#دلبر

چند دقیقه ای رو تخت نشستم تا هم خستگیم در بره هم بفهمم چرا یهو شاهرخ تصمیم گرفته بود امشب و اینوری با من بگذرونه!

نمیدونم شاید سرش خورده بود به جایی!

از رو تخت بلند شدم و خوشحال از اینکه امروز به کارهام رسیده بودم و شاهرخم از چیزی بویی نبرده بود لبخندی تو اینه به خودم زدم و بعد شروع کردم به حاضر شدن…

ارایش نسبتا غلیظی رو صورتم پیاده کردم و بعد از زدن رژ لب صورتی پررنگم شونه ای به موهای بلندم زدم و رفتم سراغ کمد لباس ها…

حالم انقدر خوب بود که فراموشم شده بود امشب و قراره با همون ادمی بگذرونم که حالا به سبب راست و ریست شدن کارهای طلاق ازش خوشحالم!

با شوق نگاهی به لباس ها انداختم و بالاخره  یه مانتوی فیلی و شال لمه ای همرنگش و بیرون اوردم و با ساپورت مشکی و کیف و کفش پاشنه بلند مشکی ست دلبرونه و شیکی درست کردم و بعد از اتاق زدم بیرون.

شاهرخ تو راهرو نشسته بود و با گوشیش مشغول بود که صداش زدم:

_بریم؟

سر که بلند کرد با دیدنم تا چند ثانیه حرفی نزد و بعد جواب داد:

_بریم!

از رو مبل که بلند شد شونه به شونش راه افتادم انگار میخواستم باهاش تلافی کنم میخواستم انتقام تموم روزهایی که اذیتم کرده بود و ازش بگیرم میخواستم امروز مارال و از اینطور دیدنمون کلافه کنم و تو روزهای نبودنم شاهرخو..

میخواستم وقتی ازش طلاق گرفتم با یاداوری امروز و امشب دیوونش کنم همونطور که دیوونم کرده بود همونطور که اذیتم کرده بود و امروز چقدر جای هلنی که چند روزی رفته بود به خانوادش سربزنه خالی بود که مارو اینطوری ببینه!

از پله ها رفتیم پایین و درحال خروج از خونه بودیم که صدای مارال از پشت سر رسید:

_کجا شال و کلاه کردید؟

شاهرخ قبل از من جواب داد:

_داریم میریم بیرون اخر شب برمیگردیم

مارال متعجب گفت:

_بیرون اونم با این؟

و اشاره ای به من کرد که شاهرخ ابرویی بالا انداخت:

_با زنم!

مارال پوزخندی زد:

_زنت؟زن تو هلنه که اگه بفهمه این کارو کردی حتما ازت دلخور میشه!

تو دلم به حرفش خندیدم…

چقدر ادم خوبی بود در مواجهه با دختری که هنوز حتی با شاهرخ عقد هم نکرده بود و فقط نامزد بودن

چقدر نگران دلخور شدن اون دختر بود!

غرق همین افکار دیگه متوجه حرف های بینشون نشدم و حالا با شنیدن صدای شاهرخ به خودم اومدم:

_بریم!

و جلو تر از خودش راهیم کرد…

سوار ماشین که شدیم بیخیال جرو بحثش با مادرش صدای ضبط و باز کرد و ماشین و به حرکت دراورد…

هنوز واسه شام زود بود که ماشین و اطراف یه سینما پارک کرد و هر دو پیاده شدیم.

این اولین و اخرین سینمایی بود که من و شاهرخ باهم میرفتیم و این خوب بودن الکی و ظاهری من هم فقط تا یکی دو روز دیگه دووم داشت و بعد با شروع شدن دادگاه همه چیز عوض میشد!

بلیت های سینما رو گرفت و بعد از خریدن یه سری خوراکی وارد سینما شدیم…

وسطای سالن کنارش نشستم هنوز فیلم شروع نشده بود و سالن روشن بود که خیره شد تو چشمام و گفت:

_واسه شام بریم کجا؟

دلم نمیخواست دیگه هیچوقت زل بزنم تو چشماش دلم نمیخواست چشمهاش یاداور خاطراتی باشه که ادمهاش مرده بودن دلم نمیخواست که چشم هاش باعث تیر کشیدن قلبم بشه!

رو ازش گرفتم و جواب دادم:

_فرقی نمیکنه

سریع جواب داد:

_بریم همون رستوران که اون شب رفتیم؟

متعجب گفتم:

_کدوم رستوران؟

و همزمان سالن تو تاریکی فرو رفت و شاهرخ اروم لب زد:

_همون شب که پاچه شلوار بالا مونده بود…همون شب که کل منو رو سفارش دادی!

و ریز ریز خندید..

مثل همون موقع ها…

مثل همون خنده ها که دلم و میبرد!

خنده های ارومش باعث اومدن لبخند بی اختیاری روی لب هام شده بود لبخندی که دست خودم نبود!

خنده هاش که قطع شد اروم جواب دادم:

_بریم!

نفس عمیقی کشید:

_فقط این دفعه کل منو رو سفارش نده!

تک خنده ای کردم:

_باشه!

و چشم دوختم به فیلمی که درحال پخش بود…

#شاهرخ 

انگار فیلم امشب بهونه ای بیشتر بود که هیچی ازش نمیفهمیدم و تموم هوش و حواسم پی دلبری بود که خیره به پرده سینما محوتماشای فیلم بود و من محو تماشای اون!

بی اینکه بفهمه داشتم نگاهش میکردم انگار تو چشم هاش دنبال چیزی بود…

دنبال حقیقتی بودم جز چیزایی که شنیده بودم و تو گوشم خونده بودن که درسته..

دبال حقیقتی بودم که مارو بهم برگردونه..

دلبر و به من و من  و به دلبر!

نمیدونم چی تو اون فیلم میگذشت که یهو چهرش و گرفته شد و همین باعث شد بفهمم که چقدر بی طاقت شدم چقدر دلم نمیخواد چهرش هیچوقت گرفته بشه…

چقدر برام مهمه خوب بودن حالش!

دلم داشت پرمیکشید واسش و نمیخواستم چیزی بفهمه…

نباید میفهمید…

نباید بو میبرد از این نقشه تا وقتی که همه چیز روبه راه میشد تا وقتی که من به حقیقت میرسیدم و میفهمیدم اون شب چرا رفته…

میفهمیدم و باور میکردم!

با یاداوری مشکلاتی که دور تا دور محاصرم کرده بودن بی اختیار نفسی از سر کلافگی کشیدم

کی قرار بود همه چیز درست بشه نمیدونستم!

رو کردم سمت صفحه فیلم بلکه بتونم یه کم از فکر و خیال دربیام که همزمان صدای دلبر و شنیدم

ظرف پاپ کورن و سمتم گرفته بود:

_چرا هیچی نمیخوری؟

شونه ای بالا انداختم:

_تنبلیم میاد!

با چشمای گرد شدش چرخید سمتم:

_در این حد که واسه شکمتم چیزی نمیخوری؟

سری به نشونه تایید تکون دادم که سری به نشونه تاسف تکون داد و من گفتم:

_اگه میخوای عذاب وجدان نگیری خودت بهم بده!

زیر لب “اوهوع”ای گفت:

_فقط بخاطر اینکه مدیون نشم!

و چند تا پاپ کورن و به سمت دهنم هدایت کرد که صدای ادم های پشت سرمون دراومد و هیس هیس کردنا و غر زدناشون شروع شد!

واسه جلوگیری از هر اعتراض دیگه ای تو سکوت نرم و اهسته محتویات داخل دهنم و جوییدم و همین باعث لبخند بامزه و دلنشین دلبر شد..

از همون لبخندا که بد دلبری میکرد…

 انمیفهمیدم زمان چطور داره میگذره فقط حس میکردم با دوتا لبخدش و با یه نگاهش حالم چقدر داشت زیر و رو میشد…

یه جوری دگرگون احوال شده بودم که انگار این زن همون زنی نبود که دنیایی از کینه ازش به دل گرفته بودم و چیزی یادم نمیومد جز دوست داشتنش…

جز عشق!

عشقی که با تموم اون اتفاقا با تموم رفتنش با تموم بدی ای که در حقم شده بود فراموشم نمیشد و من در برابرش توانی نداشتم!

با روشن شدن چراغ های سالن فهمیدم که فیلم تموم شده فیلمی که حتی کلمه ای ازش نفهمیده بودم!

از رو صندلیم بلند شدم و همراه دلبر از سینما خارج شدیم شب شده بود و وقت شام!

سوار ماشین که شدیم از سرما به خودش لرزید

اواخر فروردین بود و شب ها یه کم سرد…

دستاش و تو جیب های مانتوش گذاشت که غر زدم:

_یه لباس گرم تر میپوشیدی خب

سریع جواب داد:

_چه میدونستم یهو قراره سرد بشه

ماشین و روشن کردم و جواب دادم:

_عیبی نداره میریم واست لباس میخریم

حرفام خیلی براش عجیب غریب بود که چشماش چهارتا شد و بعد سری به نشونه ردحرفم تکون داد:

_نه حالا اونقدراهم سردم نیست

نمیخواستم از حس خوبی که دوباره بهش پیدا کرده بودم بویی ببره که زیرلب باشه ای گفتم:

_هرطور که راحتی! 

و ماشین و به سمت همون رستوران روندم…

اخر شب بود که برگشتیم خونه…

رستوران رفتن امشب حتی ره ای اندازه اون شب بهم خوش نگذشت و برخلاف سینما که گاهی حرف هایی بینمون رد و بدل شد فقط باه غذا خوردیم عین دوت غریبه که باهم سر یه میز نشسته بودن نه بیشتر و نه کمتر!

بابا خونه نبود و مطابق همیشه و سفر و گشت گذار های تجاری ازاین شهر و کشور و به یه شهر و کشور دیگه بود و مامان مهین هم چند وقتی میشد که تهران نبود و حالا تو نبود هلنی که مثلا رفته بود پیش خانوادش تا کسی به قضیه شک نکنه،من و مامان و دلبر تو این خونه تنها بودیم…

طبقه پایین کسی نبود و خونه تو سکوت شب فرو رفته بود.

وقتی رفتم طبقه بالا خبری از دلبر نبود و زود تر از من چپیده بود تو اتاقش…

امشب دلم بدجوری هواش و داشت و بعید میدونستم بتونم امشب و تو این اتاق بگذرونم و دلبر تو اون اتاق تنها بخوابه!

وارد اتاق شدم و لباس هام و از تنم دراوردم ساعت از 1 میگذشت دو دل بودم بین رفتن یا نرفتن به اتاقش از طرفی امشب و باهم خوب بودیم و دلم میخواستش و از طرف دیگه میترسیدم که مبادا مثل اون شب مجبور به یه رابطه زورکی و پر خشونت بشم!

نفس های عمیقم و پی در پی سر دادم تا بتونم از فکرش بیرون بیام اما اون دلبر انقدر فوق العاده بود که نتونم موفق بشم و سرانجام تصمیم به رفتن بگیرم!

دستی به موهام کشیدم و از اتاق زدم بیرون و پشت در اتاقش ایستادم و بعد از در زدن وارد اتاق شدم…

لباس هاش و دراورده بود و با لباس های تو خونه ایش رو تخت لم داده بود و مشغول کار با گوشیش بود  که صفحه گوشیش و خاموش کرد و پرسید:

_اتفاقی افتاده؟

نمیدونم چرا اما به گوشی تو دستش و سریع خاموش کردنش تو دلم شک کردم و حال و هوام از اون خوب بودن دراومد اما با این وجود نمیخواستم شک به دلم راه پیداکنه و فکرکنم دلبر داره کاری میکنه!

در و پشت سرم بستم و جواب دادم:

_خوابم نمیبره!

از حرفم منظور و مقصودم و فهمید که دستش و به نشونه اینکه ادامه ندم بالا اورد و گفت:

_ من امشب اصلا حوصله شو ندارم!

اینکه مشتاق هم اغوشی باهام نبود تو ذوقم میزد و اینکه ما فقط یکبار یه همخوابی عاشقانه داشتیم و بعد از هم دور شده بودیم جری ام میکرد تا دوباره بخوام یه همچین شبی و تکرار کنم واسه همینم رو تخت نشستم و جواب دادم:

_حوصلتم سرجاش میاد!

و نگاهم و رو لب هاش ثابت نگهداشتم که ساکت نموند:

_وقتی دلم نمیخواد..

حرفش و بریدم:

_بذار یه رابطه خوب داشته باشیم مثل اون شب که پاشدی واسم اون لباس خواب و پوشیدی و با اهسته اهسته سمتم اومدن دیوونم کردی بذار…

این بار دلبر نذاشت حرفم کامل شه:

_همون شبی که وارد دنیای زنونگی شدم و تو فکر کردی بخاطر وعده وعیدهای مامانت گذاشتم و رفتم!

و پوزخندی تحویلم داد

حرف هاش کلافم میکرد 

به خودم 

به بابا

و به مامان داشتم شک میکردم نکنه حقیقت حرف های دلبر بود؟

 نکنه بابا و مامان با زندگیم بازی کرده بودن؟

نکنه مامان مهین با حرف های مستقیم و غیر مستقیمش سعی داشت همینارو بهم بفهمونه؟

داشتم دیوونه میشدم که سر از ماجرا در نمیاوردم و حرف های دلبرعین نمکی به روی زخم هام بود!

سکوتم و که دید ادامه داد:

_اون شبها دیگه تموم شد…حالا دیگه تو داری ازدواج میکنی منم موقتا اینجام تا روزی که از هم جداشیم!

با این حرفش با چشم های ریز شده نگاهش کردم:

_فعلا اینجایی تا جدا شی؟

و پوزخندی زدم:

_قراره طلاقت بدم؟

زل زد تو چشمام و سری به نشونه تایید تکون داد:

_من درخواست طلاق دادم امروز فردا احضاریه واست میرسه!

نگاهم تو صورتش چرخید از شدت عصبانیت  صدای نفس هام بلند شده بود که گفتم:

_درخواست طلاق دادی؟

یک پاسخ به “رمان دلبر استاد پارت پنجاه و سه”

  1. با تشکر از رمان خوبتون واقعا نویسنده قلم خوبی داره و این یکی از بهترین رمان هایی هست که تا حالا خوندم فقط یه سوال پارت ها چند روز در میان گذاشته میشن؟الان پارت بعدی کی گذاشته میشه؟؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *