یک روز از اینجا بودنم میگذشت و حالا دم عصر بود  و بعد از مطمئن شدن از وجود بچه تو شکمم داشتم تلفنی با هیلدا حرف میزدم که گفت:

_وای باورم نمیشه عینهو فیلما یهو غش کردی وبه هوش که اومدی فهمیدی حامله ای؟

با خنده جواب دادم:

_خودمم باورم نمیشه ولی انگار این بچه موقتا مانع طلاقمون شده

  صداش تو گوشی پیچید:

_موقتا چیه دیوونه؟نمیخوای بچت و با نداشتن بابا یا مامان اذیت کنی که؟

نفس عمیقی کشیدم:

_نمیدونم هیلدا هیچی نمیدونم یه لحظه با خودم میگم کاش کارای طلاق سریع انجام میشد  و راحت میشدم چند لحظه بعدش فکر میکنم چقدر خوبه که  این بچه اومده تو زندگیمون

خندید:

_از ذوقه …فهمیدی اون دختر الکی بوده خرکیف شدی چیز خاصی نیست!

خندیدم:

_مگه مثل تو ناقص العقلم؟

و قبل از اینکه چیزی بگه ادامه دادم:

پاشو بیا اینجا حوصلم سررفته

سریع گفت:

_بیام و اون دیوای نگهبان نذارن بیام تو چی؟

صدای خنده هام بالاتر رفت:

_شرایط عوض شده عزیزم دیوام از خودم دستور میگیرن تو بیا

باشه ای گفت و قرار شد که بیاد اینجا 

میخواستم واسه شام باهم باشیم و حسابی خوش بگذرونیم!

از رو تخت بلند شدم تا واسه اومدن هیلدا دستی به اتاق بکشم.

تخت و مرتبط کردم و یه دست لباس تنم کردم و جلوی آینه شونه ای به موهای بلند قهوه ایم زدم و لبخندی به خودم زدم.

چقدر حالم بهتر بود

چقدر دنیام آروم بود!

مرطوب کننده به پوستم زدم و ابروهام و شونه کردم که نگاهم افتاد به حلقه ازدواجمون

هر دو کنار هم روی میز بودن.

حلقه هایی که با ذوق دستمون کردیم و حالا اینطوری رها شده بودن!

فکری به سرم زد

شاهرخ تو این دو روز واسم سنگ تموم گذاشته بود و واسه جبران اتفاقات بدی که پیش اومده بود از هیچی دریغ نکرده بود که حلقه هارو برداشتم و تو جعبشون که تو کشوی اول بود گذاشتم میخواستم هروقت حس اعتمادم بهش قوی تر شد این حلقه هارو به سرجاشون برگردونیم!

غرق همین افکار حتی نفهمیدم زمان چجوری گذشت و حالا خدمتکار پشت در اتاق خبر رسیدن مهمونم و بهم داد…

در اتاق و که باز کردم هیلدا داشت به سمتم میومد

خوشحال لبخندی تحویلش دادم و به محض رسیدن بغلش کردم:

_خوش اومدی!

خودش و ازم جدا کرد:

_آروم باش عزیزم همش دو روزه همدیگه رو ندیدیم!

با خنده ادامه داد:

_یه وقتم این توله سگت یه چیزیش میشه من میمونم و هند جگرخوار شاهرخ توتونچی!

حرفاش حسابی به خنده انداخته بودم که با مشت کوبیدم به بازوش:

_بیا تو تا نزدم نکشتمت

چشماش گرد شد:

_قدیما میگفتن فرار کن تا دستم به خونت آلوده نشده!

کشوندمش تو اتاق:

_خب دیگه زمونه عوض شده 

نشست رو زمین و به تخت تکیه داد:

_خوبی؟

سری به نشونه تایید تکون دادم و روبه روش نشستم:

_خیلی خوبم…انقدر خوب که میترسم نکنه یهو چشم باز کنم ببینم همه اینا یه خوابه یه رویاست که قراره خیلی زود تموم شه

از خنده پوکید:

_آره فیلم هندیه

چپ چپ نگاهش کردم:

_یعنی نوشابه خانواده داره ولی تو نداری…بی ادب بی فرهنگ!

ادام و دراورد و بعد دکمه های مانتوش و باز کرد:

_استاد ما و شوهر شما که قرار نیست مزاحممون بشه؟

با خیال آسوده جواب دادم:

_گفتم که قراره از اینجا بریم شاهرخم یه خونه گرفته وایساده بالاسر کارگرا که زودتر وسایل و بچینن و مثلا من و سوپرایز کنه

لب و لوچش آویزون شد:

_خدا شانس بده

پوفی کشیدم دیگه نمیدونستم در جواب این مسخره بازیاش چی باید بگم که انگار چیزی یادش اومد و با هول گفت:

_راستی زن عموت بهم زنگ زد نگرانت بود میخواست ببینتت

آهانی گفتم:

_فردا میرم دیدنش از نگرانی درش میارم

خبر بعدی رو داد:

_واسه تو نگران بود و واسه پسرش خوشحال انگار عفو بهش خورده و قراره تا 6 ماه دیگه بیاد بیرون

لبخندی زدم:

_چقدر همه چی داره زود میگذره…

اوهومی گفت:

_چشم روهم بذاری رفتی زایشگاه جهت زاییدن 

دوباره داشت فوبیای ترس از زایمانم و بیدار میکرد که چندتا فحش جانانه نثارش کردم و گفتم:

_لعنتی من آوردمت اینجا که یه کم از تنهایی در بیام نه اینکه بترسونیم!

چپ چپ نگاهم کرد:

_مگه من اسباب بازی توعم؟

نفسم و فوت کردم تو صورتش:

_کی قراره توآدم بشی؟

شونه ای بالاانداخت:

_من آدم شم تو تنها میمونی دلبرم!

#شاهرخ

نگاهی به سرتا سر خونه انداختم خونه دوبلکس و نسبتا بزرگی که جون مداد واسه زندگی کردن!

تموم وسایل و با سلیقه خودم گرفته بودم و از هرچیزی بهترینش و خریده بودم فط واسه یه لحظه دیدن لبخند دلبر!

سالن 100 متری پایین با سه دست مبل به رنگ های طوسی و صورتی و کرم و فرشهایی از جنس ابریشم که ترکیبی از هر سه رنگ بود دکور شیکی به خونه داده بود،

لوسترهای جمع و جور اما چشم نواز و تابلوها و عکسهای خودمون که هول هولکی آمادشون کرده بودم کاغذ دیواری طرح آجری با رنگ روشن دیوار هارو جون بخشیده بود و طبقه بالا هم یه کم تا آماده شدن فاصله داشت!

از پله های شیشه ای چوبی وسط سالن بالا رفتم،

سالن جمع و جور بالا با دورهمی سرخابی رنگ و تلویزیونی که درست روبه روش بود جون میداد واسه شبهای بی خوابی!

جلو تر رفتم ذوقم واسه دیدن اتاق بچه ای که نمیدونستم دختره یا پسر بیشتر از هرچیزی بود

در اتاق و که باز کردم دکور سفید  و نقره ای خوشگلش قلبم و لرزوند دلم میخواست هرچی زودتر این کمدا پر شه از لباس و اسباب بازی و فضای اتاق مملو شه از صدای خنده و گریه دلنواز تو راهیمون!

غرق همین فکر و خیال صدای یکی از کارگرارو از پشت سر شنیدم:

_کار اتاق خواب هم تموم شده فقط مونده جابه جایی دکورهای سالن این طبقه که اگه اجازه بدید میذاریمش واسه فرداشب

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_خیلی خب خسته نباشید

تشکری کرد و خیلی طول نکشید که خونه خالی از کارگرا شد.

تو سکوت مطلق خونه قدم برداشتم و جلوی در اتاق خواب ایستادم دیگه قرار نبود دلبر حتی یک شب با ناراحتی سر رو بالشت بذاره،

دیگه نمیذاشتم دلش از چیزی بگیره!

با به صدا دراومدن زنگ گوشیم به خودم اومدم،

فرهاد بود رفیق هوشیار این روزهام کسی که دلبر و ترغیب کرده بود به طلاق تا من به خودم بیام!

جواب دادم:

_دیگه چه نقشه ای داری واسه من؟

با خنده جواب داد:

_فعلا که پیگیر نقشه اولم…

و با مکث ادامه داد:

_چند ساعتیه که دنبال این دخترم اگه بدونی الان با کیه و کجاست!

متعجب گفتم:

_چیشده؟

نفس عمیقی کشید:

_هرچی از من شانس آوردی از رفقای دیگت نیاوردی

صبرم سررسیده بود که گفتم:

_میگی چیشده یا نه فرهاد؟

جواب داد:

_هلن الان در حال شام خوردنه اونم با کی؟

سریع گفتم:

_کی؟

_یزدان!

سکوت کردم…

هلنی که یزدان و یه اشغال هوسباز میدونست که بااومدن زنای جدیدش دیگه از هلن خوشش نمیومد و مدت صیغشم باهاش تموم شده بود حالا چرا باید تو ایران با یزدان واسه شام میرفت بیرون؟

سکوتم که طولانی شد فرهاد ادامه داد:

_نمیدونی چه بگو بخندی هم راه انداختن…مگه تو نگفتی یزدان اصلا ایران نیست؟

اوهومی گفتم:

_سر در نمیارم چی داره میگذره!

جواب داد:

_الآن آدرس و برات میفرستم سریع بیا اینجا هم خودت میبینی و هم بایدحرف بزنیم

و بعد گوشی و قطع کرد…

با عجله سوار ماشین شدم باید سر درمیاوردم که هلن واقعا کیه؟

یزدان چرا ایرانه و اگه با هلن خوبه چرا هلن پیله کرده به من؟

داشتم خود خوری میکردم از هجوم سوالای بی جواب توی ذهنم…

بعد از گذشت 20 دقیقه بالاخره رسیدم به رستورانی که فرهاد آدرسش و برام فرستاده بود اما همینکه خواستم پیاده بشم هلن دست تو دست با یزدان از رستوران اومد بیرون و همزمان در ماشین باز شد و قرهاد نشست تو ماشین:

_با احتیاط برو دنبالشون!

پرسیدم:

_نمیفهمم یزدان…

فرهاد حرفم و برید:

_فعلا فقط برو دنبالشون 

سوار ماشین شدن و راه افتادن

با فاصله پشت سرشون راه افتادیم که فرهاد گفت:

_من مطمئنم یه کاسه ای زیر نیم کاسست

تموم مدت زیر نظرشون داشتم از وقتی که باهم از یه خونه بیرون اومدن یه شام عاشقانه خوردن تا الان که احتمالا دارن برمیگردن خونه

دستی تو ریشام کشیدم:

_گیج شدم…این دختر که شده کابوس روز و شب من داره خودش و به هر دری میزنه که زن پنهونی من باشه و حالا با یزدانه

فرهاد پوزخندی زد:

_اون گفت و توهم باور کردی!

سرم و تکیه دادم به صندلی:

_اگه یزدان واسه چیزی دندون تیز کرده باشه میکشمش!

فرهاد سعی داشت آرومم کنه:

_قرار نیست یزدان برسه به فکری که توسرشه حالا هرچی که میخواد باشه

تو اوج بدحالیم لبخندی بهش زدم:

_بازم قراره کار پرریسک کنی؟

خنده آرومی کرد:

_آخرین ریسکی که کردم خوب جواب داد امیدوارم اینیکیم جواب بده! 

نگاه گذرایی بهش کردم:

_اگه دلبر پاش و میکرد تو یه کفش که طلاق بگیره چی؟

نوچی گفت:

_اون تلقین میکرد که دوستنداره که ازت متنفره ولی تو دلش از این خبرا نبود…من چندبار باهاش حرف زدم اون زن دلش شکسته بود،تو غرورش و شکسته بودی اونم بخاطر 4تا حرف که اگه یه کم بهشون فکر میکردی میفهمیدی حقیقت نداره…

آه پرافسوسی کشیدم:

_من فقط حرفای بابا و مامان و باور کردم چه میدونستم برای اونا کاری نداره بازی کردن با زندگیم…

سری به نشونه تایید تکون داد:

_خداروشکر کن که این درخواست طلاق باعث شد به خودت بیای و بفهمی چی و داری از دست میدی!

با خنده گفتم:

_باشه ولی اگه حدسیاتت اشتباه درمیومد و دلبر طلاق میگرفت و من میفهمیدم باعث و بانیش تویی خودم با همین دستام خفت میکردما!

خندید:

_حالا که نقشه هام خوب از آب دراومده هرکی نداره تو که میدونی من فوق لیسانس روانشناسی دارم!

و قبل از اینکه جوابی بدم ادامه داد:

_حالا هم به جای زحمت دادن به دستات واسه خفه کردن من پات و فشار بده رو اون پدال گاز که گمشون نکنیم!

دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و چند دقیقه بعد یزدان جلوی یه ساختمون مسکونی تو  میرداماد به انتظار باز شدن در پارکینگ ماشین و نگهداشت که گفتم:

_همون خونست که باهم اومدن؟

_نه اون انگار خونه مجردی هلنه که اگه تو شک کردی نشونت بدن و اینجا خونه دونفرشونه واسه یه شب خوب بعد از یه شام عاشقانه!

پوزخندی زدم:

_روزی که بفهمم ماجرا از چه قراره این ساختمون و رو سر یزدان خراب میکنم!

با داخل رفتن ماشین و بعد هم بسته شدن در پارکینگ فرهاد سرچرخوند سمتم:

_فعلا عجله نکن فقط فردا زنگ بزن به یزدان ببین بهت میگه ایرانه یا نه

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_با این دختره چیکار کنیم؟

قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت:

_تو ماشینش شنود میزاریم!

ابرویی بالا انداختم:

_مامور مخفیم هستی؟

زیر لب جواب داد:

_نه اینیکی و تو فیلما دیدم!

و ادامه داد:

_تو فردا زنگ بزن به یزدان و بعدشم با هلن قرار بذار و شنود بذار تو ماشینش باقی کارهام بسپر به من!

با صدای بلند گفتم:

_چشم قربان امر دیگه ای باشه؟

خمیازه ای کشید:

_فعلا فقط من و برسون پیش ماشینم که خستم!

   

 فرهاد و که رسوندم ساعت از 12 گذشت و حالا نصفه شبی داشتم برمیگشتم خونه.

راضی از اینکه همه چی داشت خوب پیش میرفت خدارو شکر کردم…

با پیدا کردن یه اتو میتونستم هلن و از ماجرا واسه همیشه حذف کنم و فقط مونده بود غول مرحله آخر یعنی به دست آوردن دل بابا  و مامان که با وجود بلایی که سرم آورده بودن هنوز میخواستم حرمتی بینمون بمونه!

میخواستم بدونن دلبر و دوست دارم از ته دل،از اعماق وجود

میخواستم درک کنن میخواستم کنار بیان با اینکه هلن فقط یه مدت وارد زندگیم شده بود و حالا پشیمون بودم از ورودش به زندگیم 

ای کاش شدنی بود…

ای کاش میشد مثل تموم خانواده ها دورهم خوب باشیم و خوش ای کاش وقتی مامان خبر برداری دلبر و میشنید خوشحال میشد ای کاش بابا ذوق میکرد واسه نوه دار شدن!

ای کاش…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *