به سرعت خودم و بهش رسوندم و روبه روش ایستادم:

_تو کی وقت کردی وکیل گیری؟همه این کارارو مامانم کرده نه؟

سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_هیچکس تو تصمیم من سهیم نیست الا تو

و لبخندی که از صدتا فحش بدتر بود تحویلم داد:

_انقدر باورم نکردی که کم کم داشت باورم میشد فکار تو درسته و من همون زن عوضی و بی لیاقتیم که تو میگی…انقدر جلو چشم اهالی اون خونه و هرکسی که میشناختمون تحقیرم کردی که باورم شد یه موجود بی ارزشم…

واسه ادامه حرفش چونش لرزید و چشماش خیس شد اما پا پس نکشید:

_ولی نبودم…من نه بی لیاقت بودم نه مستحق بی ارزش شدن…حالا از جونم چی میخوای؟

حالا دیگه چرا راحتم نمیذاری؟تو که هرکاری میخواستی کردی…به هرچی که یخواستی رسیدی…دیگه چیه؟

صدای لرزون و بالا رفتش داغ دلم و بیشتر میکرد که سرم و انداختم پایین تا لااقل چشماش و نبینم…!

انگار تو این لحظه ها دنبال کلمه ای برای جبران تموم بدی هام بودم…یه کلمه معجزه آسا که تموم بدی هام و از قلبش بیرون بیاره و این کینه لعنتی و از بین ببره اما هیچ کلمه ای نبود یا اگه بود نمیتونست گندای من و جبران کنه!

انقدر غرق افکارم بودم که حتی نفهمیدم کی رفت تو خونه و حالا با صدای کوبیده شدن در به خودم اومدم…

تنها وسط حیاط خونه ای ایستاده بودم که آدمهاش ازم بیزار و دلخون بودن…

قدم های سستم و به سمت در خروج برداشتم و از اون خونه زدم بیرون

اومده بودم که با دیدنش آروم بگیرم و برش گردونم اما حالا نه آروم بودم و نه تونسته بودم راضیش کنم به برگشتن…

#دلبر

دقیقه ها پشت در نشستم و از جام تکون نخوردم حرف هایی که به شاهرخ زده بودم همیشه تو دلم سنگینی میکرد اما نمیدونم چرا با این وجود هنوز حالم بد بود…

همه چیز داشت خوب پیش میرفت خانم احتشام حسابی امید داشت به موفقیت تو عمو و زن عمو هم بخشیده بودنم اما حالم خوب نبود….

نمیدونم شاید اگه شاهرخ و نمیدیدم حالا خوشحال حرفهای خانم احتشام جلو آینه تو اتاق موهام و میبافتم و به خودم نوید یه آینده خوب و خوش و میدادم اما حالا بی رمق افتاده بودم رو زمین و هیچ انگیزه ای حتی برای یه دقیقه دیگه نداشتم چه برسه به فردا و فرداها!

با به صدا دراومدن در و بعد هم شنیدن صدای زن عمو به خودم اومدم و از رو زمین بلند شدم:

_عزیزدلم برات ناهار آورد

در و باز کردم و جواب لبخند رو صورتش و با لبخند مصنوعی ای دادم:

_دستت درد نکنه زن عمو

و سینی غذارو از دستش گرفتم که پرسید:

_شوهرت خیلی اذیتت کرده؟

مبهم نگاهش کردم که ادامه داد:

_خودت میدونی که من چقدر اذیت میشم از اینکه اون پسر و به جای حامی کنارت ببینم اما امروز نگاه اون حالم و یه جوری کرد…انگار بدجوری دل شکسته بود!

پوزخندی زدم:

_اونی که دل شکستست منم زن عموجان ،بیخود دل نسوزون واسه این جماعت که گرگن تو لباس گوسفند

شونه ای بالا انداخت:

_پس برو غذات و بخور تا از دهن نیفتاده

زیر لب چشمی گفتم و بعد از رفتنش سینی غذا به دست وارد آشپزخونه شدم…

از شدت گرسنگی و عصبانیت ضعف کرده بودم و حالا بی اینکه بخوام لباس هام و عوض کنم یا آبی به دست و صورتم بزنم نشستم واسه خوردن ناهار که یه دفعه حالت تهوع بدی سراغم اومد و همین باعث شد که بدو بدو خودم و برسونم به دستشویی…

محتویات معدم که خالی شد با رنگ و روی پریده از دستشویی اومدم بیرون… دیگه دلم نمیخواست حتی به ظرف ماکارونی نگاه کنم و تو این گیر و دار مسمومیت هم شده بود  غوز بالای غوز من!

…..

با شنیدن صدای آشنایی چشم باز کردم…

_دلکم دلبرکم دلبر بانمکم تویی…

با دیدن هیلدا که بالا سرم نشسته بود و واسم شعر هم میخوند بی اختیار پوکیدم از خنده و همین واسه قطع شدن شعر و شاعریش کافی بود که گفت:

_دو ساعته دارم باهات ور میرم بیدار نمیشی حالا که شعر واست میخونم بیدار میشی؟

نیم خیز شدم و با خنده نگاهی به سرتا پام انداختم:

_تا چه حد باهام ور رفتی؟

_با مشت محکمی که به پاهام کوبید صدای خنده های من ساکت شد و صدای خنده های هیلدا بالا گرفت:

_نترس اتفاقی برات نمیفته!

با قیافه گرفتم سرجام نشستم و گفتم:

_حالا جدا از شوخی…تو اینجا؟

چپ چپ نگاهم کرد:

_یه جوری میگی انگار من نگهبان اون قصر بودم و تو هفته ای یهبار میومدی دیدنم و ضایع برمیگشتی!

با یادآوری اینکه چند بار به دیدنم اومده بود و هربار نشده بود همو ببینیم نگاه شرمندم و بهش دوختم:

_تو که میدونی گیرچه دیوایی افتاده بودم

و دستش و نوازش کردم:

_ببخشید

عین دیوونه ها زد زیر خنده: 

_خب حالا هندیش نکن سرجمع دوسه بار اومدم که اونم اگه یه کم اصرار میکردم میذاشتن بیام تو…اما از جایی که در حدی نیستی که من بخوام بخاطر دیدنت التماس کنم بیخیال میشدم و میرفتم!

و هرهر خنده هاش و ادامه داد که سرم و به نشونه تاسف واسش تکون دادم:

_تو رو که دارم نیازی به دشمن ندارم دیگه!

صدای خنده هاش اومد پایین و جواب داد:

_پس از وجودم حسابی بهره ببر!

چشمام و باز و بسته کردم و زیر لب چشمی گفتم:

_پاشو بریم بیرون واست چای دم کنم

قبل از اینکه بلند شم گفت:

_وقت واسه چای خوردن زیاده فعلا بشین ببینم قضیه چیه

سوالی که نگاهش کردم ادامه داد:

_زن عموت بهم زنگ زد و گفت که اومدی خونه…اومدنت حتما دلیلی داره دیگه؟

چپ چپ نگاهش کردم:

_اگه مثلا نمیدونی که چرااومدم لازمه بگم که دارم طلاق میگیرم از شاهرخ و یه مدت از این تریبون در خدمتتون خواهم بود!

و با خنده راهی بیرون شدم و هیلداهم پشت سرم راه افتاده بود:

_جدی انقدر خوشحالی واسه طلاق از شاهرخ؟

جلو آشپزخونه وایسادم و برگشتم به سمتش:

_کیه که دلش بخواد تو جوونی مهر طلاق بخوره تو شناسنامش؟

با یه کم مکث جواب داد:

_خب پس این کارا واسه چیه؟چرا در خواست طلاق؟

رفتم تو آشپزخونه و همینطور که کتری و پر آب میکردم تا روی اجاق بذارمش گفتم:

_تو جای من بودی چیکار میکردی؟تو که میدونی شاهرخ بعد از اون تصادف یهو چقدر عوض شد میدونی که نادیدم گرفت و یه دختر دیگه رو واسه ازدواج انتخاب کرد…چرا همچین سوالی میپرسی؟

رو اپن نشسته بود و نظاره گر من و حرفام بود که نفس عمیقی کشید:

_من که باور نمیکنم شاهرخ واقعا بتونه با کسی غیر تو ازدواج کنه…اون خیلی دوستداشت

تکیه به کابینت روبه روش ایستادم:

_داشت…دیگه نداره!

سریع بحث و عوض کردم:

_راستی هیلدا میتونی به بابات بگی واسه من یه کار پیدا کنه بتونم خرج خودم و در بیارم؟

سری به نشونه تایید تکون داد:

_آره حتما…ولی فعلا صبر کن ببینیم چی پیش میاد یهو دیدی استاد التماس کنان اومد واسه معذرت خواهی و جبران تموم اتفاقاتی که افتاده وبعدشم به پات افتاد و ازت خواست که برگردی!

با شنیدن حرفاش قهقهه ای زدم:

_اونم شاهرخ؟

و سری واسه این حجم از خوش خیالیش تکون دادم:

_زهی خیال باطل!

و خم شدم سینی غذا که هنوز وسط آشپزخونه ولو بود و برداشتم و رو کابینت گذاشتمش که صدای هیلدا دراومد:

_خوبه من اومدم یادت افتاد خونه تکونی کنی!

و چپ چپ نگاهم کرد:

_خب دو دقیقه بیا بتمرک دیگه!

چشمکی بهش زدم و دستش و گرفتم واز رو اپن کشیدمش پایین:

_بیا که اومدم!

و کنار خودم رو زمین نشوندمش و پرسیدم:

_چه خبر از تو چیکارا میکنی؟

شونه ای بالا انداخت:

_منم خوبم تنها میرم دانشگاه تنها میام…میگذره!

پوفی کشیدم:

_دلم واسه دانشگاه یه ذره شده

انگار چیزی یادش اومده بود که با ذوق گفت:

_راستی بهت گفتم که این ترم با دوست شاهرخ..استاد عماد جاوید کلاس برداشتم؟

و همونطور با ذوق نگاهم کرد که خنده ام گرفت:

_نه نگفتی ولی اون زن داره ها میدونی که؟

طلبکار زل زد بهم:

_زن که هیچی دوتا بچه ام داره!

و غرغر کنان ادامه داد:

_اگه یه کم صبر میکرد و من و میدید شاید الان…

با آرنج کوبیدم تو پهلوش:

_هوی هوی…هیچ میفهمی داری چی میگی؟

دماغش و بالا کشید:

_اصلا گور بابای هرچی مرده!

با خنده جواب دادم:

_والا!

زهر ماری نثام کرد و بعد دراز کشید:

_خب دیگه من میخوابم واسه شام بیدارم کن!

با چشمای گرد شدم نگاهش کردم:

_میموندی حالا؟

به کیف بزرگی که جلو در اتاق بود اشاره کرد و جواب داد:

_اومدم که بمونم دیگه

و یه چشمی نگاهم کرد:

_اون لباسا واسه دو سه روز کافیه دیگه؟

چشمام گرد تر شد:

_دو سه روز؟

_شایدم بیشتر!

لبام مثل یه خط صاف شد:

_بابات میدونه اونوقت؟

زیر لب اوهومی گفت:

_مامانمم میدونه..هیچ راه فراریم نداری متاسفانه اومدم که بمونم!

خم شدم و محکم لپش و کشیدم:

_خره خب من الان ذوق مرگ میشم!

نگاه پر تاسفی بهم انداخت:

_ذوق طلاق..ذوق مهمون ناخونده..هیچیت مثل آدمیزاد نیست…

خنده ام گرفته بود که با خنده گفتم:

_چون یه رفیق آدم نداشتم…همش تو بودی!

و قبل از اینکه بتونه مشت و لگداش و تقدیمم کنه از رو زمین بلد شدم و فرار…

چند ساعتی از اومدن هیلدا میگذشت…

با اینکه  با صدای خر و پفاش خونه رو گذاشته بود رو سرش اما من خوشحال از اینکه اومده بود و دیگه تنها نبودم حتی از صدای خر و پف هاشم لذت میبردم و دلم میخواست تا همیشه کنارم باشه…

انگار رسیده بودم به مرحله ای که ترس تنهایی داشت دیوونم میکرد و مدام دلم میخواست یکی کنارم باشه یکی که من و بفهمه و موندنی باشه!

به مرغ در حال پخت سری زدم و خواستم ازش بچشم اما اشتهام به قدری کور بود که باعث گرفتگی چهرم شد و تو همین لحظه صدای خوابالو و گرفته هیلدا به گوشم رسید:

_پرنسس بیدار شد..

این دیوونه بازیاش همه غم و غصه هام و از یادم میبرد که جواب دادم:

_صبح بخیر پرنسس!

ادامه داد:

_پرنسس گشنست!

از آشپزخونه اومدم بیرون و مدل فیلم کره ایا بهش تعظیم کردم:

_غذا در حال آماده شدنه

با ژست سوسانو نگاهم کرد:

_خیلی خب!

لنگه دمپاییم و از پام درآوردم و پرت کردم سمتش و هرچند که جا خالی داد اما غر زد:

_پاشو جمع کن خودتو…فکر کردی اومدی مهمونی و خوشگذرونی؟

چشماش از شدت تعجب گرد شده بود:

_برگام!

لنگه دیگه دمپاییم و درآوردم و حین پرتاب به سمتش گفتم:

_رعایت ادب الزامیه!

قیافش دیدنی بود هم تعجب کرده بود و هم میخندید که گفت:

_آقا اصلا من میرم خونمون!

چشم غره ای بهش رفتم:

_مرغ و برنج و صدتا خوراکی دیگه حرومت کردم جرئت داشتی پات و از در این خونه بذار بیرون

_آب دهنش و با سر و صدا قورت داد:

_بعد شستن ظرفا میرم

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_چیزم بخوری فایده نداره…حالا حالاها اینجایی

نفس عمیقی کشید:

_غلط کردم!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *