کاری که میخواستم بکنم و کرده بودم و یه دل سیر هم غذا خورده بودم و اگه میسر بود حتی دلم میخواست آروغم بزنم و خوشحال و خشنود برم لباسای خودم و تنم کنم و یه سر برم خونه پیش بابا، اما خب از جایی که با این ننه بزرگ اونقدرا هم راحت نبودم این یه کار و نگهداشتم و از سر میز بلند شدم:

_با اجازتون، من میرم بالا!

و راه افتادم سمت طبقه بالا، با هر قدم جیگرمم حال میومد چون از اتاق مامان و باباش صدای بحث و دعوا بلند بود و منم خوشحال از این موضوع تو دلم عروسی بپا بود و با قر و ادا خودم و به اتاقم میرسوندم که یهو با شنیدن صدای عصبی شاهرخ سرجام خشک شدم:

_اون مزخرفات چی بود که گفتی؟

صداش از پشت سرم میومد و منم بدجوری خیس کرده بودم از این حجم عصبانیتش اما به روی خودم نیاوردم و بی اینکه برگردم سمتش یا حتی وایسم جواب دادم:

_هر عملی عکس العملی داره!

و با رسیدن به در اتاقم، لبخند معنا داری بهش زدم و رفتم تو و در و هم از تو قفل کردم که یه وقت نیاد اینجا!

ساعت از 2 میگذشت و از جایی که هوا زود تاریک میشد و خونمونم اون سر شهر بود، ده دقیقه نشد که حاضر شدم و از اتاق زدم بیرون.

الحمدلله تو طبقه بالا که ازش خبری نبود و انگار میتونستم تا چند ساعت از شر قیافته نحسش راحت شم‌!

با خیال راحت راه افتادم تو خونه و دیگه چند قدمی در بودم که سر و کله اش پیدا شد:

_کجا با این عجله!

نگاهی به اطراف انداختم، چند تا از خدمتکارا همین حوالی پرسه میزدن و این لحن حرف زدن شاهرخ حداقل جلو اینا یه طوری بود که لبخند ضایع ای زدم:

_عزیزم، چه وقته شوخیه گفتم که دارم میرم بیرون!

بهم نزدیک شد و نگاه سردش و بهم دوخت:

_برو بالا، جایی نمیری!

از این حرفش عصبی شدم!

صدای نفس هام بلند شد و لب زدم:

_یعنی چی؟ میخوام به بابام سر بزنم!

با لبخند نابه جاش راه رفتن رو اعصاب و روانم و شروع کرد:

_بالا!

از قبل بهش گفته بودم که یه کم آب ها از آسیاب بیفته، چند ساعتی از روز و واسه سر زدن به بابا میرم خونه و حالا داشت دبه میکرد که نفسم و فوا کردم تو صورتش:

_من باید به بابام سر بزنم!

میخواست حرصم بده که دست به سینه واسم ژست گرفت:

_عادت ندارم یه حرف و چند بار تکرار کنم!

انقدر این حرفش و جدی گفت که به نظرم الان فقط التماس جواب میداد و اونم منتظر التماس کردنم بود و البته کور خونده بود!

درست بود که میخواستم بابارو ببینم اما به هیچ وجه حتی تو خواب هم التماسش نمیکردم چه برسه به الان!

قصد و نیتش نمایان بود که سری به نشونه باشه تکون دادم و کیفم و رو شونم سفت نگهداشتم:

_باشه، پس بچرخ تا بچرخیم!

و همینطور که سرم و واسش تکون میدادم و مثلا میخواستم ترسناک به نظر برسم عقب عقب میرفتم که در خونه باز شد و همون پسره که اون شب باهاش رقصیده بودم اومد تو خونه!

از دیدنش تعجب کردم و دلم میخواست بدونم اینجا چیکار میکنه که شاهرخ نگاهش و از من گرفت و چرخید سمت اون پسره و حالا فهمیدم اسمش چیه:

_سلام فرهاد خوش اومدی!

و به گرمی دست همو فشردن و حال و احوال پرسیاشون که تموم شد، فرهاد با دیدن منی که دیگه واسش آشنا بودم، چشم دوخت بهم و با صدای رساش گفت:

_سلام خانم دلبر!

و منتظر نگاهم کرد که دوازده برابر تموم صحنه هایی که عشوه تو خودم ریخته بودم، عشوه و لوندی اومدم واسش و صدام و نازک کردم:

_اوه، فرهاد، سلام!

و نرم و خانمانه قدم برداشتم سمتشون و بی توجه به نگاه شاهرخ که داشت نقشه نفله کردنم و میکشید، دست دراز شده اش به سمتم و بی جواب نذاشتم و همینطور که باهاش فیس تو فیس بودم گفتم:

_خوشحالم که میبینمت!

حتی خودش هم از این توجه بیش از حد من گیج شده بود که نگاهش و بین من و شاهرخ چرخوند و بعد از رها شدن دستش جواب دادم:

_من… منم همینطور!

نگاه مهربونم و ازش گرفتم و این بار خطاب به شاهرخ گفتم:

_شاهرخ من میرم لباسام و عوض کنم و برمیگردم پیشتون، فرهاد جان و دعوت کن داخل!

و بی اینکه منتظر جوابش بدم راه افتادم تا خودم و به اتاق برسونم که صدای شاهرخ و شنیدم:

_عزیزم، مگه نمیخواستی بری بیرون؟!

حالا جاهامون عوض شده بود و اون میخواست برم و من دلم میخواست باهاش لج کنم، برم رو مخش و دیوونش کنم که گفتم:

_دیگه مهمون داریم!

کلافه شده بود از دستم که نفس عمیقی کشید:

_فرهاد واسه مسائل کارخونه اینجاست، میتونی با خیال راحت بری، سوییچ ماشین هم تو جیبمه، بیا برو!

با این حرفش گل از گلم شکفت،

بله!

شاهرخ توتونچی بزرگ راضی شده بود ماشینش و بهم بده تا فقط جلو چشم این یارو نباشم!

از فکر روندن ماشینش، بااینکه همچینم رانندگیم خوب نبود و حتی گواهینامه هم نداشتم اما دلم به تاپ تاپ افتاد و با فکر با اینکه دنیا دو روزه و ارزش لج و لجبازی نداره، قبول کردم و رفتم سمتش:

_خیلی خب پس من میرم، دفعه بعد هم و میبینیم!

و منتظر موندم تا شاهرخ سوییچ اون ماشین خفنش و بذاره تو دستم که برخلاف انتظارم، سوییچ مزدا3 و داد بهم و با لبخند حرص دراری گفت:

_خودت میری یا راننده رو صدا کنم؟

با اینکه خورده بود تو ذوقم اما ضایع بود که برگردم و بخاطر همینم الکی خندیدم:

_نگران نباش، خودم میرم و زود هم برمیگردم!

و با حرص در و باز کردم و از خونه کوفتیش زدم بیرون…

واسه منی که تا حالا جز تاکسی و آژانس ماشینی سوار نشده بودم و اون یه ذره رانندگی هم از صدقه سری هیلدا بلد بودم، مزدا3 حکم یکی از خارق العاده ترین ماشین های این کره خاکی و داشت که نشستم پشت فرمونش و بعد از اینکه با ذوق همه چیش و از نظر گذروندم ماشین و روشن کردم و هرچند ناشی و مبتدی اما صحیح و سلامت ماشین و از خونه و بعد هم اون محل خارج کردم و روندم به سمت پایین مایینا!

انقدر پایین که دیگه هیچ اثری از اون جایی که بودم پیدا نبود و لاستیک های ماشین هرچی میگذشت رو آسفالت های بد و بدتری داغون میشدن و این وسط فقط من بودم که با حال خوش و فارغ از تموم دنیا پادشاهی میکرد!

با رسیدن به محله قشنگمون بی توجه به نگاه های در و همسایه ماشین و بردم دم در و همونجا پارکش کردم و سریع پریدم بیرون.

دلم واسه بابا لک زده بود و میخواستم زودتر ببینمش!

کلید و انداختم تو در و رفتم تو،

انقدر دلتنگ که حتی نفهمیدم این چند قدمی که تا ورودی خونه باقی بود و راه رفتم یا پرواز کردم و حالا همزمان با باز کردن در کفشام و درآوردم و رفتم تو خونه:

_سلام!

و پریدم تو آشپزخونه و بابایی که حسابی غافلگیر شده بود و بغل کردم که با مهربونی لبخندی تحویلم داد:

_چه عجب، بالاخره اومدی؟

ازش جدا شدم و با تعجب گفتم:

_همش چند روزه که همدیگه رو ندیدیم!

جواب داد:

_چند روز واسه تو هیچی نیست، واسه من پیرمرد یه عمره!

و کتریش و پر از آب کرد و به نظر میرسید میخواست واسم چای دم کنه که گفتم:

_هنوز اونقدرا هم مهمون نشدم که داری بساط پذیرایی ازم و فراهم میکنی!

و کتری و از دستش گرفتم:

_خودم واست چای هم دم میکنم، ددی جان!

و با لبخند دلنشینی مشغول شدم که یهو صدای ناهنجار حامی به گوشم رسید:

_این لگن مال کیه؟ جلو در خونه مردم پارکینگه مگه؟

و داد و بیدادش شروع شد که کلافه از اینکه شرش همیشه دامن گیره پوفی کشیدم و کتری و دادم دست بابا که گفت:

_دیدی مهمون شدی؟

همینطور که داشتم میرفتم سمت در جواب دادم:

_نه باباجان، فقط دیر برسم حامی چرخای ماشین و پنچر کرده!

و جلو در وایسادم و حامی و صدا زدم:

_هوی چه خبرته؟

از دیدنم تعجب کرده بود که یه قدم به سمت داخل برداشت و گفت:

_از اینورا؟

دست به سینه جواب دادم:

_چیه داد و بیداد راه انداختی؟!

باز قاطی کرد که داد زد:

_نمیدونم کدوم خری لگنش و زده دم خونه!

و رفت بیرون و نمیدونم به چه طریقی اما یه کاری با ماشین کرد که دزدگیرش به صدا دراومد و من که سوییچ تو جیبم بود دزدگیر و خاموش کردم و بین نگاه های گیج بابا راه گرفتم تو حیاط و گفتم:

_ماشین و داغون نکنی حامی!

و خودم و رسوندم دم در که چپ چپ نگاهم کرد:

_تو رو سن نه؟نکنه حامی حقوق بشرم شدی؟

و کوبید رو کاپوت ماشین که بازم با دزد گیر صدای ماشین و خفه کردم و روبه حامی جواب دادم:

_حالا دیگه آروم بگیر!

و برگشتم تو خونه که صداش و پشت سرم شنیدم:

_نفهمیدم، سوییچ این ماشین دست تو چیکار میکنه؟

بین راه سلامی به زن عمو که اومده بود دم در کردم و بعد هم بی اینکه برگردم یا وایسم با صدای رسایی گفتم:

_فضولیش به تو نیومده!

صدای خنده پر حرصش حیاط و پر کرد:

_خوبه والا، معلوم نیست تو کدوم خراب شده ای چه غلطی میکنی که ماشین انداختن زیر پات….

خیلی رک و مستقیم داشت بهم تهمت میزد و همین هم باعث اخم بابا شد که جلوی در وایساده بود و متعجب از حرفای این چند دقیقه نگاهم میکرد:

_اینجا چه خبره؟ تو با ماشین کی اومدی؟

حرف های مفت حامی همچنان ادامه داشت:

_عمو جون کلاهت و بنداز بالاتر! ماشین انداختن زیر پای دختر یکی یه دونت!

و با حرص خندید که وسط راه چرخیدم سمتش و گفتم:

_بفهم داری چی میگی حامی!

دست به کمر ابرویی بالا انداخت:

_خوب میفهمم دارم چی میگم، چند روزه گذاشتی رفتی و عموی خوش خیال منم به امید اینکه پرستار یه پیرزنی ولت کرده به امون خدا، اما من خوب میدونم تو داری چه غلطی میکنی!

چشم ریز کردم و جواب دادم:

_خب بگو همه بدونن!

با چشم های قرمز از شدت خشمش بهم نزدیک و نزدیک تر شد و درست روبه روم وایساد اما تا خواست حرفی بزنه زن عمو خودش و انداخت بینمون و چندتا سیلی زد تو صورت خودش:

_بسه آبرومون و بردید، بیا برو بیرون حامی!

با اینکه زن عمو بینمون بود اما صدای نفس های بلند بلند حامی و میشنیدم،

کارد میزدی خونش در نمیومد!

حرفای احمقانش تو ذهنم تکرار میشد و اعصابم و بهم میریخت که رفتم پیش بابا و گفتم:

_بریم تو بابا جان

بابا که حرفای حامی حسابی بهش برخورده بود بی توجه به حرفم، پرسید:

_تو ماشین از کجا آوردی؟

چشمام و باز و بسته کردم و شمرده شمرده جواب دادم:

_خب معلومه دیگه، ماشین صاحب کارمه بهم داد که الاف تاکسی نشم واسه از اون سر شهر به این سر شهر اومدن!

و بعد هم خواستم برم تو خونه که حامی نخود هر آش کنایه وار گفت:

_اوهوع! خدا بده از این صاحب کارها، فقط یه سوال؟!

حرفی نزدم که خودش ادامه داد:

_تو فقط پرستار ننشی و انقدر بهت میرسه یا…

با فریاد بابا صدای حامی تو گلوش خفه شد:

_ببر صدات و حامی!

و با دنیایی از اندوه اومد تو خونه،

دستاش میلرزید و حتی نمیدونست باید چیکار کنه که رفت سمت پاکت سیگارش و آروم لب زد:

_من دلم نمیخواد حرفی پشتت باشه، دیگه نمیخواد بری پرستاری!

با این حرف بابا، حامی و تو دلم لعنت کردم و با یادآوری قراردادی که امضاش کرده بودم سعی کردم بابا رو متقاعد کنم:

_بابا خودتم میدونی که حرف های حامی حتی یک درصد واسه من مهم نیست، من اومدم ببینمت بعدش هم برمیگردم سرکارم!

کام های سنگینی از سیگارش میگرفت:

_فقط تا وقتی که اون پیرزن تنهاست حق داری شب و روز تو اون خونه باشی بعدش برمیگردی همینجا، فهمیدی؟

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_من از خدامه زودتر بیام ور دلت!

با خنده نگاهم کرد که چشمم افتاد به ساعت، دیگه داشت دیرم میشد که کیفم و از رو اوپن برداشتم:

_این دفعه که این برادر زاده خل و چلت نذاشت از حضورم فیض ببری،از حالا واسه دفعه دیگه آماده باش! 

و داشتم میخندیدم که با دوباره به صدا دراومدن دزدگیر ماشین شاهرخ از خونه پریدم بیرون

معلوم نبود باز داشت چه کرمی میریخت!

خودم و که رسوندم دم در حامی چاقو به دست سر بلند کرد که با ترس یه قدم به عقب برداشتم و اون احمق با لبخند گوشه لبیش اشاره ای به ماشینی که با چاقو حسابی خط و خش انداخته بود روش  کرد و گفت:

_به صاحب کارت بگو دفعه بعد لاشه ماشینش و براش میفرستم!

با کیفم محکم کوبیدم تو سرش:

_ازت متنفرم حامی!

و بی معطلی سوار ماشین شدم تا از شر این روانی که هرروز هم بیشتر از قبل تو زندگیم دخالت میکرد و نمیفهمید که زندگی من بهش هیچ ربطی نداره، راحت شم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *