بودم که جعبه دستمال کاغذی و پرت کرد سمتم:

_رژتم پاک کن!

و وقتی به خودم اومدم،

شاهرخ لخت جلوم ایستاده بود…

نفس کشیدن هم فراموشم شده بود،

عین بچه ها بغضم گرفته بود و چونم میلرزید،

نمیخواستم…

دلم همخوابی با شاهرخ و نمیخواست!

با طولانی شدن سکوتم انگار صبرش سر اومد که ادامه داد:

_خیلی خب، خودم درشون میارم!

و دستش و گرفت سمتم تا بلند شم که سری به نشونه رد درخواستش تکون دادم:

_نمیخوام باهات بخوابم!

با خنده حرص دراری جواب داد:

_به دل خواستنت کاری ندارم، هوس کردم امشب و باهات بگذرونم و میگذرونم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *