به انتخاب خودش کباب برگ و مخلفاتش و سفارش داد و بعد از رفتن گارسون شروع کرد به حرف زدن:

_میدونم ما روزای خیلی سختی و گذروندیم

پوزخندی زدم:

_من گذروندم نه تو 

دستش و به نشونه سکوت آورد بالا:

_قرار شد حرفام و بشنوی

چیزی نگفتم تا ادامه داد:

_بعد از اینکه به هوش اومدم عوض شده بودم…

از دست و پا افتاده بودم و تو رو مقصر میدونستم…فکر اونشب که داشتی فرار میکردی دیوونم کرده بود 

  تازه از کما برگشته بودم فاصله ای تامرگ نداشتم و همه تو رو مقصر میدونستن

خیره تو چشمام گفت:

_تو مقصر بودی حتی اگه بخاطر من داشتی میرفتی کارت غلط بود اون شب ما تازه عقد کرده بودیم و تو خودخواهانه تصمیم گرفتی بری؟

لبخند تلخی زدم:

_من فقط میخواستم تو نداری نکشی…تو از عرش به فرش نیای من نمیخواستم باعث جدایی تنها بچه پدر و مادرت باشم من نمیخواستم اتفاقی که واسه بابام افتاد یه وقت…

پرید وسط حرفم:

_با همه اینا ازت میخوام که همو ببخشیم و برگردیم یه زندگی خوب بسازیم میخوام این بار اگه خانوادم بازم راضی نبودن تو به جای دلسوزی فقط کنارم باشی من خودم همه چی و درست میکنم بهت قول میکرد

سری به اطراف تکون دادم:

_از هرچی که بخوام بگذرم،از نارضایتی خانوادت گرفته تا روزای سختی که بهم گذشت و انگشت اتهامت سمتم بود،از هلن نمیتونم بگذرم تو داری ازدواج میکنی تو جلو چشم من شبهات و بااون صبح میکردی باهاش همخواب بودی…

نفس عمیقی کشیدم:

_چجوری برگردم وقتی دستات تن زن دیگه ای و لمس کردن وقتی چشمات تو چشمای یکی دیگه خیره شدن وقتی…

صدا زدن اسمم مانع از ادامه حرفم شد:

_دلبر…

حرفش ادامه داشت که منتظر چشم دوختم بهش و شاهرخ ادامه داد:

_همش الکی بود همش بازی بود…هلنی وجود نداره یعنی وجود داره ها ولی اینکه قرار باشه من باهاش ازدواج کنم همش الکیه همش یه بازیه!

گیج شده بودم که لب زدم:

_یعنی چی؟

با آه پرافسوسی دوباره ادامه داد:

_خودت که میدونی بعد تصادف مامان اصرار داشت هرچی زودتر یه دختر و واسه من انتخاب کنه تا حالم که خوب شد باهاش ازدواج کنم.اونموقع حرفاش خوب روم اثر گذاشته بود و من باور کرده بودم که تو من و به پول فروختی اما نمیدونم چرا ته دلم راضی نمیشدم به اینکه بخوام با کس دیگه ای ازدواج کنم اینطوری شد که هلن به عنوان یه دختر که خانواده مطرحی تو خارج از ایران داره وارد زندگیم شد درحالی که ماجرا این نبود…

هیچی از حرفاش نمیفهمیدم…

حتی یه کلمه و نیاز بود بیشتر برام توضیح بده اما با رسیدن غذاها بحث به همینجا ختم شد و هر دو منتظر رفتن گارسونی که با سلیقه میز و میچید موندیم…

با رفتن گارسون نگاهی به غذاها انداخت:

_بخور تا سرد نشده

اشتهام کور شده بود فقط میخواستم بدونم چه بلایی سر زندگیم اومده که جواب دادم:

_هلن کیه؟

با یه کم مکث جواب داد:

_زن صیغه ای دوستم که در ازای پول قرار شد یه مدت واسه من نقش بازی کنه تا هم مامان دست رو دختری نذاره واسه من و هم اینکه من بفهمم قضیه واقعا چیه…میخواستم از دوستداشتن تو مطمئن شم…

 

مخم سوت کشید با این حرفش یعنی من تموم این مدت بازیچه شاهرخ شده بودم؟

یعنی تموم مدتی که من داشتم جون میدادم از اینکه اون با یه زن دیگست اون داشت به این فکر میکرد که چطوری از علاقه من نسبت به خودش مطمئن بشه؟

باورم نمیشد…

باور نمیکردم اینجوری بازیم داده بود!

مخم داشت سوت میکشید و دیگه نمیتونستم بمونم 

نمیتونستم بیشتر از این بشنوم و بفهمم چقدر حقیر شدم توبازی مسخره شاهرخ!

چشمهام که حالا جلدی از اشک پوشونده بودشون و بهش دوختم و با صدایی که میلرزید لب زدم:

_باورم نمیشه!

و بی معطلی خواستم از رو صندلی بلند شم که سر گیجه بدی سراغم اومد و باعث شد تا علاوه بر نشنیدن حرفهای شاهرخ رو پاهامم نتونم وایسم و روی زمین افتادم و دیگه چیزی نفهمیدم….

#شاهرخ

بد شدن حالش بعد از شنیدن حرفام باعث شد تا دوباره خودم و لعنت کنم من در حق دلبر چه بدی ها که نکرده بودم!

کنار تختش روی صندلی نشسته بودم و اون هنوز نه چشماش و باز کرده بود و نه سرمش تموم شده بود که دکتر واسه بار دوم اومد تو اتاق و با لبخند نگاهم کرد:

_نگران نباش!

از رو صندلی بلند شدم:

_چیشده آقای دکتر؟

دکتر که مرد مسنی بود لبخند چند ثانیه قبلش و تکرار کرد:

_جای نگرانی نیست فقط احتمالا داری پدر میشی!

حرفش و تو ذهنم مرور کردم  بزاق دهنم و به سختی پایین فرستادم و گفتم:

_دارم….پدر میشم؟

سری به نشونه تایید تکون داد:

_اولین باره که سر گیجه میگیرن؟حالت تهوع …

حرفش و بریدم:

_راست میگید آقای دکتر؟

از این ناباوری من تعجب کرد:

_به جای تعجب الان خوشحال باش برو یه دسته گل بخر واسه خانمت خانواده هارو باخبر کن

دستی تو صورتم کشیدم

باورم نمیشد

دلبرباردار بود؟

دکتر وضعیت دلبر و چک کرد و بعد از چند تا کلمه حرف دیگه از اتاق رفت بیرون و من موندم و دلبری که هنوز چشمهاش بسته بودو فکر و خیالی که تموم شدنی نبود!

تو اوج سردرگمی خوشحال بودم 

از تصور اینکه یه بچه قرار بود وارد زندگیم شه از فکر اینکه دلبر مادر اون بچه بود و من پدرش بدنم یخ میکرد!

دکتر راست میگفت باید یه دسته گل خوشگل واسش میگرفتم باید از امروز خوشبخت ترینش میکردم…

باید تموم بدی هام و جبران میکرد به هر قیمتی که شده!

از بیمارستان زدم بیرون و بعد از خریدن یه دسته گل و چهارتا آبمیوه و البته شیرینی ای که خوردن داشت برگشتم کنارش،

بیدار شده بود و تو سکوت فقط داشت پلک میزد که رفتم سمتش و لبخندی بهش زدم:

_صبح بخیر!

گیج نگاهم کرد:

_من چم شده؟

دسته گل نرگسی که دستم بود و نشونش دادم:

_نرگس دوست داری؟

با صدای ضعیفی لب زد:

_آره

به دسته گل طبیعی نرگس سر و سامون دادم و کنارش نشستم:

_تو هیچیت نیست عزیزم فقط…

نمیخواستم بی هیجان بهش این خبر و بدم که از رو صندلی بلند شدم و داد زدم:

_فقط داری مامان میشی…دارم بابا میشم!

انقدر صدام بلند بود که قبل از اینکه دلبر بخواد چیزی بگه صدای عصبی یه مرد از بیرون به گوشمون رسید:

_حالا چون بابا شدی قراره مغز مارو بخوری؟

خندم گرفته بود 

انگار یادم رفته بود که اینجا بیمارستانه و مردم مریض دارن که پرستار سرک کشید تو اتاق:

_آقای محترم لطفا آروم!

و بعد رفت پی کارش

انقدر خوشحال بودم که حس میکردم خوشبخت ترینم 

نگاهم که به دلبر افتاد تو خودش بود انگار اونم متعجب و گیج بود!

دستام و گذاشتم رو لبه تخت و یه کم خم شدم رو دلبر:

_سرت گیج رفت چون بارداری!

ناباورانه نگاهم کرد:

_امکان نداره!

چپ چپ نگاهش کردم:

_حالا دیگه کاریه که شده 

چشماش و باز و بسته کرد:

_خدایا…باورم نمیشه!

نفس عمیقی کشیدم و با چند ثانیه مکث گفتم:

_دلبر

منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم:

_گفتن اون حرفا خیلی سخت بود و شنیدنش سخت تر،میدونم اما ببین انگار خداهم میخواد یه فرصت دوباره به من بده که تو همین روز خبر بارداری تو رو به گوشمون میرسونه

نفسی گرفتم و ادامه دادم:

_توهم یه فرصت دوباره بهم بده…از امروز تموم تلاشم و میکنم واسه اینکه آب تو دلت تکون نخوره 

ازت میخوام که من و ببخشی و همه چی و هرچند سخت فراموش کنی!

لبخند تلخی زد:

_این همه مدت اذیت شدم چطور فراموش کنم؟

واسه چند ثانیه ساکت شدم و دلبر ادامه داد:

_چطوری دلت اومد اینجوری بازیم بدی؟

یه کم ازش فاصله گرفتم و پشت بهش ایستادم:

_من حماقت کردم که کر شدم روبه شنیدن حرفهای تو و اون بازی و دوسر باخت و شروع کردم ولی تو…

چرخیدم سمتش و ادامه دادم:

_تو اینکار و نکن…من حاضرم اگه تو نتونستی من و ببخشی بعد از به دنیااومدن بچه بیام محضر و راضی شم به این جدایی و حتی اگه بخوای بچه رو واسه همه عمر بدم به تو اما تو این کار و نکن،

بذار بااومدن این بچه یه بار دیگه طعم خوشبختی و بچشیم بذار یه خانواده خوب باشیم!

نفس عمیقی کشید:

_با بخشیدن من که همه چی درست نمیشه

میخوای چیکار کنی با خانوادت؟چطوری میخوای هلن و از یادشون ببری؟چطوری…حرفش و نا تموم گذاشتم:

_تو فقط باش من همه چی و درست میکنم…من از تو فقط بودنت و میخوام نه چیز دیگه ای

با صدای ضعیفی گفت:

_با خانوادت حرف بزن بعدش هلن و بفرست بره بعدشم یه خونه جدا بگیر واسمون تا ببینیم تو این مدت چی پیش میاد

لبخندی زدم:

_قبول 

نگاهی به سرمش انداخت:

_تموم شده،ببین میتونیم بریم!

کارهای ترخیص و انجام دادم و حالا تو مسیر خونه بودیم که گفتم:

_یکی دو روزی و تو اون خونه تحمل کن تا یمن یه خونه خوب پیدا کنم 

زیر لب باشه ای گفت :

_یادت باشه که همه چی موقتیه تا وقتی بچه به دنیا بیاد اونوقت تصمیم میگیریم!

……

                   

 #دلبر

حالا داشتم میفهمیدم اون حالت تهوعا اون سرگیجه ها و دو ماهی که برام عادی نگذشت بخاطر چی بوده!

وجود یه بچه…

بچه ای از جنس من و شاهرخ..

حرفای تو رستورانش کلافم کرده بود انقدر کلافه که نمیتونستم هضمشون کنم نمیتونستم باهاش کنار بیام و حرفای توی بیمارستان بالعکس

من پشیمونی و تو چشمای شاهرخ و تو نگاهش میفهمیدم 

من شرمندگیش و میدیدم ذوقش و واسه دوباره ساختن این زندگی حس میکردم و ته دلم هنوز دوستش داشتم ولی میترسیدم!

این بار محتاط شده بودم تو عشق این بار نمیخواستم ساده دل بدم بهش که تهش بشکنم و تحقیر بشم این بار میخواستم با عقلم پیش برم نه با دلی که باخته بود!

  با رسیدن به خونه شاهرخ ماشین و جلو در پارک کرد و پیاده شد و بعد در سمت من و باز کرد:

_آروم پیاده شو

چپ چپ نگاهش کردم:

_دکتر فقط گفت به احتمال زیاد باردارم دوما هنوز فقط دوماهه

آروم پیاده شم؟

سری به نشونه رد حرفام تکون داد:

_تو به حرف من گوش کن فقط

و منتظر موند تا پیاده شم.

از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدیم.

شاهرخ جلوتر از من راه افتاد و به محض دیدن مارال خانم که  با یه خانم دیگه رو مبل نشسته بود و در حال گپ زدن بود سلامی کرد و گفت:

_بعدا باهم حرف میزنیم!

و به من اشاره کرد که راهی اتاقم بشم.

8 پاسخ به “رمان دلبر استاد پارت شصت و یک(اصلاح شده)”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *