حالمون بد بود اما هر دو میخندیدیم که برگشت سمتم:
_سلام زندگی!
صدای خنده هام بالاتر رفت:

_من و تو از معدود آدمایی هستیم که تو اوج بدبختی اینجوری خل و چل میشیم!
میرفتیم سمت ماشین که جواب داد:

_همه که قرار نیست عین من و تو خاص و ناب باشن!
قبل از اینکه چیزی بگم در ماشین و باز کرد اما هنوز سوار نشده بودیم که گفت:

_راستی با ماشینهای این خونه هم باید خداحافظی کنیم نه که فکر کنی نمیتونم از اینا بخرما نه فقط دلم میخواد یه مدت از سایر محصولات استفاده کنیم مثلا 206!

زل زدم بهش:
_مخصوصا آلبالویی!
چپ چپ نگاهم کرد:

_عزیزم واسه شخص شما نیستا
دلخور نگاهش کردم:
_به هرحال من آلبالویی دوست دارم
پوفی کشید:
_خیلی خب ته مونده پولمونم میدیم یه 206آلبالویی دیگه چی؟
با خنده گفتم:

_با جیب خالی تعارف نزن که اگه بگیره بیچاره میشی!
و سوار ماشین شدم،بلافاصله سوار شد و همزمان با به حرکت دراوردن ماشین گفت:

_خیلی اینجوری نمیمونه الان تازه خونه اجاره کردیم خرجای بچه ام اضافه شده یه مدت دیگه درست میشه
نگاهی به شکمم که هنوز جلو نیومده بود اما خونه فعلی بچم بود انداختم و گفتم:
_بذار خرجاش شروع بشه بعد غر بزن!

و حرفامون راجع به خودمون تا رسیدن به مطب دکتر ادامه پیدا کرد…
از جایی که با وقت قبلی اومده بودیم مطب خیلی سریع وارد اتاق دکتر شدیم
دکتر معاینم کرد و با لبخند خطاب به من و شاهرخ گفت:

_واست سونوگرافی مینویسم بعد از سونو دوباره بیا
زیر لب چشمی گفتم و بعد از شنیدن چند تا توصیه از خانم دکتر که زن 40 و چند ساله ای بود شاید،از مطب بیرون زدیم…

همه چی خیلی سریع داشت پیشرفت
عین یه رویا
چشم که باز میکردیم شب میشد و زندگی رو دور تند در حال چرخیدن بود انقدر تند و سریع که نفهمیدم کی اما برگشتیم خونه و حالا با دوتا چمدون و در حالی که باید با تاکسی میرفتیم به خونه ای که هنوز ندیده بودیمش راهی شدیم..

کسی هم واسه بدرقمون نیومد
نه آقا افشین
نه مارال خانم اما تو لحظه آخر وقتی سر برگردوندم سمت خونه و متوجه مارال خانم شدم که از پشت پنجره نگاهمون میکرد ناخودآگاه ترسیدم
نگاهش من و میترسوند
میترسیدم که سایه شومی روی زندگیم بیفته
از این خانواده میترسیدم!

از خونه بیرون زده بودیم اما من همچنان تو فکر بودم که شاهرخ گفت:
_تو خودتی؟نکنه پشیمون شدی؟
تازه به خودم اومدم:

_دیوونه
شونه ای بالا انداخت:
_خلاصه اگه پشیمون شدی همین الان بهتره با خودت حلش کنی چون هیچ راه فراری از من نداری
و شیطنت بار نگاهم کرد:
_شاید تو این خونه میتونستی دوتا آدم خبرکنی و خودت و نجات بدی ولی تو خونه جدیدمون از این خبرا نیست فقط خودمم و خودت!
با خنده گفتم:
_البته فقط امشب!
چشماش چهارتا شد:

_نرسیده مهمون دعوت کردی؟
سری به نشونه تایید تکون دادم:
_خونمه اختیارش و دارم!
لب و لوچش آویزون شد:
_حالا کی هست؟

رسیدیم سر خیابون و همینطور منتظر تاکسی دربست بودیم که جواب دادم:
_غریبه نیست…مادربزرگ خوشگلته
چشماش از ذوق درخشید:

_جدی میگی؟پس باهام آشتی کرد؟
اوهومی گفتم:
_لابه لای جمع کردن وسایلا بهش زنگ زدم و ازش خواستم بخاطر گل روی منم که شده تورو ببخشه و بخشید به همین منظور هم فردا میاد تهران و مهمون خودمونه!

لبخند گله گشادی زد:
_تو رو برگردوندم مامان مهین باهام آشتی کرد…
ادامه حرفش و من گفتم:

_تکلیف اون دختره نکبت و هنوز معلوم نکردم مامان و بابامم که از ارث محرومم کردن!
زد زیر خنده:

_ممنون میشم اگه خوشحالی دو مورد اول و ازم نگیری
دلخورنگاهش کردم:
_پس ناراحتی من واسه دو مورد دوم چی میشه؟

با رسیدن یه تاکسی اول سوار شدیم و بعد شاهرخ جواب داد:
_از بابت مورد سومم خیالت راحت باشه تو همین چند روزه خبرای خوبش و واست میارم…فقط میمونه مورد چهارم که دیگه در توان من نیست اون و از خدا فقط باید بخوایم!
نفس عمیقی کشیدم و سرم و رو شونش گذاشتم:

_خدا خودش کمک کنه!
حرفم و تایید کرد:
_فقط خودش میتونه آقای توتونچی و خانمش و از خر شیطون پیاده کنه!
گفت و خندید اما من میترسیدم از اون نگاه از عصبانیت پدرش..
دیگه بینمون حرف خاصی رد و بدل نشد تا وقتی که رسیدیم به خونه نو…

خونه ی ویلایی که بیرونش دلم و برده بود و هنوز داخلش و ندیده بودم
خیره به نمای سفید رنگ خونه جلوی در ایستاده بودم که شاهرخ کرایه تاکسی و حساب کرد و اومد کنارم:
_چیه نپسندیدی؟

زیر لب نه ای گفتم و ادامه دادم:
_دارم فکر میکنم این خونه زیادی واسمون بزرگ نیست؟
نوچی گفت:

_دیگه دو نفر که نیستیم سه نفریما!
چشمام با حرص باز و بسته کردم:
_یه بچه چقدر ممکنه جا بگیره؟
کلید انداخت واسه باز کردن در:
_هرچقدر دوست داشته باشه!
کنار در ایستاد تا من وارد خونه بشم نگاهی به حیاط تابستونی خونه که حسابی سر سبز بود و تاب سفید تهش خود نمایی میکرد انداختم و گفتم:
_وای تاب!

و خواستم بدو بدو حمله کنم که یه دستم و گرفت و مانعم شد:
_شرایطت و یادت رفت؟داری میری تاب بازی؟
بدجوری خورد تو برجکم انقدر که لب و لوچم آویزون شد و دستم و از تو دستش کشیدم:

_خب آروم آروم تاب میخورم!
چمدونارو آورد تو و در و بست:
_فکرام و میکنم…فعلا بریم داخل و ببینیم!

جلو جلو راه میرفتم:
انقدر خوبه که من حاضرم حتی زمستونم اینجا سرکنم
با دوتا چمدون و به سختی داشت راه میومد که با صدای از ته چاه دراومده جواب داد:
_نه سرد میشه!
از دیدنش و شنیدن صداش هم جیگرم کباب شد هم خندم گرفت که رفتم کمکش:
_بذار کمکت کنم
و اونی که از همه سبک تر بود و پشت سر خودم کشوندم و بالاخره به در ورودی خونه رسیدیم
کلید و داد بهم:

_در و باز کن
با ذوق و شوق کلید و ازش گرفتم و در و باز کردم…
باورم نمیشد همه چی رویایی بود…
عکس های روی دیوارمون باعث شد تا لبخندم عمیق تر بشه
سرم و چرخوندم سمت شاهرخ:

_من چی بگم به تو؟
روبه روم وایساد:
_معمولا تشکر میکنن!
و با خنده ادامه داد:
_ولی تو بهم قول بده که تا آخر عمر تو این خونه کنارم باشی
زدم زیر خنده:
_یعنی صاحبخونه تا 200سال دیگه اینجارو به ما اجاره میده؟
لباش عین یه خط صاف شد:

_تا آخر عمر تو این خونه بودن کنایه از همیشه باهم بودن،اوکی؟
چشمام و گرد کردم:
_واو…اوکی!

و منتظر نموندم و راه افتادم تو خونه ای که داشت هوش از سرم میبرد
وارد آشپزخونه که شدم بی معطلی در یخچال و باز کردم:
_به به اینم که پره
جلو آشپزخونه وایساد و با نگاه متعجبی گفت:

_به نظرم الان باید راجع به وسایلا و رنگ پرده آشپزخونه نظر میدادی نه اینکه پر یا خالی بودن یخچال و چک کنی!
همینطور که یه شیرکاکائو برداشته بودم و داشتم سر میکشیدم نگاه گذرایی به پرده صورتی روشن پنجره و سایل نقره ای آشپزخونه انداختم و گفتم:

_ایناهم خوبن بابا!
قیافش بیتر از قبل وا رفت:
_همین؟

شیرکاکائوم و تموم کردم و با حرص گفتم:
_اگه گذاشتی بفهمم این شیر کاکائو چه طعمی داره!
و بعد دور لبم و لیس زدم که خیره بهم جواب داد:
_شیرکاکائو مزه موز میده موز!

و خواست مسخرم کنه که پوزخندی بهش زدم و این بار یه بطری شیرموز بیرون آوردم:
_اینه که مزه موز میده

و خواستم بازش کنم که سریع خودش و بهم رسوند:
_اینطوری نخور حالت بد میشه
یا تعجب نگاهش کردم:
_من تو جوونیام همبرگر و شیرموز و باهم خوردم هیچیمم نشده
و با مکث ادامه دادم:
_اوکی؟
سوراخای دماغش گشاد شد:

_اوکی!
و بدین ترتیب مانعی به نام و شاهرخ و از سر راه خوردن شیرموز برداشتم…

احساس سیری که کردم دستی رو شکمم کشیدم:
_میتونیم بریم بقیه خونه رو ببینیم
دیگه حرفی واسه گفتن نداشت که جلو جلو راه افتاد و جلوی پله ها وایساد:

_پایین و که دیدی بیا بریم بالا
و جلوتر از من راه افتاد…
طبقه بالا هم انقدر قشنگ و ناب چیده شده بود که هینی کشیدم:

_چجوری انقدر این خونه خوشگله؟
لبخندی زد:
_اتاق خواب و ندیدی
بی صبرانه قدم برداشتم به سمت اتاقی که شاهرخ داشت بهش نگاه میکرد در و که باز کردم چشمام از ذوق درخشید باورم نمیشد یه ست کامل آینه ای نقره ای با آینه های چراغی!

باقی وسیله هاهم به رنگ فیروزه ای این اتاق و حسابی آرامبخش و چشم نواز بود!
قدم برداشتم تو اتاق و جلوی آینه ایستادم چقدر راضی بودم از قرار داشتن تو این نقطه از زندگی
از آشتی کردن با شاهرخ و وجود این بچه!

سکوت بینمون که طولانی شد شاهرخ گفت:
_اتاق بچه هم وسایلاش کامله ولی هنوز لباسا و اسباب بازیاش مونده گفتم اول جنسیتش معلوم شه بعد باهم بریم خرید به سلیقه خودت!
سر چرخوندم سمتش:

_به نظرت دختره یا پسر؟
شونه ای بالا انداخت:
_سالم باشه دختر باشه بقیش مهم نیست
با خنده گفتم:
_ولی من پسر دوست دارم دلم میخواد وقتی بزرگ شد خیالم راحت باشه که یکی واسه همیشه پشتمه و هوام و داره!

یه تای ابروش و بالا انداخت:
_یعنی من نمیتونم پشت و پناهت باشم؟
لبخند به روش پاشیدم:

_دلم میخواد علاوه بر تو پسرمم مواظبم باشه حسود!
نفس عمیقی کشید:

_که اینطور
دستش و گرفتم و رو شکمم گذاشتم:
_اول بذار یه کم جا بگیره تو این دنیا بعد حسودی کن!

دستش و نوازشوار رو شکمم کشید:
_هرچی که اشه دم رو چشم!
و ازم دور شد:
_واسه ناهار با یه املت همسر پز چطوری؟
با شنیدن اسم املت قیافم گرفته شد:
_دلت میاد اولین غذای مشترکون تو این خونه املت باشه؟
جلوی در برگشت سمتم:
_پیتزا خوبه؟
چشمکی بهش زدم:
_با نوشابه مشکی!

پوزخندی زد:
_حالا حالاها خبری از نوشابه نیست دوغ باهاش سفارش میدم حرفم نباشه
پوفی کشیدم:

_باشه!
خندید و گوشی به دست مشغول شد…

 

از باقی مونده ناهار شاهرخ شامش روهم خورد و من که از ظهر سیر بودم حالا مشغول دیدن تلویزیون بودم که کنارم نشست:
_دلبر

سوالی که نگاهش کردم ادامه داد:
_تو ناراحت نیستی؟
متعجب گفتم:
_از چی؟
تو فکر فرو رفت:

_از اینکه نتونستم خوب مواطبت باشم از اینکه خیلی اذیتت کردم از اینکه…
خنده تلخی کرد وادامه داد:

_از اینکه حتی یه عروسی نگرفتیم و همه چی خلاصه شد تو همون عقدی که البته به لطف مامان و بابا کوفتمون شد
با این حرفا داشت خودش و اذیت میکرد که تلویزیون و خاموش کردم و گفتم:
_من دیگه ناراحت نیستم چون باور دارم تو عوض شدی راجع به عروسیم واقعا عین خیالم نیست و تا حالا حتی بهش فکرم نکردم آخه عروسی میگرفتیم که چی؟اصلا کی و میخواستیم دعوت کنیم؟
خانواده نداشته منو یا خانواده موافق تورو؟

و آروم خندیدم که گفت:
_با همه اینا یعنی تو دلت نمیخواست لباس عروس بپوشی؟
لب و لوچم آویزون شد:

_دلم خواست!
بعدا بریم یه لباس عروس کرایه کنیم توهم یه دست از اون کت شلوار خوشگلات و بپوش 4تا عکس بندازیم!
لبخند رضایت بخشی زد:

_همین روزا میریم
و قبل از اینکه من جوابی بهش بدم یهویی دستش و گذاشت پشت گردنم و بوسه عمیقی به لب هام زد و دستش و تحریکوار رو گردنم تکون داد یه کم که از شوکه شدن دراومدم شروع کردم به همراهی کردنش
یه دل سیر بوسیدیم هموبه تلافی همه روزای تلخی که گذشته بود به تلافی همه سختی ها،دوری ها،نبودنها…

آروم آروم دست رو تنم کشیده میشد و من با چشم های بسته و خیالی آسوده داشتم لذت میبردم از این معاشقه به جا و به وقت که سرش و برد عقب:
_ازت سیر نمیشم!

و بالبخند خبیثانه ای دوباره جلو اومد و این معاشقه رو تبدیل به رابطه دلچسبی کرد مثل همون موقع ها…

……

 

آخر شب بود.
روی تخت دراز کشیده بودم و برخلاف شاهرخ که یکساعتی میشد خوابیده بود خوابم نمیبرد
دچار آشفته حالی بودم.
گاهی عشق انقدر قلبم و پر میکرد که کارهای شاهرخ فراموشم میشد و چند دقیقه بعد فکر اون دختره میفتاد به جونم و کلافم میکرد!

انگار کم میاوردم بایادآوری اون روزها انگار دلم میگرفت که شاهرخ چجوری تونسته بود اون بلارو سرم بیاره و با خودم فکر میکردم شاید من اشتباه کردم که بخشیدمش

عقل میگفت اشتباهه و دل با دیدنش سر شوق میومد!
تو دوراهی بدی گیر کرده بودم
نمیدونستم حرفای کی و باید گوش کنم…

قلبم؟
منطقم؟
گیر کرده بودم و فقط اینو میدونستم که گذشتن از شاهرخ در توانم نیست!

من باید تموم سعیم و میکردم واسه فراموشی اون روزها
من باید تموم فکرم و میذاشتم رو این بچه که مهرش بد به دلم افتاده بود…

من باید زندگیم و میساختم
دوباره،ازنو تو این خونه کنار این مرد
من باید به روزهای خوب زندگی برمیگشتم.

با شنیدن صدای شاهرخ از فکر و خیال بیرون اومدم:
_بگیر بخواب که فردا بتونی مهمون داری کنی
نفس عمیقی کشیدم:
_خوابم نمیبره!

چشماش و باز کرد و زل زد به منی که به پشت خوابیده بودم و زل زده بودم به سقف اتاق:
_ناراحتی؟

جواب دادم:
_نه فقط فکرم آروم نیست
نگاهش سوالی شد:

_چرا؟
چرخیدم سمتش:
_هی اون دختره هلن یادم میاد هی حالم بد میشه از تصور شبایی که باهات بوده و شاید…
حرفم و قطع کرد:

_به جون خودت من هیچوقت به اون میلی و حسی نداشتم…دیوونه ای اگه فکر کنی هلن خارج از نقشه ای که داشتم تو زندگیم بوده!
با لب و لوچه آویزون گفتم:
_کاش اونشب واسه نجات من خودت و نمینداختی جلو اون ماشین کاش بعد تصادف حرفای مارال خانم و آقا افشین و باور نمیکردی کاش هلن وارد زندگیت نمیشد!

چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد جواب داد:
_من بیشتر از تو دلم میخواد همه چی پاک شه عوض شه تموم شه…ولی نمیشه همه این اتفاقا افتاده همشم تقصیر من بوده

غم که تو چشماش نشست سعی کردم با وجود حال بدم بحث و عوض کنم عین وقتی که حامی اذیتم کرده بود و شاهرخ بهم ریخته بود اما بیشتر از اینکه به حامی و دزدیدن من فکر کنه به عشقی که بینمون بود فکر کرد

با عشق من و خواست و اون اتفاق و فراموش کرد حالا منم باید همینکار و میکردم…
باید تموم سعیم و میکردم واسه دور ریختن گذشته.
لبخندی به روش پاشیدم:

_جواب مامان مهین و چی بدم؟اونقدر که من جدی بودم واسه طلاق بنده خدا الان فکر میکنه چجوری برگشتم
متقابلا لبخندی زد و دستش و رو شکمم گذاشت:

_بگو بخاطر این مهمون ناخواسته مجبور شدم بمونم
دستم و تو ته ریشش کشیدم:
_همش که بخاطر اون نیست

منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم:
_بیشتر بخاطر باباش بود که دوباره تونست دلم و بلرزونه!
ابرویی بالا انداخت:

_امیدوارم دلت همیشه بلرزه
با خنده گفتم:
_مگه ژلست؟
خنده اش گرفت:
_نمیدونم فقط میدونم من خوابم میاد توهم حرفای سخت و دشوارت و نگهداشتی برای الان.

با همون لبخند روی لب گفتم:
_خیلی خب دیگه بخوابیم که فردا میخوام کدبانوییم و نشون مامان مهینت بدم
نفس عمیقی کشید:

_منکه چشمم آب نمیخوره…شب بخیر
مشتی به بازوش کوبیدم:
_شب بخیر…

صبح مثل فنر از جا پریدم مهمونمون واسه ناهار میرسید و ما کارها داشتیم…
سرسری صبحونه ای خوردم و
بلند شدم واسه سرک کشیدن تو آشپزخونه.
با باز کردن کابینت ها و دیدن ظرف و ظرفی که با سلیقه چیده شده بودن لبخند خوشایندی زدم،

پس خوب فکر همه جارو کرده بود!
کابینت هارو دونه دونه دید میزدم که با شنیدن صدای صندلی و بعد هم شاهرخ کارم ناتموم موند:

_صبحت بخیر سحرخیز
چرخ زدم سمتش:
_یه کم میخوابیدی هنوز خیلی زوده واسه بیدار شدن

خمیازه ای کشید:
_خیلی خوابم میاد ولی خب نمیتونم بذارم تنهایی همه کارارو به عهده بگیری
لبخندی به مهربونیش زدم:

_خب بگو واسه ناهار قرمه سبزی و مرغ دلبر پز خوبه؟
یه لقمه کره عسل خورد و جواب داد:
_عالیه
ادامه دادم:
_با ته دیگ کنجدی!
نفس عمیقی کشید:
_آره خودشه
خندیدم و رفتم به سمت یخچال و یکی یکی وسایلای لازم و بیرون آوردم و قبل از همه قرمه سبزیم و رو گاز گذاشتم البته به هزار بدبختی!

از شانس مزخرفم نسبت به بوی غذا بدجوری ویار پیدا کرده بودم و هر ثانیه حالت تهوع میگرفتم!
برای چندمین بار که اوق زدم سر و کله شاهرخ تو آشپزخونه پیدا شد با دیدن من نگران به سمتم اومد:

_حالت بده؟
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_ویار…
و قبل از هر حرف دیگه ای دوباره اوق زدنم باعث شد تا سریع خودم و به دستشویی برسونم.

یه کمی که حالم جااومد آبی به دست و ورتم زدم و شاهرخ همچنان پشت در همراهیم میکرد:
_بیا آماده شو بریم دکتر

در و باز کردم:
_دکتر لازم نیست…نگران نباش
یه کمی ازم فاصله گرفت و با چشمهایی که شیطنت توش موج میزد نگاهم کرد:

_نگران تو که نیستم بادمجون بم آفت نداره،نگران اون فسقلیم که یه وقت چیزیش نشه!
با حرص نفس عمیقی کشیدم:
_که اینطور؟

و خم شدم واسه برداشتن صندلم و پرت کردن به سمت شاهرخ که یهو به صدا دراومدن زنگ آیفون باعث شد تا شاهرخ از آسیب در امان بمونه و بره سمت آیفون.

با لبخند به تصویر نقش بسته جلوی چشم هاش نگاه کرد و گفت:
_قربونش برم…مامان مهینه!
و در و باز کرد…

ساعت 11 بود،یک ساعتی میشد که مامان مهین رسیده بود و حالا گرم گفتوگو با دلبر بود و از دلتنگیش واسه دیدن دلبر و خوشحالیش به سبب نتیجه دار شدنش حرف میزد که صدای گوشیم باعث شد تا به سمت اوپن برم.
با دیدن شماره هلن نفس سختی کشیدم و طوری که دلبر متوجه نشه آروم جواب دادم:

_بله بفرمایید
و وارد آشپزخونه شدم که صداش تو گوشی پیچید:
_سلام خونه نو مبارک!میگفتی تو اسباب کشی کمکت میکردم!
و زد زیر خنده که گفتم:

_اگه کاری داری بگو
خنده هاش قطع شد:
_انگار به حرفام فکر نکردی و ترجیح دادی اول برم پیش مارال خانم و بعد دلبر عزیزت!

باید طبق نقشه پیش میرفتم و قبل از اینکه اون بتونه بهم ضربه ای بزنه من گیرش مینداختم واسه همین گفتم:
_باید همو ببینیم!

باخنده گفت:
_حرفم و پس میگیرم،فکر کردی!

جواب دادم:
_بعدظهر ساعت 5 فقط تو بیا دنبالم من ماشین ندارم
صدای بلندش تو گوشی پخش شد:
_چشم…فعلا!
خداحافظی کردم و بی معطلی به فرهاد که این روزا حسابی هوام وداشت پیام دادم و ساعت قرار و هرچی که بود و بهش گفتم و ازش خواستم که قبل از دیدن هلن شنود و بهم برسونه!

بدجوری امید داشتم به رو شدن دست هلن و سربلند شدن جلوی دلبر
اگه دست هلن رو میشد همه چیز عوض میشد مامان و بابا میفهمیدن که هلن دختریه که تو زرد از آب دراومده و من میتونستم بی هیچ مزاحمی زندگیم و با دلبر ادامه بدم…

موندنم تو آشپزخونه که طولانی شد صدای دلبر به گوشم رسید:
_سه تا چای بردار بیار خودتم بیا!
نفس عمیقی کشیدم و با سینی چای به گپ و گفت های مامان مهین و دلبر برگشتم.

مامان با دیدن سینی چای تو دستم با خنده گفت:
_ماشاالله مردی شدی برای خودت!
با خنده جواب دادم:
_چاره نمونده برام
سینی و از دستم گرفت و گفت:
_تو این چند ماه نباید بذاری زنت دست به سیاه و سفید بزنه
با ظاهر گرفته نگاهش کردم:

_دیگه شماهم پرروش نکن!
دلبر قبل از مامان مهین جواب داد:
_عزیزم بعدا باهم صحبت میکنیم که کی پررو هست یا نیست!
و مثلا تهدیدم کرد و بعد همراه مامان خندید که نفس عمیقی کشیدم:

_من از همین تریبون پشیمونی خودم و اعلام میکنم…پررو منم
خنده هاشون ادامه داشت و مامان در تایید حرفم سر تکون میداد:
_آفرین پسر!

 

ناهار و که خوردیم به بهونه کلاس داشتن تو دانشگاه از خونه زدم بیرون.
فرهاد سر خیابون منتظرم بود.
سوار ماشینش شدم و راه افتادیم…
حرف هامون راجع به هلن در جریان بود که فرهاد ادامه داد:

_حواست و جمع کن اون خیلی زرنگه بی هیچ حرفی که بتونه اتویی شه واسش برو ببینش و این شنود و بذار تو ماشینش
سری به نشونه تایید تکون دادم:

_همچنان با یزدان در تماسه؟
اوهومی گفت:
_مدام باهمن من شک ندارم که یزدان واست یه نقشه ای داره این شنود و که بذاری تو ماشینش همه چی و میفهمیم بهت قول میدم

تا وقتی زمان قرار با هلن برسه با فرهاد بودم تا بالاخره عقربه کوچیک ساعت به عدد 5 نزدیک شد.
نزدیک همونجایی که با هلن قرار داشتم از ماشین فرهاد پیاده شدم و چند دقیقه ای منتظر موندم تا هلن رسید.

سوار ماشین که شدم لبخندی زد:
_سلام ستاره سهیل!
به جواب سلام بسنده کردم و ادامه دادم:

_راه بیفت باهم حرف میزنیم
چشمکی زد:
_اطاعت

و همزمان با راه افتادن ادامه داد:
_خانم بچه ها خوبن؟
با تعجب نگاهش کردم که دوباره لبخند سرسام آوری زد:
_آره دیگه مگه تو بیمارستان بهت نگفتن داری بابا میشی!

نفس هام نامنظم شد هلن خیلی زرنگ تر از اونی بود که فکرش و میکردم سعی کردم خودم و کنترل کنم:
_خوبن
جواب داد:

_فکر کنم این بچه اعث شه که راحت تر پیشنهادم و قبول کنی البته اینم بگم که من فعلا اصراری ندارم واسه گرفتن خونه..میتونیم یه مدت از خونه من به عنوان خونه مشترکمون استفاده کنیم!

دلم میخواست داد بزنم
دلم میخواست خفش کنم اما حالا وقتش نبود اون باید فکر میکرد که من از هیچی خبر ندارم و قراره به پیشنهادش فکر کنم واسه همین گفتم:
_من هنوز تصمیمی نگرفتم

جلو یه کافی شاپ نگهداشت:
_بریم یه قهوه بخوریم توهم کم کم تصمیمت و میگیری!
بهترین فرصت بود واسه چسبوندن شنود به زیر صندلی که قبول کردم:

_خیلی خب
و بعد از پیاده شدنش طوری که متوجه نشه شنود و چسبوندم زیر صندلی و پیاده شدم….

#دلبر

مامان مهین تو اتاق درحال استراحت بود و من از سر بیکاری فیلم میدیدم که صدای زنگ گوشیم حواسم و پرت خودش کرد.
گوشی رو از رو میز عسلی برداشتم و با دیدن شماره یلدا لبخندی زدم و صدایی تو گلو صاف کردم:

_سلام عزیزم
صداش تو گوشی پیچید:
_سلام خانم خوبی؟
حال و احوال مفصلی باهم کردیم که ادامه داد:

_عماد از شاهرخ شنیده بعد از کش و قوسهای فراوان که باید واسم تعریفش کنی خونه رو عوض کردید…آره؟
با خنده گفتم:
_عوض که نه…از اونجا اومدیم بیرون
آهانی گفت:
_راحت شدی…زندگی کنار مادر شوهری مثل مارال شدنی نیست
و خندید که منم خنده ام گرفت:
_واقعا درسته
بین خنده گفت:
_این مدت درگیر عروسی ارغوان بودیم نشد خیلی در ارتباط باشیم حالا میخوام واسه شام دعوتتون کنم

درخواستش و رد کردم:
_نوبتی هم باشه نوبت شماست که بیاید خونه ما اونم فرداشب…بگی نه هم ناراحت میشم!
نفس عمیقی کشید:

_داری زرنگ بازی درمیاری…من زنگ زدم که شمارو دعوت کنم داری همه چی و برعکس میکنی!
خندیدم:
_منتظرتونیما…دخترای نازتم از طرف من ببوس
تعارفها همچنان ادامه داشت اما نهایتا این من بودم که تونستم موفق شم و واسه فرداشب قرار شد بیان اینجا.

همزمان با تموم شدن حرفام صدای قدم های مامان مهین از سمت پله ها به گوشم رسید:
_خونتون غریبه…خوابم نمیبره که نمیبره
جواب دادم:
_کم کم عادت میکنیم
اومد کنارم نشست:
_نمیدونی چقدر خوشحالم که برگشتی!

لبخندی تحویلش دادم:
_خوشحالم که شاهرخ به خودش اومد
سرم و به آغوش کشید:
_اگه میرفتی شاهرخ دیوونه میشد،من شاهد بدحالیاشم اون خوب فهمیده چه اشتباهی کرده و حالا دیگه تورو با دنیا عوض نمیکنه!

نفس عمیقی کشیدم:
_منم بخشیدمش و میخوام یه زندگی خوب کنار هم داشته باشیم
دستش و نوازشوار پشتم کشید:
_روزی که ببینم مارال و افشینم قدرت و میدونن دیگه غصه ای ندارم!
سرم و از رو شونش برداشتم:
_همیشه که قرار نیست همه چی خوب و خوش باشه…مارال خانم و آقا افشین هیچوقت نمیتونن من و دوست داشته باشن…نه من و نه بچه ای که مادرش من باشم شماهم دیگه بهش فکر نکنید ما به اندازه کافی خوشبخت هستیم

سری تکون داد:
_بالاخره مارال هم یه روز به خودش میاد فقط امیدوارم اون روز دیر نشده باشه!

و قبل از اینکه من جوابی بدم در خونه باز شد و سر و کله شاهرخ پیدا شد:
_سلام بر خانه و خانواده
مامان چپ چپ نگاهش کرد:
_چه جلف!
لبخند رو لبهای شاهرخ ماسید:
_یه سلام دادم فقط

مامان خندید و من جواب سلامش و دادم:
_سلام عزیزم خسته نباشی
و همین شد که مامان ین بار زل زد به من:

_بدتر از شاهرخ!
و بلند شد و رفت تو آشپزخونه:
_واسه شام چی میخورید؟
شاهرخ قبل از من جواب داد:
_شام و قراره بریم بیرون ماشین فرهاد دوستم چند روزی امانت دستمه

بلند شدم و به سمتش رفتم:
_تو این اوضاع رستوران لازم نیست
نوچی گفت:
_تو نگران نباش همه چی خوبه
_آخه…

حرفم و قطع کرد:
_آخه نداره…مامان مهین فردا میخواد بره خونه دخترش بذار امشب و خوش بگذرونیم…

 

تا یادم بود ادامه دادم:
_راستی فرداشبم مهمون داریم.
منتظر نگاهم کرد:
_یلدا بهم زنگ زد منم واسه فرداشب دعوتشون کردم
لبخندی زد:

_کار خوبی کردی
و رفت سمت دستشویی.
مامان مهین از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:

_اگه قراره بریم بیرون شهربازیم باید بریم
دوباره کودک درونش فعال شده بود که با خنده گفتم:
_با این وضعیت من؟
چپ چپ نگاهم کرد:

_چیکار به تو دارم؟من و شاهرخ که حامله نیستیم!
و زد زیر خنده و خنده های منم ادامه پیدا کرد…

…..

به خواست مامان مهین سر از شهربازی درآوردیم…
باورم نمیشد عین بچه ها ذوق زده تموم وسایل بود و هر کدوم که هیجان بیشتری داشت رو هم بیشتر میپسندید:

_شاهرخ تو که نمیترسی؟
شاهرخ که ترس تو چشماش موج میزد گفت:
_به نظرم همینکه بشینیم و نگاه کنیم کافیه

مامان پوزخندی زد:
_نکنه ترسیدی؟
شاهرخ برخلاف قیافش که داد میزد ترسیده جواب داد:
_نه بخاطر شما میگم وگرنه هر کدوم و که شما بخواین سوار میشیم
مامان بی معطلی گفت:
_پس همینجا وایسین تا من برم بلیط بگیرم!
و راه افتاد واسه گرفتن بلیط.

با رفتنش یه گوشه نشستیم…
شاهرخ نگاهی به شهربازی انداخت و بعد چشم دوخت بهم:
_اگه برنگشتم قول بده ای بچه رو خوب بزرگ کنی

داشتم از خنده میمردم:
_خیالت راحت انقدر خوب بزرگش میکنم که یه لحظه جای خالیت و حس نکنه…اصلا نمیذارم یادش بیاد که بابایی وجود داشته
لباش عین یه خط صاف شد:

_لطف میکنی
لبخند مسخره ای بهش زدم:
_قابل تورو نداره!
و صدای خنده هام و بالاتر بردم که مامان بلیط به دست برگشت:
_بریم شاهرخ!
نگاه مضطرب شاهرخ و چشمهای پر ذوق و شوق مامان مهین تضاد قهقهه آوری واسم فراهم کرده بود:
_خدا پشت و پناهتون
و حرص درار واسه شاهرخ دست تکون دادم و اون عین بچه ها دنبال مامان مهین راه افتاد….

با دیدنشون حتی از این فاصله خنده هام به راه میشد نمیدونستم شاهرخ که حالا سوار نشده رنگ و روش پریده بعد از سوار شدن میخواد به چه حالی دچار شه!

میخندیدم و نگاهشون میکردم که بالاخره سوار شدن…
قیافه شاهرخ دیدنی بود وقتی مامان مهین داشت به زور میبردش سمت اولین ردیف ترن هوایی!

هر جوری که بود کنار هم نشستن و بعد از تکمیل شدن مسافرا دستگاه شروع به حرکت کرد
بلند شدم و خودم و بهشون نزدیک تر کردم شاهرخ سفت نشسته بود و اولاش ساکت ساکت بود اما با افتادن تو پستی بلندی های وحشتناک شروع کرد به هوار داد و حتی از مسئولش میخواست نگهداره و مامان مهین در حال غر زدن به شاهرخ سعی داشت لذت ببره!

حسابی با دیدنشون سرگرم شده بودم و بیشتر از اونا داشت بهم خوش میگذشت که وقت به پایان رسید و باعث شد تا من از فرصت استفاده کنم و بتونم نفسی بکشم!

منتظرشون ایستاده بودم که با تصویر باورنکردنی ای مواجه شدم…
شاهرخ درحالی که مثل بید میلرزید تکیه داده بود به شونه مامان مهین و مامان داشت میاوردش!
عین بچه ها!

نمیدونستم بخندم یا نگران باشم که رفتم سمتشون با دیدن شاهرخ که رنگ به رخسار نداشت و تموم وجودش داشت میلرزید بی اختیار زدم زیر خنده:
_تو خوبی؟
حتی فکشم میلرزید و باعث کوبیده شدن دندوناش بهم میشد و نمیتونست حرف بزنه که صدای خنده هام قطع شد و واقعا نگران شدم:
_شاهرخ با توام!

مامان با یه دست هلش داد تا ازش فاصله بگیره و گفت:
_از هیکل گندش خجالت نمیکشه…نذاشت یه کم بهم خوش بگذره!
شاهرخ رو پا بند نبود و مامان هم دلخور از خوش نگذشتن به امون خدا ولش کرده بود که سریع دستش و گرفتم:

_مثل اینکه واقعا حالش خوب نیست بهتره بریم یه گوشه بشینیم یه کم آب بخوره حالش جا بیاد
مامان بلیط هایی که خریده بود و از تو جیبش بیرون آورد:
_من باید برم… خودت به شوهر لوست رسیدگی کن

آروم خندیدم:
_چشم
و مسیرمون از هم جداشد
راه افتادم سمت قسمت خالی ای و شاهرخی که هنوز بدحال بود و کنار خودم نشوندم:
_بهتری؟

سری به نشونه تایید تکون داد دستش و تو دستم گرفتم:
_بسه هر چقدر که ترسیدی…زشته جلو بچه!
با صدایی که میلرزید به سختی جواب داد:
_خیلی…تر..ترسناک ب…بود
خنده ام گرفت:

_کاش بشه ازت فیلم بگیرم هروقت شاخ شدی نشونت بدم!
و یهو گوشیم و از تو کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به گرفتن فیلم سلفی،فیلمی که شاهرخ سعی میکرد نگاه نکنه و با صدای لرزئن قشنگش تکرار میکرد:

_نگیر…نگیر…
و من کار خودم و میکردم!
چند دقیقه ای از خودمون فیلم گرفتم و بعد بلند شدم:
_من برم واست یه بطری آب بگیرم که حالت کاملا جا بیاد

انگار حالش یه کم بهتر شده بود که پاشد سر پا:
_باهم بریم
پرسیدم:
_مطمئنی؟
یه وقت نخوری زمین؟

دلخور نگاهم کرد:
_نه!
و برای اینکه نشون بده حالش خوبه جلوتر از من راه افتاد…

 

آخر شب بود که برگشتیم،
هرچی من و شاهرخ له و خسته بودیم مامان مهین پرانرژی بود انقدر پر انرژی که نشسته بود جلو تلویزیون و همزمان با دیدن فیلم سینمایی کمدی داشت چیپس و پفک میخورد!

شاهرخ طبقه بالا تو اتاق خواب بود و من هنوز پایین بودم اما انگار مامان قصد خواب نداشت که یه لیوان آب خوردم و گفتم:
_مامان جان من دارم میرم بخوابم کاری نداری؟

بی اینکه نگاهم کنه جواب داد:
_برو شب بخیر
زیر لب شب بخیری بهش گفتم و راه افتادم سمت اتاق خوابمون.
در و که باز کردم شاهرخ لخت افتاده بود رو تخت با اینطور دیدنش هینی کشیدم که گفت:
_حس میکنم تموم تنم گر گرفته!

انگار بی راه هم نمیگفت که تموم تن و بدنش قرمز شده بود و قفسه سینش با شدت بالا و پایین میشد
راه افتادم سمتش:

_تو دیگه خیلی لوسی!
زل زد بهم:
_من فوبیای شهربازی دارم از بچگی…مامان مهینم این و میدونست اما نمیدونم چرا من و راه انداخت دنبال خودش

با خنده گفتم:
_شاید میخواسته ترست بریزه!
نوچی گفت:
_میخواست جلو تو ضایعم کنه

با همون خنده های آروم کنارش رو تخت دراز کشیدم:
_ما که باهم این حرفارو نداریم
با خنده جواب داد:
_یعنی نمیخوای بچه که به دنیا اومد بهش بگی بابات از شهربازی میترسه؟

سری به اطراف تکون دادم:
_نه چون وقتی به دنیا بیاد خیلی خوب متوجه نمیشه میذارم یه کم بزرگ شه بعد بهش میگم

و هرهر زدم زیر خنده که با صدای بلند شروع کرد به درآوردن ادای من و امشبمون هم اینطوری سپری شد…

……..

نگاهی به ژله های تو یخچال انداختم و بعد سرک کشیدم به قابلمه برنجی که مامان مهین قبل از رفتنش رو گاز گذاشته بود که شاهرخ با غذاهایی که از بیرون گرفته بود اومد تو آشپزخونه:
_اینم کباب سلطانی مورد علاقه عماد دیگه چی لازمه
نشستم رو یکی از صندلیای میز غذاخوری 4نفره توی آشپزخونه و گفتم:

_هیچی…فقط باید منتظر رسیدن مهمونا باشیم.
غذاهار و سر و سامون داد و رو صندلی روبه روییم نشست:
_راستی به مامان مهین گفتی چیزی از بچه تو خونه نگه؟

اول خمیازه کشیدم و بعد جواب دادم:
_اره ولی تا کی قراره این بچه پنهون بمونه؟
تو فکر فرو رفت:
_تا وقتی به دنیا بیاد و من خیالم راحت شه نمیتونن بهتون آسیب برسونن

پرسیدم:
_یعنی تو فکر میکنی اونا…
حرفم و قطع کرد:
_ازشون هیچی بعید نیست پس من باید مواظب زندگیم که تویی و اون بچه باشم!

نفس عمیقی کشیدم:
_کی فکرش و میکرد یه روز من و استاد بی اخلاق اون روزا بشیم زندگی هم؟
لبخندی زد:

_خوب دلم و بردی
چشمکی بهش زدم:
_الکی نیست که اسمم دلبره!
و شنیدن صدای زنگ آیفون مانع از ادامه حرفامون شد…

 

مهمونها رسیده بودن!

شاهرخ که رفت واسه باز کردن در جلو آینه کنسول نگاهی به خودم انداختم تو شومیز و دامن طوسی رنگی که با جلیقه همرنگ روسریم،صورتی عجیب به تنم نشسته بود حسابی مرتب بودم و کدبانو!
با نزدیک شدن صدای خنده و احوالپرسیاشون چشم از آینه برداشتم و به سمت در رفتم
قبل از یلدا و عماد تیدا و ترانه بودن که رسیدن به خونه.

با دیدنشون در حالی که موهاشون از جلو چتری بود و از پشت بسته شده بود ضعف کردم و خم شدم واسه بوسیدن صورتهای مثل ماهشون:
_خوش اومدید خوشگلا

در کمال تعجبم هر دو همزمان جواب دادن:
_مسی
و بی تفاوت از کنارم رد شدن و رفتن تو خونه!

و حیف که سلام و احوالپرسی با یلدا و عماد اجازه نداد که دقیقه ها به این کارشون بخندم!

مهمون ها وارد خونه شدن و رو مبلها جا خوش کردن.
یه سینی چای آوردم و کنار یلدا نشستم:
_اگه بدونی دلم چقدر برات تنگ شده بود!

لبخندی زد:
_از دل من خبر نداری!
و قبل از اینکه من چیزی بگم ادامه داد:
_حال نی نی چطوره؟
و زل زد به شکمم که جواب دادم:

_اونم خوبه…
خندید و این بار با صدایی که توجه شاهرخ و عماد روهم جلب کنه گفت:
_چند وقت پیش داشتم به عماد میگفتیم به شما بگه چند روزی بریم شمال حالا فهمیدیم به سلامتی دارید از دوتایی بودن درمیاید و حداقل یکی دوسال باید واسه این مسافرت صبر کنیم

شاهرخ با خنده جواب داد:
_مهم دور هم بودنه که از این به بعد آخر هر هفته باهمیم بعد مسافرتم میریم!
و لپ تیدا رو که کنارش نشسته بود و کشید

از رو مبل بلند شدم و گفتم:
_تا شما چای هاتون و نوش جان کنید من برم وسایل شام و آماده کنم
یلدا با لبخند گفت:
_چای و بخورم میام کمکت
چشمکی به نشونه باشه بهش زدم و راهی آشپزخونه شدم و وسایلی که باید رو میز غذاخوری 8 نفره بیرون چیده میشد و از نظر گذروندم و همزمان یلدا اومد تو آشپزخونه:

_میدونی که من خیلی شکموعم…بگو ببینم شام چیه؟
با خنده گفتم:
_من از تو بدترم..
و ادامه دادم:
_ویار به بوی غذا نمیذاره آشپزی کنم شاهرخ از بیرون غذا گرفته

دلخور نگاهم کرد:
_وقتی میگم شما بیاید واسه همین چیزاست زن باردار و چه به این کارا آخه؟
لبخندی به مهربونیش زدم:

_مییخواستم خونمون و ببینید!
آروم خندید:
_عه پس نقشت این بود
اوهومی گفتم:

_دقیقا!
و در حالی که هر دو لبخند به لب داشتیم کم کم شروع کردیم به بیرون بردن وسایلا و چیدن میز غذاخوری ای که با مبلهای طوسی رنگ خونه ست بود و نهایتا چیدمان میز تموم شد و حالا همگی دور این میز مشغول خوردن غذا بودیم که عماد گفت:
_دوست صمیمی یلدارو که میشناسید؟

سری به نشونه تایید تکون دادم:
_اسمش پونه بود اگه اشتباه نکنم
یلدا حرفم و تایید کرد و عماد ادامه داد:

_شاید باورتون نشه ولی اوناهم عین ما صاحب بچه دو قلو شدن هر دوتاشم دختر!
با ذوق نگاهم و بین عماد و یلدا چرخوندم:
_جدا؟به دنیا اومدن؟
یلدا جواب داد:
_آره الان یک ماهشونه نمیدونی دلبر انقدر کوچولو و خوشگلن که آدم دلش میخواد قورتشون بده!

شاهرخ با خنده نگاهی به ترانه و تیدا که با ریخت و پاش خودشون داشتن غذا میخوردن انداخت و گفت:
_این دوتا نهایت خوشگلین همینارو قورت بده خب!
یلدا خندید:
_اینا تکراری شدن الان فقط بچه نوزاد
و با همون خنده ادامه داد:
_به بچه شماهم رحم نمیکنم

عماد در ادامه حرفش گفت:
_توهم رحم کنی من رحم نمیکنم…مگه الکیه بچه شاهرخه ها
و تعارف و تمجید هاشون شروع شد و این گپ و این شام یک ساعت به درازا کشید تا بالاخره تموم شد!

 

بعد از خوردن شام به اصرار ما و از جایی که فردا هم شاهرخ و هم عماد کاری نداشتن قرار شد شب و همینجا بمونن.
حالا اون دوتا تخته بازی میکردن و خونه رو گذاشته بودن رو سرشون و تیدا و ترانه هم تخت گرفته بودن خوابیده بودن و البته ما انتقالشون داده بودیم به اتاق خواب و حالا خودمون دوتایی نشسته بودیم و گرم تعریف بودیم که یلدا پرسید:

_حالا جدی میخواستی طلاق بگیری از شاهرخ
تو فکر فرو رفتم با تاخیر جواب دادم:
_به نقطه ای رسیده بودم که عشق توش جایی نداشت من باید فراموشش میکردم و ازش جدا میشدم چون اون قرار بود با زن دیگه ای ازدواج کنه چون عوض شده بود
با لحن مهربونی جواب داد:

_چند وقت پیش که شاهرخ به عماد گفته بود قضیه از چه قراره میخواستم بهت زنگ بزنم و همه چی و بگم که مبادا غصه بخوری ولی عماد نذاشت میدونی بهم چی گفت؟

منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
_گفت بذار سر شاهرخ بخوره به سنگ خودش بفهمه چه اشتباهی کرده و بدو بدو کنه واسه دوباره به دست آوردن دل زنش…انگار راست هم میگفت من اگه اون روزها بهت میگفتم که هلن هیچوقت قرار نیست با شاهرخ ازدواج کنه شاید الان شما باهم نبودین و تو خیلی قبل تر از اینکه پای این بچه بیاد وسط تصمیم به رفتن میگرفتی

نفس عمیقی کشیدم:
_شاید…ولی الان حالم خوبه که شاهرخ فهمید داره با زندگیمون چیکار میکنه و حقیقت و بهم گفت و حالا باهمیم
با لبخند نظاره گرم بود:

_شاهرخ برخلاف خانوادش آدم خوبیه…تو روهم خیلی دوست داره اگه اتفاقی هم افتاده اون خیلی مقصر نبوده…
شاید تو ندونی اما من تو این چند سالی که وارد خانواده عماد شدم راجع به شاهرخ و خانوادش خیلی شنیدم..پدر شاهرخ هیچ چیزی رو مهم تر از موفیقیت تو تجارتاش نمیدونه اون بخاطر اینکه ازدواج شاهرخ با ارغوان تو اون سالهای خیلی دور واسش سودی نداشت قید بهترین رفیقش و زد تو که دیگه هفت پشت غریبه بودی…حق بده به شاهرخ که کم آورده باشه جلوی همچین پدر و مادری!

اوهومی گفتم:
_انگار اونا تصمیمشون و گرفتن و واسه همیشه بین شاهرخ و خواسته هاش و منافع خودشون،دومی رو انتخاب کردن
جواب داد:

_شاید الان نه ولی بالاخره سرشون به سنگ میخوره و میفهمن شاهرخ کنار تو و اون تو راهی خوشبخت زندگی میکنه…توهم اصلا نه به روزای تلخ گذشته نه به پدر و مادر شاهرخ اصلا فکر نکن لذت ببر از کنار عشقت بودن و زندگی کن

با خنده گفتم:
_چشم قربان
لبش و گاز گرفت:
_باز من زدم تو فاز نصیحت و اینا؟

خنده هام ادامه پیدا کرد:
_نصیحت چیه..دلداری دوستانه بود
لبخندی زد:
_خب خیالم راحت شد!

و بلند شد سرپا:
_پاشو بریم به اون دوتا کودک بالغ بگیم یا منچی چیزی بازی کنن که ماهم بلد باشیم یا بگیرن بخوابن که ماهم بتونیم بخوابیم!
و اینطور شد که پشت سر یلدا راه افتادیم به سمت شاهرخ و عماد…

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *