انقدر حالم خوب بود که لب هام میخندید و از چشم هام اشک میچکید!

حالا دیگه اتاق پر شده بود از دکتر و پرستار که ویلچرم به بیرون هدایت شد و یکی از پرستارا ازم خواست بیرون باشم.

دل تو دلم نبود و از پشت شیشه محو تماشای داخل اتاق بودم که صدای مارال خانم و پشت سرم شنیدم، انگار تازه برگشته بود و نمیدونست چه خبره که گفت:

_چ… چی… چیشده؟

سرم و چرخوندم سمتش، نگاهش پر از ترس و وحشت بود و مشخص بود که ترسیده اما حالا فقط وقت شوق بود من به چشم خودم دیده بودم که شاهرخ چشم هاش و باز کرده بود…

حرف زدن تو این ثانیه ها برام سخت بود  که با صدای توام با لرزشی گفتم:

_چشم هاش و باز کرد، خودم دیدم بیدار شد!

این و که گفتم جلدی از اشک چشم هاش و پوشوند و بی اینکه پلکی بزنه مثل ابر بهاری بارید و بارید!

رو برگردوندم و دوباره خیره شدم به داخل اتاق که دکتر معالج شاهرخ از اتاق اومد بیرون و قبل از اینکه ما بریم به طرفش با لبخند به سمتمون قدم برداشت و گفت:

_خدا به پسر شما

و با اشاره به من ادامهداد:

_و همسر شما زندگی دوباره بخشید، بهتون تبریک میگم!

تموم تنم میلرزید و سر از پا نمیشناختم که گفتم:

_حالش خوبه؟

سری به نشونه تایید تکون داد:

_همه چیز خوبه، خوشحال باشید!

و بعد از چند کلمه دیگه حرف زدن راهی شد و رفت….

چند ساعتی از به هوش اومدن شاهرخ میگذشت، حالا دیگه شرایط زمین تا آسمون با قبل فرق داشت هممون خوشحال بودیم و فعلا پدر و مادر شاهرخ هم با من کاری نداشتن و با بد و بیراه  گفتن حالم و نمیگرفتن!

مامان پروین کنارم بود که گفتم:

_چرا نمیذارن بریم تو باهاش حرف بزنیم؟ من باهاش کلی حرف دارم

لبخند خوشحالی زد:

_اولا که حالا وقت واسه حرف زدن زیاده، دوما مگه نشنیدی دکتر گفت ممکنه تا چند روزی حافظش به طور کامل برنگشته باشه اونوقت تو میخوای باهاش کلی حرف بزنی؟

بعد از مدتها از ته دل خندیدم:

_من مطمئنم که من و از یاد نبرده!

چشم و ابرویی برام اومد:

_اگه قرار باشه کسی و از یاد نبره مطمئن باش اون یه نفر منم، مادربزرگ عزیز و مهربونش!

و هر دو خندیدیم که آقا افشین که به اتاق دکتر رفته بود برگشت و همین باعث شد تا مامان مهین بره کنارش و مشغول حرف زدن باهاش بشه و البته صداشون هم به گوش من میرسید.

مامان مهین با بی تابی پرسید:

_خب دکتر چی گفت؟

دامادش جواب داد:

_حالش خوبه، بدنش کوفتگی داره و پاشم شکسته اما خداروشکر آسیب جدی به ستون فقراتش نرسیده

مارال خانم وارد گفت وگو شد:

_همه چی خوبه افشین؟کی میتونیم ببینیمش؟

آقا افشین قاطعانه جواب داد:

_خوبه نگران نباش

و قدم برداشت  به سمت من، شاید بازهم قصد داشت بهم یادآوری کنه که باید جدا شیم و اون ازدواج باطله!

خودم و آماده کردم واسه حرف هاش و سرم و انداختم پایین که گفت:

_دکتر گفت میتونی باهاش حرف بزنی فقط ممکنه یه مدت چیزی و یادش نباشه! 

و با نفس عمیقی ادامه داد:

_باید کمکش کنی!

سری به نشونه باشه تکون دادم:

_کی میتونم باهاش حرف بزنم؟

شونه ای بالا انداخت:

_فردا!

با این اوصاف امشب روهم باید تاب میاوردم و فردا با دنیایی از دلتنگی باهاش هم صحبت میشدم.

غرق خوشحالی بودم که صدای مارال خانم سوهان روحم شد:

_ای کاش تورو از یاد برده باشه، تو مسبب تموم بدبختی هاشی! 

حرف هاش از همون همیشگیا بود از همونا که گوش هام به شنیدنشون عادت داشت

 

واسه همین هم حرفی نزدم و بعد همگی راهی خونه شدیم، من و مامان مهین به اون خونه نقلی میرفتیم و پدر و مادر شاهرخ هم به عمارتی که بی شاهرخ هرگز صفایی نداشت!

با رسیدن به خونه از ذوق نمیدونستم باید چیکار بکنم و فقط با دیدن عکس هاش تو گوشیم قربون صدقش میرفتم!

هنوز هم باور نکرده بودم که خدا شاهزخ و دوباره بهم بخشیده!

باورم نمیشد با وجود اینکه دکترا گفته بودن فقط 7 درصد احتمال برگشت از کما هست شاهزخ برگشته بود و با برگشتنش بهم فهمونده بود که خدا چه بی نهایت دوستم داره!

خدایی که تو این مدت وقتی ناامید میشدم ازش گله و شکایت میکردم و حس میکردم حواسش به من نیست حالا بهم فهمونده بود که خوب هوای من و دلم و داره!

واسه هزارمین بار تو دلم ازش تشکر کردم و همزمان صدای مامان مهین و شنیدم:

_چطوره امشب و بخاطر به هوش اومدن شاهرخ جشن بگیریم و پیتزا و نون خامه ای بخوریم؟

صدای خنده هام تو خونه پیچید:

_مطمئنید بخاطر به هوش اومدن شاهرخه و شما با وجود قند و چربی هوس شیرینی و پیتزا نکردید؟

با خنده جواب داد:

_مهم مناسبتشه!

و قبل از اینکه من جوابی بدم گوشی تلفن و تو دستش گرفت و پیتزا سفارش داد..

آخرشب بود،

جشنمون تکمیل شده بود و صدای خر و پف های این پیرزن تموم خونه رو پر کرده بود!

بااین وجود آرامش بی نهایتی داشتم و ذوق تو دلم هرلحظه بیشتر از قبل میشد!

مدام نفس عمیق میکشیدم و خیره به یه نقطه نامعلوم لبخند میزدم!

کم چیزی نبود برگشتن تموم زندگیت به این دنیا و من حق داشتم که اینطور دیوونه بشم!

انقدر بهش فکر کردم انقدر قربون صدقش رفتم و خداروشکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد و دنیام واسه چند ساعت روبه خاموشی رفت…

لباس نو تنم کردم، از همونا که از عمارت فرستاده شده بودن به اینجا و جلو آینه نگاهی به خودم انداختم،

رنگ پریده بودم و لازم بود یه کم به خودم برسم هرچند دست شکستم محدودم کرده بود اما با دست سالمم آرایش مختصری کردم که مامان مهین همینطور که پشت سرم رو تخت نشسته بود خندید و گفت:

_همینجوری دلش و بردی دیگه!

از تو آینه نگاهش کردم و لبخندی زدم که ادامه داد:

_همینطوری به خودت برس، آدم واسه شوهرش این کارارو نکنه واسه کی بکنه؟

از تو آینه چشم دوختم بهش:

_هیچکس!

و رژ لب صورتی ماتم و رو لبام کشیدم و آماده شدم واسه رویارویی با مرد زندگیم!

خیلی طول نکشید که از خونه بیرون زدیم و به بیمارستان رسیدیم، پدر و مادر شاهرخ قبل از ما اونجا بودن و زودتر از من با شاهرخ گپ زده بودن و من جلو در اتاق شاهد گفتوگو های پر ذوق و شوقشون بودم که مارال خانم اومد بیرون و خطاب به مامان مهین گفت:

_حالش خیلی خوبه مامان، هم من و خیلی خوب یادشه و هم توتونچی رو، الانم ازم خواست که بیام و شمارو صدا کنم!

و دست مامان مهین و گرفت و خواست ببرتش تو اتاق که مامان متوجه چهره ناراحت من شد.

قیافم وا رفته بود به سبب اینکه شاهرخ از مامانش نخواسته بود تا من رو هم به اتاقش دعوت کنه و انگار چهرم خیلی تابلو شده بود که مامان مهین گفت:

_بیا بریم تو عزیزم، ما دو کلمه حرف میزنیم و میریم و بعد شما خلوت کنید

زیر لب چشمی گفتم و خواستم همراهشون برم که مارال خانم ادامه داد:

_حرفی از تو نزد، فقط گفت میخواد مامان مهین و ببینه!

قیافم گرفته تر از قبل شد اما با این وجود خودم و نباختم و صبر کردم تا مامان هم بره تو و بالاخره سر فرصت خودم برم کنارش واسه همین هم گفتم:

_خیلی خب پس شما برید من بعدا میرم

و هرچند هر لحظه برام یم ساعت میگذشت و دلم پر میکشید واسه دیدنش اما منتظر موندم.

نگاهم و به شاخه گل رزی که براش خریده بودم دوختم،

میخواستم با این گل خوشحالش کنم و با حرف های پر عشق و محبتم خوشحال ترش!

تو ذهنم حرف هام و مرتب کنار هم میچیدم تا مبادا نظم و قشنگیشون بهم بخوره که اتاق خالی شد و خانواده شاهرخ بیرون اومدن.

قند داشت تو دلم آب میشد،

نوبت من به دیدنش رسیده بود و شوق عجیبی تموم وجودم و گرفته بود که مامان مهین روبه روم ایستاد:

_برو تو اتاق…

و دوباره صدای مامان مهین به گوشم رسید:

_همه چی خوبه، هول نباش!

و روحیه بخش ادامه داد:

_برو و گلی هم که واسش خریدی و تحویلش بده

با حرفاش آرومم میکرد و چه بی نهایت ماه بود این پیرزن!

سری به نشونه تایید تکون دادم و خواستم به کمک مامان مهین وارد اتاق بشم که آقای توتونچی گفت:

_بعید میدونم شاهرخ تورو به یاد بیاره چون تا الان هیچ سراغی ازت نگرفته! 

و با پوزخند تلخش بدرقه ام کرد.

وارد اتاق که شدم نگاهم پر از عشق بود اما چیزی شبیه این حس تو چشم های شاهرخ نمیدیدم!

با تردید نگاهم میکرد،

به کنار تختش که رسیدم

 مامان مهین گفت:

_من تنهاتون میذارم. 

و دستی به شونم کشید و رفت. 

انقدر دلم واسه چشماش تنگ شده بود که ثانیه ها فقط نگاهش کردم بی هیچ حرفی که یه دفعه گفت:

_تو اینجا چیکار میکنی؟ 

نگاهم از شوق روبه تعجب رفت و گفتم:

_نکنه حافظت و از دست دادی و من و یادت نیست؟ 

و آروم خندیدم که هیچ لبخندی به لبش نیومد و جدی جواب داد:

_نه اتفاقا خوب یادمه که هستی  و میخواستی چیکار کنی! 

حرف هاش برام عجیب غریب بود که حالت متفکرانه ای به خودم گرفتم:

_مطمئنی من و یادته اینطور که پیداست من و یادت نیست شاهرخ خان!

و چشمکی بهش زدم:

_من دلبرتم، تازه عروست، عشق و زندگیت! 

و لبخند دندون نمایی زدم:

_یادت اومد یا ببشتر بگم؟ 

پوزخندی زد:

_زنی که شب اول ازدواجمون داشت فرار میکرد اما موفق نشد!

خوشحال بودم که فراموشم نکرده بود و حافظش سرجاش بود اما نمیدونم چرا حرف هاش تلخ بود یا شاید هم من اینطور فکر میکردم که گفتم:

_این حرفا چیه، الان باید دل بدیم و قلوه بگیریم! 

و خواستم شیرین زبونیام و ادامه بدم اما با شنیدن حرفش مات و مبهوت نگاهش کردم:

_برو بیرون! 

ناباورانه چشم دوختم بهش، 

یه لحظه به گوش هام شک کردم حتما اشتباه شنیده بودم اما اون دوباره تکرار کرد:

_برو بیرون نمیخوام ببینمت! 

تموم انرژیم تحلیل رفت! 

سردرنمیاوردم از حرفاش که لبام و با زبون تر کردم و خواستم حرفی بزنم که مارال خانم اومد تو اتاق و در و پشت سرش بست:

_این دختر و یادته؟

و خیره تو چشم های شاهرخ مصمم ادامه داد:

_زنته، داشت از خونه تو فرار میکرد و تو سر بزنگاه رسیدی!

رفته رفته اخم های شاهرخ چهرش و میپوشوند و من لال شده بودم!

حرف هایی که میشنیدم و باور نمیکردم، 

همه چیز بهم ریخته و باور نکردنی بود که شاهرخ گفت:

_چطور میتونم فراموش کنم زنی رو که داشت ازم فرار میکرد؟! 

و دست هاش و رو شقیقه هاش گذاشت و چشماش و بست که گفتم:

_خوشحالم که حافظت سرجاشه اما چیزی از حرفات نمیفهمم! 

لبخند کجی گوشه لب هاش نشست:

_شاید تو حافظت و از دست دادی و اون شب و به یاد نمیاری! 

نگاهم و بین شاهرخ و مادرش چرخوندم حتی نمیدونستم چی باید بگم که مارال خانم گفت:

_متاسفم اما شاهرخ خوب یادشه که تو اون شب داشتی فرار میکردی، یادشه که تو بین شاهرخ یا داشتن یه زندگی نسبتا خوب، دومی و انتخاب کردی شاهرخ یادشه که… 

با حرف هایی که داشتم میشنیدم قلبم داشت از جا کنده میشد، 

من بخاطر چی رفته بودم و مارال خانم چی فکر میکرد! 

ناباورانه لبخندی زدم:

_من… من دومی و انتخاب کردم؟ 

و برگشتم سمت شاهرخ و شاخه گلم و به سمتش گرفتم:

_من ازت فرار نمیکردم،من فقط مجبور بودم که برم!

بی اینکه شاخه گل و از دستم بگیره گفت:

_یادمه که داشتم دنبال تو میدوییدم تا نری و تصادف کردیم، خوب یادمه! 

و بی هیچ حسی تو چشمام نگاه کرد و قاطعانه گفت:

_تو داشتی از من فرار میکردی!

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *