نفس عمیقی سر دادم:

قبلا مصمم بودم واسه انتقام از حامی و هیچ جوره نمیخواستم رضایت بدم تا ازاد بشه و حالا…

حالا حس میکردم انگار نفرین حامی و دل شکسته شدش باعث شده تازندگیم به اینجا برسه!

نمیدونم شاید اگه رضایت میدادم  شاید اگه عمو و زن عمو رو خوشحال میکردم شاید اگه گره ای از مشکلات حامی باز میکردم خداهم درد دلم و درمون میکرد

من درگیر این افکار بودم و زن عمو با چشم های  خیسش منظر زل زده بود بهم که بالاخره جواب دادم:

_خیلی خب رضایت میدم… 

با شنیدن این حرف چند باری پشت سرهم پلک زد

_چ..چی؟

 

رو زمین روبه روش نستم

_تنبیه قانون واسه حامی کافیه…من دیگه شکایتی ندارم زن عمو 

با گریه میخندید

_ باورم نمیشه…الهی من قربونت برم 

و صورتم و بوسید

از اون بوسه های مادرانه که ارومم میکرد و حالم و جا میاورد از اون بوسه ها که دلم و اروم میکرد!

نگاهی به ساعت انداخت هنوز وقت باقی بود واسه رضایت که گفت

_الان بریم واسه پس گرفتن شکایت؟

با این حرفش فکری تو ذهنم جرقه زد

_اگه بتونی من و از این خونه ببری بیرون اره!

متعجب نگاهم کرد که ادامه دادم

_اوضاع زندگیم اصلا جالب نیست حالا واستون میگم الان فقط دنبال یه بهونه باشیم واسه اینکه من بتونم بیام بیرون و شاهرخ هم شک نکنه که قراره کجا بریم!

قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت

_اخه چی بهش بگیم

یه کمی فکر کردم و جواب دادم

_میشه بگیم که عمو حالش خوب نیست و میخواد من و ببینه!

سری به نشونه تایید تکون داد

_فکر خوبیه امیدوارم جواب بده!

بلند شدم و سرسری حاضر شدم میخواستم به بهونه دیدن عمو برم شکایتم و از حامی پس بگیرم و بعد هم به دیدن خانم احتشام برم و کارهای طلاق و جلو بندازم..

لباس هام و پوشیدم و با استرس از اتاق رفتیم بیرون همش میترسیدم نکنه شاهرخ سد راهم بشه میترسیدم که نکنه خودش هم باهامون بیاد؟

میترسیدم که همه چی خراب بشه!

با این وجود سعی کردم خودم و اروم نشون بدم و بیخیال از پله ها رفتم پایین و زن عمو هم پشت سرم راه افتاد

از شانس گندم شاهرخ مثل برج زهرمار رو مبل های روبه نشسته بود و با لپ تاپش مشغول بود

با دیدن من نگاهی به سرتاپام انداخت:

_کجا؟

خونسرد جواب دادم:

_حال عموم خوب نیست میخواد من و ببینه..دارم میرم اونجا

و خطاب به زن عمو گفتم:

_بریم زن عمو 

و بالاخره صدای شاهرخ دراومد:

_لازم نکرده بری بهش زنگ بزن…چیشد اصلا یهو عموت عزیز شده واست؟

با لبخند گوشه لبی جواب دادم:

_میخوام حضوری ببینمش دلم براش تنگ شده

از رو مبل بلند شد و اومد سمتم…

زل زد تو چشم هام انگار میخواست بفهمه دارم راست میگم یا دروغ و من در تلاش بودم واسه ریختن صداقتی الکی تو چشم هام تا بتونم کارهام و انجام بدم!

بعد از چند ثانیه لب از لب باز کرد:

_خیلی خب برو..کلاسام که تموم شد میام دنبالت…ساعت 5 عصر در خونه عموتم.

سری به نشونه تایید تکون دادم و همراه زن عمو راهی شدم.

داشتم بال درمیاوردم که تونسته بودم از این خونه لعنتی بزنم بیرون… 

انگار از زندون ازاد شده بودم!

با رسیدن به خیابون نگاهی به اطراف انداختم تا احیانا کسی تعقیبمون  نکنه  و بعد سوار تاکسی شدیم.

زن عمو داشت بال درمیاورد که من قرار بود رضایت بدم و من خوشحال دیدن وکیلم بودم!

با رسیدنمون از تاکسی دربستی پیاده شدیم و همینطور که میرفتیم واسه پس گرفتن شکایت زن عمو ازم پرسید

_گفتی اوضاع زندگیت روبه راه نیست…چیزی شده؟

زیر لب اوهومی گفتم

_از اون اول پدر و مادرش راضی نبودن حالاهم بعد یه سری اتفاق تونستن کلا نظر شاهرخ و نسبت به من تغییر بدن…تا جایی که شاهرخ با یه دختر دیگه نامزد کرده و یه چند وقت دیگه هم عروسیشونه

از شدت شوکه شدن وسط راه ایستاد

_پس تو چی؟

لبخند تلخی زدم:

_شاهرخ میخواد من تو خونش بمونم وزجر بکشم اما من یه وکیل پیدا کردم و میخوام از شاهرخ طلاق بگیرم

انگار پاهاش چسبیده بود زمین که ایستاده بود و فقط نگاهم میکرد بی پلک زدنی!

ادامه دادم:

_کارمون که اینجا تموم شد من میرم دیدن وکیلم بعد یه سر میام خونه زود تر از ساعت 5 میام چون ممکنه شاهرخ یهو سر برسه…اگه هم زودتر از من اومد بهش بگید رفته باغ بهشت و یه زنگ به من بزنید 

کلافه گفت:

_چی داری میگی دختر؟

چه بلایی سر تو اومده 

چیا بهت گذشته و ما بی خبریم؟

دستاش میلرزید و چشم هاش سوسو میزد که لبخندی تحویلش دادم:

_هرچی که بهم گذشته رو گفتم..همش همین بود و مقصر هم خودمم که واسه یه غریبه همه چیم و باختم و خیال کردم دوسم داره… 

قطره اشکی اروم از گوشه چشماش سر خورد:

_ما نباید ازت غافل میشدیم…نباید راضی میشدیم که تو ندیده و نشناخته بری تو اون خونه و حالاهم این اتفاقا بیفته

گوشیم و از تو کیفم بیرون اوردم و نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:

_زن عمو وقتمون داره میره ها بعدا راجع به همه چی حرف میزنیم فعلا باید به کارهام برسم چون بعید میدونم دوباره همچین فرصتی گیرم بیاد

و موقتا بی خیال حرف زدن راجع به من و اوضاع زندگیم شدیم…

شکایتم و که از حامی پس گرفتم با زن عمو خداحافظی کردم و خودم و رسوندم به دفتر خانم احتشام…

استرس بی حدی همه وجودم و گرفته بود و میترسیدم که هر ان شاهرخ برسه یا همین الان دنبالم باشه!

با تموم این نگرانی ها سوار اسانسور شدم و رسیدم به طبقه چهارم و دفتر خانم احتشام.

به محض ورود فرهاد از رو صندلی بلند شد و اومد سمتم:

_سلام خانم احتشام منتظرتونه بفرمایید 

و از جایی که از ازاوضاعم باخبر بود خیلی سریع کارم و راه انداخت تا بتونم دیدار سریعی با خانم وکیل داشته باشم و خودش هم رفت پایین تا سر و گوشی اب بده که مبادا شاهرخ دنبالم باشه!

وارد اتاق شدم مطابق حدسم وکیلم زن جوون و البته خوشرویی بود که حتی نگاهش هم بهم امید میداد 

جلوتر رفتم :

_سلام

از رو صندلیش بلند شد

_سلام عزیزم بفرمایید!

و به صندلی های جلوی میزش اشاره کرد 

رو نزدیکترین صندلی بهش نستم و حرف هامون شروع شد حرف هایی که قلبم و درد میاورد و عذابم میداد

حرف هایی که گاهی فکر میکردم کابوسه و حقیقت نداره

اما داشت…

به خودم که اومدم صورتم خیس از اشک بود و یک ساعت گذشته بود

یکساعت شنیدن از دردهام باعث گرفتگی چهره خانم وکیل و حال زار خودم شده بود…

نفس عمیقی سرداد و گفت:

_با این اوصاف تو حتما باید طلاق بگیری…کلی هم دلیل داری واسه این جدایی خودمم کمکت میکنم که خلاص شی اصلا نگران نباش!

رو صندلی کناریم نشست و ادامه داد:

_گفتی دست بزن هم داره

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_تا حالا چند بار دست روم بلند کرده اخرین بار هم وقتی ازم تمکین میخواست و من نمیخواستم شروع کرد به اذیت کردنم

زیر لب آهانی گفت:

_از همه اینایی که گفتی علیهش استفاده میکنیم..مملکت قانون داره و نمیذاره هرکسی هرکاری که دلش میخواد بکنه اصلا نگران نباش 

همین روزا احضاریه دادگاه میاد واسش و میفهمه که زمان قلدری گذشته دیگه ناراحت نباش… 

سری به نشونه باشه تکون دادم:

_به نظرتون من میتونم ازش جدا شم؟ 

بخدا دیگه طاقت ندارم 

لبخند امیدبخشی تحویلم داد

_معلومه که میتونی

حرفهام با خانم احتشام چند دقیقه بعد هم طول کشید و قرار شد بازهم در ارتباط باشیم تا روز دادگاه.

با هماهنگی فرهاداز اتاق و بعد هم ساختمون دفتر زدم بیرون.

ساعت 2 بود و هنوز فرصت باقی بود واسه رفتن به خونه زن عمو که یه ماشین گرفتم و رفتم سمت اون محله و اون خونه که سرتاسرش خاطره بود…

خاطره های خوب و بد…

#شاهرخ

نگاهی به ساعت انداختم چیزی نمونده بود تا کلاس تموم بشه و بتونم برم دنبال دلبر…

دلبری که نمیدونم چرا اما  این روزها یه جورایی داشتم باورش میکردم و حس میکردم حرف هاش دروغ نیست با اینکه هیچی بهم ثابت نشده بود…

نمیدونم یه جورایی انگار دیوونه شده بودم و تموم اون روزهای سختی که گذشته بود و فراموش کرده بودم!

با صدای یکی از دانشجو ها به خودم اومدم

_جزوه نویسیمون تمومه میتونیم بریم؟

نگاهی به ساعت انداختم و جواب دادم:

_میتونید برید بچه ها

کلاس که خالی شد راه افتادم میخواستم برم دنبالش و چند ساعتی و تو شهر بچرخونمش تا یه حال و هوایی عوض کنه….

رسیدم به اون محله همون محله ای بارها توش رفت و امد کرده بودم و حالا خیلی هم برام غریب نبود!

از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت اون خونه قدیمی و در زدم 

خیلی طول نکشید که صدای زن عموش به گوشم رسید و بعد در باز شد.

با دیدن من  با لحن سردی گفت:

_بفرمایید

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم

_به دلبر بگید بیاد منتظرشم!

زیر لب باشه ای گفت و رفت تو خونه و چند دقیقه بعد دلبر جلوم ظاهر شد.

جلوتر ازش راه افتادم…

با زن عموش خداحافظی کرد و دنبالم راه افتاد

با رسیدن به ماشین همزمان که در ماشین و باز میکردم گفتم:

_خوش گذشت؟

زیر لب اوهومی گفت:

_اره خوب بود!

و قبل از من سوار ماشین شد…

سوار ماشین شدم و بی هیچ حرف دیگه ای ماشین و روشن کردم که گفت

_لازم نبود بیای دنبالم خودم میومدم!

نیم نگاهی بهش انداختم:

_بهت که گفتم بعد از کلاس میام دنبالت

سری به نشونه اره تکون داد:

_اخه الان مجبور میشی بخاطر من دوباره به تموم ادمهای اون خونه جواب پس بدی!

این بار بی اینکه نگاهش کنم جواب دادم:

_کارهای من به هیچکس جز خودم مربوط نیست

و با چند ثانیه مکث ادامه دادم:

_خب کجا بریم؟

متعجب نگاهم کرد:

_خونه!

شونه ای بالا انداختم

_گفتم شاید دلت بخود باهم بریم سینما یا شام و بیرون باشیم!

متعجب تر از قبل زل زد بهم

_بریم سینما شام و بریم بیرون؟

اونوقت کی میخواد جواب هلن و بده؟

و پوزخند معناداری زد که حرف چند دقیقه قبلم و تکرار کردم

_گفتم که کارهام به خودم مربوطه…حالاهم کاری که دوست دارم و میکنم!

و مصمم شدم که حتی اگه نظرش هم مثبت نباشه تااخر شب و باهاش بگذرونم!

نفس عمیقی کشید و تکیه داد به صندلی:

_حوصله بیرون ندارم بریم خونه

نوچی گفتم

_اگه میخوای بریم خونه لباسات و عوض کن بعد بریم بیرون اگه هم نه همین الان بریم!

انگار حرفام براش خیلی عجیب غریب و غیر منتظره بود که تا چند ثانیه سکوت کرد و بعد جواب داد:

_حوصله بیرون ندارم 

سرم و چرخوندم سمتش و گفتم

_من حوصلش و دارم …بریم خونه لباس عوض کنی یا…

حرفم و برید:

_بریم!

مسیر خونه رو در پیش گرفتم بی اینکه سر از کارام درارم بی اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم!

سر از کارام درنمیاوردم نمیدونستم چرا یهویی لنقدر عوض شده بودم چرا بعد از اون شب دوباره انگار مثل همون اوایل دوستش داشتم..

چرا نفرت و کینه تو دلم نسبت بهش انقدر کمرنگ شده بود؟

نمیدونستم…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *