قیافه زاری به خودش گرفت که باعث خنده هر دومون شد و بعد پرسیدم:

_ماشینم آوردی؟

چپ چپ نگاهم کرد:

_یه درصد فکرکن پرنسس بی ماشین تردد کنه

سریع جواب دادم:

_نکشی مارو؟

ابرویی بالا انداخت که ادامه دادم:

_شام و که خوردیم بریم بیرون؟

خوشحال جواب داد:

_اگه عموت اوکیه چرا که نه؟

چشمکی بهش زدم:

_عموم خیال میکنه که ما داریم میریم خونه شما تا تو یه سری خرت و پرت برداری بیاری قرار نیست بدونه که ما کجا میریم

سری به نشونه تایید تکون داد:

_اتفاقا بابای منم خیال میکنه عمو و زن عموت عین شیر بالاسرمونن و من و تو نمیتونیم هیچ غلطی کنیم

و پوزخندی زد:

_ولی کور خوندن!

خل و چل بازیای من و هیلدا تمومی نداشت و وقتی دهنمون باز میشد بستنش فقط دست خدا بود!

شام دو نفرمون و با بگو بخند خوردیم و بعد آماده شدیم واسه بیرون رفتن

…..

#شاهرخ

از وقتی اومدم خونه نشسته بودم تو اتاق بی اینکه لباسی عوض کنم یا حتی چیزی بخورم…

با شنیدن حرف های امروز دلبر انگار لال شده بودم و کورسوی امیدی که تو دلم روشن بود رو هم واسه همیشه نابود شده میدیدم…

با شنیدن صدای هلن پشت در اتاق به خودم اومدم:

_عزیزم اینجایی؟

حوصله ای براش نداشتم که جواب ندادم اما در اتاق باز شد و هلن وارد اتاق شد:

_هنوز که اینجا نشستی

از رو کاناپه بلند شدم و گفتم:

_وقتشه هلن…چند روز دیگه میریم یه مسافرت ساختگی و طبق نقشه…

حرفم و قطع کرد:

_من میمیرم و تو تنها برمیگردی ایران

سری به نشونه تایید تکون دادم که پوزخندی زد:

_کاش یه جایی تو اون قرارداد کوفتی مینوشتی اگه وسط این بازی یکی عاشق اونیکی شد چی؟

اگه یکی دلش گیر اونیکی شد چی؟

چطور باید فراموش کنه؟چطور باید دل بکنه و بره؟

صدای لرزونش باعث نمیشد که دلم بلرزه باعث نمیشد حرفاش و باور کنم چون چشماش باهام صادق نبود واسه همین قاطعانه گفتم:

_انگار تو یادت رفته واسه چی اومدی تو این بازی انگار یادت رفته که من زن دارم!

پوزخند تلخی زد:

_زنی که خانوادت نمیخوانش!

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_چرا؟چون فقیره…چون از ما نیست…تنها دلیلش همینه میفهمی؟

میفهمی که اگه الان واسه خانوادم عزیزی بخاطر پدر مادر ساختگیته؟

میدونی وقتی گند اینا دربیاد با تو حتی بدتر از دلبر رفتار میشه؟

خودش و بهم نزذیکتر کرد و دستی رو ریشام کشید:

_من دلم میخواد کنارت بمونم…حالا خانواده ای ندارم…در حد این خونه و زندگی عیونی نیستم باشه قبول…ولی دوست که دارم..عاشقت که هستم

میگفت و نفس های داغش و رو پوست گردنم پیاده میکرد که کلافه از خوندن فکرش هولش دادم عقب:

_بهت میگم تمومش کن اینکارارو…ما نمیتونیم باهم بمونیم حتی یه ساعت

اون روی حیله گرش بالااومد:

_میمونیم چون اگه دهنم بازشه هیچ آبرو و اعتباری واست نمیمونه نه جلو خانوادت…

خبیثانه لبخندی زد:

_نه حتی جلوی زنی که انگار تازه یادت افتاده دوستش داری و میخوای برش گردونی

چشمام و باز و بسته کردم…

آرامشی نداشتم و هلن هرلحظه عصبی ترم میکرد:

_تو از جون من چی میخوای؟

لب زد:

_تورو!

منتظر که نگاهش کردم ادامه داد:

_اگه من و عقد کنی مطابق همون قرارداد تو اون مسافرت من گم و گور میشم و تو به همه میگی من مردم اما در واقع من یه جایی تو همین تهران زندگی میکنم به عنوان زن شرعی و قانونی تو

و با لحن هوس آلودی ادامه داد:

_واستم کم نمیذارم

نیش خندی زدم:

_یعنی این همه راه و از دبی کوبیدی اومدی اینجا که من عقدت کنم و بعد یه گوشه بشینی و زندگیت و کنی؟عاقلانه تر نیست که پولت و بگیری و بری؟

سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_یه مهر سنگین میندازی واسم یه خونه هم به اسمم میزنی حالا اینجا نه یه طرف خوب دیگه و …

با بلند شدن صدای خنده های از سر حرصم حرفش ناتموم موند:

_فیلم زیاد میبینی؟

قاطع جواب داد:

_دوتا راه بیشتر نداری…یا کاری که گفتم میکنی یا هرکاری لازم باشه واسه بی اعتباریت میکنم!

و راه افتاد سمت در که با صدای تقریبا بلندی گفتم:

_هرکاری میخوای بکنی بکن فقط قبلش یادت باشه که کم میتونم زنگ بزنم به…

چرخید سمتم:

_مهلت صیغه من با اون رفیق عزیزت تموم شده من دیگه تعلق به کسی ندارم پس قبل از هر کاری یه کم فکر کن…منتظر نتیجه فکرات هستم!

و بعد از اتاق رفت بیرون.

با رفتنش دست مشت شدم و محکم تو آینه کوبیدم حالم بهم میخورد از آدمی که تو آینه میدیدمش و حالا صدای خورد شدن آینه حالم و جا میاورد.

منی که سالهای جوونیمون روبه پایان بود چقدر ناتوان بودم تو نگهداشتن دختری که دوستش دارم…

اول ارغوان و حالاهم داشتم دلبر و از دست میدادم و به جاش زنی که لیاقتم بود،یه هرزه عوضی به اسم هلن سعی در تصاحب من داشت!

سوزش و درد دستم که با تیکه تیکه های آینه بریده شده بود و خون ازش جاری بود حتی یک درصد به اندازه درد بی نهایت قلبم اذیتم نمیکرد!

راست گفته بودن که دردی که علاجی براش نیست عشقه!

عشقی که فکر میکردم میتونم همه عمر نگهش دارم و حالا داشتم از دستش میدادم واسه همیشه…

عقب عقب اومدم و خودم وانداختم رو تخت و حتی نفهمیدم کی خوابم برد….

با سوزش بدی که تو دستم حس میکردم چشمام و باز کردم مامان و هلن بالاسرم بود و هلن مشغول بانداژ دستم:

_ چیکار کردی با خودت عزیزم؟

و مامان ادامه داد:

_نکنه باهم حرفتون شده شاهرخ یه سر و صداهایی میومد

هلن قبل از من جواب داد:

_چیزی نیست شاهرخ فقط یه کم عصبی بود

 و بعد از تموم شدن کار دستم لبخندی بهم زد:

_من که اینجام تو چرا ناراحتی

مامان شروع کرد:

_همش بخاطر اون دختره سلیطست نمیدونم چی تو گوشت ور ور کرد که عذاب وجدان گرفتی و حالا داری با خودت اینجوری تا میکنی

بالاخره سکوتم و شکستم و با صدای گرفته ای گفتم:

_نمیخوام راجع بهش حرف بزنیم تا روز دادگاه همه چی معلوم میشه

مامان با تردید نگاهم کرد:

_همه چی معلوم هست…تو قراره با هلن یه زندگی جدید و شروع کنی تازه من میخوام به مناسبت این طلاق و راحت شدن تو یه قرار با خانواده هلن بذارم و حتی اگه اونا نمیتونن بیان ایران ما میریم اونجا و حرفای عروسی و میزنیم

و با لبخند روبه هلن ادامه داد:

_اتفاقا یه مسافرت جدیدهم دلم میخواد

تو دلم به حرفای مامان که نه به اوضاعی که درست کرده بودم پوزخندی زدم و گفتم:

_من میرم تو یه اتاق دیگه استراحت کنم صبح باید برم دانشگاه.

و بی معطلی بلند شدم و راهی اتاقی شدم که روزها دلبر و اون تو نگهداشته بودم و باعث اذیتش شده بودم که مامان گفت:

_پس هلن کجا بخوابه؟

داشتم کلافه میشدم و نمیدونستم چی باید بگم که هلن جواب داد:

_مامان جان امشب حال شاهرخ خوب نیست منم خستم همینجا میگیرم میخوابم

و این تیر خلاصی بود واسه من که بتونم قبل از هر حرفی خودم و به اتاق برسونم…

….

ثانیه ها  و دقیقه ها انقدر زود سپری شدن که بالاخره روزی که منتظرش نبودم رسید و حالا فقط چند ساعت تا شروع دادگاه مونده بود.

بی رمق از رو تخت بلند شدم و جلوی آینه ایستادم چقدر این اتاق یاداور دلبر بود چقدر یاداور حماقتام بود…

از تصور شبی که عقد کرده بودیم و بهش قول خوشبختی داده بودم،مطمئنش کرده بودم که هیچوقت قرار نیست حتی خم به ابرو بیاره چه برسه به اشک و گریه و حالا کاری کرده بودم که بره درخواست طلاق بده قلبم تیر میکشید…

چه نامردانه به قولهایی که بهش داده بودم عمل نکرده بودم و چه بی نهایت دلم از خودم پر بود…

بااین وجود هرچقدر که میخواستم جلو آینه بایستم و خودم و سرزنش کنم چیزی درست نمیشد و من هرچند سخت باید میرفتم به دادگاه باید حرفام و دلتنگیام و اونجا بروز میدادم و کاری میکردم که برگرده…!با هر نفس خودم و سرزنش میکردم و آماده میشدم واسه رفتن که هلن بی در زدن اومد تو با دیدنش درحالی که تازه اول صبح بود و قاعدتا باید خواب میبود با تعجب نگاهش کردم امااون حاضر و آماده با لبخند نظاره گرم بود:

_تو که هنوز آماده نیستی…دیر میشه ها!

متعجب نگاهش کردم:

_خب؟

شونه ای بالاانداخت:

_خب که من حاضرم بدو حاضرشو

تازه داشتم متوجه منظورش میشدم که پوزخندی زدم:

_کجا؟

نگاهش رنگ تعجب گرفت:

_دادگاه دیگه

کت تک طوسی رنگم و پوشیدم و با همون پوزخند رو لبم بهش نزدیک شدم:

_قرار نیست کسی و با خودم ببرم…تنها میرم!

زبون دراز تر از اونی بود که جواب داد:

_پس اگه تنها میری حواست باشه یه جوری حرف بزنی که مطاق میل من باشه

و چشمکی زد:

_چون امگار حرفام و جدی نگرفتی و مجبورم بعد از اینکه مارال جون و در جریان گذاشتم برم پیش دلبر خانم عزیز!

نمیدونم چرا اما نه خودش و نه حرفاش برام اهمیتی نداشت و دل و ذهنم فقط پی مسِئله دلبر بود که بی تفاوت از کنارش رد شدم:

_کاری نکن که تا آخر عمرپشیمونی بکشی!

این و گفتم و گوش هام رو به شنیدن صداش کر شد و از خونه زدم بیرون….

دلبر

چند دقیقه ای میشد که جلو آینه وایساده بودم تا روسریم و بپوشم اما فکرم جای دیگه ای بود…

دست و دلم به کار نمیرفت و فقط زل زده بودم به خودم.

چقدر پریشون حال بودم انگار غم بزرگی تو دلم سنگینی میکرد و کم کم داشت راه گلوم و میبست!

کارم که زیاد طول کشید هیلدا اومد تو اتاق:

_تو مطمئنی نمیخوای عمو و زن عموت باهامون بیان؟

اوهومی گفتم:

_بیان که شاهد نتیجه حماقتم باشن؟

و سری به نشونه نه تکون دادم که نفس عمیقی کشید:

_خب حالا زودتر بپوش بریم

دوباره نگاهم و دوختم به خودم که پشت سرم ایستاد و واسه عوض کردن جو با خنده گفت:

_من خوبم؟یه وقت نگن ساقدوش عروس به خودش نرسیده؟

و دست برد سمت رژ لب قرمز جلو آینه که دستش و گرفتم:

_الان وقت این مسخره بازیا نیست هیلدا!

با این حرفم صورتش گرفته شد:

_تو…تو حالت خوبه؟

داشتم میمردم که اشکی از چشمام نباره!

با این وجود زیر لب اوهومی گفتم:

_بریم داره دیر میشه

و بی حوصله روسری مشکی همرنگ مانتوم و سرم کردم و خواستم راه بیفتم که این بار هیلدا دست من و گرفت:

_صبر کن ببینم،تو که تا دیشب خوشحال بودی؟!

میخواستم دوباره تلقین کنم به خوب بودن نمیخواستم هیلدارو ناراحت کنم:

_الانم خوشحالم فقط یه کم استرس دارم

فشار دستش بیشتر شد:

_اینا بهونس…بگو ببینم تو هنوز شاهرخ و دوست داری؟

بغضم و به سختی قورت دادم اما لرزش صدام و نمیتونستم کاری کنم که آروم جواب دادم:

_نه

سریع گفت:

_چی نه؟

نفس عمیقی کشیدم دیگه نمیتونستم جلوی این بغض ،جلوی چشمهایی که خیس شدنشون و حس میکردم و جلوی حال بی نهایت بدم و بگیرم که سرم و گذاشتم رو شونه هیلدا و آروم آروم باریدم:

_دارم دق میکنم هیلدا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *