دستش نوازشوار پشتم کشیده شد:

_پس تو هنوز دوستش داری…پس داشتی تظاهر میکردی به قوی بودن به خوشحال جدایی بودن و…

حرفش و بریدم:

_وقتی نمیخوادم….وقتی داره زن میگیره وقتی خانوادش من و مقصر همه چی میدونن چطور دل خوش کنم به بودن و موندن؟

سرم و از رو شونش بلند کرد:

_مطمئنی شاهرخ تورو نمیخواد؟عقد کرده بااون دختره؟

صدام و تو گلو صاف کردم:

_اگه دوستم داشت که میموندم و امیدوار میشدم به حل شدن اختلافا با خانوادش

با مکث ادامه دادم:

_هنوزم عقد نکردن اول تکلیف من روشن شه بعد عروسی شاهانش و راه میندازه

امیدوار نگاهم کرد:

_شاید یه راهی باشه شاید اونم مثل تو دوستداشته باشه

اشکام و با پشت دست پاک کردم و لبخند بی جونی تحویلش دادم:

_بریم که دیر شد!

و هرچند حرف های امیدوار کننده هیلدا همچنان ادامه داشت،کفش هام و پوشیدم و کم کم راه افتادیم سمت دادگاه.

توی مسیر تموم فکرم پی نتیجه ای بود که نه موافقتش خوشحالم میکرد و مخالفتش…

نه دلم میخواست ازش جدا شم و نه جایی برای موندن باقی بود و مدام با خودم فکر میکردم اگه شاهرخ امروز خیلی راحت راضی بشه به این طلاق من باید چیکار کنم از این به بعدم و چجوری باید بگذرونم؟

اصلا من میتونستم به زندگی ادامه بدم همونطور که واسش برنامه ریزی کرده بودم؟

ته دلم خالی شده بود خیلی زود داشتم جا میزدم

با رسیدن به دادگاه بی معطلی به سمت خانم احتشام رفتیم چیزی نمونده بود تا نوبت دادگاهمون و تو این فرصت فقط تونستیم چند کلمه حرف بزنیم و بعد دادگاه شروع شد.

نگاه شاهرخ از همون ابتدا که وارد دادگاه شده بودیم روم سنگینی میکرد انقدر سنگین که حتی نتونستم سربلند کنم و فقط سعی داشتم حواسم و پرت اطراف کنم هرچند غیر ممکن بود!

وسط خانم احتشام و هیلدا نشستم

قاضی که مرد میانسالی بود نگاهی به پرونده انداخت و روبه من گفت:

_درخواست طلاق از طرف خانم دلبر آقایی

میتونم بپرسم چرا؟

قبل از اینکه من حرفی بزنم خانم احتشام گفت:

_همه چی و توضیح دادم براتون…متاسفانه…

قاضی دستش و به نشونه سکوت بالا آورد:

_خانم وکیل لطفا بذارید خودشون بگن

و ادامه داد:

_بگو دخترم.

زیر چشمی نگاهی به شاهرخ انداختم تو سکوت منتظر شنیدن حرف های من بود که گفتم:

_خب راستش از همون اول خانواده ایشون من و نمیخواستن بخاطر اختلاف سطح زندگیامون ولی ما تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم من خیلی ناراحت بودم از این بابت که خانوادشون راضی نبودن ولی گفت خودم درستش میکنم اما هیچی درست شدنی نبود

خیلی طول نکشید که شوهرم همفکر خانوادش شد الان هم داره با یه دختر دیگه ازدواج میکنه این مدت هم سر هر بحث و دعوایی که میشد از سر عصبانیت و کلافگی یا هرچیز دیگه ای میفتاد به جون من و نتیجش میشد نوشته های پزشکی قانونی

گفتم و نفس پر افسوسی کشیدم که قاضی گفت:

_خب همه اش همین بود؟

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_من تو این زندگی دارم اذیت میشم فقط میخوام راحت شم نه مهرم و میخوام و نه هیچ چیز دیگه ای فقط طلاق

صدای پوزخند شاهرخ قبل از هرچیزی به گوشم رسید و نظر قاضی رو به خودش جلب کرد:

_شما چرا باوجود مخالفتا بااین خانم ازدواج کردی؟چرا انقدر زود نظرت عوض شد؟حتی یکسال هم نتونستی سر حرفات بمونی؟

شاهرخ سری به نشونه رد حرفهاش تکون داد:

_من نمیگم اشتباه نکردم اشتباه کردم خیلی جاها بد تصمیم گرفتم اما پای زندگیمون هستم و راضی نیستم به این طلاق حتی اگه مهریه بخشیده بشه!

حرفهاش قشنگ و فریبنده بود مثل اونموقع ها داشت قشنگ حرف میزد،اما فقط حرف!

قاضی نگاهش و بین هردومون و چرخوند و خطاب به شاهرخ گفت:

_ولی خانم آقایی درخواست طلاق دادن و نمیخوان با شما زندگی کنن شماهم که دارید ازدواج میکنید پس…

شاهرخ حرف قاضی و قطع کرد:

_اون ازدواج منتفیه…

این و که گفت ضربان قلبم بیشتر و بیشتر شد 

نمیدونستم داره از چی حرف میزنه و بعد از رفتنم تو اون خونه  چه اتفاقایی افتاده اما انگار یه چیزایی تغییر کرده بود انگار شاهرخ عوض شده بود که ادامه داد:

_آقای قاضی من زنم و دوست دارم طلاقشم نمیدم!

قاضی که بد سردرگم شده بود نفسی گرفت و رو کرد به من:

_به نظرم لازمه بیشتر فکر کنید

خانم احتشام جواب داد:

_موکل من فکراش و کرده میخواد جدا شه چه تضمینی هست که این آقا سر حرفهاش بمونه؟

قاضی لبخندی زد:

_من تصمیم گرفتم موقتا پرونده رو بذارم کنار و یک ماه دیگه دادگاه بعدی و میذارم اگه تااونموقع همه چیز مثل الان بود و خانم آقایی مصمم بود واسه طلاق پرونده رو مجدد بررسی میکنم!

و با مکث ادامه داد:

_خانم آقایی ماهم این یه ماه و برگردید خونه همسرتون!

و بی توجه به حرفهای من و خانم احتشام ختم جلسه رو اعلام کرد.

از رو صندلی بلند شدم تا همراه خانم احتشام و هیلدا برم بیرون که هیلدا آروم گفت:

_این وکیله وظیفشه که تورو برسونه به چیزی که ازش خواستی ولی تو پای زندگیت درمیونه حرفهای شاهرخم که شنیدی بنظرم بشین به کم فکر کن

حرف های تو دادگاه شاهرخ و اینکه اون ازدواج منتفی شده بود از یه طرف و حالا شنیدن حرفهای هیلدا از طرف دیگه باعث شده بود که تو سکوت فقط دنبال هیلدا و خانم احتشام راه برم و چیزی نگم که یهو شاهرخ جلوم سبز شد

بهم ریخته بود خیلی بیشتر از اون روز که اومده بود خونه عمو و من سررسیده بودم خیلی بیشتر از اون شب که پدرش سیلی جانانه ای تو صورتش زده بود بخاطر ازدواج با من…

از هر زمانی بهم ریخته تر بود!

روبه روم ایستاد:

_برگرد خونه

هیلدا با لبخند پر ذوقی نظاره گرمون بود و اما خانم احتشام اخماش تو هم بود که ازمون فاصله گرفت و پشت بندش هیلداهم کمی ازمون دور شد.

سرم و گرفتم بالا نگاهمون که توهم قفل شد مردمک چشمش و به اطراف چرخوند

آروم لب زدم:

_خونه خودمون راحت ترم

زل زد بهم:

_دستور قاضیه!

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_میتونیم بهش عمل نکنیم ماه دیگه هم بگیم که بی اثر بوده و بعدش همه چی تموم شه

لبخند تلخی زد:

_از حرفای من اینطور فهمیدی که قراره راضی شم به جدایی؟

سرم و انداختم پایین که ادامه داد:

_گفتم که میخوام برت گردونم

قلب لعنتیم انقدر محکم تو سینه کوبیده میشد که میترسیدم مبادا شاهرخ متوجه صدای طپش قلبم بشه و تو سکوت با خودم کلنجار میرفتم…

انگار کم آورده بودم جلوی این مرد

انگار دوباره داشتم باورش میکردم…

انگار فراموشش نکرده بودم!

از سکوتم استفاده کرد و دوباره گفت:

_من باید باهات حرف بزنم تو باید بدونی که این مدت چی گذشته

و نفس عمیقی کشید:

_غرورم و گذاشتم زیر پام و اومدم فقط واسه برگردوندنت دلبر…

دم فقط واسه برگردوندنت دلبر

یه حالی شدم با حرفاش

نمیدونستم خوشحالم؟

یا غمگین؟

فقط میدونستم گوش هام احتیاج به شنیدن صداش و دارن!

سکوتم که به درازا کشید لبخندی زد:

_ناهار بریم همون رستورانه حرف بزنیم؟اگه قانع نشدی برو!

دو دل بودم که جواب دادم:

_آخه…

حرفم و برید:

_همین یه بار و قبول کن

زیر لب باشه ای گفتم و جلوتر از شاهرخ راه افتادم…

با خانم احتشام و هیلدا که از این کار بدجوری تعجب کرده بودن خداحافظی کردم و همراه شاهرخ راهی شدم.

فضای داخل ماشین بدجوری سنگین بود

دیگه نه من اون دختری بودم که با پررویی صدای ضبط و باز کنم و شروع کنم به خودن و قر دادن و نه شاهرخ اون مرد پرانرژی قبل بود که یه ریز واسم حرف بزنه و با حرفاش حسابی بخندونتم.

تو ماشین فقط سکوت بود و سکوت و من تو این سکوت فقط داشتم به این فکر میکردم که کار درستی کردم که باهاش راهی شدم یا نه؟

انگار کنترل خودم و نداشتم انگار نمیدونستم 

دارم چیکار میکنم فقط دلم دستور میداد و من اجرا میکردم

دلی که شکسته شده بود بارها و بارها توسط این مرد!

با رسدن به رستورانی که یادآور خاطرات قشنگی بود بالاخره تونستم از هجوم افکار بی نهایتم موقتا فرار کنم و از ماشین پیاده شدم و وارد رستوران شدیم.

همون میزی که اونشب خالی بود امروز هم چشمک میزد واسه کشوندن ما به سمت خودش!

شاید شاهرخ هم همفکر من بود که راه افتاد سمت اون میز و بالاخره پشت اون میز،

روبه روی هم نشستیم.

قلب هردومون حرف ها داشت اما سکوت کرده بودیم 

خودم و با دید زدن دوتا شاخه گل رزی که تو گلدون وسط میز بود مشغول کردم که شاهرخ سکوت و شکست:

_چی بخوریم؟

شونه ای بالاانداختم:

_من واسه شنیدن حرفات اومدم 

سری به نشونه تایید تکون داد:

_ولی خب باید یه چیزیم بخوریم از صبح تو دادگاه و سر و صدا و خستگی و کلافگی…

حرفش و قطع کردم:

_کلافه چرا؟من میخوام تورو خلاص کنم که به زندگیت برسی.

زل زد تو چشمام:

_بذار سفارش بدم بعد حرف میزنیم..

7 پاسخ به “رمان دلبر استاد پارت شصت(اصلاح شد)”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *