و ضربه ی آرومی به شونه شاهرخ زد و با لبخند راهی اتاق شد.   

با رفتن عماد دیگه نتونستم خودم و نگهدارم و از خنده پوکیدم:

_تو حالت خوبه؟

تا جایی که من دیده بودم در به هر جاییش خورده بود الا زبونش اما نمیدونم چرا این آقا زبونش بند اومده بود که بی هیچ حرفی رو صندلی میز تلفن نشست!

میخندیدم و نگاهش میکردم تا وقتی که عماد از اتاق اومد بیرون و با تعجب پرسید:

_چیزی شده؟

سری به نشونه ‘نه’ تکون دادم:

_همه چی خوبه!

خیلی واسم جالب بود که با همون لبخند دستی به نشونه خداحافظی تکون داد و بعد هم از خونه زد بیرون!

انگار نه انگار که زده بود رفیقش و ناکار کرده بود و حالاهم لبخند زنان از اینجا رفت!

با رفتن عماد،رفتم تو آشپزخونه و با یه لیوان آب برگشتم پیش شاهرخ،

لیوان آب و به سمتش گرفتم:

_بگیر بخور ببینم زبونت باز میشه؟!

نفس عمیقی کشید و لیوان آبرو از دستم کشید:

_خدا لعنتت کنه عماد، حس میکنم استخوان هام خورد شده!

دلواپس نگاهش کردم:

_میخوای بریم بیمارستان؟

یه قلپ از آب توی لیوان نوشید و جواب داد:

_اگه الان نصفه و نیمه زندم، سوار ماشینی بشم که رانندش تویی مرگم حتمیه!

و زد زیر خنده که چپ چپ نگاهش کردم:

_نمکدون! پس معلومه که هیچیت نیست!

و ازش فاصله گرفتم و راه افتادم سمت اتاق که صدام زد:

_دلبر

بی اینکه از حرکت وایسم ‘هوم’ ی گفتم که جواب داد:

_عماد اومد حرفت نصفه موندا!

تو دلم به این حرفش خندیدم و با یه کمی مکث گفتم:

_شاید الان فرصت خوبی واسه این حرف ها نیست!

و ادامه دادم:

_دیشب خوب نخوابیدم حالا میخوام بخوابم، شب بخیر!

این هزارمین باری بود که مامان مهین داشت باهام تماس میگرفت و من هم جواب نمیدادم،

حتما نتونسته بود شماره این سیمکارت اعتباری و از مامان و بابا مخفی کنه و حالا هم یا مامان پشت خط بود یا بابا!

بیخیال تماس هایی که سر صبحی خواب و ازم گرفته بود و صدای عمادم درآورده بود، داشتم گوشی رو خاموش میکردم که یه دفعه با اومدن یه پیام رو صفحه گوشی واسه چند لحظه هم که شده بیخیال خاموش کردنش شدم و با چشمهای نیمه باز متن پیام و خوندم…

متنی که جلو چشمام بود باعث به شمارش افتادن نفس هام شده بود!

باورم نمیشد…

این کلمه ها و جمله ای که داشتم میخوندم باور کردنی نبود!

واسه چندمین بار متن و مرور کردم و این بار قبل از هر فکر و خیال دیگه ای گوشی دوباره زنگ خورد و این دفعه بی اینکه حرفی بزنم گوشی رو جواب دادم و همزمان صدای مامان مهین تو گوشی پیچید:

_الو شاهرخ خوبی؟! خوندی پیاممو؟ یه حرفی بزن باید یه فکری کنیم همون پسره پا شده اومده اینجا میگه شما باعث و بانی این اتفاقید، الو شاهرخ…

کلافه و شوکه شده چشمام و باز و بسته کردم و با صدایی که به سبب خواب آلودگیم گرفته بود جواب دادم:

_شما مطمئنید که دروغ نمیگه؟ یعنی پدر دلبر…

حتی نمیتونستم این اتفاق ناگوار و به زبون بیارم دیگه چه برسه به باورش!

حرف نصفه رها شدم و مامان مهین کامل کرد:

_آره عزیزم، پدرش دیشب تو خواب سکته کرده و متاسفانه فوت شده

نفس کشیدن سخت شده بود، تموم فکرم پیش دلبر بود،

چطور میخواست با این موضوع کنار بیاد؟

با طولانی شدن سکوتم مامان مهین ادامه داد:

_میدونم خیلی سخته، اما تو باید همه چیز و به اون دختر بگی، حالا دیگه وقت فرار و لجبازی نیست اون باید قبل از خاکسپاری پدرش، واسه آخرین بار اون و ببینه،بهش بگو شاهرخ!

چند تا جمله دیگه هم بینمون رد و بدل شد و بعد گوشی و قطع کردم،

عماد که انگار یه چیزایی دستگیرش شده بود و خواب از سرش پریده بود، حالا نشسته بود رو تخت و دلواپس نگاهم میکرد:

_چیشده شاهرخ؟

نگاه بی روحم و بهش دوختم:

_بابای دلبر، دیشب سکته کرده…

عماد که از ماجرا خبردار شد، پریشون حال تر از من راه گرفته بود تو اتاق و مدام دست میکشید تو موهاش:

_خدایا ما چیکار کردیم؟!

و خودش جواب خودش و میداد:

_یه پدر دلش شکسته و از شدت غم و غصه سکته کرده!

حرف هاش فقط آتیش به پا شده تو دلم و کشنده تر میکرد که عصبی بلند شدم:

_الان وقت این حرف ها نیست،فقط بهم بگو چجوری به دلبر بگم!

جدی نگاهم کرد:

_برو بهش بگو که باباش دق کرد بخاطر دخترش برو بگو!

حال عماد و میفهمیدم، خوب میشناختمش و میدونستم الان تو عذاب وجدان اینکه تو این قضیه دخیل بوده داره چه زجری میکشه واسه همینم بهش حرفی نزدم و از اتاق رفتم بیرون و پشت در اتاق یلدا رو صدا زدم:

_یلدا خانم، بیداری؟!

و خیلی طول نکشید که یلدا از اتاق اومد بیرون و از ماجرا با خبر شد.

دو ساعتی از با خبر شدن از این موضوع میگذشت،

حالا دلبر همه چیز و فهمیده بود و دراز رو تخت چشم هاش و بسته بود و من کنارش بودم تا سرمش تموم بشه!

وقتی فهمید قبل از اینکه قطره ای اشک باعث تر شدن چشم هاش بشه از حال رفت و هنوز به هوش نیومده بود!

یلدا بعد از راه انداختن دکتر برگشت تو اتاق،

یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون:

_الهی بمیرم واسش، خیلی سخته!

و نشست رو لبه تخت که دلبر کم کم به هوش اومد، این و از لرزش دستش و بعد هم تکون خوردن پلک هاش فهمیدم،

چشم باز کرد و با بدحالی لب زد:

_بابا… بابام..

و هق هق هاش شروع شد و تلاش های ما واسه آروم کردنش هم کاملا بی اثر بود!

اون پدرش و از دست داده بود و هیچ جوره نمیتونست آروم بگیره…

#دلبر

هزار بار خودم و لعنت کردم، من باعث و بانی این اتفاق بودم!

بابا رو به جایی رسونده بودم که حاضر شده بود قبول کنه که حامی این دروغ و پخش کنه که بابا سکته کرده تا من برگردم خونه!

من نباید اینکارارو میکردم،

من نباید فرار میکردم،

من باید میموندم و با حامی ازدواج میکردم تا بابا این دروغ لعنتی و نگه…

خیره به مسیر روبه رو قطره های اشک از گوشه چشمام سر میخورد و شاهرخ هم انگار سوار لاکپشت بود که آروم آروم ماشین و میروند و البته اون که از حال من با خبر نبود!

سرم و چرخوندم سمتش، یه جوری تو فکر و خیال بود که حس میکردم فکرش هرجایی هست الا اینجا و پشت فرمون که زدم به بازوش:

_یه کم پات و فشار بده رو اون پدال گاز، من برم بابام و ببینم دلم نمیخواد واسه دیدن من از این دروغا سر هم کنه!

سری به نشونه تایید تکون داد و بی هیچ حرفی سرعتش و بیشتر کرد.

شیشه پنجره رو پایین دادم و سرم و بردم بیرون و تو هوای سرد و زمستونی امروز، نفسی کشیدم و داد زدم:

_دلبرت داره میاد بابا، داره میاد ببینتت!

و با یادآوری خاطرات دوتاییمون از ته دل خندیدم و خندیدم که شاهرخ دستم و کشید تا سرم و بیارم تو و گفت:

_شیشه رو بده بالا سرما میخوری!

چپ چپ نگاهش کردم:

_چیه حسودیت میاد من انقدر بابام و دوست دارم؟!

و کش و قوسی به گردنم دادم و با ناز و عشوه ادامه دادم:

_چه بخوای چه نخوای من عاشق بابامم، سعی کن باهاش کنار بیای! 

و با خنده برگشتم سمت عقب و یلدایی که صدای آبغوره گرفتنش رو مخم بود و بین خنده هام گفتم:

_تو چته از صبح داری گریه میکنی؟ بابای من یه دروغی گفته واسه دیدن من دیگه این هندی بازیا چیه؟

دختره دیوونه به جای اینکه آروم بگیره بدتر گریه هاش شدت گرفت و صداش بلند شد که بیخیال پوفی کشیدم و برگشتم و لم دادم رو صندلیم و دستم و بردم سمت ضبط ماشین، انقدر دکمه و ادا و اطوار داشت که نمیدونستم چی به چیه و همین باعث شد تا چشم بچرخونم به سمت شاهرخ:

_این ضبط و روشن کن بزن رو یه آهنگ شاد از اونا که بشه باهاش قر داد!

و تکونی به تن و بدنم دادم:

_میخوام تا رسیدن به بابا حسابی شارژ شم!

و شروع کردم به زیر لب آهنگ خوندم و بشکن زدن و بالاخره هم رسیدیم به محله قشنگمون البته اگه حامی جلو رام سبز نمیشد قشنگ ترم میشد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *