انقدر غرق شنیدن صداها بود که تا خواستم حرفی بزنم دستش و به نشونه سکوت بالا آورد و با تمرکز به اون حرقا گوش کرد،

دل تو دلم نبود بدونم داره چی میشنوه و اون فقط سر تکون میداد بی طاقت جلوش ایستادم:
_چیشده فرهاد؟
زل زد بهم:
_دارن راجع بهت حرف میزنن صبر کن!

نفس عمیقی کشیدم و ناچار راه افتادم تو خونه و بی قرار قدم زدم که دوباره صدای فرهاد و شنیدم:

_با یزدان همدسته!
تو همین قدم ایستادم و برگشتم سمتش:
_خب؟
ادامه داد:
_فکر کنم حرفایی زدن که خیلی به دردمون میخوره…بیا اینجا گوش کن.

سریع رفتم به سمتش که صدای ضبط شده رو پلی کرد:

( …..شاهرخ هنوز بهت زنگ نزده؟
هلن جواب داد:
_نه ولی زنگ میزنه خیالت راحت!
یزدان با کمی مکث گفت:
_هرطور شده باید راضیش کنی که مخفیانه باهات ازدواج کنه
هلن که قصد دلبری داشت با لحن لوسی گفت:
_دوست دارم این مدت خیلی زود بگذره…افشین و خانوادش و زمین زنم و دوباره برسم به تو!
_چه لذتی داره انتقام از این خانواده و بعد یه زندگی آروم!…)

 

حرف هاشون راجع به ما که ته کشید با چشمایی هراسون و متعجب چشم دوختم به فرهاد:
_انتقام از افشین و خانوادش؟
سری به نشونه تایید تکون داد:

_یزدان با پدرت مشکلی داره؟
حرفش و رد کردم:
_نه حتی خیلی نمیشناستش
تو فکر فرو رفت:

_ولی دنبال انتقامن!
نفس عمیقی از سر کلافگی کشیدم:
_دیگه نمیدونم باید چیکار کنم
جواب داد:

_باز هم صبر باید چیزهای بیشتری بدونیم
خودم و انداختم رو یکی از مبلا و دستی تو موهام کشیدم:
_یزدان…هلن… چه دشمنی ممکنه با ما داشته باشن؟

مثل من سردرگم بود:
_نمیدونم ولی میفهمیم…حالا چای میخوری یا قهوه؟
بی میل بودم که گفتم:

_هیچکدوم…
سعی در عوض کردن بحث داشت:
_چه مهمون کم خرجی!
و راه افتاد سمت آشپزخونه:
_دوتا قهوه میارم!

و ادامه داد:
_راستی اونا منتظر زنگ و جوابتن فعلا نمیخوای با هلن قرار بذاری؟
جواب دادم:

_نمیدونم دیگه مخم نمیکشه
دوتا قهوه ردیف کرد و اومد بیرون:
_یه فکری دارم!
منتظر چشم دوختم بهش که گفت:
_اینا داشتن میرفتن واسه دیدن ساختمون یزدان این یعنی دوباره زود برمیگردن تو ماشین

_خب؟
یه فنجون قهوه جلو گذاشت و روبه روم نشست:
_وقتی برگشتن تو بهش زنگ بزن و بگو که میخوای بینیش و باهاش حرف بزنی راجع به پیشنهادش
_خب؟
شمرده شمرده گفت:
_بعد از تموم شدن حرفاتون اونا حتما راجع به تو حرف میزنن و ما بیشتر میفهمیم

لبخندی از سر رضایت زدم:
_عالیه!

#دلبر

هوا تاریک شده بود و هنوز خبری از شاهرخ نبود.
از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداختم داشتم نگران میشدم.
هرچی زنگ میزدم گوشی و جواب نمیداد و خبری ازش نداشتم.

جلو تلویزیون نشستم و واسه چندمین بار شماره اش و گرفتم اما بی فایده بود!
نگران تر از هروقتی منتظر اومدنش یا زنگ زدنش، تصمیم گرفتم خودم و با دیدن تلویزیون مشغول کنم اما فکرم آروم نبود
دقیقه ها تو بی خبری میگذشت که بالاخره ساعت 11 در خونه باز شد
با دیدن شاهرخ از رو مبل بلند شدم و سمتش رفتم:
_معلوم هست کجایی؟گوشیت و چرا…

کلافه و عصبی حرفم و قطع کرد:
_بعدا حرف میزنیم
و از کنارم رد شد و از پله ها بالا رفت!

نمیتونستم بذارم همینطوری بره که دوباره پرسیدم:
_کجا بودی؟من نگرانت شدم
بی اینکه برگرده سمتم یا حتی بایسته گفت:

_چیزی نشده…یه سررفته بودم خونه حالاهم برگشتم میخوام بخوابم!
هیچ جوره نمیخواست حرف بزنه و حوصله نداشت که با صدای آرومی گفتم:
_خیلی خب شب بخیر!

برگشتم و رو مبل سه نفره دراز کشیدم و چشمام و بستم شاید بهتر بود امشب و اینجا صبح میکردم و فردا باهم حرف میزدیم اما مگه وقتی ناراحتی و دلواپس خواب به چشم هات میاد؟

فکرم درگیر بود شاهرخ از خونه پدرش اومده بود و اینطور بدحال بود و این یعنی یه اتفاقی افتاده بود اتفاقی که ازش بی خبر بودم…

نفهمیدم دیشب ک خوابم برد و چطور صبح شد اما با شنیدن سر و صدایی از تو آشپزخونه بیدار شدم
تموم بدنم گرفته بود بخاطر خوابیدن رو مبل بااین وجود بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم

شاهرخ با دیدنم گفت:
_چرا دیشب اینجا خوابیدی؟
جوابش و با سوال دادم:

_تو حالت بهتره؟
سری به نشونه تایید تکون داد:
_بیا بشین صبحونه بخور

کلافه شدم:
_نمیخوای بگی چیشده؟
به صندلی اشاره کرد:

_بشین حرف میزنیم
نشستم رو صندلی و منتظر چشم دوختم بهش که روبه روم نشست:
_دیشب رفتم خونه و بحثای همیشگی با بابا

نوچی گفتم:
_فقط این نیست!
حرفم و رد کرد:
_با بابا بحثم شده فقط همین
پرسیدم:

_دوباره بخاطر من؟
اوهومی گفت:
_بخاطر تو بخاطر اصرارشون به ازدواج با هلن

پوزخندی زدم:
_هلن؟مگه اون فقط یه…
حرفم و قطع کرد:

_خانواده ام که نمیدونن هلن فقط یه نقشه الکی بوده
تکیه دادم به صندلی و نفس عمیقی کشیدم که ادامه داد:
_تو نگران نباش … همین روزا میفهمن که ماجرا از چه قراره

شونه ای بالا انداختم:
_امیدوارم یه روزی برسه که مشکلی نداشته باشیم و با خیال راحت زندگی کنیم
لبخندی زد:

_مهم فقط بودنته باقیش و درست میکنم و اما…
حرفش وقطع کرد و زل زد بهم:
_قراره یه جایی بریم!
منتظر نگاهش کردم:

_کجا؟
_حاضر شو بریم میفهمی
زیر لب باشه ای گفتم و بلند شدم:

_پس من میرم حاضر شم فعلا صبحونه نمیخورم و از آشپزخونه زدم بیرون….

سریع حاضر شدم و اومدم پایین شاهرخ زودتر از من آماده شده بود و منتظرم نشسته بود با دیدنم گفت:
_خب بریم ؟

کفشام و پوشیدم:
_آره!
و راهی شدیم به سمت جایی که نمیدونستم کجاست اما ذوقش و داشتم!
سوار ماشین فرهاد که این روزا ماشین ما شده بود شدیم و راه افتادیم که گفتم:
_اگه این فرهاد نبود تو میخواستی چیکار کنی؟

با خنده گفت:
_واقعا نمیدونم
آروم خندیدم:
_هنوزم نمیخوای بگی کجا داریم میریم؟

کش و قوسی به بدنش داد:
_میتونی حدس بزنی!
هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نمیرسید و نمیتونستم بفهمم داریم کجا میریم که گفتم:

_جون بچمون خودت بگو
چپ چپ نگاهم کرد:
_دیوونه چرا جون بچم و قسم میدی؟

لب و لوچم آویزون شد:
_چون بگی!
بالاخره تسلیم شد:
_یادمه که 206 آلبالویی دوست داشتی!

با ذوق نگاهش کردم:
_خب؟
ادامه داد:
_داریم میریم ببینیمش اگه تو خوشت اومد که مبارکه!
از خوشی در پوست خود نمیگنجیدم:

_یعنی داریم ماشین دار میشیم؟
اوهومی گفت:
_قراره بالاخره ماشین فرهاد و پس بدیم!

 

بین خنده هامون دست برد سمت ضبط ماشین و آهنگ قول میدم از علی لهراسبی و پلی کرد…

من قول میدم یا میرسم به تو
یا میمیرم دو روز بعد تو
مریض نیستم دیوونتم فقط
قول میدم چیزی نخوام ازت

من قول میدم چیزی عوض نشه
قول میدم حال تو بد نشه
بزار مردم هرچی میخوان بگن
بمون پیشم حالا که وقتشه…

هر دومون با آهنگ زمزمه میکردیم و بهم قول میدادیم تا بالاخره رسیدیم به نمایشگاه ماشینی که شاهرخ یه 206آلبالویی قلنامه کرده بود و حالا قرار بود ماشین دار بشیم…

کارهای ماشین و انجام دادیم و حالا دیگه میتونستیم ماشین و ببریم خونه اما ماشین ها دوتا بودن و ماهم دو نفر و حتما باید جدا برمیگشتیم خونه!

شاهرخ با تردید سوییچ و داد دستم:
_ آروم پشت سرم بیا،میتونی؟
چپ چپ نگاهش کردم:

_فقط چون مسیر خونه فرهاد و بلد نیستم پشت سرت میام
و پوزخند زنان پشت فرمون ماشین جدید نشستم که با خنده از کنارم رد شد و سوار ماشین فرهاد که برلیانس سفید رنگی بود، شد و جلو تر از من راه افتاد…

داشتم کیف میکردم از همه چی از بودن با شاهرخ از روی خوش زندگی که امید به بهتر شدنش هم داشتم و از روندن این ماشین که عجیب دوستش داشتم!

….

#شاهرخ

از تو آینه نگاهش کردم با حالت با مزه ای پشت فرمون نشسته بود و دنبالم میومد
با اینطور دیدنش خندیدم و خواستم حواسم و جمع مسیر روبه روم کنم که گوشیم زنگ خورد
نگاهی به صفحه گوشی که روی صندلی کناریم بود انداختم،

با دیدن شماره هلن و چیزایی که دیروز فهمیده بودم و البته هنوز خیلی واسم روشن نبود گوشی و جواب دادم:
_بله
صدای زجر آورش تو گوشی پیچید:

_سلام خوبی؟امروزم میتونیم همو ببینیم
جواب سلامش و دادم و گفتم:
_نه کار دارم
به ظاهر دلخور اما درواقع تهدید وار گفت:

_یعنی نمیخوای شیرینی ماشین جدیدت و بدی؟
لعنتی پس همین حوالی بود و داشت مارو میدید عصبی گفتم:
_تو کجایی؟
آروم خندید:
_یه جایی نزدیک تو نزدیک زندگیت نزدیک دلبر!

و قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم ادامه داد:
_هی بهت میگم بیا زودتر ازدواج کنیم من بشینم تو خونمون منتظر تو ولی قبول نمیکنی خب منم مجبور میشم راه بیفتم تو خیابون و اینجوری ببینمت تو بلاتکلیفی

دندونام از شدت عصبانیت روهم چفت شده بود و صدای نفس هام بلند شده بود و فعلا نمیتونستم چیزی بگم که دوباره صداش و شنیدم:
_چیشد امروز میبینمت واسه شیرینی ماشین؟یا میخوای وقتی رفتی پیش دلبر دوباره زنگ بزنم و بفهمم میای یا نه؟هوم؟

کلافه دستی تو صورتم کشیدم:
_بعدظهر میام میبینمت…

 

بی معطلی گوشی رو قطع کردم و شماره فرهاد و گرفتم دیگه نمیتونستم صبر کنم هلن هر لحظه داشت به دلبر و زندگیم نزدیک و نزدیک تر میشد و من به هیچ قیمتی نمیخواستم زندگیم و از دست بدم!
با شنیدن صدای فرهاد بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب:
_دیگه وقتشه فرهاد…هلن یه سایه سیاه شده رو زندگیم دیگه باید یه کاری کنیم دیگه…

حرفم و قطع کرد:
_دیشب که با پدرت حرف زدی تونستی چیزی بفهمی؟تونستی بفهمی که هلن و میشناسه یا نه؟

جواب دادم:
_نه هیچی نمیدونست و آخرشم باهم بحث کردیم و من از خونه زدم بیرون
نفسی گرفت و گفت:

_اون کسی که پدرت باید بشناسه هلن نیست مادر هلنه!
حرفش تو سرم بارها و بارها تکرار شد اما چیزی ازش نمیفهمیدم که گفتم:
_ما…مادر هلن؟
حرفم و تایید کرد:
_بین پدر تو اون زن یه راز قدیمی هست!
واسه ثانیه ای چشمام و باز و بسته کردم نزدیک خونش بودم و بیشتر از این نمیتونستم به حرف زدن باهاش ادامه بدم که گفتم:
_نزدیک خونتم ماشین و برات آوردم دلبرم باهامه حواست باشه نمیخوام فکرش درگیر شه…چیزی جلوش نگو تا بعد باهم حرف میزنیم.

باشه ای گفت و مکالممون به پایان رسید.

جلو در خونش ماشین و نگهداشتم دلبر هم پشت سرم ماشین و متوقف کرد که پیاده شدم با لبخند ساختگی ای که میخواستم کلافگیم و پشتش قایم کنم به سمتش رفتم و در ماشین و براش باز کردم:

_جا داره ازت تقدیر کنم…عالی رانندگی کردی
لبخند مغرورانه ای زد:
_حالا مونده تا بهش برسی!

و با خنده از ماشین پیاده شد.
تکیه به ماشین منتظر اومدن فرهاد بودیم که بالاخره سر و کله اش پیدا شد دلبر با دیدنش لبخندی زد و زودتر سلام کرد:
_خوبید شما؟
فرهاد به گرمی جواب سلامش و داد:
_ممنون…شما خوبید؟شما که میگم یعنی همه خانواده هر 3 تاتون!
و آروم خندید که گفتم:
_آره هممون خوبیم…ماشینتم خوبه!
و سوییچ و گرفتم سمتش که گفت:

_حالا عجله ای نبود شاهرخ من که این ماشین و لازم ندارم
تشکر کردم:
_ممنون این مدتم حسابی زحمتت شد
و دستش و به گرمی فشردم که لبخندی زد:

_خیلی خب حالا بیاید بریم بالا یه چای باهم بخوریم
قبل از من دلبر رفع تعارف کرد:
_ممنون ولی امروز و میخوایم با ماشین جدیدمون یه دوری بزنیم

فرهاد که مثل من فکر و ذهنش درگیر هلن بود تازه دو هزاریش افتاد و نگاهی به ماشین انداخت:
_یادم رفت بگم…ماشین نو مبارک
دلبر جواب داد:
_ممنون
و روبه من ادامه داد:
_بریم؟
سری به نشونه تایید تکون دادم و بعد از فرهاد خداحافظی کردیم و راهی شدیم.

تو مسیر دلبر خوشحال از خرید ماشین و رانندگی باهاش پر ذوق و شوق بود اما من درگیر فکر به هلن فکر به حرفهای فرهاد…
فکر به گره ای که نمیدونستم چجوری باید بازش کنم!

با شنیدن صدای دلبر به خودم اومدم:
_دلم میخواد برم دنبال هیلدا باهم بریم دور دور
باهاش مخالفت نکردم:
_خب برو عزیزم فقط مواظب باش

نگاهم کرد:
_یعنی تورو بذارم خونه؟
نوچی گفتم:
_همینجاها پیادم کن میخوام برم کافه عماد راجع به چاپ کتاب درسیمون باهاش حرف بزنم.
خوشحال از اینکه میتونست بره دنبال هیلدا ماشین و نگهداشت:
_خب پس خداحافظ!
برای اینکه یه وقت شک نکنه چپ چپ نگاهش کردم:

_حداقل تا اونجا من و میرسوندی!
خندید:
_دیگه تا من تورو ببرم و برگردم سمت خونه هیلدا شب شده خودت یه تاکسی برو بگیر

و لبخند گول زننده ای بهم زد که پوفی کشیدم:
_خیلی خب کارت که تموم شد بهم زنگ بزن…دنبالم که میتونی بیای؟
با خنده گفت:

_اگه تونستم حتما!
و به در اشاره کرد که پیاده شم !

مطابق حرفش پیاده شدم و کنار خیابون ایستادم به انتظار تاکسی و دلبر گازش و گرفت و رفت!

اولین تاکسی ای که ایستاد سوار شدم و به فرهاد زنگ زدم و ازش خواستم بیاد دنبالم.
باید قضیه رو میفهمیدم باید میفهمیدم هلن کیه و چرا عین بختک افتاده رو زندگیم…

دوتا خیابون بالاتر پشت سر ماشین فرهاد،از تاکسی پیاده شدم و سوار ماشین فرهاد شدم.
ماشین و به حرکت درآورد و گفت:

_چه سرعت عملی!
وقتی واسه این حرفا نبود که گفتم:
_بگو ببینم چی فهمیدی

فلش و وصل کرد به ماشین و صداش و باز کرد:
_خودت گوش کن…
و صدای هلن تو ماشین پخش شد:

(…دارم از دور میبینمشون،نمیدونی شاهرخ توتونچی واسه خریدن یه 206 چه ذوقی کرده!)
و خندید و خطاب به مخاطب پشت تلفنش که قطعا یزدان بود جواب داد:
(یه چند دقیقه دیگه کوفتش میکنم این خوشحالی و ولی میدونی من حالم فقط با زمین زدن اون هفت خط آشغال خوب میشه…من باید افشین توتونچی و به زانو در بیارم…اون عوضی باید بیفته به پاهام و من مثل یه سگ باهاش برخورد کنم…درست مثل خودش!)

دیگه خبری از اون خنده ها نبود عصبی بود و کلافه و یزدان هم آتیشش و تند تر میکرد که هلن گفت:

(حالیش میکنم تجاوز یه زن بی پناه یعنی چی..
زندگیش و با گرفتن تنها پسرش و تموم داراییش سیاه میکنم و انتقام مادرم و ازش میگیرم…
از خون مادرم نمیگذرم!)

حرف هلن که تموم شد فرهاد صدای ضبط و بست:
_فکر نکنم دیگه بیشتر از این لازم باشه چیزی بشنویم…همه چی مشخصه!
گیج بودم اما حرفهای هلن و خوب میفهمیدم اون داشت از بلایی که سر مادرش اومده بود حرف میزد از انتقام خون مادرش که انگار پای بابا بود!

شیشه رو دادم پایین تا یکم هوام عوض شه و گفتم:
_پس هلن بخاطر گذشته ها اومده
_آره اون میخواد انتقام بگیره…حالا تو همه نقشش و میدونی!
سرم سوت میکشید نمیدونستم باید چیکار کنم که فرهاد ادامه داد:

_قبل از اینکه اون بخواد کاری کنه تو مچش و میگیری و همه چی و بهش میگی به نظرم اونم ترجیح میده بره همونجایی که بوده
نوچی گفتم:
_اون واسه انتقام مرگ مادرش اومده به این سادگیا نمیره!

فرهاد جواب داد:
_خب بسپرش به پلیس…
حرفش و قطع کردم:
_اونطوری پای بابا هم گیر میشه…بهتره باهاش حرف بزنم!
نفس عمیقی کشید:
_نمیدونم هرکاری میخوای بکنی زوتر بکن اونی که اینطور داره دلبر و تورو دید میزنه هیچ بعید نیست بخواد یه بلایی سر خانوادت بیاره

اوهومی گفتم:
_باهاش قرار میذارم.
و با هلن تماس گرفتم و واسه ناهار باهاش قرار گذاشتم…

#دلبر

با دوتا آب طالبی برگشتم تو ماشین که هیلدا با خنده گفت:
_خیال نکنی این شدت شیرینی ماشینا!باید ناهار بریم بیرون مهمون تو
پوفی کشیدم:
_توهم که بدتر از من هرچی بخوری باز گشنته ولی چشم!
لبخند رضایت بخشی زد و خواست از آب طالبیش بخوره که انگار چیزی یادش افتاد و گفت:

_راستی رفتی اینارو بخری پیام اومد واسه گوشیت فکر کنم شاهرخه داره میگه هیلدارو بپیچون بیا خونه!
و خندید که گوشی و از تو کیفم بیرون آوردم:
_نه بابا شاهرخ که اصلا خونه نیست!
و رمز گوشی و زدم تا ببینم چه پیامی واسم اومده.
با دیدن شماره غریبه ای که رو گوشی افتاده بود متعجب پیام و باز کرده بود یه پیام بی سر و ته که نوشته بود
(اگه میخوای همه چی و بدونی امروز ساعت 1 بیا رستوران دیوان)

متن پیام و چند باری خوندم اما ازش چیزی نفهمیدم که هیلدا پرسید:
_چت شد؟
صفحه گوشی و گرفتم سمتش:
_این کیه دیگه؟

متن پیام و که خوند مثل من گیج شد :
_شاید شاهرخه با یه شماره دیگه میخواد سوپرایزت کنه
حرفش و رد کردم:

_هیچ مناسبتی نیست فکر نکنم از این خبرا باشه
نگاهی به ساعت انداخت،12 و 15 دقیقه بود.
_خب میریم اونجا ببینیم چه خبره نهایتش اینه که سرکاریه که البته مهم نیست و میشینیم دوتایی غذامون و میخوریم دیگه!

نفس عمیقی کشیدم:
_نمیدونم…
دل نگرونیم که دید گفت:
_میخوای اول زنگ بزنی شاهرخ؟

استرس عجیبی گرفته بودم نگران خودم که نه نگران بچه بودم و حدس میزدم شاید مارال خانم پشت این قضیه باشه واسه همین سری به نشونه تایید تکون دادم:
_آره بهتره بهش زنگ بزنم!
و شماره شاهرخ و گرفتم…

 

#شاهرخ

از شدت حرص دستم مشت شده بود…
کثافت عوضی به دلبر پیام داده بود و میخواست بکشونتش رستوران!

تو سکوت داشتم خودخوری میکردم که فرهاد پرسید:
_چیشده؟
کلافه جواب دادم:

_هلن به دلبر پیام داده و آدرس رستوران و براش فرستاده نمیدونم میخواد چیکار کنه
حالت متفکرانه ای به خودش گرفت:
_شنود…شنود و پیدا کردن!

نگران چشم دوختم بهش:
_حالا باید چیکار کنیم فرهاد؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد جواب داد:

_قرار سرجاشه فقط به جای اینکه تنها بری باهم میریم سر قرار با هلن!
دیگه مخم یاری نمیکرد که گفتم:

_نمیدونم هر کاری که فکر میکنی درسته رو انجام میدیم!
ماشین و به حرکت درآورد:
_باهم میریم….

#هلن

عکس های مامان و تو گوشی نگاه کردم…
عکسهای قدیمی ای که از رو آلبوم گرفته بودم…
عکسهای مادری که هیچوقت نتونسته بودم ببینمش…
مادری که کثافتی به نام افشین توتونچی از من گرفته بودش.
با فکر بهش
به سختی ای که کشیده بود
به ظلمی که در حقش شده بود در حالی که من و 6ماهه باردار بود قطره اشکی از گوشه چشمم غلتید و مسیر گونم و طی کرد

من انتقامت و میگیرم مامان
من نمیذارم کسی که باعث شده بی پناه و بی مادر بزرگ شم با خیال راحت به زندگیش ادامه بده!

غرق تماشاش بودم که پیامی از یزدان بالای صفحه گوشی نقش بست
پیامی که توش نوشته بود:

(خریت نکنی هلن…الان وقتش نیست…)
بی توجه به حرفش رفتم تو صفحه پیامی که به دلبر فرستاده بودم و ازش خواسته بودم بیاد به رستورانی که با شاهرخ قرار داشتم.

واسمم مهم نبود خریته یا هرچیز دیگه ای
یزدان جای من نبود اون نمیتونست بفهمه…
نمیتونست درک کنه حال من و
اون فقط کمکم کرده بود چون راضی نمیشدم بااین فاصله سنی زن دائمیش شم!

پیامم به دلبر رسیده بود اما اون جوابی نداده بود بااین وجود حتم داشتم اگه حس های زنونش فعال بشه میاد به اون رستوران تا بدونه چه خبره.

نگاهی به ساعت انداختم و ماشین و به سمت رستوران به حرکت درآوردم
قیافه شاهرخ حتما دیدنی میشد وقتی میفهمید من هم شنود و پیدا کردم و هم زنش و به صرف ناهار دعوت کردم!

 

#شاهرخ

ساعت از 1 میگذشت که وارد رستوران شدم قرار بود فرهادم چند دقیقه بعد بیاد سر میز تا فعلا هلن متوجه ماجرا نشه!

با دیدنش در حالی که واسم دست تکون میداد راهم و به سمت میزی که سمت راست رستوران بود کج کردم و خودم و بهش رسوندم و روبه روش نشستم…

با لبخند نظاره گرم بود:
_خب تصمیمت و گرفتی؟
سری به نشونه تایید تکون دادم:

_آره الان واست بگم؟
نامحسوس نگاهی به اطراف انداخت:
_نمیدونم اگه میخوای بعد از ناهار بگو چون من خیلی گشنمه!

ابرویی بالا انداختم:
_من گشنم نیست ترجیح میدم همین حالا بگم!
و قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم فرهاد یه صندلی کشید بیرون و نشست:
_خب حالا بگو

هلن با تعجب نگاهش و بین من و فرهاد چرخوند که فرهاد دستی به نشونه تسلیم بالا آورد:
_یادم رفت خودم و معرفی کنم:
_فرهاد هستم یکی از دوستان شاهرخ جان ببخشید که سرزده اومدم

نگاه هلن هنوز پر از سوال بود که گفتم:
_خب داشتم میگفتم…
هلن حرفم و برید:

_اینجا چه خبره؟
حالا که خودش داشت میپرسید منم صبر نکردم و گفتم:
_تو میگی یا من بگم؟

پوزخندی زد:
_ترجیح میدم دلبر برسه بعد حرف بزنیم
پوزخندی زدم:
_منتظرش نباش بهش گفتم نیاد!

چشمهاش سو سو میزد و کم کم داشت کنترلش و از دست میداد که شنود و گذاشت رو میز:
_خیلی زرنگی
و با لبخند تلخی ادامه داد:
_الحق که پسر بی شرفی به اسم افشین توتونچی ای

عصبی جواب دادم:
_راجع به پدر من درست حرف بزن
چشماش پر شد:
_پدرت یه عوضیه یه آشغال که 20 و چند سال پیش تو عالم مستیش به مادر بیچاره من رحم نکرد

سکوت کردم تا ادامه داد:
_مادر من باردار بود…با وجود بچه 6ماهه تو شکمش تو خونه بابای هفت خطت کار میکرد ولی بابات…
لرزش صداش مانع از ادامه دادنش شد
نمیدونستم حرفاش درسته یا نه اما میدونستم اون حق نداشت با زندگی من بازی کنه که گفتم:

_به هوای انتقام مادرت میخواستی گند بزنی به زندگی من؟من چیکاره بلایی بودم که سر مادرت اومده؟
بین گریه لبخند تلخی زد:
_افشین به این راحتیا دم به تله نمیداد من میخواستم با نابودی تو اون و هم به تباهی بکشم

دستم از شدت عصبانیت مشت شد و خواستم حرفی بزنم که فرهاد مانعم شد و پرسید:
_یزدان بهت گفته بود که بهترین راه انتقام از افشین نزدیک شدن به شاهرخه؟
سری به نشونه رد حرف فرهاد تکون داد:

_اون کمکم میکرد تا زن دائمش شم!
پوزخندی زدم:
_مو به مو و برنامه ریزی شده!

با پشت دست اشکاش و پاک کرد:
_برام مهم نیست که حرفام و باور کنی یا نه
و خواست بره که گفتم:
_بگیر بشین من هنوز باهات حرف دارم
نشست و منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم:
_من میتونم خیلی راحت برم پیش پلیس و ازت شکایت کنم هم شاهد دارم و هم کلی مدرک و میدونی که میتونم این کار و بکنم اما میخوام بهت فرصتد زندگی بدم هم به تو هم به اون یزدان که بخاطر تو گند زد به رفاقتمون…میتونی راهت و بکشی بری به زندگیت برسی یا انقدردور من و خانوادم پرسه بزنی که برم پیش پلیس انتخاب با خودته!

از رو صندلی بلند شد:
_کار من با تو تمومه اما با پدرت هیچوقت تموم نمیشه!از قول من بهش بگو دختر زنی که باعث مرگش شدی تا وقتی زندست عین سایه دنبالته…بهش بگو از سایشم بترسه!

 

بی اینکه بایسته واسه شنیدن جواب راهش و کشید و رفت.
از رو صندلی بلند شدم تا دنبالش برم که فرهاد با گرفتن دستم مانعم شد:
_اون دیگه با تو کاری نداره
جواب دادم:
_واسه بابا دردسر درست میکنه
سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_آدما فقط نتیجه کارایی که کردن و میبینن همین…
حرفاش به فکر فرو بردم نشستم رو صندلی و گفتم:
_یعنی بابا چطور تونسته همچین کاری کنه؟
لبخند تلخی زد و چیزی نگفت انگار نمیدونست باید چی بگه درست عین من!

غرق سکوت نشسته بودیم که یهو صدای دلبر و از پشت سر شنیدم:
_نمیخوای بگی اینجا چه خبره؟
سر که چرخوندم سمتش همراه با هیلدا پشت سرم ایستاده بود.
فرهاد بعد از سلام و احوالپرسی بهشون گفت که بشینن و بعد شروع کرد به گفتن ماجرا…

به اتفاقاتی که افتاده بود و از هلنی گفت که تو این مدت فقط به یه چیز فکر کرده بود
انتقام خون مادرش…

#دلبر

نه تنها من حتی هیلداهم ماتش برده بود …
وقتی به اصرار هیلدا اومدیم اینجا و دیدم اون دختر اینجاست عصبی شدم و هزار جور فکر کردم اما حالا با دونستن حقیقت حتی دلم هم واسش سوخت…
کی بود این افشین توتونچی؟

چجوری یه آدم میتونست انقدر بی رحم باشه؟
تو دلم هزار بار خدارو شکر کردم که شاهرخ مثل اون نیست!
و حالا با شنیدن صدای شاهرخ به خودم اومدم:
_حالا دیگه هرچی که بود تموم شد…دیگه نه هلنی تو زندگیمون هست و نه گره ای…حالا بهم بگو هنوز مصممی واسه کنار من بودن؟

لبخندی زدم:
_دلم میخواد همه عمر و کنارت زندگی کنم!
فرهاد با خنده گفت:
_خب بهتره ما بریم سر یه میز دیگه ناهار بخوریم شماهم اینجا دل بدین و قلوه بگیرین!

و هیلدا از خدا خواسته بلند شد سرپا:
_آره آقا فرهاد اون میز هم خالیه
و لبخند ملوسی تحویل فرهادی داد که مثل همیشه نبود و چشم دوخته بود به هیلدا!

متعجب به شاهرخ نگاه کردم نگاه اون هم درست مثل من گیج بود که همزمان زدیم زیر خنده و اما فرهاد و هیلدا بی توجه به خنده های از سر تعجب ما خیلی زود جمع کردن و سر میز دیگه نشستن و اتفاقا سریع هم شروع کردن به حرف زدن!!!

لب زدم:
_نکنه اینا…
حرفم و برید:
_فکر کنم مبارکه!
و دوتایی خندیدیم….
به عشقی که در یک نگاه به وجود اومده بود و خیلی هم تبش تند بود به نظر!

شاهرخ نگاهی به منو انداخت:
_به عنوان شیرینی ماشین و کنده شدن کلک هلن و آشنایی هیلدا و فرهاد چی میخوای واسم سفارش بدی؟
چپ چپ نگاهش کردم:
_واسه دو مورد اول که همه چی پای خودته واسه مورد سومم باید بگم که این آقا فرهاد اگه تموم دنیارو هم بگرده لنگه هیلدا پیدا نمیکنه و بازم تو باید شیرینی بدی بابت خوشبختی دوستت!

خندید:
_کاملا قانع شدم!
تکیه دادم به صندلی:
_خیلی خب حالا برام کباب لقمه و نوشابه و زیتون و سالاد و ماست و سایر مخلفات و سفارش بده
چپ چپ نگاهم کرد:
_حتما اینارو هم بچه هوس کرده نه تو؟
سری به نشونه تایید تکون دادم:
_من که کم غذام
قهقه ای زد:
_بر منکرش لعنت!

و بعد غذارو سفارش داد..

………

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *