با رسیدن به خونه ماشین و گذاشتم تو پارکینگ و وارد خونه شدم.

سالن خونه سوت و کور بود و انگار همه خواب بودن که رفتم تو آشپزخونه واسه پیدا کردن یه خوردنی که جلوی ضعفم و بگیره که صدای مامان و از پشت سر شنیدم:

_کجا بودی تا حالا

برگشتم سمتش:

_سلام گفتم که وسایلای اون خونه رو دادم بچینن لازم بود خودمم باشم

پوزخندی زد:

_قشنگ دیوونه شدی

پرسیدم:

_چرا؟چون فهمیدم همه این مدت الکی تو گوشم خوندین که دلبر من و به یه زندگی راحت فروخته؟

چون دیگه نمیخوام زندگیم ازهم بپاشه؟

همچنان پوزخند به لب داشت:

_چون احمقی!

چون واست مهم نیست که اعتبار بابات زیر سوال میره چون نمیفهمی که مردم مسخره ما نیستن که تو بخوای دخترشون و بازیچه کنی!

ابرویی بالاانداختم:

_این مردم و دختری که بازیچه شده هلن و خانوادشن؟

_آره اصلا به هلن فکر کردی؟

لبخند تلخی زدم:

_نه ولی انگار شما خوب فکر کردید هم به خودش هم به خانواده خوبش!

سری به نشونه تایید تکون داد:

_چرا نمیفهمی آینده تو برای ما مهمه؟چرا نمیفهمی تو باید با یه دختر در حد خودت ازدواج کنی تو باید از زنی مثل هلن بچه دار بشی و نسل پدرت و ادامه بدی

فعلا نمیتونستم حرفی از هلن بزنم تا وقتی که دستش رو بشه و از طرفی هم میترسیدم از اینکه بفهمن دلبر بارداره و یه وقت بخوان بلایی سرش بیارن واسه همین گفتم:

_من فقط یه کم زمان میخوام بعدش همه چی درست میشه مطمئن باشید هیچ آبرویی قرار نیست از شما بره

و بی اینکه چیزی بخورم از آشپزخونه زدم بیرون که مامان دنبالم اومد:

_همین که دوباره خر شدی و میخوای بااون دختره به زندگیت ادامه بدی یعنی بی آبرویی

عصبی برگشتم سمتش:

_من عاشق اون زنم…طلاقشم نمیدم…به هر قیمتی که شده زندگیم و حفظ میکنم

و بی معطلی راه افتادم سمت بالا…

#دلبر

ساعت 1 نصفه شب بود و هنوز خبری از شاهرخ نبود و همین باعث شده بود تا یه کم نگران بشم و از اتاق بزنم بیرون که یهو صدای بلندش به گوشم رسید انگار داشت با مارال خانم بحث میکرد اونم سر موضوع و مبحث همیشگی،من! 

 

با صدای بلند گفت:

__من عاشق اون زنم…طلاقشم نمیدم…به هر قیمتی که شده زندگیم و حفظ میکنم

با این حرفاش انگار احساساتم قلقلک داده شد که لبخندی رو لبام نقش بست و تو سکوت راهرو قلبم دوباره واسه این مرد شروع به تپیدن کرد

شاید واقعا میتونستم دوباره بهش اعتماد کنم!

شاید شاهرخ واقعا عوض شده بود…

غرق فکر بهش حتی نفهمیدم کی اومده بالا اما حالا روبه روم ایستاده بود:

_چرا اینجا وایسادی؟

نگاهم و دوختم بهش:

_دیر اومدی

لبخندی تحویلم داد:

_پس نگران شدی!

زیر لب اوهومی گفتم:

_یه کم

آروم خندید:

_حالا که اومدم بریم بخوابیم هم خودت هم اون بچه نیاز به استراحت دارین…یه کم حواست به خودت باشه!

جلو تر از شاهرخ وارد اتاق شدم:

_تو چی؟تو حواست به خودت هست؟

بلوزش و از تنش دراورد:

_هست…فقط یه کمی درگیرم که اونم همین روزا درست میشه تو اصلا بهش فکر نکن!

رفتم سمتش:

_احساس میکنم این روزا خیلی داری اذیت میشی

نیمرخ صورتش و به سمتم چرخوند:

_یه کم دیر کردم انقدر مهربون شدی اگه اینطوریه از فرداشبم دیر بیام!

آروم خندیدم:

_فقط خواستم بگم که لازم نیست خودت و انقدر اذیت کنی

نگاهش رنگ غم گرفت:

_یه جوری خوب نباش که تا آخر عمر حس شرمندگی کنم

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_بهش فکر نکن!

لبخند بی جونی زد:

_تا آخر عمر خودم و سرزنش میکنم که چرا انقدر نامردی کردم در حقت

میدونستم پشیمونه میدونستم شرمنده اتفاقاتیه که افتاده میدونستم یه جورایی باعث شده من کلی درد بکشم و اذیت شم اما دلم نمیخواست تو این حال باشه دلم نمیخواست آشفته حال باشه

چی بود این عشق؟

که تموم نمیشد…

که کینه و نفرت و میشست و میبرد

که من و سمت این مرد میکشوند…

رفتم سمت میزآرایش وجعبه حلقه هارو از تو کشو بیرون آوردم و برگشتم کنار شاهرخی که حالا رو کاناپه نشسته بود:

_امروز چشمم افتاد به اینا

و در جعبه رو باز کردم:

_به نظرم میتونیم دوباره برشون گردونیم به جایی که بهش تعلق دارن!

و انگشت حلقم و نشونش دادم که سرش و نزدیک دستم کرد و بوسه ای به انگشت حلقم زد:

_ازت ممنونم بخاطر همه چی!

و حلقه رو انداخت به دستم و منم همینکار رو براش کردم:

_چقدر به دستامون میاد!

نگاه پر ذوقش از دستم کشیده شد به سمت لب های خندونم  و بهم نزدیکتر شد

حدس میزدم میخواد چیکار کنه که چشمام و بستم و همزمان لبها داغش به روی لب هام فرود اومد و گرم بوسیدن شدیم….

انقدر همو بوسیدیم که انگار یه عمر بود منتظر همچین شبی بودیم

انقدر که به نفس نفس زدن افتادیم!

زودتر از شاهرخ سرم و کشیدم عقب:

_استپ

با چشمهای خمارش زل زد بهم:

_بریم بخوابیم فردا وقت دکتر داری وهمینطور قراره خونمون و ببینی!

با ذوق نگاهش کردم:

_آماده شد؟

چشمکی زد:

_آماده ورود و حضور گرمت!

و بعد دستم و گرفت و از رو کاناپه بلندم کرد:

_حالاهم بگیر بخواب که دیر وقته

و تا تخت هدایتم کرد

دراز کشیدم رو تخت:

_تو نمیخوابی؟

پتو رو روم کشید:

_تا تو چشمات گرم بشه منم میام

و به حموم اشاره کرد:

_یه دوش بگیرم

باشه ای گفتم:

_شب بخیر

نفهمیدم کی خوابم برد یا شاهرخ کی خوابید اما وقتی بیدار شدم کنارم نبود.

خمیازه ای کشیدم و نشستم سرجام که دیدم گوشی به دست وارد اتاق شد

داشت با گوشی حرف میزد و با اشاره هم به من سلام وصبح بخیر میگفت که با قیافه خوابالوم زدم زیر خنده و بلند شدم واسه آماده شدن و رفتن به مطب دکتر واسه خاطرجمعی از سلامت بچه ای که  تو راه بود واسه رسیدن به این دنیا!

لباسام و که پوشیدم حرفهای شاهرخم تموم شد بالاخره:

_اول صبحونه میخوردی بعد آماده میشدی

از تو آینه نگاهش کردم:

_دیر میشه فعلا بریم برگشتنی یه چیزی میخورم

پوزخندی زد:

_به همین خیال باش…میریم پایین میشینی قشنگ صبحونت و میخوری دکتر که قحطی نیست این نشد یکی دیگه!

پوفی کشیدم:

_نیومده چقدر هواش و داری!

روبه روم وایساد و نوک بینیم و کشید:

_نیومده چقدر داری حسودی میکنی!

خندیدم و راه افتادنش به سمت بیرون مهلت حرف دیگه ای و نداد

همینطور که میرفتیم پایین آروم گفت:

_حواست باشه فعلا هیچکس تو این خونه نباید بفهمه که تو حامله ای

متعجب پرسیدم:

_چرا؟

جواب داد:

_اینطوری خیالم راحت تره

تو اشپزخونه صبحونه مفید و مختصری ه خوردم داد و وقتی دید دارم میترکم به رفتن راضی شد!

بین خنده و تعجب خدمتکارا از رو صندلی بلند شدم و خواستیم بریم که یهو آقا افشین روبه رومون قرار گرفت:

_شاهرخ دنبالم بیا

انقدر کلافه و عصبی این جمله رو گفت که تموم خنده های چند لحظه قبل فراموشمون شد و سکوت سنگینی فضای خونه رو پر کرد و شاهرخ با مکث جواب داد:

_وقتی برگشتیم میام دیدنتون

و بهم اشاره کرد که برم اما با فریاد بلند آقا افشین تو همون قدم ایستادم:

_همین حالا

شاهرخ دستم و گرفت و بی توجه به حرف پدرش راه افتاد و من و دنبال خودش کشوند:

_برو سوار ماشین شو تا من میام!

و بعد از رسوندن من تا جلوی در خودش برگشت سمت پدرش

قلبم تند تند میزد نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته اما میدونستم هردوشون عصبین و همین باعث شده بود تا مثل بید بلرزم و نتونم به حرف شاهرخ گوش کنم!

اما انگار موندنم هم بی فایده بود که آقا افشین و شاهرخ رفتن تو یکی از اتاق های پایین و تنها صدای کوبیده شدن در به گوشم رسید….

چند دقیقه ای میشد که اون تو بودن وصدایی هم ازشون بیرون نمیومد اما من میدونستم شاهرخ داره حرفها میشنوه و توهین ها بهش میشه فقط به سبب بودن با من!

با خودم فکر کردم خانواده ای که انقدر با خود من مشکل دارن با بچه ای که من مادرش باشم چه برخوردی قراره بکنن؟

ترس بدی همه وجودم و گرفت مبادا اون بچه به جرم اینکگه مادرش منم اذیت بشه؟

از فکر به شرایط نابه سامان الان و آینده ای که مبهم بود بی اختیار بغضم گرفت اما قبل از اینکه اشکی از چشمام بچکه شاهرخ زودتر از پدرش بیرون اومد

با چهره ای گرفته

با دلی پر غصه!

به سمتم که اومد سعی کرد قضیه رو با یه لبخند مصنوعی ماست مالی کنه:

تو که هنوز اینجایی؟

پرسیدم:

_چیشده؟

لبخندش و تکرار کرد:

_همون همیشگی!

و در و باز کرد،

وارد حیاط که شدیم ادامه داد:

_از دکتر که برگشتیم وسایلات و جمع کن هرچی که لازم داری میریم خونه خودمون!

و عین دیوونه ها چرخ زد سمت خونه:

_خداحافظ روزهای نحس و تلخ اینجا بودن…خداحافظ!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *