با اتفاقی که افتاده بود دیگه خواب از سرمون پریده بود و تا یه ساعت بعدش یه گپ و گفت چهارتایی به پا بود و حوالی ساعت 4صبح بالاخره خوابیدیم…

دم عصر بود و آماده شده بودم تا یه سر برم بیرون، برم حوالی خونه و سر و گوشی آب بدم و ببینم اوضاع از چه قراره و امید، داشتم که اگه شانس باهام یار باشه بابا رو از دور ببینم!

با شاهرخ از خونه زدیم بیرون.

تو دلم رخت میشستن و آروم و قرار نداشتم و این روی چهرمم اثر گذاشته بود که به محض اینکه سوار ماشین شدیم،شاهرخ قبل از اینکه ماشین و. به حرکت دربیاره پرسید:

_تو حالت خوبه؟

سرم و به بالا و پایین تکون دادم:

_خوبم

راه افتادیم به سمت خونه، با وجود مخالفت های شاهرخ و عماد و یلدا که میگفتن ممکنه کسی ببینتمون اما من نمیتونستم بمونم تو خونه و از همه جا بی خبر باشم!

یک ساعتی طول کشید تا رسیدیم به محله خودمون،

همه چی مثل همیشه بود،

خیابونا شلوغ و کوچه ها پر رفت و اومد.

با سه تا کوچه فاصله از خونه ماشین و نگهداشته بود و من هم به طور ناشناس اینور اونور و دید میزدم که یهو گفتم:

_یه لحظه برو سر کوچمون!

سریع جواب داد:

_یکی میبینتت

سرم و کج کردم و گفتم:

_نه چیزی نمیشه برو!

انقدر خودم و مظلوم کرده بودم که نتونست نه بگه و ماشین و به سمت کوچه به حرکت درآورد:

_آروم رد میشم نگاه کن!

عین این فیلم پلیسیا، همراه با استتار کامل در مسیر کوچه بودیم که نرسیده به کوچه، سر و کله حامی پیدا شد و جلومون سبز شد!

با دیدنش در حالی که نگاهش به سمت ما نبود از ترس ‘هین’ بلندی کشیدم و همزمان شاهرخ پاش و رو پدال گاز فشار داد و الفرار!

فراری که انگار خیلی موفق نبود که شاهرخ از تو آینه نگاهی به پشت سر انداخت و داد زد:

_ای لعنت به این شانس، دیدمون!

چرخیدم سمت عقب و با دیدن حامی ای که بدو بدو پشت سر ماشین میومد حتی دیگه نفسم نمیتونستم بکشم که شاهرخ داد زد:

_چی و داری نگاه میکنی؟ برگرد!

انقدر صداش بلند بود که بدنم به لرزه افتاد و بعد برگشتم و سرجام نشستم تا اینکه رفتیم تو خیابون و شاهرخ ادامه داد:

_نترس دیگه نمیتونه بهمون برسه!

و نفس عمیقی کشید که دلخور از دادی که سرم زده بود خودم و چسبوندم به در و سرمم تکیه دادم به شیشه پنجره:

_من نترسیدم، تو نترس!

منظور دار این حرف و بهش زدم و اون هم کاملا متوجه شده بود که اخماش رفت توهم:

_من نگران توعم!

پوزخند زدم:

_نمیخواد تو نگران من باشی!

و قبل از اینکه بخواد چیزی بگه ادامه دادم:

_بیشتر از اینم مزاحمت نمیشم و میرم خونه دوستم هیلدا!

سر از این قاطی کردن یهوییم در نمیاورد که ماشین و کنار خیابون نگهداشت و با جدیت پرسید:

_چت شده تو؟

تموم ناراحتی و دلشکستگیم و ریختم تو چشمام و خیره بهش لب زد:

_هیچی، فقط نمیخوام جایی باشم که باعث ناراحتیه دیگرانه!

دستش و تو هوا تکون داد:

_چی میگی من نمیفهمم!

جوابی بهش ندادم چون حتم داشتم میدونه دارم چی میگم و درست هم بود که با تن صداش اومد پایین و اسمم و به زبون آورد:

_دلبر!

بی هیچ جوابی رو ازش گرفتم که یه دفعا بی هیچ نرمشی دستم و کشید و همین باعث شد تا ‘هین’ ی از ترس بکشم و کلا بچرخم سمتش و اون بگه:

_من هرکاری میکنم واسه خاطر توعه!

هنوز تو شوک کشیدن دستم بودم اما بااین وجود کم نیاوردم و جواب دادم:

_واسه خاطر خودم داد میزنی سرم؟فکر کردی چون بی پناه و بی کسم حق داری هر طور که دلت میخواد باهام رفتار کنی و…

پرید وسط حرفم و باعث شد تا حرفم نصفه و نیمه قطع شه:

_اگه اون عوضی میرسید بهمون، من باید چیکار میکردم؟؟باید وایمیسادم و تماشا میکردم که چطور از من میگیرتت؟باید..

پریدم وسط حرفش:

_آره باید وایمیستادی تا من با اون برم و جفتمونم راحت شیم و تو بیشتر!

حرصی شده بودم و صدام و انداخته بودم رو سرم که یهو دستش و گذاشت رو دهنم و خیره تو چشمام لب زد:

_اگه میخواستم از دستت بدم تو فرار کردن کمکت نمیکردم!بفهم!

مات حرفش فقط چشمام و تو کاسه میچرخوندم بی هیچ تلاشی واسه برداشتن دستش از جلو دهنم و ناباورانه پلک میزدم،

این مرد داشت چی میگفت؟

از چی حرف میزد که من سر در نمیاوردم؟!

با برداشتن دستش از جلو دهنم چند باری پشت سرهم نفس کشیدم که ادامه داد:

_فهمیدی؟!

و قبل از اینکه جوابی بدم ماشین و دوباره به حرکت درآورد…

سکوت سنگینی بینمون حاکمیت میکرد و دیگه حتی سر نمیچرخوندیم سمت همدیگه!

حرفاش مدام  تو سرم تکرار میشد و من سر از این ماجرا ها در نمیاوردم!

نمیدونم شاید اون هم مثل من درگیر یه حس مبهم بود حسی که نمیدونستم اسمش و چی باید بذارم اما میدونستم یه حس عادی نیست!

انقدر غرق فکر و خیال شده بودم که حتی نفهمیدم صدای زنگ موبایلش سکوت ماشین و شکسته و حالا با شنیدن صداش تازه به خودم اومدم:

_عماد اینا امشب خونه نیستن، تا وقتی بیان تنهاییم اگه میخوای بریم رستورانی جایی اگه هم…

تموم روح و جونم خسته بود که بین حرف هاش لب زدم:

_میلی به غذا ندارم

سری به اطراف تکون داد:

_پس میریم خونه!

دیگه اینکه قرار بود باهاش تو یه خونه تنها باشم هیچ جوره باعث ترسم نمیشد،حالا دیگه این مرد یه جورایی خودش و بهم ثایت کرده بود و برخلاف حامی که همیشه ردی از هوس تو نگاهش بود، چشماش امید بخش و پر اعتماد و اطمینان بود!

با رسیدن به خونه ای که بی صاحب خونه حال و هوای قبل و نداشت، راه گرفتم سمت اتاقی که از دیشب مستقر بودم اما نرسیده به اتاق صدای شاهرخ تو خونه طنین انداز شد:

_صبر کن باید باهم حرف بزنیم!

عقب گرد کردم به سمتش، تو سالن رو یکی از مبلا نشسته بود،روبه روش ایستادم و جواب دادم:

_چه حرفی؟ 

با چشم اشاره کرد که کنارش بشینم:

_الان دیگه همه فهمیدن که تو با منی و حدس میزنم یه درگیری بزرگ هم امشب تو راه باشه و حامی پاشه بره خونه من و بعدش هم که…

حرفش و نصفه نیمه ول کرد،

با فاصله کنارش نشستم:

_آره، حتما تا الان آبروم رو هم برده و باعث شده تا بابام صدبار تا الان از دست دختر خرابش خون گریه کنه!

این و گفتم و پوزخندی زدم که ابروهاش بهم گره خورد:

_دیگه هیچوقت اینطوری حرف نزن!

دلم آروم نمیگرفت که ادامه دادم:

_من فرار کردم از مراسم عقدم فرار کردم و الان با تو و آدمهایی دارم زندگی میکنم که حتی درست نمیشناسمتون!

و با نفس عمیقی ادامه دادم:

_و دیگه هم نمیتونم برگردم!

رو ازم گرفت و بعد از کشیدن خمیازه ای جواب داد:

_خب برنمیگردی!

خنده تلخی کردم:

_آره تا آخر عمر میخوام فراری بمونم!

نگاهش به سمتم چرخید:

_نه، قرار نیست فراری بمونی

یه طوری حرف میزد که من هی باید میپرسیدم ‘چرا’ و ‘یعنی چی’ و این کلافم میکرد که جدی گفتم:

_میشه یه جوری حرف بزنی که منم بفهمم؟

لبخند کجی گوشه لب هاش نشست:

_میتونی با من باشی این بار نه سوری و الکی، واقعی و با من زندگی کنی!

ابرویی بالا انداختم و با تعجب بهش نگاه کردم،

یعنی داشت بهم پیشنهاد ازدواج میداد؟

اونم شاهرخ؟

کسی که میتونست روزی هزار تا مثل من و بخره و بفروشه؟

هنوز لب از لب باز نکرده بودم تا حرفی بزنم که بهم نزدیک تر شد و ادامه داد:

_البته اگه تو بخوای میتونم یه جورایی تو رو صیغه خودم کنم و…

با شنیدن کلمه ‘صیغه’ نفس هام بلند و کشدار شد و با چشم های ریز شده زل زدم بهش:

_چی… چی گفتی؟ صیغه؟فکر کردی من چیکارم؟ تو فکر کردب چون الان بی پناهم تن به هرکاری میدم تو هنوز نفهمیدی من فرار کردم چون دلم نمیخواست تنم و بسپارم به کسی که دوستش ندارم

پا شده بودم سرپا و میگفتم و دست لرزونم و تو هوا تکون میدادم که با دیدن پریشونیم از جا بلند شد و با اخم غلیظی اومد سمتم،

صورتش انقدر گرفته بود که ترسیدم و خودم و لعنت کردم واسه این اعتماد و تنها بودن باهاش تو این خونه!

رعب آور نگاهم میکرد و حالا دیگه لال لال شده بودم و واسه فرار ازش عقب عقب میرفتم که یهو نفهمیدم چیشد اما ولو شدم رو مبلی که پشت سرم بود و حالا لم داده بودم رو مبل و جفت پاهام بالا بود و به نظرم قیافمم خنده دار تر از هر وقتی بود که شاهرخ با اینطوری دیدنم خیلی زود اخم از چهرش رخت بست و با خنده دستی تو صورتش کشید:

_خیلی راحت میتونستی بگی که با صیغه مخالفی!

لنگام و جمع کردم و صاف و صوف رو مبل نشستم:

_معلومه که مخالفم، اصلا به چه حقی همچین حرفی زدی؟

دوباره داشتم جانانه سلیطه بازی  در میاوردم که هر دو دستش و به نشونه تسلیم بالا آورد:

_خیلی خب صیغه موقت نه، دائمی خوبه؟

آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم و همینطور که پوست لبم و میجوییدم، بی اینکه سر بلند کنم به بدبختی نگاهش کردم که دستاش و آورد پایین و این بار دوتا انگشتش و زیر چونم گذاشت تا سرم و بگیرم بالا!

با هدایت انگشتاش حالا چشم تو چشم بودیم که دوباره تکرار کرد:

_نکنه دلت نمیخواد زن عقدی و دائمی من شی؟

و منتظر نگاهم کرد که آروم لب زدم:

_نه!

و همین نه گفتن من برای اینکه انگشتاش زیر چونم بلرزه و دستش رها شه و سر من هم دوباره به پایین هدایت شه کافی بود!

در کمال ناباوریم سوییچش و از رو میز برداشت و انگار قصد بیرون زدن از خونه رو داشت که سرم و چرخوندم سمتش و گفتم:

_کجا؟بذار  دو ثانیه از خواستگاریت بگذره بعد خودت و نشون بده و تنهام بذار! 

رسیده بود به در اما هنوز بازش نکرده بود،

نیمرخ صورتش و به سمتم چرخوند و ناباورانه نگاهم کرد!

از رو مبل بلند شدم و قدم برداشتم به سمتش، هاج و واج نگاهم میکرد تا وقتی که رسیدم بهش و بالاخره زبون باز کرد:

_حالا تو داری مبهم حرف میزنی!

سرم و به گوشش نزدیک کردم و تو گوشش لب زدم:

_نه، دلم میخواد که…

اما حرفم کامل نشده بود که یهو در باز شد و محکم کوبیده شد به هیکل شاهرخ و بعد هم صدای عماد به گوشمون رسید:

_سلام، ببخشید من یه چیزی جا گذاشتم اومدم ببرم!

بی هیچ حرفی نگاهم و بین شاهرخ و عماد چرخوندم که عماد در و بست و این بار خطاب به شاهرخی که قشنگ له شده بود و البته سعی داشت به رو خودش نیاره و همچنان سر پا بود ادامه داد:

_چیزیت که نشد؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *