قبل از من زن عمو جواب داد:

_خونه خودشه اومده ..تعجب داره؟

و با لبخند سری تکون داد و یه جورایی با نگاهش به عمو فهموند که بیشتر از این چیزی نگه و چیزی نپرسه

و بعد هم رفت تو آشپزخونه:

_واسه شام قرمه سبزی درست کرده بودم…الان واست گرم میکنم میارم…شام که نخوردی؟

نخواستم ناراحتش کنم که جواب دادم:

_به هوای دستپخت شما چیزی نخوردم!

صدای خنده هاس تو خونه پیچید:

_پس چند دقیقه تحمل کن تا شام برسه…

……

#شاهرخ

نمیدونم چقدر گذشته بود اما حالا با شنیدن صدای مامان مهین چشم باز کردم:

_بهتری؟

چند ثانیه ای چشم چرخوندم به اطراف تا یادم اومد تو بیمارستانم و بعد جواب دادم:

_خوبم…

و مامان ادامه داد:

_ دکتر میگه دیگه میتونیم بریم خونه…خداروشکر حالت بهتر شده

و کمکم کرد بشینم و بعد یه پرستار وارد اتاق شد و سرم و از دستم باز کرد و طولی نکشید که راهی خونه شدیم…

تو راه فقط سکوت بود و سکوت…

حال جسمم بهتر شده بود اما روح و روانم بدجوری داشتن زجر میکشیدن تو این بلاتکلیفی…

تو این موقعیت لعنتی که دستی دستی داشتم دلبرو از دست میدادم اون هم سر حماقتی که حالا داشتم سر ازش درمیاوردم…!

با نگرانی چشم دوخته بود بهم ،پرسید:

_چیشده شاهرخ؟

بی اینکه جوابی به هلن بدم یا حرفی به مامان بزنم گوشی و قطع کردم و بلافاصله شماره دلبرو گرفتم….

نمیدونستم چی میخوام بهش بگم اما باید صداش و میشنیدم باید برش میگردوندم…!

گرفتن شمارش و بعد هم انتظار واسه برقراری تماس هزار سال برام گذشت اما با خاموش بودن گوشیم یهو دلم ریخت!

خاموش بود و ته این انتظار هیچ بود و پوچ!

دوباره شماره اش و گرفتم…چندباره شماره اش و گرفتم اما انگار خیال روشن کردن اون گوشی لعنتی و نداشت که هیچ بوقی نمیخورد…

آشفته حال بودم و از اطرافم بی خبر بودم که مامان مهین اسمم و صدا زد:

_شاهرخ رسیدیم پیاده شو…

تازه به خودم اومدم و پیاده شدم و سراسیمه خودم و به داخل خونه رسوندم حتما مامان و بابا تو نبودم انقدر اذیتش کرده بودن که دلبر گذاشته بود از خونه رفته بود!

وارد خونه که شدیم مامان مهین طاقت نیاورد و دستم و گرفت:

_د میگم چیشده؟چرا حرف نمیزنی بچه؟

چشمام و باز و بسته کردم تا شده واسه چندلحظه آروم بگیرم و جواب دادم:

_دلبر رفته…از خونه رفته…

با این حرفم دست مامان شل شد و از رو دستم افتاد که راه گرفتم تو خونه و دیوونه وار ادامه دادم:

_کجا رفته این وقت شب؟اون هیچکس و نداره مامان…کجاست الان؟

و خودم و انداختم رو مبل:

_کجای تهران میخواد شبش و صبح کنه؟

احساس میکردم چیزی تو گلوم سنگینی میکنه…انگار بغض بود!

باعث لرزش صدام و سختی نفس کشیدنام بود…

بغض بود!

بغض حماقتام…لجبازی های احمقانم…

ندیدن هام…

عین دیوونه ها ازجا پریدم و دوباره شمارش و گرفتم اگه باز هم خاموش بود همین الان برمیگشتم تهران…

بايد برمیگشتم…

باید پیداش میکردم…

باید خیالم راحت میشد که حالش خوبه!

با خاموش بودن دوباره گوشیش دستم مشت شد و این بار شماره خونه رو گرفتم و بعد از چندتا بوق مامان خوشحال تر از هروقتی جواب داد:

_سلام عزیزم…خوبی؟

انگار تو اون خونه عروسی بود بخاطر رفتن زنی که هیچ آزاری برای کسی نداشت و تنها گناهش وضع مالی بدش و اینکه ازجنس ما نبود،بود!

پوزخند تلخی زدم:

_دلبر و فرستادیش که بره؟

سریع جواب داد:

_نه پسرم…خودش خواست که بره منم جلوش و نگرفتم 

و ادامه داد:

_امروز یه نامه از دادگاه واست اومده انگار دلبر درخواست طلاق داده،وقتی فهمید نامه رسیده تصمیم گرفت بره منم مانعش ن…

قبل از تموم شدن حرفش داد زدم:

_چرا گذاشتین بره؟

و صدام اومد پایین:

_نباید میرفت…نباید میذاشتین که بره…

با گرفتن گوشی از دستم توسط مامان مهین دیگه صدام درنیومد و دیگه حتی نفهمیدم چه حرفی بینشون  رد و بدل شد….

 

حرفاشون ادامه داشت و من رفته رفته کلافه تر میشدم که رفتم تو اتاق و سوییچ ماشین قدیمی که مال مامان بود و مدتها بود تو پارکینگ این خونه جاخوش کرده بود و برداشتم و اومدم بیرون همین الان باید راه میفتادم سمت تهران…

همین که خواستم از خونه خارج شم مامان مهین گوشیو انداخت رو مبل و اومد سمتم:

_کجا؟

در و باز کردم:

_دارم میرم تهران

با دیدن سوییچ تو دستم کلافه نفسی کشید:

_بااون ماشین که چند ساله روشن نشده؟این وقت شب؟

_دلبر معلوم نیست امشب و میخواد کجا سحر کنه…من باید پیداش کنم باید جبران کنم همه چیو

صدام ضعیف تر شد:

_اون باید من و ببخشه باید برگرده باید…

هرکلمه انگار وجودم و ذره ذره آب میکرد که دیگه نتونستم ادامه بدم و قصد رفتن کردم که یهو مامان مهین دستم و گرفت:

_شاهرخ ازاینجا تا تهران میدونی چقدر راهه؟تو اگه همین الانم راه بیفتی فردا میرسی تهران…صبر داشته باش صبح زود باهم میریم تهران…

تاریکی شب و عقربه ساعت دیواری که از 11 شب گذشته بود و روبه 12 میرفت باعث شد تا دوباره حرفام و تکرار کنم:

_دلبر این وقت شب کجاست؟

وبلافاصله ادامه دادم:

_من باید برم 

دستم و محکم تر از قبل کشید:

_صبرکن شاهرخ…باید باهم حرف بزنیم.

چشم های منتظرم و دوختم به مامان مهین که در و بست و پشت سر خودش کشوندم سمت مبلا:

_بگیر بشین یه لیوان آب برات بیارم آروم بگیری

و خودش راهی آشپزخونه شد که گفتم:

_من خوبم..شما فقط حرفات و بگو

_با یه لیوان آب برگشت کنارم:

_من چند ساعت پیش با دلبر حرف زدم

لیوان آب رو روی میز گذاشت و روی مبل روبه روییم نشست:

_نمیخوام ناامیدت کنم عزیزم…تو خودت میدونی من چقدر اون دختر و دوست دارم چقدر خوشحال کنار هم بودن شمادوتا بودم اما…

سری به نشونه تاسف تکون داد:

_دلبر انقدر اذیت شده که مصممه واسه جدایی از تو

دستم میلرزید با حرفهای مامان مهین و همچنین منتظر بودم که ادامه داد:

_اون خیلی سختی کشیده شاهرخ…پدرش و از دست داده و بعد هم تو رو…فکر نمیکنم درست باشه که دوباره بری سراغش و اذیتش کنی

سریع گفتم:

_من میخوام براش جبران کنم…نمیخوام اذیتش کنم!

دستش و به نشونه سکوت بالا آورد:

_دیگه دیره شاهرخ…پدر و مادرت خوشحال رفتن اونن و اون دختر هلن حالا دیگه تورو کاملا متعلق به خودش میدونه…دیگه جایی واسه دلبر نیست میدونی؟

با شنیدن این حرفها پوزخندی زدم:

_من متعلق به هلن نیستم…من هیچکس هلن نیستم

این بار مامان مهین متعجب شد:

_یعنی چی؟

شروع کردم به سیر تا پیاز گفتن ماجرای هلن که حالا یکی از مشکلات بزرگمم شده بود!

با فهمیدن قضیه مامان مهین ناباورانه تکیه داد به مبل:

_تو چیکار کردی شاهرخ؟میدونی اگه مارال و افشین بفهمن چی میشه؟

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_قرار بود وقتی دلبر و شناختم…وقتی تونست خودضش و بهم ثابت کنه…وقتی پشیمونیش و واسه اونشب رفتنش دیدم هلن از ماجرا حذف شه

ادامه دادم:

_قرار بود بعد از اینها با هلن یه مسافرت خارجی برم و مثلا اونجا هلن تو یه تصادف…

پوزخند مامان باعث شد تا حرفم نصفه بمونه:

_به همین راحتی؟

وقتی جوابی ندادم گفت:

_فکر کردی زندگی شوخیه؟یه معاملست که چون تو پسر افشینی قطعا برندشی؟ فکر کردی با وارد کردن یه زن به زندگیت و با اون بودن جلو چشمای دلبر میتونی پشیمونیش و ببینی و بعد هم ببخشیش؟ اون هم بابت گناه ناکرده؟

از رو مبل بلند شد:

_تا الان فکر میکردم پدر و مادرت بیشترین تقصیر و دارن اما حالا نظرم عوض شد…تو خودت زندگیت و خراب کردی

و راه افتاد سمت اتاقش تا شاید با ندیدن من آروم  بگیره اما کنارم که رسید ایستاد:

_میخواستم باهات بیام تهران و با دلبر حرف بزنم که شاید با تموم اذیتات برگرده از مارالم بخوام که نامزدیت با هلن و بهم بزنه اما حالا که فهمیدم چه بازی مسخره ای و راه انداختی دیگه نه دلم میخواد بیام و نه تو برو…شاید اینطور وجدانت  یه کم راحت تر باشه!

و رفت…

حرفهای مامان مثل سطل آب یخی رو تموم وجودم بود..

بیدارم کرد اما دیر…

فهمیدم حماقتم چقدر بزرگ بوده اما دیر…

دیر شده بود…

تو مخمصه بزرگی گیر افتاده بودم…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *