یکی از پلاستیک های غذا دست من بود و سه تای دیگش دست شاهرخ و کنار هم قدم برمیداشتیم واسه رسیدن به ماشین که گفتم:

_سنگینه یکیش و بده به من!

نگاه معنا داری بهم کرد:

_با اون دست قشنگت میخوای بگیریش؟

لب و لوچم آویزون شد و دست سالمم و که یکی از پلاستیکارو حمل میکرد بالا آوردم:

_نه با این یکی!

سرش و به نشونه رد حرفم تکون داد:

_نمیخواد، الان فقط یه دست سالم داری اونم میزنی ناقص میکنی داستان میشه!

با حرص جلوش وایسادم و پلاستیک دستم و گرفتم جلوش:

_پس زحمت اینم بکش!

برق از سرش پریده بود، شاید هرگز باور نمیکرد این حجم از تخس بودن منو، اما من تخس بودم و حالا هم که بهم فهمونده بود دوستم داره فقط خودم و براش لوس میکردم!

به هر بدبختی که بود پلاستیک و ازم گرفت،

به زور و دقیقا مثل پنگوعن راه میرفت و من کنارش پادشاهی میکردم تا رسیدیم به ماشین.

بیخیال ماشین و دور زدم تا سوار شم که عصبی گفت:

_اگه زحمتت نمیشه بیا سوییچ و از تو جیبم دربیار!

پوفی کشیدم:

_یعنی من دوباره برگردم تا اونور؟

یه نفس عمیقی کشید که صداش تو شلوغی خیابون به گوشم رسید و همین باعث شد تا غر زنان برم سمتش:

_حالا نمیشد خودت دربیاریش؟

هر دودستش و همزمان گرفت بالا:

_چرا میشد!

خندم گرفت از اینطور دیدنش اما خودش اصلا نمیخندید چون جای من نبود و نمیدید وقتی عصبی و کلافست چقدر دیدنیه!

همزمان با خندیدنم گفتم:

_کجاست سوییچت؟

با چشم اشاره ای به جیب شلوار پای چپش کرد:

_دست کن تو جیبم

بی هیچ حرفی دستم و بردم تو جیبش، شلوار کتان مشکی رنگش چسبیده بود به پاهای پر و البته کشیدش و همین باعث میشد تا دستم به زور بره تو جیبش:

_کو؟

سریع جواب داد:

_یه کم برو پایین تر

دستم و بیشتر بردم تو اما خبری از سوییچ نبود:

_یه کم فکر کن شاید اینجا نیست!

نوچی گفت:

_تو خوب نمیگردی وگرنه همونجاست!

خودم و زدم برق و تو تنگنای جیب شلوارش دستم و تند تند به اینور اونور تکون دادم از چپ به راست و از راست به چپ که یهو صدای نفس بلندش به گوشم رسید:

_بسه!

با تعجب سر بلند کردم، چشماش گرد شده بود و سیخ وایساده بود که گیج شدم و پرسیدم:

_خودت گفتی با دقت بگردم!

آب دهنش و با سر و صدا قورت داد:

_نه دیگه انقدر!

و سرش و چند باری به اطراف تکون داد، متوجه حرفاش نبودم حتما دلش نمیخواست شلوار مارکش آسیب ببینه، بیخیال عکس العمل های هضم نشدنیش رو ازش گرفتم تا جیب دیگش و بگردم که تازه فهمیدم قضیه از چه قراره و منظورم آقا چیه!

تو حال خودش نبود و انگار من خیلی بد دنبال سوییچ گشته بودم!

خجالت میکشیدم سرم و بلند کنم و بی هیچ حرکتی به زمین چشم دوخته بودم که گفت:

_اونیکی جیبم و بگرد!

دستم و آروم بردم تو جیبش و زیر چشمی نگاهی به شاهرخ انداختم، سرش و گرفته بود بالا و نگاهم نمیکرد و چقدر خوب بود که نگاهمون به هم قفل نمیشد چون اگه میشد من با وجود تموم این پررو بودن از خجالت پس میفتادیم!

با برخورد دستم به چیزی که انگار سوییچ بود، تو دستم گرفتمش و بالاخره ماجرای من و جیب های شاهرخ به پایان رسید!

در ماشین و باز کردم و طلبکارانه گفتم:

_یعنی تو واقعا حس نمیکنی سوییچ تو کدوم جیبته؟

در ماشین که باز شد، غذاهارو گذاشت عقب  و دستای کباب شدش و نشونم داد:

_انقدر سنگین بودن که تموم بدنم بی حس شده، تو به بزرگیت ببخش!

سری به نشونه تاسف واسش تکون دادم که ادامه داد:

_برو بشین بریم!

از جام تکون نخوردم:

_تو که بدنت بی حسه، بذار من بشینم!

نیش خندی زد:

_بی حسه ولی نه اونقدر که به مردنم راضی شم!

و با خنده نگاهم کرد که اداش و درآوردم:

_رانندگی من خیلیم خوبه!

تند تند سرش و به بالا و پایین تکون داد:

_آره آخرین باری که ماشین بهت دادم ثابت کردی، تازه اونموقع جفت دست و جفت پاهاتم سالم بود الان که…

حرفش و قطع کردم:

_الان که نشستم پشت فرمون و رانندگی و یادت دادم میفهمی!

و بی توجه به عکس العملش قبل از اینکه دیر بشه نشستم پشت فرمون هرچند که ته دلم ترسیده بودم و از طرف دیگه این ماشین همون بنز خفن آقا بود و اگه یه آینش میشکست حتی فروختن کلیه هامم جبرانش نمیکرد!

ناباورانه نگاهم میکرد که در ماشین و بستم:

_نمیای من برم؟ 

دهن باز کرد تا چیزی بگه اما انگار از حرف زدن با من منصرف شد و نگاهش و به آسمون دوخت و نمیدونم داشت چی با خدا پچ پچ میکرد که دستم و گذاشتم رو بوق و همین باعث شد تا رعشه ای به تنش بیفته و درد و دلاش با خدا تموم بشه!

ماشین و دور زد و قبل از سوار شدن دوباره روبه آسمون گفت:

_خدایا بی نوبت لطفا، بی نوبت شفاش بده! 

و با خنده همراه با دلهره ای سوار ماشین شد که ماشین و روشن کردم و راه افتادیم سمت خونه..

تموم مسیر و با دقت رانندگی میکردم و حالا نزدیکای خونه پشت چراغ قرمز ماشین و نگهداشتم و چرخیدم سمت شاهرخ:

_خب تا اینجای سفر و راضی بودی؟

با تمسخر سری به نشونه آره تکون داد و دست برد سمت کمربند ایمنیش:

_آره فقط چرا یادم ننداختی کمربندم و ببندم!

شاید عالی نبود اما بد هم رانندگی نکرده بودم و شاهرخ داشت بی انصافی میکرد که نق زدنام شروع شد:

_یه خط افتاده رو ماشینت که اینطوری میگی؟

و دلخور چشم ازش گرفتم و همزمان با سبز شدن چراغ ماشین و به حرکت درآوردم که صدای خنده هاش ماشین و پر کرد:

_میگم دیوونه ای میگی نه!

حسابی زورم گرفته بود:

_معلومه کی دیوونست و همش سر به سر اونیکی میذاره!

خنده هاش و ادامه نداد و گفت:

_کدوم سر به سر گذاشتن؟ کمربند ضامن سلامتیه!

نیمرخ صورتم و چرخوندم سمتش و نگاه گذرایی بهش انداختم:

_خب؟

شونه ای بالا انداخت:

_منم ضامن و نبسته بودم!

دست خودم نبود، یه جوری حرف میزد که نتونم خودم و کنترل کنم واسه همینم اول با ریتم آروم اما بعد صدای خنده هام بلند شد و حالا خود شاهرخ هم میخندید و جز صدای خنده هامون، آوای دیگه ای به گوشمون نمیرسید تا وقتی که به خونه رسیدیم…

ماشین و تو پارکینگ خونه پارک کردم و پیاده شدم، جلو تر از من پیاده شده بود و با یه کم فاصله از ماشین، ایستاده بود و نگاهم میکرد که قدم هام و با پاهایی که هنوز یه کمی درد میکردن اما اونقدرها جدی نبود، پر ناز و عشوه برداشتم و با لبخند دلبرونه ای بهش زل زدم، نگاهمون به همدیگه یه جوری بود که گوش هام هرلحظه منتظر حرف های عاشقونش بود اما شاهرخ فقط لبخند میزد و من هم فقط چند تا قدم باهاش فاصله داشتم!

کم کم داشتم قاطی میکردم، با عالمی از عشوه خرکی به سمتش میرفتم و مردتیکه هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیداد!

نا امید از خارج شدن صدایی از حلقومش خواستم از کنارش رد شم و ضایعگیم خیلی به چشم نیاد که بالاخره یه صدایی از طرفش اومد:

_دلبر

قند تو دلم آب شد، حتما میخواست تحسینم کنه و این آخر شبی یه کم لاو بترکونیم پس با لبخند از سر ذوقی کنارش ایستادم و چرخیدم به سمتش:

_جانم

نمیدونم چرا اما نگاهش رو صورتم نموند و سر خورد به سمت پایین، انقدر پایین که تقریبا داشت کفشام و نگاه میکرد!

مونده بودم چی میخواد بگه که حتی روش نمیشه نگاهم کنه واسه همین یه قدم بهش نزدیک تر شدم تا احساس صمیمیت بیشتری کنه و آروم لب زدم:

_با من راحت باش

سرش و یه لحظه گرفت بالا و زیر لب ‘باشه’ ای گفت و دوباره چشم دوخت به پایین:

_یکی از پاچه های شلوارت بالاست!

خون به مغزم نمیرسید و بی هیچ پلک زدنی نگاهش میکردم که دوباره سربلند کرد و این بار نگاهش تو چشمام خیره موند:

_از کرک و پشماتم که نگم!

نگاهم روش ثابت مونده بود، با بی رحمی تموم ادامه داد:

_با همین وضع رستورانم رفتیم!

انگار یه سطل آب یخ ریختن رو تموم وجودم

همینطور که لال شده بودم، خم شدم سمت پایین و با دیدن پاچه شلوار پای چپم که کج و کوله بالا مونده بود عین جن زده ها به حالت اولیم برگشتم و خطاب به شاهرخ با صدای نسبتا بلندی گفتم:

_دنبالم نیا!

و بدو بدو از پارکینگ زدم بیرون و به سرعت مسیر خونه رو در پیش گرفتم، صدای خنده های رو مخیش و پشت سرم میشنیدم:

_دیوونه چیزی نشده که چار تا دونه پشمه دیگه!

و رو مخ تر از هروقتی میخندید اما من ضایع تر از هروقتی فقط راه میرفتم، میخواستم برم تو اون اتاق خودم و تا خود صبح بخوابم بلکه بتونم وقایع امروز و فراموش کنم!

خدمتکارهایی که پلاستیکای غذا رو از ماشین آورده بودن داخل با تعجب به منِ در حال گریز و شاهرخ خوش خنده نگاه میکردن اما نگاهشون برام اهمیتی نداشت!

از پله ها بالا رفتم و خودم و رسوندم به اتاق و خواستم در و باز کنم که شاهرخ اسمم و صدا زد:

_صبر کن دلبر

نفسم و عمیق بیرون فرستادم و منتظرش ایستادم که جلوم سبز شد:

_نگفته بودی انقدر لوسی!

دماغم و کشیدم بالا:

_لوس نیستم تو همش سربه سرم میذاری!

با تعجب ابرویی بالا انداخت:

_من بهت گفتم که بدونی!

نگاه سردم و بهش دوختم:

_الان؟ دیگه گفتنش چه فایده داشت

یه کم دست دست کرد تا بالاخره یه جمله ساخت واسه خر کردنم:

_تموم اون مدتی که مطب و بیمارستان بودیم غرق خودت بودم، غرق صدات نگاهت صورتت

پوزخند زدم:

_خوردنت، رانندگیت..

با خنده سری به نشونه تایید تکون داد:

_رانندگیتم آره ولی خوردنت دیدنی نبود!

و چشماش و بست و سرش و واسه فراموش کردن به اطراف تکون داد که ‘باشه’ ای گفتم و در اتاق و باز کردم و رفتم تو!

شاهرخ که تازه چشم باز کرده بود با ندیدن من، چرخید سمت اتاق و با خنده تو چهار چوب در قرار گرفت:

_بازم که ناراحتی

لوس کنم فعال شده بود و بی عکس العمل نشسته بودم رو لبه تخت که اومد تو و در و پشت سرش بست:

_دلبر خانم

زیر لب ‘هوم’ ی گفتم که روبه روم وایساد و دستش و از چونم گرفت تا سرم و بگیرم بالا:

_من همیشه هوات و دارم

حرفش برام غیر منتظره بود که زل زدم تو چشماش و اون ادامه داد:

_با تموم این دست و پا چلفتی بودنت…

دهن باز کردم تا بی کفش بپرم تو حرفش که دستش و به نشونه سکوت بالا آورد:

_با تموم این زبون درازیات

لبخند کجی کنج لبهاش نشست:

_و تمومی خصوصیات قشنگ دیگت، میخوامت!

بی اختیار لبخندی روی لب هام نشست و تغییر حالت نگاهش رو به وضوح دیدم، نمیدونم شاید حالا من هم همینقدر عاشقانه داشتم نگاهش میکردم و خودم متوجه نبودم!

چند ثانیه ای قفل هم بودیم تا کنارم. نشست و ضربه آرومی روی پام زد:

_حالا تو هی خودت و لوس کن!

سرم و چرخوندم سمتش:

_گفتی با تموم خصوصیات، لوس بودنم جزوشه!

یه تای ابروی خوش فرمش و بالا انداخت:

_حواسم نبود!

چشم و ابرویی واسش اومدم:

_حواست و جمع کن!

چشم دوخت به لب هام و جواب داد:

_بمونه واسه بعدا!

گیج حرفش شدم،اما معنی نگاهش و خوب میفهمیدم، حواسش تماما جمع لبهام بود، با زبون لبم و تر کردم و خواستم حرفی بزنم که یه دفعه انگشت اشارش و رو لبای نم دارم کشید و دست دیگش و دور کمرم حلقه کرد تا بهش نزدیک تر بشم و به محض از بین رفتن فاصله بینمون انگشت متحرکش و از روی لبهام برداشت و نگاه گذرایی بهم کرد،

همه چیز برای یه بوسه عاشقانه مهیا بود،

چشمام و بستم و خودم و بهش سپردم و طولی نکشید که وجودم از داغی لب هاش گر گرفت!

لب هام و به بازی گرفته بود و رفته رفته بوسه هاش هم عمیق تر میشد،

دست سالمم و تو موهای نسبتا بلند شدش فرو بردم و چنگ زدم که جری تر شد و لب هام و به دندون گرفت و گاز آرومی زد که ناله آرومی سر دادم و همین ناله برای شروع حرکت دستش روی نقطه نقطه بدنم کافی بود!

دستش و تحریک وار از رو گونم تا گردنم و پایین تر میکشید و حسابی به نفس نفس انداخته بودم که سرم و عقب کشیدم تا نفسی تازه کنم، با چشم های خمارش تماشاگرم بود، دست آورد سمت شال شل و ول شدم و از رو سرم برش داشت و کمکم کرد تا بافتم و دربیارم و همزمان با همین کار با صدای رو رگه شدش تو گوشم لب زد:

_یه کم باهم بودن که به جایی بر نمیخوره، ها؟

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *