شاهرخ لحظه ای از جلو چشم هام نمیرفت و باعث طولانی شدن این خاطره بازی ها شده بود و اصلا گذر زمان و حس نمیکردم تا اینکه در اتاق زده شد و تازه به خودم اومدم!قبل از باز شدن در صورتم و با پشت دست پاک کردم هرچند بی فایده بود و حتما صورتم باد مثل لبو سرخ بود و حسابی ورم کرده بود! 

صدام و صاف کردم و گفتم:

_بله

و همین کلمه برای باز شدن در و قرار گرفتن مامان مهین تو چهارچوب در کافی بود:

_از صبح تو همین اتاقی؟ 

حرفی نزدم که سری به اطراف تکون داد و بهم نزدیک شد‌:

_گریه کردی؟

رو ازش گرفتم:

_مهم نیست

روبه روم نشست، عین یه مادر که میخواست پای حرف دل بچش بشینه مهربون نگاهم کرد و پرسید:

_بخاطر شاهرخ گریه کردی؟

نفس عمیقی کشیدم:

_بخاطر تموم بدبختی هام!

و سرم رو پاهای بغل کردم گذاشتم که گفت:

_نمیدونم چرا انقدر عوض شده، دیگه اون آدمی نیست که میشناختمش…

صدای گرفتم رفته رفته گرفته تر هم میشد که جواب دادم:

_از روزی که به هوش اومده تا میخوام باهاش حرف بزنم یه جوری جوابم و میده که لال میشم، دیگه بریدم مامان مهین…

فهمیدم که فقط خواستن من کافی نیست، عشق باید دو طرفه باشه…این عشق دیگه دو طرفه نیست مامان!

میدونستم چقدر داره غصه حال و روز الانم و میخوره و کاری از دستش برنمیاد واسه همین سر بلند کردم و تو اوج دردم لبخندی بهش زدم:

_قربونتون برم شماهم دیگه غصه نخورید، خودمم دیگه نمیخوام غصه آدمی و بخورم که اون پایین داشت قول و قرارای آیندش و با یه دختر دیگه میذاشت!

گفتم و با همون لبخند تلخ تر از اشکم سری تکون دادم:

_به همین راحتی!

نگاهش و ازم گرفت شاید اون به جای شاهرخ داشت خجالت میکشید:

_میخوام دلداریت بدم بگم درست میشه بگم درستش میکنم اما نمیتونم کاری ازم برنمیاد جز صبرکردن، جز کنارت بودن تا وقتی که شاهرخ از خر شیطون بیاد پایین!

زیر لب ‘نه’ ای گفتم:

_صبر بی فایدست، شاهرخ تصمیمش و گرفته میخواد یه زندگی جدید شروع کنه و منم تصمیمم و گرفتم!

منتظر نگاهم کرد که قاطعانه گفتم:

_طلاق!

با این حرفم اخم سایه بون چشم های پر چین و چروک و در عین حال مهربونش شد:

_طلاق؟ حتی بهش فکر هم نکن! 

ابرویی بالا انداختم:

_من تصمیمم و گرفتم، صبح میخوام برم درخواست طلاق بدم

سکوت کرد، 

به نظرم دنبال دلیلی بود واسه موندنم اما پیدا نمیکرد و همین باعث میشد سکوتش طولانی ترهم بشه که ادامه دادم:

_اینطوری واسه هممون بهتره، نه من زجر میکشم نه اون دختر از بودنم اذیت میشه و نه شاهرخ با دیدنم کلافه میشه…

موندش فایده ای نداشت جز اینکه با حرفام به ناراحتیش اضافه میشد واسه همینم از رو زمین بلند شد و بی هیچ حرفی راه افتاد سمت در اتاق اما قبل از خروج سرش و چرخوند سمتم و گفت:

_نکن دلبر، حیفه که باهم نباشین حیفه که جدا شین! 

بی هوا چشم هام پر شد انگار منتظر تلنگر بودم تا دوباره بزنم زیر گریه که اشک صورتم و پوشوند و جواب دادم:

_حاضرم التماسش کنم که برگرده و دوستم داشته باشه، حاضرم واسش قسم بخورم که من اونشب به قصدی 

که فکر میکنه نرفتم اما اون نمیخواد، نه منو نه این عشق و

این بار سریع جواب داد:

_من باهاش حرف میزنم همین الان! 

و خواست بره که دنبالش رفتم:

_نه مامان، اینطوری فقط من سبک تر میشم حرف زدن شما تاثیری نداره نه تو تصمیم من و نه تو تغییر این روزهای شاهرخ

دهن باز کرد تا حرفی بزنه اما منصرف شد و فقط با سر انگشت هاش اشک های بعدیم و گرفت:

_شب بخیر! 

و از اتاق رفت بیرون. 

با رفتنش به روال سابق برگشتم، به همون حال بد به همون سردرد لعنتی! 

دلم آهنگی و میخواست که همیشه آرومم میکرد گوشیم و برداشتم و آهنگی که خوب همدردم بود و پلی کردم

‘همه اون روزا رضا صادقی’، 

رو تخت دراز کشیدم و به نقطعه نا معلومی از سقف اتاق زل زدم و با هق هق های بی پایانم با موزیک همراهی کردم:

میدونی دل بریدن از این همه عشق درست مثل مرگمه 

خیابونای خلوت و پرسه زدن بدون تو حقمه 

رفتی و هرچی بین منو تو  گذشت رسیده به گوش همه 

نمیتونم بدیتو به روت بیارم غرورت و بشکنم 

دلم میخواد صدات و یه بار دیگه با دلهره بشنوم 

با تو تموم پاییز و زیر یه چتر دوباره قدم بزنم 

همه گوشمو پر میکنن که دیگه گریه واسه تو بسه 

دستایی که جدا بوده این همه سال محاله بهم برسه 

اونی که همه چیزتو دادی براش واسه یکی دیگه دلواپسه… 

 

موزیک که تموم شد حس کردم دیگه نفسم بالا نمیاد،

گلوم خشک شده بود و صدام در نمیومد!

آه عمیقی از ته دل سر دادم و از رو تخت بلند شدم جلو آینه صورتم و پاک کردم و از اتاق زدم بیرون تا یه لیوان آب بخورم.

 مسیر راهرو رو طی کردم و رفتم پایین و یه لیوان آب واسه خودم دست و پا کردم و برگشتم سمت پله ها، هرچند آخرشب بود و کسی این اطراف نبود اما واسه اینکه احتمالا کسی با این اوضاع نبینتم تند تند از پله ها بالا رفتم واسه رسیدن به ماتم کدم اما همینکه به اتاق شاهرخ رسیدم متوجه صداهایی شدم انگار کسی تو اتاق بود و داشتن باهم حرف میزدن،

و صدای قهقهه زنونه ای که از تو اتاق به گوشم رسید باعث شد تا همونجا میخکوب شم!

بین خنده شنیدم که گفت:

_تو دیوونه ای!

و شاهرخ جواب داد:

_چیه دیوونه دوست نداری؟

و بازهم هرهر کرکرشون خنجری شد توی تیکه تیکه قلب شکستم!

اون دختر تو اتاق شاهرخ بود و حسابی هم باهم گرم گرفته بودن!

همچنان صداشون و میشنیدم که شاهرخ گفت:

_بیا اینجا…

و دختره با صدای لوس و نازکش دلبرانه جوابش و داد:

_از همین فاصله بگو!

صدای شاهرخ خیلی زود به گوشم خورد:

_اینطوری نمیشه!

و بعد هم یه سکوت طولانی تو اتاق برقرار شد!

تصورات و توهماتی که تو ذهنم میومد همینجا و تو همین لحظه داشت دیوونم میکرد!

نمیدونستم پشت این در چه خبره و دعا دعا میکردم اون چیزی نباشه که فکر میکردم،

تصمیم به رفتن گرفته بودم اما دلم هنوز اینو نفهمیده بود!

بعد چند ثانیه دوبارا صداشون و شنیدم، صدای شاهرخ رو:

_دیدی گفتنی نبود؟

و خنده های لوس اون دختر روحم و خط خطی کرد:

_غافلگیرم کردی، انتظار نداشتم همین شب اولی…

گوش هام و گرفتم و چشم هام و بستم، دیگه نمیخواستم چیزی بشنوم،

دیگه نمیخواستم بیشتر از این بفهمم تو اون اتاق لعنتی چه خبره،

نمیخواستم غرورم بیشتر از این خورد شه،

دلم داشت میترکید و فاصله ای تا گریه های کودکانه پر سر و صدا نداشتم که دستم و جلو دهنم گذاشتم و محکم فشار دادم خواستم برم که یهو در اتاق باز شد و چشم های بارونیم قفل چشم های سرد و بی تفاوت شاهرخ شد!

با چشم هام بهش میگفتم که این حق من نبود و تو نگاهش اما چیزی نمیدیدم جز تنفر و سردی!

نگاهامون ادامه داشت که صدای دختره باعث شکستن سکوت چند ثانیه ای فضا شد:

_چیشد پس چرا نمیری؟

هنوز باورم نمیشد،

یعنی دلم باور نمیکرد که سری تکون دادم و قبل از هر اتفاق دیگه ای بدو بدو خودم و رسوندم به اتاق.

تنم یخ کرده بود،

حتی نمیدونستم باید چیکار کنم و فقط منتظر رسیدن فردا بودم،

فردا و دادن درخواست طلاق!

جلو آینه ایستاده بودم،

حالم از خودم بهم میخورد،

چقدر این روزها ضعیف شده بودم…

چقدر آدمها راحت اذیتم میکردن و نق نمیزدم!

با خودم فکر کردم شاید آه حامیه که زندگیم به تباهی کشیده شده شاید هم بابا ازم ناراضی بود،

نمیدونستم!

اما میدونستم حتی اگه بدی تموم عالم و آدم هم به پای من بود نباید این سرنوشت نصیبم میشد…

من اونقدر ها هم بد نبودم!

دلم از دنیا پر بود و زورم فقط به خودم میرسید که دیدن قیافه زارم و تو آینه تحمل نکردم و دکوری ای که رو میز بود و برداشتم و پرت کردم به سمت آینه…

صدای خورد شدن آینه و پخش شدن تصویرم تو آینه هزار تیکه دلم و خنک کرد!

دست هام رو لبه های میز گذاشتم و سرم و انداختم پایین و سعی کردم نفس بکشم هرچند نفسی برای کشیدن نداشتم اما دلم خنک شده بود بالاخره تونسته بودم بعد از این همه شکستن یکبار هم که شده من بشکونم، مهم هم نبود که آینه بود یا هرچیز دیگه ای،

مهم شکستن بود و فهمیدن طعمش،

طعمی که شاید انقدر ناب بود و خاص بود که آدمها بیخیال تجربه کردنش نمیشدن!

صدای تق تق در اتاق باعث شد تا سرم و بلند کنم و صدای مردونه ای که احتمالا متعلق به یکی از نگهبانا بود و بشنوم:

_خانم شما حالتون خوبه؟

اون چی میفهمید اگه میگفتم نه؟

چی میفهمید اگه بهش میگفتم دلم شکسته و بریدم!

جوابی که ندادم دوباره در زد:

_خانم صدای من و میشنوید؟

این دفعه جواب دادم:

_خوبم!

و بعد همونجا رو زمین دراز کشیدم،

عین دیوونه ها شده بودم،

دیگه اختیاری رو کارهام نداشتم، حتی جونم نمیگرفت تا پیش تخت برم و صدای آهنگایی که به ترتیب لیست داشتن پلی میشدن و خفه کنم،

همینقدر بی انگیزه

همینقدر شکسته و دل مرده!

چشم هام و بستم و دیگه صدایی نشنیدم،

شاید خواب میتونست چند ساعتی از دیوونگیم کم کنه…

#شاهرخ

هلن کنارم نشسته بود و مشغول نشون دادن عکسهاش توی لپ تاپ بود اما من فکرم گیر دلبر بود،

چشم های گریونش،

و بی صدا گریه کردنش بهمم ریخته بود!

کاش در و باز نمیکردم،

کاش نمیدمش!

با شنیدن صدای هلن تازه به خودم اومدم:

_اینم عکسی که گفتم دقیقا مثل عکس توعه، همون زاویه و نزدیک برج ایفل!

لبخند سرسری تحویلش دادم که لپ تاپش و بست و نگاهی به ساعت انداخت از 3میگذشت و از وقت  خواب هم گذشته بود که گفت:

_من دیگه برم هتلم!

زیر لب ‘باشه’ ای گفتم:

_به رانندم میگم برسونتت

انقدر لوس و لوند بود که حد نداشت!

نگاه پر عشوه ای بهم کرد:

_اگه بخوای میتونم نرم و امشب همینجا بمونم!

حرفی نزدم که بلند شد سرپا،

 نگاهم و  از صورت عروسکی و چشم های سبزش گرفتم و گفتم:

_اگه میخوای بمونی بمون، هرطور که خودت دوست داری!

نفسش و فوت کرد بیرون:

_خوبه! 

شومیزش و از تنش درآورد و با تیشرت سفیدش روبه روم وایساد:

_ولی میتونی بهترهم باشی، بهتر هم بگی! 

شونه ای بالا انداختم:

_حداقل امشب  و اینطورم! 

با لبخند کجی گفت:

_حتما بخاطر این دختره؟

به زبونم اومد و گفتم:

_زنمه!

چشمی تو کاسه چرخوند:

_زنی که ازش متنفری، زنی که دوستش نداری، زنی که…

داشت با حرف هاش تحریکم میکرد میخواست کاری کنه که بیزاریم از دلبر و یادم بیاد و به سمتش کشیده شم اما امشب شبی نبود که موفق شه!

حالا هرچقدر هم که میخواست لوندی کنه!

خمیازه ای کشیدم:

_من خستم!

کنارم رو لبه تخت نشست:

_میخوای بخوابی؟

دراز کشیدم رو تخت و به جای خالی کنارم اشاره کردم:

_مامان نگفته بود انقدر غرغرویی!

جدی جواب داد:

_به منم گفته بود که تو از اون دختره متنفری و از سر دلسوزیه که تو خونت نگهش داشتی!

با چند ثانیه مکث گفتم:

_من بااون کاری ندارم!

پوزخندی زد:

_پس چرا حتی نگاهمم نمیکنی؟

بیخیال نمیشد و قصد داشت مو از ماست بکشه بیرون که زل زدم بهش:

_دارم نگاهت میکنم!

پوزخندش تبدیل به یه لبخند خوشایند شد:

_خودتو مسخره کن!

و بعد کنارم دراز کشید،

به پشت دراز کشیده بودم و فکر مرتب و آرومی نداشتم که صداش و شنیدم:

_شب بخیر عزیزم!

کلید چراغ بالاسرم و خاموش کردم و جواب دادم:

_خوب بخوابی..

 این رفتارم چیزی نبود که باید، اما امشب حال و حوصله ای واسه مهربونی و خوب بودن نداشتم!

حتی نگاهش نکردم که ببینم چشم هاش و بسته و خوابه یا نه!

نفس عمیقی کشیدم و چشم هام و بستم،

خواب با چشم هام قهر بود و تلاش هام واسه خوابیدن بی فایده بود که صدای هلن و کنارم شنیدم:

_آقای شاهرخ

صورتم و چرخوندم سمتش، لب های قلوه ای و جمع و جورش و با زبون تر کرد و گفت:

_تو حالت خوبه؟

لب زدم:

_خوبم هلن، فقط یه کم بی حوصلم

کاری ازش برنمیومد که جواب داد:

_پس من میخوابم دیگه واقعا شب بخیر!

بعد از چند ثانیه جواب دادم:

_شب بخیر!

و این بار با فکر آسوده تری چشم بستم… 

نمیدونم چقدر گذشته بود و چیشده بود اما هنوز چشم هام گرم و خوابم عمیق نشده بود که صدای تق تق در اتاق باعث شد تا از خواب بپرم!

هلن که انگار خوابش سنگین بود، همچنان خواب بود که رفتم سمت در و بازش کردم،

یکی از نگهبانا پشت در بود با دیدنم گفت:

_سلام آقا ببخشید که این موقع صبح استراحتتون و بهم زدم

لب زدم:

_چیشده؟

جواب داد:

_گفتید هر وقت دلبرخانم خواستن برن بیرون بهتون اطلاع بدیم، الان پایینن، میخوان برن!

نگاهی به ساعت انداختم 5 صبح بود،

این وقت صبح کجا میخواست بره؟

همونطور بی عصا راه افتادم سمت طبقه پایین،

جلوی در خروج ایستاده بود،

با دیدنم رو ازم گرفت که پرسیدم:

_کجا؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *