بعد از حموم داشتم موهام و خشک میکردم و زیر لب واسه خودم آواز میخوندم که زنگ خوردن گوشیم باعث شد تا موقتا چشم از خودم بگیرم و به سمت گوشیم که رو تخت بود برم!

با دیدن شماره مامان مهین بی اختیار لبخند عمیقی رو لب هام نشست ،

این زن حسابش ازتموم این خانواده جدا بود  که با انرژی جواب دادم:

_سلام مامان مهین خوبی؟

_سلام عزیزم  خوبم… 

صداش به قدری ضعیف و گرفته بود که حتی اگه نمیگفت که حالش خوب نیست هم میفهمیدم که اوضاعش روبه راه نیست!

نگران پرسیدم:

_چیزی شده مامان؟

بریده بریده جواب داد:

_شاهرخ…شاهرخ اومده پیش من حالش اصلا خوب نیست…یه چیزایی میگفت راجع به تو راجع به اینکه میخوای ازش..میخوای ازش جدا شی!

پس اونجا بود و به مامان مهین پناه برده بود…

اسمش که اومد بی اختیار لحن حرف زدنم سرد شد:

_آره راست گفته من درخواست طلاق دادم.

صدای نفس عمیقش گوشم و پر کرد و من ادامه دادم:

_مامان لطفا بهش بگید برگرده تهران امروز فرداس که احضاریه برسه دستش و روز دادگاهمون مشخص بشه.

حرف چند لحظه قبلش و دوباره تکرار کرد:

_تو میخوای از شاهرخ جدا شی دلبر؟

پس کو؟چیشد اون همه عشقی که ازش دم میزدید کو اون عشقی که بخاطرش تو روی مارال و افشین وایسادین و با همه مخالفتا انجامش دادین کو…

حرفش و قطع کردم:

_اینا رو به من نگید مامان…اینارو به شاهرخ بگید و از خودش هم جواب بخواید!

و بلافاصله خواستم خداحافظی کنم که اسمم و به زبون آورد:

_دلبر…

منتظر موندم تا ادامه بده که بعد از چند ثانیه مکث گفت:

_چند روزی پاشو بیا اینجا شاهرخ بدجوری مریضه …بیا که حالش خوب شه

پوزخندی زدم…

من تموم روزهای بدحالیم و تو این اتاق تنهایی گذرونده بودم و حالا خوب یا بد بودن شاهرخ هیچ ربطی بهم نداشت که بحث و عوض کردم:

_خوشحال شدم که صداتون و شنیدم مامان…من باید برم فعلا خداحافظ

و تلفن و قطع کردم..

گوشی رو انداختم رو تخت و خودم رو زمین فرود اومدم تموم تنم یخ کرده بود…

حالم بد بود و سردر گم بودم 

عشقی که بهش داشتم و تو دلم کشته بودم اما نمیدونم چرا اینکه بدحال بود یه دفعه باعث فرو ریختن قلبم شده بود بااینکه انکارش میکردم!

با شنیدن صدای تق تق در از فکر به شاهرخ بیرون اومدم و همزمان صدای یکی از خدمتکارا به گوشم رسید:

_مارال خانم پایین منتظرتونن

و دیگه صدایی به گوشم نرسید…

از رو زمین بلند شدم نمیدونستم مارال خانم باهام چیکار داره اما باید به دیدنش میرفتم 

تو آینه نگاهی به خودم انداختم و بعد از مرتب کردن خودم از اتاق زدم بیرون.

رو مبل راحتی که دقیقا روبه روی پله ها بود نشسته بود.

با دیدن من درحالی که برخلاف همیشه لبخند رو لب هاش بود از رو مبل بلند شد و همینطور که میومد سمتم خطاب به خدمتکارا گفت:

_دوتا قهوه واسه من و دلبرجان بیار…

اینکه اینطوری صدام زده بود همینطوریش باعث تعجب بی نهایتم شده بود که روبه روم ایستاد و گفت:

_بیا عزیزم…بیا بشین

و جلوتر از من به سمت مبل سه نفره ای که یه کم باهامون فاصله داشت رفت و قبل از من نشست.

کنارش که نشستم لبخندش همچنان رو لبهاش بود که گفتم:

_با من کاری داشتید؟

یه جوری نگاهم میکرد که هیچوقت نکرده بود و من سر از این نگاهاش درنمیاوردم که  جواب داد:

_واسه شاهرخ یه نامه اومده …احضاریه…احضاریه دادگاه و درخواست طلاق از سمت تو!

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_خب؟

لبخندش عمیق تر شد:

_خوشحالم که بالاخره راه درست و انتخاب کردی هرکاریم که لازم باشه من واست انجام میدم که بتونی از شاهرخ جداشی…

حرفاش دل میسوزوند…

زنی که هیچوقت نتونست من و به چشم عروسش ببینه حالا بااین حرفاش سیخ داغ فرو میکرد تو جگرم که پوزخندی تحویلش دادم:

_خیلی ممنون

خدمتکارکه  سینی قهوه رو روی عسلی گذاشت مارال خانم یه فنجون قهوه گذاشت جلوم و جواب داد:

_از اولشم میدونستم تو دختر عاقلی هستی….میخوام بهت بگم که بعد طلاق واست یه زندگی خوب میسازم…

تموم اون قول و قرارا سرجاشه من واست خونه میگیرم یه کار خوب واست دست و پا میکنم و تو میتونی واسه تموم عمر راحت زندگی کنی

یه قلپ از فنجون قهوش خورد و ادامه داد:

_میتونی ازدواج کنی و خوشبخت شی میتونی…

بغضم گرفته بود از حرفاش از شنیدن جمله هایی که نهایت حال بد و بهم میداد که با صدای گرفته ای پریدم وسط حرفش:

_من از شما و شاهرخ چیزی نمیخوام…مهریمم میبخشم

و با نفس عمیقی بلند شدم:

_بهش زنگ بزنید که برگرده تهران 

منم وسایلم و جمع میکنم و امشب میرم

و راه افتادم که دوباره صداش و شنیدم:

_از لباسا و وسایلایی که شاهرخ برات خریده هرچی که دوست داری میتونی با خودت ببری…راجع به حق و حقوقتم مفصل باهم حرف میزنیم…

جوابی ندادم و به راهم ادامه دادم و خودم و به اتاقم رسوندم…

وارد اتاق شدم و در و پشت سرم بستم 

قلبم تیرمیکشید…

غم تموم دنیا جمع شده بود تو دلم و بی اینکه کنترلی رو خودم داشته باشم اشکهام سرازیر بود…

پشت در اتاق نشستم و به اشک هام اجازه دادم که آزادانه ببارن و بعد پاشدم واسه جمع و جور کردن وسایلام…

وسایلی که حتی یه کیف هم نبود!

جمع و جور کردم و با صورت خیسم لبخندی به سرتاسر اتاق زدم…اینجا پناهگاه روزهای بی کسی من بود…

برخلاف قبل این بار حتی گوشیم رو هم نمیخواستم ببرم…

هرچیزی که من و یاد شاهرخ مینداخت باید تو همین خونه میموند و دلبری که از این خونه میرفت باید آدم جدیدی میشد…

باید زندگیش و میساخت…

برای آخرین بار عکس های دونفرمون و دید زدم سرم و بالا گرفتم تا دیگه اشکی از چشمام جاری نشه…

احساسات جریحه دار شدم حتی مانع از این شد که بتونم نگاهی به پیام های عاشقانه اون روزها بندازم و گوشی رو خاموش کردم و همونجا رو میز آرایش گذاشتم.

رو تختی و که مرتب کردم دیگه اینجا هیچ کاری نداشتم.

چشمام و باز و بسته کردم بلکه بتونم آرامشی به دست بیارم و بعد رفتم بیرون…

هر قدم که برمیداشتم خاطره ها بود که جلو چشمم نمایان میشد و نمکی میشد رو زخم هام!

از طبقه پایین هم گذر کردم و بالخره از این خونه پر ماجرا که تلخی هاش برام 1000برابر شیرینی هاش بود بیرون زدم و با تاکسی سر خیابون خودم و رسوندم به خونه عمو…

تنها جایی که میتونستم بمونم همونجا بود…

تو مسیر سرم و تکیه دادم به شیشه و خیره به نقطه ای نامعلوم از خدا خواستم از این به بعد هوام و داشته باشه…

اگه این روزا تاوان دل شکسته ی بابا و حامی بود میخواستم بدونه که من فهمیدم…

خوب فهمیدم دل شکستن چه تقاص سختی داره…

من فهمیدم و ازش میخوام که دوباره به آرامش برسم…

دیگه تاب تحمل این حجم از غم و تنهایی و نداشتم…

ازش آرامش میخواستم و زندگی ای بی دغدغه!

طول کشید اما بالاخره رسیدم.

 درخت جلو در خونه سبز شده بود و حال و هوای این روزهای محل برخلاف پاییزی که ازش رفته بودم خوب روبه راه بود…

در خونه رو چندباری زدم و منتظر شنیدن صدای زن عمو پشت در ایستادم و بالاخره صدای آشناش به گوشم رسید:

_کیه؟اومدم…

و چند ثانیه بعد در باز شد…

با دیدنم زن عمو لبخندی زد و اسمم و به زبون آورد:

_دلبر…

یه قدم جلو رفتم:

_چند روزی مزاحم نمیخوای زن عمو؟

دستش و دراز کرد سمتم و جواب داد:

_واسه همه عمر میخوام این مزاحم کنارم باشه!

و همینطور که دستم تو دستش بود وارد خونه شدیم…

دفعه قبل که اومده بودم اینجا انقدر عجله داشتم و انقدر نگران سررسیدن شاهرخ بودم که فرصت نکرده بودم سری به خونه ته حیاطمون بزنم و حالا دلم داشت پرمیکشید واسه نفس کشیدن تو اون چهار دیواری که بوی بابا و روزهای خوشم و میداد…

همون روزهایی که باخیال راحت زندگی میکردم و تنها دغدغم عشق آتشین حامی بود و دلی که بلند پرواز بود!

انقدر غرق اون روزها شده بودم که هیچی از حرف های زن عمو نشنیده بودم و حالا با تکون های دستش جلوی چشم هام تازه به خودم اومدم:

_چرا اینجا وایسادی…بیا بریم تو واست غذا گرم کنم شام بخوری!

پشت سر زن عمو وارد خونه شدم…

عمو درازکش روی تخت تلویزیون میدید  و خونه خالی از هر صدایی جز صدای تلویزیون بود که صدام و تو گلوم صاف کردم و گفتم:

_سلام عمو جان…

سر چرخوند با سمتم و با دیدنم متعجب جواب سلامم و داد :

_تو…اینجا؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *