از رو تخت بلند شد شاید اینطوری نمیتونست حرف هاش و بزنه

روبه روم ایستاد و همزمان با سر خوردن اشکی از گوشه چشم هاش جواب داد:

_اره…میخوام ازت طلاق بگیرم و برم یه گوشه این دنیا زندگی کنم بی اینکه اذیت بشم بی اینکه ازار ببینم!

صداش بغض دار بود  اما حرفاش و میزد انگار تک تک این کلمات مدت ها بود تو دلش سنگینی میکرد و اینطوری داشت حال خودش و خوب میکرد..

حال اون خوب میشد و حال من بد که از رو تخت پریدم و گام برداشتم سمتش:

_چی داری ور ور میکنی؟

همینطور که عقب عقب میرفت جواب داد:

_گفتم میخوام ازت طلاق بگیرم کثافت!

و با برخورد به دیوار پشت سرش متوقف شد دندونام روهم چفت شده بود و اعصابم کاملا بهم ریخته بود که نتونستم خودم و کنترل کنم و کشیده محکمی تو گوشش زدم:

_تو غلط کردی با هفت پشتت…

#دلبر

انقدر محکم زد تو گوشم که تا چند ثانیه فقط چشمام و بستم و بعد با حس سوزش لبم چشم باز کردم و دستم و رو لبم کشیدم.

پاره شده بود و خون ازش سرازیر بود…

با شنیدن حرفام انگار خون جلو چشم هاش و گرفته بود که بعد از گذروندن امشب به این خوبی اینطوری وحشی شد بود!

خواستم از کنارش رد شم و خودم و به دستشویی برسونم که مچ دستم و سفت چسبید و با صدای دو رگه شده از شدت عصبانیتش گفت:

_تو کی رفتی بیرون کی تونستی درخواست طلاق بدی؟

مچ دستم و از شر دستش خلاص کردم و جواب دادم:

_هروقت!

و راه افتادم سمت دستشویی که صدای خنده هاش به گوشم رسید:

_حالا تو درخواست دادی…کی قراره طلاقت بده؟

قبل از ورود به دستشویی جواب دادم:

_طلاقم و میگیرم… اینکه داری ازدواج میکنی اینکه من و تو این خونه نحس زندونی کردی اینکه پوست تنم کبود وحشی بازیاته…

دستم و از رو لبم برداشتم و ادامه دادم:

_تموم این ازار و اذیتات کمکم میکنه!

خنده هاش به پوزخند تبدیل شد و اومد سمتم و درست روبه روم ایستاد:

_فکر کردی با اینا میتونی طلاق بگیری؟

مصمم سری به نشونه تایید تکون دادم:

_میتونم و میگیرم!

 با نگاه معنا داری به لب پاره شدم چشم دوخت و در عین ناباوریم دستش و محکم رو لبم کشید که از شدت سوزش لبام سریع خودم و عقب کشیدم و رفتم دستشویی و با اب سرد چندباری صورتم و شستم و هربار با دیدن لب باد کردم تو دلم لعنتش کردم و واسه هزارمین بار دلم واسه خودم سوخت…

چقدر بی پناه بودم وقتی عوضی بازیش گل میکرد و چشم میبست رو همه چی!

با فکر به این که تا چند وقت دیگه میتونستم از شرش خلاص بشم خودم و اروم کردم تا نزنم زیر گریه و هق هق هام شروع نشه و بعد از  دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت تخت و بعد از خاموش کردن چراغ رو تخت دراز کشیدم و پتو رو انداختم رو خودم…

به درک که تو اتاق بود!

چشمام و بستم و خواستم بخوابم که یهو چراغ روشن شد و شاهرخ کنار تخت ظاهر شد:

_کی گفت بخوابی؟

ابرویی بالا انداختم:

_من واسه خواب و بیداریم از تو اجازه نمیگیرم حالاهم برو بیرون میخوام بخوابم

پتو رو از روم برداشت و خم شد روم و دستش و رو تنم کشید:

_از این به بعد یادت باشه اجازه بگیری!

و یهو نوازشش به چنگ وحشیانه ای که به پایین تنم زد ختم شد!

از درد جیغ ارومی کشیدم و بعد تهدیدوار لب زدم:

_مطمئن باش از همه این وحشی بازیات علیهت استفاده میکنم 

و پاهام و جمع کردم تو شکمم که خندید و کنارم رو تخت نشست:

_تو کاری نکن که من مجبور شم بخاطر تمکین نکردن  ازت شکایت کنم بعدش هر غلطی دلت خواست بکن پیش هرکیم دلت خواست برو!

و دستش و پشت گردنم گذاشت و سرم و کمی بلند کرد و بعد از اینکه بوسه ای به لاله گوشم زد و دستش رفت لباس هام…

انگار دوباره باید تن میدادم به یه رابطه اجباری و هرچی بیشتر ساکت میموندم کمتر درد میکشیدم!

جسمم و سپرده بودم بهش اما روحم جای دیگه ای سیر میکرد روحم سعی در تسکینم داشت و با وعده طلاق حال خودم و خوب میکردم طلاقی که با حرف های شاهرخ نسبت بهش دلسرد شده بودم و هر چند دقیقه یکبار با خودم میگفتم نکنه نتونم ازش جداشم؟

نکنه مجبور شم تااخر عمر تحمل کنم…

بمونم..

بسازم و بسوزم؟

حتی فکر به اینکه این طلاق به سرانجام نرسه هم دیوونم میکرد!

با به دندون گرفتن لب هام از فکر بیرون اومدم و با چهره گرفته ای نگاهش کردم:

_اروم

تو حال خودش نبود که به حرفم گوش کرد و نرم و اهسته لب هام و بوسید….

امشب مثل اون دفعه اذیت نشدم چون دلم نمیخواست بیشتر از این درد بکشم چون مقاومتی نکرده بودم و خودم و بهش سپرده بودم تا کارش و بکنه و بعد راحت شم!

زیر دوش حموم ایستاده بودم و داشتم خودم و میشستم که در حموم باز شد و شاهرخ اومد تو حموم.

بی توجه بهش به کارم ادامه دادم  تو رختکن نشست و به دور از اون روی وحشیش پرسید:

_تو واقعا درخواست طلاق دادی؟

میترسیدم دوباره عصبی شه و همینجا یه بلایی سرم بیاره که اب و بستم و حولم و تنم کردم:

_اره درخواست طلاق دادم،چون موندنم اینجا جز دردسر برای تو و خودم چیزی نداره

جلو اینه تو رختکن موهام و خشک کردم و و ادامه دادم:

_دیگه حوصله دعوا و جروبحث ندارم…دیگه جونشم ندارم فقط میخوام برم هیچی هم ازت نمیخوام فقط میخوام برم یه گوشه این دنیا تو تنهاییم زندگی کنم و فراموش کنم هرچی که بینمون گذشت…فراموش کنم چیا به سرم اومد…فراموش کنم متهم شدم به چه چیزایی!

موهام و خشک کردم و چرخیدم سمتش:

_مهریمم میبخشم حتی یه هزاریم از خونت نمیبرم…فقط طلاقم بده!

فکش منقبض شده بود و نگاهم نمیکرد… 

شروع کردم به شونه زدن موهام:

_وقتی لابه لای حرفات فهمیدم که اون دختره ارغوان بخاطر اینکه خانوادت راضی نبودن ازت دل کنده با خودم گفتم اگه عاشق بود میموند بالاخره  پدر مادرتم راضی میشدن پس حتما عاشق نبوده!

ولی حالا که زندگیمون به اینجا رسیده دارم میفهمم که من اشتباه میکردم اون عاشق عاقلی بوده اون تو رو با خاطرات خوش اونروزها تو قلب خودش نگهداشت و من عاشق عاقلی نبودم…من ادامه دادم

 من به پات موندم

من خواستمت چون فکر میکردم یه روزی همه چی درست میشه چون فکر میکردم خانوادت یه خانواده معمولین عین همه خانواده ها اما نبودن…

نبودن و کار و به اینجا رسوندن!

بغض سنگینی تو گلوم سد زده بود…

چه زود عمر عاشقانه هامون تموم شده بود 

چه زود همه چی خراب شده بود…

نفس عمیقی کشیدم تا حالم یه کم جا بیاد که شاهرخ بلند شد واز حموم رفت بیرون.

چشم هام و باز و بسته کردم تا به ارامش برسم و بعد از حموم زدم بیرون.

تو اتاق خبری از شاهرخ نبود شاید حرفام اون و به خودش اورده بودکه رفته بود تا شاید با خودش یه کم فکر کنه و دست از این لجبازی ها بکشه و راضی شه به جدایی…

چند روزی بود که تو خونه از شاهرخ خبری نبود شاید با اون دختره هلن رفته بود مسافرت و من مدام نگران این بودم که احضاریه برسه و شاهرخ تا روز دادگاه برنگرده!

تو اشپزخونه ناهارم و خوردم و بعد رفتم بیرون.

مارال خانم تک و تنها پشت میز شاهانه اش ناهار میل میکرد و خدمتکارا عین پروانه دورش میچرخیدن که نمیدونم چرا به زبونم اومد و ازش پرسیدم:

_شاهرخ رفته مسافرت؟

نیم نگاهی بهم انداخت:

_اگه لازم میدونست خودش بهت میگفت که کجا رفته!

و این حرفش یعنی دهنت و ببند و کاری به کار ما نداشته باش!

سری به نشونه تایید تکون دادم و بی هیچ حرفی راه افتادم سمت اتاقم،چاره ای جز صبر نداشتم…

#شاهرخ

مامان مهین پتوی دوم و انداخت روم و همزمان گوشیش و از دستم گرفت:

_داری مثل بید میلرزی اونوقت زوم کردی رو این فیلم که چی؟

حالم بد بود اما روحم بود که زخم عمیقی خورده بود و باعث آشفتگی بی نهایتم شده بود!

انگار حالم داشت بدتر و بدترم میشد که مامان مهین زنگ زد یه آژانس گرفت و بعد از پوشیدن لباس هاش کتم و آورد و بالاسرم ایستاد:

_بپوش الان آژانس میرسه باید بریم بیمارستان.

به سختی رو مبل نشستم و با صدایی که به سبب ناخوش احوالیم گرفته هم شده بود پرسیدم:

_چرا اون موقع ها این فیلم و نشون من ندادید؟

و ادامه دادم:

_چرا من نفهمیدم که تو اون روزا دلبر بااون دست و پای شکستش و رو ویلچر شب و روز و کنارم بوده؟چرا من نفهمیدم تموم اون مدت چشمش گریون بوده واسه من؟

چرا نفهمیدم؟

و به نفس نفس افتادم که مامان مهین پوزخند تلخی تحویلم داد:

_گفتم اما نمیشنیدی…انگار دلت میخواست حرفای مارال و افشین و باور کنی انگار فراموشت شده بود که دلبر همون زنیه که بخاطرش تو روی عالم و آدم ایستاده بودی!

و کتم و داد دستم که کلافه پرتش کردم زمین و از رو مبل بلند شدم:

_اونا به من گفتن دلبر به هوای وعده هاشون اونشب داشته میرفته…واسه همیشه میرفته…

با به صدا دراومدن زنگ تلفن و احتمالا رسیدن آژانس مامان مهین کت و از رو زمین برداشت و دوباره تحویلم داد:

_لباست و بپوش…بعدا باهم حرف میزنیم…

و راه افتاد سمت در که کلافه دستی تو ریشم کشیدم و در حالی که به زور رو پام بند بودم راهی خروج از خونه شدم….

…..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *