با دوربین عکاسی ارغوان، چند تا عکس با لباسم گرفتم و بعد هم ارغوان رفت به خونه خودشون.

حرکاتش و حرف زدنش یه کمی گیجم میکرد،

با این که هیچوقت ندیده بودمش و امشب اولین باری بود که میدیدمش اما انگار اصلا از من خوشش نمیومد که دوربین رو هم داده بود دست یلدا و تموم مدتی که ما عکس میگرفتم اون خودش و مشغول دو قلو ها کرده بود و نهایتا هم با یه خداحافظی سرد از اینجا رفت!

احساسم بهم میگفت که یه سر و سری بین این دختر و شاهرخ بوده یا حتی هست که امشب اون نگاه ها و بعد هم این رفتار سرد با من، پیش اومده بود!

با این حال از کسی چیزی نپرسیدم،

خودم به اندازه کافی دغدغه فکری داشتم و حداقل الان کشش موضوع جدیدی رو نداشتم!

با شنیدن صدای یلدا به خودم اومدم:

_پاشو یه دوش بگیر اگه اینطوری بخوابی موهات داغون میشه!

و با لبخند،منتظر نگاهم کرد که از رو تخت خوای دو نفرشون که ست وسایلای شیک اتاقشون بود بلند شدم و سری به نشونه تایید تکون دادم:

_حسابی مزاحمتون شدم!

لبخند همچنان به لبهاش بود:

_اصلا اینطور نیست!

و حالت متفکرانه ای به خودش گرفت و بعد از چند ثانیه ادامه داد:

_تو من و بدجوری یاد خودم میندازی!

با تعجب ابرویی بالا انداختم:

_من؟

زیر لب ‘اوهوم’ ی گفت:

_داستان زندگیت و کامل و دقیق نمیدونم اما این سربه هوا و تخس بودنت درست مثل قدیمای خودمه!

سر از حرفاش در نمیاوردم که گفتم:

_یعنی توهم از عروسیت فرار کردی؟

خندید:

_نه!

منتظر نگاهش کردم تا ادامه داد:

_من هم مثل تو اولش یه عروس سوری بودم با این تفاوت که میخواستم حال عماد و بگیرم!

باورم نمیشد و خندم هم گرفته بود:

_عروس سوری؟ تو؟

چشمکی بهم زد:

_بعد که بابام فهمید دیگه نذاشت باهم ازدواج کنیم تا اینکه یه سال گذشت و ما بالاخره بهم رسیدیم!

یه جوری با شور و شوق خاطراتش و مرور میکرد که ته دلم بهش حسودیم میشد،

این زن عاشقانه زندگی میکرد و عشق همون چیزی بود که نبودش تو زندگیم باعث شده بود تا من الان اینجا باشم!

مرور خاطراتش تمومی نداشت و اون میگفت و من با میل و علاقه گوش میکردم که چشمش افتاد به ساعت و با دست ضربه آرومی به صورتش زد:

_وای، من دارم خاطره میگم و توهم گوش میکنی دو ساعت گذشت!

مهربون جواب دادم:

_عیبی نداره من هم مشتاق شنیدن بودم!

از رو تخت بلند شد و از تو کمدش یه حوله نو بیرون آورد:

_حالا دیگه جدی جدی برو یه دوش بگیر

 حوله رو داد دستم که با تشکر زیر لبی، حوله رو از دستش گرفتم و راه افتادم از اتاق برم بیرون که صداش و پشت سرم شنیدم:

_دلبر خانم!

جلو در اتاق وایسادم و نیمرخ صورتم و چرخوندم سمتش:

_جونم

بهم نزدیک شد و درست روبه روم ایستاد:

_میگم این شاهرخ خان هم بی شباهت به عماد ما نیستا!

چشم ریز کردم و حرفی نزدم که بعد از یه کم مکث گفت:

_شاهرخ قبلا ضربه بدی از یه رابطه عاشقانه خورده که نمیدونم میدونی یا نه و حتی اگه ندونی هم خودش بهت میگه، حرفم اینه که اگه تو واسش همون عروس سوری چند روزه بودی به نظرم هیچوقت نمیومد دنبالت و بخاطرت خطر نمیکرد!

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_این شاهرخ شما، بدجوری به من مدیونه الانم از سر عذاب وجدانه که کمکم کرده!

نوچی گفت:

_اگه به این چیزا بود یه پول درشتی بهت میداد و تا زندگیت با اون پسره رو شروع کنی گ بعد هم با خیال راحت به زندگیش میرسید، قصه اینی نیست که تو میگی!

شونه ای بالا انداختم:

_به هرحال هرچی که هست، من فقط میدونم نمیخوام تن به ازدواج با حامی بدم و تنها هدفم هم همینه نه چیز دیگه ای! 

پوفی کشید:

_من دیگه انقدر ها هم لجباز و یه دنده نبودم! 

و زد زیر خنده که به خنده افتادم و بعد از ساکت شدن خنده هامون راهی حموم شدم و تند و سریع یه دوش گرفتم و بعد هم اومدم بیرون…

دم دم های صبح بود اما خواب به چشمام نمیومد،

خدا میدونست بابا الان چقدر دلواپسمه،

گوشی و خاموش کرده بودم تا متوجه تماساشون نشم و اینطوری یه کم آروم باشم!

اما مگه میشد؟

مطمئن بودم الان حامی نه تنها به بابا بلکه به تموم آدم هایی که واسه جشن شب دعوت بودن همه چی و گفته بود و حسابی بی آبروم کرده بود و اون بلایی که میترسیدم سرم بیاد و حالا به سرم آورده بود فقط به تلافی اینکه من نتونستم خودم و راضی کنم که باهاش ازدواج کنم!

از فکر به امشب که بدجوری شوم بود قطره قطره اشکم سرازیر شده بود و بی صدا گریه میکردم تا مبادا یلدا و بچه هایی که امشب مهمون اتاقشون بودم بیدار شن، اما وسعت غمم به قدری بود که قطره قطره اشک ریختن آرومم نمیکرد

چونم میلرزید از شدت غم و غصه و دیگه توان کنترل خودم و نداشتم که بلند شدم سرپا و بی سر و صدا از اتاق زدم بیرون و رفتم تو سالن، شاهرخ و عماد تو اتاق دیگه خونه بودن و تو سالن پذیرایی کسی نبود.

رو زمین نشستم و تکیه به مبل، زانوهام و بغل کردم و واسه سرم تکیه گاه درست کردم و به شهر تلخی های ذهنم برگشتم.

سرم رو پاهام بود و روحم از این خونه پر کشیده بود پیش بابا که یهو با شنیدن صدای شاهرخ جا خوردم و لرزه ای به تنم افتاد:

_چرا اینجا نشستی؟

آروم لب زدم:

_ترسوندیم!

سالن نسبتا تاریک بود و جز نور مهتاب که از پنجره ها به داخل میتابید هیچ چراغی روشن نبود، پس قبل از اینکه بهم نزدیک بشه اشکام و با کف دست پاک کردم و مطابق پیش بینیم شاهرخ بهم نزدیک شد و روبه روم که رسید خم شد و با دقت نگاهم کرد:

_گریه میکنی؟

با صدای گرفته ای جواب دادم:

_مطمئنم الان حال بابام بده!

با تموم بدیاش هروقت دلم میگرفت سعی میکرد حالم و خوب کنه و حالا هم دریغ نمیکرد که با حالت مهربونی جواب داد:

_خب حال بابای منم بده!

عین بچه ها خودم و لوس کردم و گفتم:

_حال بابای من بدتره!

لحن حرف زدنم و تن صدام باعث به خنده افتادنش شد که انگشت اشارم و گذاشتم مقابل بینیم:

_هیس! بیدار میشن

با چشماش ‘باشه’ ای گفت و کنارم نشست.

دوباره سرم و گذاشتم رو پاهام با این تفاوت که سرم روبه شاهرخ بود و منتظر بودم تا اگه میخواد حرفی بزنه، حرفش و بگه و نهایتا هم سکوت بینمون شکست:

_خسته نشدی امروز انقدر آبغوره گرفتی؟

ابرویی بالا انداختم:

_نه!

نفس عمیقی کشید:

_ولی من خسته شدم از فرار با یه دختر که اشکش دم مشکشه!

دماغم و محکم بالا کشیدم:

_این دیگه مشکل خودته!

سری به نشونه تاسف واسم تکون داد:

_خانم زبون دراز شما که دل فرار نداشتی چرا فرار کردی؟

ناخوش احوال بودم اما این دلیل نمیشد که جوابش و ندم واسه همینم صاف نشستم و با اشاره بهش گفتم:

_چون یه استاد بی فکر باعث شد تا من یه اتو به اون درشتی بدم دست کسی که از بچگی تا الان عاشقمه!

اخماش رفت توهم و سریع جواب داد:

_اولا اون مردتیکه غلط کرده که عاشقته و میخواد اینجوری به دستت بیاره، دوما استادت بی فکر نبود اونم مثل تو دلش نمیخواست با کسی ازدواج کنه که دوستش نداره فقط همین!

نفسم و عمیق بیرون فرستادم:

_نمیدونم، شاید جفتمون اشتباه کردیم، شاید ازدواج من با حامی و ازدواج تو با اون دختره تقدیرمونه و ما داریم با تقدیر میجنگیم!

واسه چند لحظه تو فکر فرو رفت و بعد جواب داد:

_حتی اگه جنگیدن با تقدیر و سرنوشت باشه من این جنگیدن و ترجیح میدم به شروع یه همچین زندگی ای!

صورتم و کاملا چرخوندم سمتش و خیره تو چشماش گفتم:

_شاید تو با فرار امشبت بتونی به چیزی که میخوای برسی اما من هیچوقت موفق نمیشم و دیر یا زود وقتی پیدام کنن این بار یه دختر بی آبرو رو بی هیچ جشن و شاد باشی تقدیم حامی میکنن!

این و گفتم چشمام و بستم، 

همزمان از گوشه چشمام قطره اشکی سر خورد و مسیر گونه هام و طی کرد!

آروم اسمم و به زبون آورد:

_دلبر

چشم باز کردم و منتظر نگاهش کردم،

فاصله بینمون و کم کرد و چسب من نشست و تو گوشم ادامه داد:

_من نمیذارم این اتفاق بیفته!

برخورد نفس هاش به گوشم باعث شد تا سرم و خم کنم رو شونم و بگم:

_چطوری؟

قیافه قلقلک زدم و که دید لبخندی رو لباش نشست:

_به شیوه ها و روش های گوناگون!

و با صدای آرومی خندید که چپ چپ نگاهش کردم:

_یکی مثل من داره غمباد میگیره یکی عین تو، تو این شرایط داره هرهر میخنده!

با این حرف من، لبخند رو لبش ماسید:

_من فقط میخوام حالت خوب باشه!

موهایی که اومده بود تو صورتم و فرستادم پشت گوشم:

_من خوبم!

چونم و بین دوتا انگشتش گرفت:

_پس بخند!

قیافم وا رفت:

_تو این شرایط؟

بیخیال یه تای آبروش و بالا انداخت:

_تا نخندی ولت نمیکنم، زود باش!

من خندم نمیومد و این آقا هم بیخیال خندیدن من نمیشد و دوتامون عین بز همدیگه رو نگاه میکردیم که تکرار کرد:

_زود باش!

و این ‘زود باش’ همزمان شد با روشن شدن چراغای خونه و ترسیدن من و شاهرخ!

هول شده بودیم و دوتایی اینطرف و اونطرف و نگاه میکردیم که صدای یلدا تو خونه پیچید:

_ببخشید، بیدار شدم دیدم نیستی فکر کردم از اینجا هم فرار کردی!

و پشت بندش عماد اومد همینطور که یلدارو صدا میزد اومد تو سالن:

_یلدا، شاهرخ  نیست فکر کنم رفته…

و به محض رسیدن به کنار یلدا، نگاهش افتاد به من و شاهرخی که کنار هم نشسته بودیم و یهو همه باهم زدیم زیر خنده و شاهرخ بین خنده گفت:

_تا آخر عمر که قرار نیست فراری باشیم…

2 پاسخ به “رمان دلبر استاد پارت شانزده”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *