برعکس رابطه با دلبر، حالا تنم یخ بود حالم داشت از خودم بهم میخورد،

از اینکه با شروع این بازی تا این حد غرق شده بودم و حالا یه زن هرزه داشت به اجبار من و به همخوابی با خودش میکشوند!

از بوسیدن که خسته شد همینطور که نفس نفس میزد سر بلند کرد و با نگاه خمارش خیره تو چشم هام گفت:

_میخوای همینطوری وایسی؟

و تک خنده ای کرد و با دوتا انگشتش زد رو گردنش:

_ضعف میکنم با بوسه هایی که رو گردنم کاشته میشه!

و سرش و بهم نزدیک تر کرد….

ناچار بوسه ی به گردنش زدم.

تنش داغ شد با این بوسه و خودش و بیشتر بهم چسبوند حالم بد بود از این هم اغوشی اجباری از اینکه با کارهام همه چی به اینجا کشیده شده بود و حالا بخاطر لو نرفتن داستان باید زنی و لمس میکردم که هیچ حسی بهش نداشتم الا تنفر!

با نشستن دستش روی کمر شلوارم از افکارم بیرون اومدم و نذاشتم لباسام و دراره و فضارو بیشتر از این برا خودش عاشقانه کنه و به سرعت لباس هام و از تنم دراوردم و قبل از هلن به تخت رفتم و صداش زدم:

_بیا اینجا… 

با همون عشوه های بی اثرش خودش و تو بغلم جا داد اما من بی توجه به نگاهای پر هوسش به لب هام خیلی زود رفتم سراغ اصل ماجرا و چنگی به پایین تنش زدم که صدای نال.یدنش تو اتاق پیچید و تلاش من واسه هرچی زودتر تموم کردن این رابطه مسخره شروع شد…

تا خود صبح نخوابیدم…

تا دم دم های صبح که بخاطر همخوابی با هلن نتونسته بودم بخوابم و حالا که دوساعتی از اون ماجرا میگذشت بخاطر حس نفرت انگیزی که به خودم پیدا کرده بودم!

از خودم بدم میومد و سر از کارهام درنمیاوردم!

مگه من خودم این نقشه رو نکشیده بودم؟

مگه خودم هلن و وارد این ماجرا نکرده بودم؟

مگه نمیخواستم با بودنش دلبر و اذیت کنم و ازش انتقام بگیرم؟

پس حالا چم شده بود؟

چرا انقدر از خودم بیزار بودم و این بیزاری فقط به رابطه امشب ختم نمیشد؟

چرا من از تموم کارهام پشیمون بودم درحالی که هنوز هیچ چیز بهم ثابت نشده بود درحالی که من همون ادم بودم و دلبر هم همون زنی که داشت ترکم میکرد بخاطر وعده وعید های مامان!

کلافه از رو تختی که هلن سمت دیگش خواب بود بلند شدم و خودم و به حموم رسوندم 

شاید یه دوش اب سرد میتونست حالم و بهتر کنه و از این همه فکر و خیال نجاتم بده…

#دلبر

مطابق همه این روزها به اشپزخونه رفتم و صبحونه جمع و جوری واسه خودم دست وپا کردم و به اتاق برگشتم

صدای زنگ گوشیم اتاق و گذاشته بود رو سرش که با عجله در و بستم و با دست ازادم گوشی و از رو تخت برداشتم و با دیدن شماره فرهاد سریع جواب دادم:

_بله؟

و رو لبه تخت نشستم و سینی صبحونه رو کنارم گذاشتم که صداش تو گوشی پیچید:

_سلام خانم صبحتون بخیر

مشتاق بودم واسه خبری که برام داشت و دلم میخواست این حال و احوال ها زودترتموم بشه و من بفهمم که میتونم کاری بکنم یا نه که سریع جواب دادم:

_ممنون خبر خوب دارید واسم یا…

حرفم وبرید:

_برای من که خوش نیست چون شاهرخ از بهترین دوستامه اما احتمالا برای شما خوشاینده!

با این حرفش جون گرفتم این یعنی من میتونستم نجات پیدا کنم یعنی میتونستم خودم و خلاص کنم یعنی میتونستم جدا شم و برم!

مشتاقانه گفتم:

_قبول کردن؟

جواب داد:

_بله..خانم احتشام وکالتتون و قبول کردن و…

این بار من حرفش و بریدم:

_یعنی من…من میتونم از شاهرخ جدا بشم؟

باورم نمیشد

چه بی نهایت خوشحال بودم از جدایی و طلاق اون هم از مردی که زمانی عاشقش بودم!

زندگی مارو به کجا رسونده بود؟

با شنیدن صدای فرهاد به خودم اومدم:

_فعلا که چیزی معلوم نیست اصلا شاید همه چی درست شد شما یه کاری کن بتونی یه بار این خانم وکیل و ببینی تا بعد 

با خجالت گفتم:

_من نمیتونم از خونه بیام بیرون 

نفس عمیقی کشید:

_من شماره اش و براتون میفرستم باهاش تماس بگیرید 

 وبعد از خداحافظی گوشی و قطع کرد.

انگار همه چی یادم رفته بود

یادم رفته بود که دیشب چقدر زجر کشیده بودم و تنم کبود وحشی بازی های مردی بود که حالا میخواستم هر طور شده ازش جدا بشم

همه چی و یادم رفته بود و خوشحال از کمک فرهادی که دیشب مخفیانه باهاش حرف زده بودم و اون قول کمک کردن بهم داده بود

داشتم صبحونه میخوردم

با میل و اشتها و به دور از فکر به بلاهایی که سرم اومده بود..

صبحونم و که خوردم بالاخره اولین تماسم با خانم احتشام همون وکیلی که امید داشتم کمکم کنه برقرار شد و من بهش گفتم از بلاهایی که سرم اومده بود و اون فقط شنید و گاها سوال هایی هم ازم پرسید و نهایتا ازم خواست که هرطور شده بتونم از خونه بزنم بیرون و به دیدنش برم، 

هرچند که بعید میدونستم بتونم از شر شاهرخ و این خونه خلاص بشم!

#حامی

با شنیدن اسمم واسه رفتن به اتاق ملاقاتی، 

کلافه از اینکه قرار بود چشم های به خون نشسته مامان و ببینم و از اوضاع بد بابا بشنوم، نفسم و عمیق بیرون فرستادم و راه افتادم… 

چشم میچرخوندم تو اطراف که بالاخره مامان و دیدم و روبه روش نشستم و گوشی رو برداشتم:

_سلام مامان چطوری؟ 

لبخند پژمرده ای زد:

_سلام عزیزم، تو خوب باشی خوبم! 

هردو بهم دروغ میگفتیم نه من خوب بودم نه اون و فقط تظاهر میکردیم به خوب بودن های الکی!

مطابق همیشه جواب دادم:

  

_خوبم اینجا خیلی بهتر از اون بیرونه به باباهم بگو که فکر نکنه داره به من سخت میگذره!

لبخند بی جونش همچنان رو لب هاش بود:

_تا تو نیای بیرون حال بابات خوب نمیشه حامی خودتم خوب میدونی

پوفی کشیدم:

_دست من نیست که بخوام بیام بیرون پام گیره مامان بدجورم گیره

قطره اشکی از گوشه چشماش سر خورد:

_میخوام دوباره برم دیدن دلبر میخوام التماسش کنم به پاش بیفتم که رضایت بده میخوام بگم راضی شه که تو به من برگردی بعدش دیگه واسه همیشه از تهران بریم و گم و گور شیم

میگفت و اشک میریخت اما من با حرف هاش با یاداوری دلبری که میخواستم همه وجودم و فداش کنم و اونطوری باهام تا کرده بود عصبی و عصبی تر میشدم… 

ادامه داد:

_اون الان انقدر خوشبخته که دیگه تورو به یاد هم نمیاره کن مطمئنم این دفعه که برم باهاش حرف بزنم رضایتش و میگیرم

پوزخندی زدم:

_رضایت اون و بگیری، با حبسی که قانون واسم بریده میخوای چیکار کنی؟ 

سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_اگه دلبر رضایت بده حبست از نصفم کمتر میشه، 

میشه دوسال..چرا باید این همه سال منتظر بمونم که تو اینجا پیرشی و من و بابات تو خونه دق کنیم؟

من میرم و از دلبر رضایت میگیرم بهت قول میدم که دفعه بعد با دست پر برگردم!

و سرسری خدحافظی ای کرد و رفت !

شاید باور کرده بود که میتونه رضایت بگیره اون هم از دلبر…

 

دلبر#

مثل چند روز گذشته تموم کارم و فکر و ذکرم شده بود طلاق و جدایی از شاهرخ و حالا هم مشغول حرف زدن با خانم احتشام بودم که یهو سر و صداهایی از پایین به گوشم رسید انگار مارال خانم داشت با کسی دعوا میکرد و سر و صدای شاهرخ هم به راه بود!

واسه اینکه بفهمم چه خبره از اتاق رفتم بیرون که صدای زن عمو به گوشم خورد با التماس از شاهرخ و مارال میخواست که من و ببینه اما خواستش راه به جایی نمیبرد حس میکردم بد رفتاری اونا نه تنها زن عمو رو بلکه من و هم داشت تحقیر میکرد واسه همین سر پله ها ایستادم و گفتم:

_سلام زن عمو بیا بالا

شاهرخ عصبی و متعجب نگاهم کرد:

_من بهش اجازه نمیدم که بیاد بالا

با ظاهر خونسردم نگاهش کردم:

_واسه دیدن تو نیومده!

و تکرار کردم:

_زن عمو بیا بالا…

افتادم تو راهرو و توجهی به جر و بحث های مارال و شاهرخ نکردم!

جلو در اتاق به انتظار زن عموایستادم و خیلی طول نکشید که اومد بالا..

با دیدنم لبخندی زد:

_خوبی عزیزم؟

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_خوبم شما خوبید؟

و در اتاق و باز کردم و کنار در ایستادم تا وارد اتاق بشه و بتونیم بی دردسر و بی مزاحم باهم حرف بزنیم!

رو صندلی جلوی میز ارایش نشستم و زن عمو روبه روم رو لبه تخت نشست که  ادامه دادم:

_حال عمو چطوره؟

با نفس عمیقی جواب داد

_افتاده گوشه خونه…انگار دیگه هیچ انگیزه ای واسه زندگی نداره  اول مرگ بابات و حالاهم زندونی شدن حامی بدجوری کمرش و شکسته!

یاداوری بابا باعث شد تا چشمام واسه لحظه ای تر بشه 

چقدر جاش تو زندگیم خالی بود

چقدر بهار بی اون پر از غم بود !

بینیم و بالا کشیدم و گفتم:

_نمیشه چیزی و عوض کرد

راه افتاد به سمتم و روبه روم رو  زمین نشست:

_نذار عموتم دق کنه نذار اونم مثل بابات یهو بره نذار تنها شم دلبر!

رو ازش گرفتم:

_عموواسه من خیلی عزیزه حتی بعد از اون رفتارهاش من بازم دوستش داشتم و دارم اما حامی…

حرفم و برید:

_حامی و به من ببخش به حرمت حس مادر و دخترونه ای که بینمون بود به حرمت همه اون روزایی که باهم زندگی کردیم..باهم یه خانواده بودیم…حامی و به من ببخش دلبر به پاهات میفتم بچه ام و بهم برگردون! 

دستم و توی دستاش گرفت و صدای هق هقش بلند شد که دستش و محکم فشار دادم و گفتم:

_زن عمو رضایت من که چیزی و درست نمیکنه قانون واسه حامی حبس بریده چون اون…

حرفم وقطع کرد:

_تو که رضایت بدی از حبسش کم میشه و دیگه لازم نیست ما چندوقت بیشتر این بیرون منتظر باشیم و حامی اون تو پیر بشه..تو رو ارواح خاک بابات رضایت بده دلبر… 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *