#دلبر

با تموم اصرارهای زن عمو ترجیح دادم موقع خواب تو خونه خودمون باشم و شبم و تو همون اتاقی صبح کنم که اگرچه وسایل آنچنانی نداشت اما توش آرامش داشتم..وقتی اینجا بودم امنیت داشتم…اگرچه حامی تو همین نزدیکیا بود اما آرامش داشتم…

بابارو داشتم…!

 غرق همین افکار قطره های اشک از گوشه چشمام رو بالشت میچکید و من همچنان گیر اون روزها بودم که یهو صدای زن عمو رو شنیدم:

_دلبر جان بیداری؟

نمیخواستم شاهد اشک هام باشه که دستم و رو صورتم کشیدم و صدام و تو گلوم صاف کردم:

_آره زن عمو…بیدارم

طولی نکشید که اومد تو اتاق و چراغ و روشن کرد:

_از ذوق دوباره اومدنت به اینجا خوابم نمیبره

و آروم خندید…

سرجام نشستم و لبخندی بهش زدم اما همینکه نگاهش به صورت غم گرفتم افتاد صدای خنده هاش قطع شد و خودش و رسوند به تخت و رو لبه تخت نشست:

_گریه کردی؟

بی فایده بود اما رو ازش گرفتم:

_نه خوبم…

و اما زن عمو که خودش بزرگم کرده بود عمرا حرفم و باور نمیکرد که یهو دستم و تو دستش گرفت:

_دلت واسه بابای خدابیامرزت تنگ شده؟

صدام میلرزید:

_خیلی…

نفس عمیقی کشید و گرم تر از قبل دستم و فشرد:

_دل بابات میشکنه وقتی ببینه تو اینطور ناراحتی…گریه نکن عزیزم!

سرم و چرخوندم سمتش،انگار مدتها بود منتظر همچین لحظه ای بودم مدتها بود دنبال درد  و دل با یه همدرد بودم و حالا سفره دلم باز شد:

_بابام وقتی دلش شکست که من از این خونه رفتم..همون وقت که بهش دروغ گفتم…همون وقت که از عقد با حامی فرار کردم و…

حرفم و قطع کرد:

_تو هزار بار گفتی حامی و عین برادرت دوست داری…مقصر ما بودیم…

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_همه چی از اون دروغ شروع شد…من اگه به بابا دروغ نمیگفتم و اتو نمیدادم دست حامی که اون بخواد اینطوری من و به ازدواج با خودش وادار کنه و بعد هم که من فرار کردم همه چی و به بابا بگه…من مقصر همه این اتفاقام…من بابارو دق دادم  دل حامی و شکوندم حالاهم دارم تاوان میدم…

گفتم و با صدای بلند زدم زیر گریه که زن عمو تو آغوش کشیدم و موهام و نوازش کرد:

_گریه نکن…با گریه که گذشته برنمیگرده مهم از الان به بعده که خوب بگذره تو خوب باشی روح باباتم در آرامشه من مطمئنم…

سرم و از رو شونش برداشتم :

_از این به بعد خوب بگذره؟درخواست طلاق دادم بی اینکه بدونم شاهرخ راضی به طلاق میشه یانه..اگه راضی بشه که باید تاآخر عمر یه گوشه تک و تنها زندگی کنم اگه ام راضی نشه دوباره من میمونم و آزار و اذیتای اون…

چشماش پر از نگرانی بود که پرسید:

_اونوقت که به ما گفتی میخوای بااین پسره ازدواج کنی خیلی خوشحال بودی خیلی دوستش داشتی…یهو چیشده دلبر؟چرا دیگه هیچی عین قبل نیست؟

آه پرافسوسی کشیدم:

_من میخواستم آیندم و با مردی بسازم که پدر و مادرش به چشم یه گدا که افت داشت براشون نگاه میکردن….تهشم نخواستن اونا باعث شد به اینجا برسیم.

با مکث جواب داد:

_یعنی هیچ راهی به جز طلاق نیست؟

_من تصمیمم و گرفتم..کارهای طلاقم که تموم بشه میرم دنبال کار و یه خونه واسه خودم اجاره میکنم تا مثل آینه دق هرروز جلو چشم شماهم نباشم.

با اخم ساختگی نگاهم کرد:

_اینجا خونه خودته…خونه پدریت…کجا میخوای بری تک و تنها؟

لبخندی بهش زدم:

_درست نیست وقتی حامی از زندان بیاد بیرون من اینجا باشم…

حرفی نزد و از رو تخت بلند شد:

_فعلا بگیر بخواب نمیخواد به این چیزا فکرکنی هرچی صلاح باشه همون پیش میاد

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_صبح زود باید برم دیدن وکیلم..شب بخیر 

_خوب بخوابی عزیزم..

این و گفت و از اتاق و بعد هم خونه خارج شد و من موندم و اتاق غرق در تاریکیم که حالا رفته رفته من و به سمت خواب میکشوند…

جلو آینه روسریم و سرم کردم و از خونه زدم بیرون میخواستم برم دفتر خانم احتشام و بهش بگم که یه جورایی انگار کارای طلاق داره راحت تر میشه و به نظر راحت تر میتونم جدا شم.

به در خونه عمو که رسیدم آروم در زدم و بعد از خداحافظی از خونه خارج شدم و سر خیابون سوار تاکسی شدم و خودم و به دفتر رسوندم…

#شاهرخ

خیلی با خودم کلنجار رفتم اما نمیتونستم بشینم اینجا و بیخیال همه چی باشم…

ساعت 4 صبح بود که راهی تهران  شدم و حالا ساعت 2 ظهر بود و من تو خیابونای تهران سردرگم دنبال دلبر بودم!

و خوش خیالانه فکر میکردم پیداش میکنم!

اگه این امیدا نبود همینجا وسط خیابون پس میفتادم اصلا!

از گشت زدن تو خیابونا که خسته شدم ماشین و یه گوشه نگهداشتم و واسه چند لحظه چشمام و بستم …

کجا ممکن بود بره؟

با خودم فکر میکردم شاید رفته باشه خونه اون دوستش یا نه خونه عموش اما بعد با خودم میگفتم با چه رویی میخواد بره؟

چجوری میخواد به عموش بگه مردی که بخاطرش به تموم خانوادم پشت کردم یه بی لیاقت بود!

کلافه نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم با تموم این حرفا یه سر برم خونه عموش بالاخره وقتی من بااین حجم از نامردی اون و به این حال و روز انداخته بودم ممکن بود مجبور شده باشه بره اونجا!

خودم و رسوندم و حالا پشت در منتظر باز شدن این در لعنتی بودم و به خودم امیدواری میدادم که دلبر پناه آورده به این خونه!

با باز شدن در و دیدن زن عموش بی سلام و علیک گفتم:

_دلبر کجاست؟بگید بیاد میخوام ببینمش

نگاهش مملو از تنفر بود و لحنش حسابی تلخ:ب

_دلبر اینجا نیست

و خواست در و ببنده که مانعش شدم و تکرار کردم:

_نمیخوای بپرسی کجاست؟چرا دارم دنبالش میگردم؟

دستپاچه جواب داد:

_خب…کجاست؟

پوزخندی به این دستپاچگیش زدم و در و باز کردم و رفتم تو

کم کم داشتم مطمئن میشدم که دلبر همینجاست بخاطر همین بی توجه به حرف های زن عموش  راه گرفته بودم تو حیاط و دلبر و صدا میزدم که یهو عموش اومد تو حیاط با اخم غلیظش روبه روم ایستاد:

_مگه این خونه صاحب نداره که همین جوری سرت و انداختی پایین و اومدی تو؟

حرفی که به زنش زده بودم و تکرار کردم:

_اومدم که دلبر و ببینم..کجاست؟

نگاه متاسفی بهم انداخت:

_اون اگه میخواست تو رو ببینه خب میموند تو خونت وقتی برگشته یعنی فهمیده چه غلطی کرده یعنی اومده که اشتباهش و جبران کنه پس برو…برو و دنبال این دختر نیا تاروز دادگاه که طلاقش بدی و تموم!

پوزخندی زدم:

_طلاقش بدم؟به همین راحتی؟

سری به نشونه تایید تکون داد:

_طلاقش و از توی عوضی میگیرم نمیذارم یادگار برادرم و بیشتر از این اذیت کنی!

ابرویی بالا انداختم:

_حالا شد یادگار برادرت؟تا چند وقت پیش که میخواستی ارثیه باباشم بهش ندی…تا چند وقت پیش که این دختر شده بود عروسک خیمه شب بازی پسرت…یادت رفته پسر بی همه چیزت  باعث شد تا دلبر خودکشی کنه یادت…

با سیلی محکمی که تو گوشم خورد حرفم نصفه موند و با چشم هایی که ازش خون میبارید خیره شدم بهش:

_یاد بگیر که با بزرگترت چطور حرف بزنی…

دهان باز کردم تا پشیمونش کنم بابت این رفتارش که با شنیدن صدای دلبر همه چی عوض شد:

_بس کنید دیگه…

سرم و که چرخوندم عقب…پشت سرم بود و لباساش گویای از بیرون اومدنش بودن…

ادامه داد:

_چرا اومدی اینجا؟چرا داری یه ذره آرامشی هم که واسمون مونده ازمون میگیری؟

نگاهش انقدر سرد بود که ترسیدم…

یادم رفت واسه چی اومدم و بی هیچ حرفی فقط نگاهش کردم و اون که دلش نمیخواست بیشتر از این باهام چشم تو چشم باشه خطاب به عموش گفت:

_شما برید تو…منم ایشون و راه میندازم

و اینطوری اونارو فرستاد رفتن و بعد هم با بی تفاوتی از کنارم رد شد:

_رفتی در و هم ببند!

نمیخواستم این همه راه تا تهران اومدنم و دنبالش گشتن بیهوده باشه که گفتم:

_اومدم باهات حرف بزنم

بی اینکه بایسته جواب داد:

_دو روز دیگه دادگاهمونه حرفات و نگهدار واسه همون موقع

اسم دادگاه…لفظ طلاق حسابی بهمم میریخت که راه افتادم پشت سرش و دستش و کشیدم:

_تو همین الان با من برمیگردی خونه

عصبی چرخید سمتم:

_خونه من اینجاست…جایی که تو نیستی…جایی که اذیت نمیشم جایی که…

نفس عمیقی کشید  و تو گوشم ادامه داد:

_جایی که شوهرم تو اتاق بغلی با زن دیگه ای همخواب نیست

و نیش خند تلخی زد:

_شاهرخ برو …برو و دو روز دیگه بیا دادگاه من همه چیم و بهت میبخشم توهم فقط راضی شو به این طلاق 

چشمام سوسو میزد و نمیتونستم خوب نگاهش کنم انگار تموم تمرکزم و از دست داده بودم!

دستش و از تو دستم بیرون کشید و به در خروج اشاره کرد:

_برو!

و دوباره خواست راهی شه که اسمش و صدا زدم:

_اگه طلاقت ندم چی؟

تو همون قدم ایستاد و سرش و به سمتم چرخوند:

_خیالم راحته که بالاخره از هم جدا میشیم چون خانوادت و وکیلم حسابی پشتمن!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *