ماشین به سمت بالا بالاهادر حرکت بود که گفتم:

_کجا میریم؟

بدون اینکه نگاهم کنه جواب داد:

_میخوام از همین امروز با همه چی آشنا شی،ما خیلی وقت نداریم!

جواب دادم:

_من یه کلاس دیگه دارم یه ساعت دیگه

ابرویی بالا انداخت:

_دیگه نگران حذف شدن و این داستانا نباش،تو فقط تو نقشه من کنارم باش من همه چی و درست میکنم

با این حرفش درونم عروسی ای به پا شد که بیا و ببین و با لبخند زل زدم به مسیر روبه رومون و هیچ حرفی زده نشد تا وقتی که رسیدیم به یه عمارت!

با دیدن عمارتی که ماشین و جلوش نگهداشته بود دهن باز مونده بودم و حتی پلک هم نمیزدم که صداش و شنیدم:

_تو نمیخوای پیاده شی؟

تازه به خودم اومدم،از ماشین پیاده شده بود و منتظر من بود،منم که کم نذاشته بودم تو ضایع بازی و مثل بز زل زده بودم به خونه زندگیش!

از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش در رو باز کرد،باورم نمیشد!

بااینکه برگی به درختها نمونده بود و همه چی مهیای رسیدن زمستون بود اما این عمارت انگار یه تیکه از بهشت بود!

جلوتر از من راه افتاد:

_از فردا میتونی اینجا زندگی کنی!

خودم و رسوندم بهش:

_آقای توتونچی،من هم خونه دارم و هم زندگی!

نگاهش متعجب شد و از حرکت ایستاد:

_مگه من گفتم نداری؟واسه این نقشه لازمه اینجا باشی،خانواده من همین روزا میرسن و تو باید آماده باشی!

نگاهی به سر تا سر عمارت انداختم:

_من تو این خونه با تو زندگی کنم،اونم تنها؟

و با پوزخند ادامه دادم:

_اشتباه گرفتی!

با این حرفم به طور مسخره ای خندید:

_اینجا کلی خدمتکار و نگهبان زندگی میکنه،کدوم تنهایی؟

یه کمی خیالم راحت شد که آروم شدم:

_خب از اولش،میگفتی!

سری تکون داد:

_اگه مهلت میدادی میخواستم بگم!

نگاهی به ساعتم انداختم،دم ظهر بود و باید میرفتم خونه که بحث به کلی عوض شد:

_من باید برم خونه استاد 

جدی نگاهم کرد:

_از امروز بهم میگی شاهرخ،نه استاد،نه آقای توتونچی!

چشم و ابرویی اومدم:

_خیلی خب،الان من و میرسونی یا من برم شاهرخ

تک خنده ای کرد:

_از امروز تا پایان نقشمون باهمیم…

دوتا خیابون تا خونه فاصله بود که گفتم:

_من همینجا پیاده میشم

نگاهی به اطراف انداخت:

_خونتون اینجاست؟

یه جوری اطراف و نگاه میکرد که انگار اولین بارش بود که میومد اینورا،

همینطور که مات اطراف بود جواب دادم:

_یه کمی پایین تره، حالا شما میتونی از اینجاها بزنی بیرون یا نیاز به راهنمایی داری؟

با این حرفم ابرویی بالا انداخت:

_تو برو منم یه کاریش میکنم!

زیر لب باشه ای گفتم و در ماشین و باز کردم:

_خداحافظ

و خواستم پیاده شم که صداش و شنیدم:

_کجا؟شماره تلفنت و بهم بده!

تازه یادم افتاد و کاری که گفت و انجام دادم و پیاده شدم و قدم برداشتم به سمت خونه که با ماشین خودش و رسوند بهم:

_فردا ساعت چند میای؟

چشمم و تو کاسه چرخوندم:

_نمیدونم،فعلا برم خونه یه بهونه پیدا کنم واسه یه هفته نبودن تا بعد!

حالت قیافه اش متفکرانه شد و جواب داد:

_فعلا لازم نیست شب ها بمونی، واسه اون یه هفته که خانوادم میان هم شاید خودتم شنیده باشی، دانشگاه تور گذاشته و یه هفته ای ای داره بچه ها رو میبره مشهد، بهونه خوبیه به نظر!

چند ثانیه ای تو سکوت نگاهش کردم که ادامه داد:

_اسمت رو هم تو لیست دانشجوهای مسافر میزنیم، دیگه چی؟

اینکه همه غیر ممکن هارو ممکن میکرد یه جورایی برام خوشایند بود که لبخند اومد رو لبام:

_فردا صبح میبینمتون

نگاهی به ساعت ماشینش انداخت:

_10صبح همینجا!

و بی اینکه منتظر جوابم بمونه ماشین و به حرکت درآورد و رفت!

ذهنم پر از آشفتگی بود.

نمیدونستم کار درستی میکنم یا نه و این وسط فکر تلافی و انتقام جویی ازش، از تموم وجودم و قلقلک میداد و مدام تو ذهنم فکر میکردم من میتونم به تلافی تموم کارهاش برخلاف نقشش پیش برم و نقشش نقش بر آب شه!

آخ که حتی فکر به این کار هم باعث شادی بی نهایتم میشد و البته وقتی یاد توتونچی و دم و دستگاه و وضع زندگیش میفتادم یه غلط نکن ریزی تو دلم به خودم میگفتم و سعی میکردم دیگه به این چیزا فکر نکنم!

هنوز با خونه فاصله داشتم که سر و کله حامی با موتور خوش صداش پیدا شد و صدام زد:

_کجا بودی؟

کیفم و از شونه راستم به شونه چپم انتقال دادم و گفتم:

_دانشگاه، الانم دارم میرم خونه اگه اجازه بدی!

پوزخندی زد:

_دانشگاه بودی و با رفیقت نیومدی ببینی مردم یا زندم!

اشاره ای به هیکلش کردم:

_فعلا که زنده ای!

و بی توجه بهش راه افتادم،واقعا دلم نمیخواست تو این شرایط که یه کم حالم خوبه، حامی گند بزنه توش!

برعکس ورود های قبلیم به خونه، این دفعه که رفتم تو خونه بابا بیدار بود و داشت تلویزیون میدید و سیگار میکشید.

با صدای بلند سلام کردم به بابا اما اون با صدای ضعیفش جواب داد:

_سلام باباجون

و حتی نگاهمم نکرد!

رفتم تو اتاق و همینطور که لباس عوض میکردم گفتم:

_چیزی شده بابا؟

صدایی از سمتش نیومد!

هر لحظه بیشتر از قبل نگران میشدم که تو چهار چوبه در وایسادم و دوباره پرسیدم:

_بابا، دارم نگران میشما!

با بی حوصلگی تلویزیون و خاموش کرد و جواب داد:

_از کار بی کار شدم، کارخونه رو فروختن و مالک جدیدشم عذر چند نفر و خواست که منم تو اون لیست بودم!

به قدری تک تک حرف هاش پر غم و اندوه بود که حس میکردم تموم غرورش و له شده میدونه، ولی اینطور نبود!

این مرد هیچی واسه من کم نذاشته بود با اینکه دستاش خالی بود و با حقوق کارگری زندگی میکردیم اما من هیچی کم نداشتم و این مرد بهترین بابای دنیا بود!

لبخندی زدم و رفتم سمتش:

_واسه همین ناراحتی؟

متعجب نگاهم کرد:

_ناراحت نباشم؟ 500هزار تومان مونده ته حسابم  و بیکار شدم، حالا کو کار؟ کی به یه پیرمرد کار میده؟

نفس عمیقی کشید:

_رسما از نون خوردن افتادیم!

این و گفت و سیگارش و تو سینی چای جلوش خاموش کرد که جرقه فکری تو سرم زده شد و گفتم:

_دیگه نمیخواد نگران باشی!

سرش چرخید سمتم و منتظر نگاهم کرد، لبخندی به روش پاشیدم و ادامه دادم:

_یکی از استادای دانشگاهم، پرستار میخواد واسه مامانش، یه پرستار قابل اعتماد که به مامانش برسه منم قبول کردم و از فردا میخوام برم سرکار!

یه کمی نگاهش جون گرفت اما دلواپسیش واسه من کاملا پیدا بود:

_تو که نباید جور من و بکشی

دوباره راهی اتاق شدم:

_این چه حرفیه! خودمم حوصلم سر میره تو خونه، این ترمم که واحدام کمه و وقت دارم، چی بهتر از این؟!

صداش به گوشم رسید:

_این استادتون قابل اعتماده؟

تموم اتفاقات امروز از جلو چشمام رد میشد،

من دروغ گفته بودم اما وقتی خوشحالی بابارو میدیدم، تموم عواقبش و به جون میخریدم و همین باعث میشد تا مصمم تر از قبل بگم:

_آره بابا، طرف آدم حسابیه، حالا قراره یه هفته برم اگه همه چی خوب بود و راحت بودم ادامه میدم اگه ام نه که میام ور دل خودت و دوتا بیکار صبحمون و شب میکنیم!

حرفم که تموم شد، تموم فضای خونه پر شد از صدای خنده هامون و انگار آرامش به خونمون برگشت!

همونطور که توتونچی دیشب بهم گفته بود،به نظر خودم خوب به خودم رسیدم و وقتی دیدم سر و کله حامی تو حیاط پیدا نیست با بابا خداحافظی کردم و تند و تیز خودم و رسوندم به توتونچی که با اون ماشین مشکی خفنه اش که  روز اول دیده بودمش و هنوزم اسمش و نمیدونستم  و سوار ماشین شدم.

قبل از اینکه حرکت کنه نگاهش روم چرخید و گفت:

_مگه نگفتم حسابی به خودت برس؟

یه جوری خورد تو ذوقم که دلم میخواست پیاده شم و بدو بدو برم خونه!

مردتیکه دوساعت وایساده بودم جلو آینه حالا این بود جوابم؟

از کوره در رفتم و گفتم:

_دیگه چیکار باید میکردم که نکردم؟ 

و از تو آینه بغل ماشین خودم و نگاه کردم:

_آرایش از این بیشتر؟

نمیدونم چرا اما حرفی نزد و ماشین و به حرکت درآورد،

تو دلم فحش ها بود که نثارش میکردم!

مردتیکه روز اولی بد زده بود تو پرم و تموم اعتماد به نفسم و قیمه قیمه کرده بود!

آخ که خیر و بهره نبینی توتونچی!

همینطوری یه ریز داشتم مورد لطف قرارش میدادم و به رگبار بسته بودمش که گوشیش و درآورد و چند لحظه بعد مشغول حرف زدن با یه نفر شد که ظاهرا یه دختر هم بود و بعد از قطع کردن تلفن رو کرد به من:

_الان میریم خونه یکی از دوستان من،بعد میریم خونه!

ابروهام تو هم گره خورد:

_خونه دوست و اینا چه صیغه ایه؟

یه نگاه گذرا بهم انداخت:

_دختره!

جا خوش کردم رو صندلی و جواب دادم:

_خب شما ک دوست دختر کم ندارید من و واسه چیتون بود موندم!

پوفی کشید:

_یه وقتایی میمونم که بهت چه جوابی بدم،آخه دختر انقدر…

منتظر بودم تا حرفش و کامل کنه اما انگار بیخیال شد که دیگه ادامه  نداد و منم خواستم نشون بدم حرفاش برام مهم نیست و چیزی نگفتم تا وقتی که رسیدیم به خونه ای که توتونچی ازش میگفت و از ماشین پیاده شدیم و وارد خونه شدیم.

یه خونه آپارتمانی،نقلی اما شیک و فوق العاده!

رو مبل تک نفره نشسته بودم که صاحبخونه با یه سینی قهوه از آشپزخونه اومد بیرون.

یه دختر 30-35ساله با موهای بلوند و چشمای عسلی و ابروهای قهوه ای روشن و دماغ و دهنی که دکترا خوب  واسش درآورده بودن!

سینی قهوه رو رو میز گذاشت که توتونچی گفت:

_قهوه بمونه واسه بعد،سریع آمادش کن نهال!

تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره و این خانم مسئولیت رسیدگی به من و به عهده دارن!

با ابن حرف توتونچی، دختره که حالا میتونم نهال صداش کنم، موهاش و دوباره با کلیپس جمع کرد و اومد سمتم:

_چهره نازی داری!

و روبه توتونچی ادامه داد:

_نیم ساعت کار داره!

و دستش و به سمتم دراز کرد و ایتطور شد که دوتایی رفتیم تو یه اتاق.

اتاقی که انگار یه اتاق گریم کامل بود که همه چی توش پیدا بود!

جلو در اتاق وایساده بودم و همه جای اتاق و از نظر میگذروندم که با خنده گفت:

 _خانم تشریف بیار بشین رو اسن صندلی وگرنه خودت باید جواب شاهرخ و بدی‌!

و منتظر نگاهم کرد که رفتم سمتش و برنامه آماده کردن من شروع شد..

انقدر ماهرانه به صورتم رسید و پایین موهام و فر کردکه تازه فهمیدم شاهرخ چه توقعی داشته و از اینطور دیدن خودم داشتم کیف میکردم که رفت پشت سرم وایساد و تو آینه نگاهم کرد:

_محشر شدی!

لبخندی بهش زدم،

بیجا هم نمیگفت!

میکاپ ملو و دخترونه ای که انجام داده بود معرکه بود و رژ صورتی تیره وماتی که رو لبام بود به لبخندام جون داده بود!

نهال رفت سمت در اتاق و توتونچی رو صدا زد:

_شاهرخ خان تشریف بیار ببین چه عروسکی شد!

و کنار در اتاق وایساد و چند ثانیه بعد توتونچی اومد تو اتاق که از رو صندلی بلند شدم و روبه روش وایسادم.

با دقت به تک تک اجزای صورتم نگاه کرد و لبخند رضایت بخشی زد:

_بدک نیستی!

و چشم ازم گرفت که لب و لوچم آویزون شد، تازه بدک نبودم؟

رفته بود سمت نهال و داشت باهاش حرف میزد که یهو سرش و چرخوند سمتم:

_بپوش بریم

دکمه های مانتوم و بستم و شالم و الکی و طوری که موهام و داغون نکنه انداختم رو سرم و پشت سرش رفتم بیرون و بعد چند دقیقه از اون آپارتمان زدیم بیرون و سوار و ماشینش شدیم و راه افتادیم.

آفتابگیر ماشین و دادم پایین و تو آینه نگاهی به خودم انداختم:

_خدایی مشتی تر از ابن میخواستی استاد؟

و دل نکندم از خودم تا وقتی که گفت:

_مشتی نه، زیبا!

چپ چپ نگاهش کردم و تو دلم اداش و درآوردم و بعد جواب دادم:

_من به مشتی بیشتر عادت دارم

شمرده شمرده گفت:

_از امروز لازمه که چشم رو بعضی علایقت ببندی و اونطور که من میخوام رفتار کنی!

و نگاهی بهم انداخت:

_به جای کوچه بازاری حرف زدن، سنگین و با متانت حرف میزنی و گاها از اصطلاحای خارجی چه فرانسوی چه انگلیسی استفاده میکنی

یه طوری حرف میزد که هضم هر کلمه اش یه ربع طول میکشید و اونوقت آقا از من چه توقعاتی داشت!

حرف هاش تمومی نداشت و تا وقتی رسیدیم به اون عمارتی که دیروز دیده بودم، فقط گفت و من هم ظاهرا گوش دادم حالا بماند که تو تموم مسیر فکرم پی آرایشم و موهام بود و خودم و از مخلوقات زیبای خدا میدونستم!

این بار ماشین و برده بود داخل حیاط عمارتش ن تو حیاط از ماشین پیاده شدیم.

دو سه تا گولاخ که تو حیاط در حال رژه رفتن بودن بهش سلام دادن و دوبارخ برگشتن سر کارشون که انگار راه رفتن بود!

پشت سرش راه افتادم و بالاخره وارد خونه شدیم.

خونه که نه پادگانی بود واسه خودش که هر کی از راه میرسید به آقا احترام میذاشت و تا کمر خم میشد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *