بعد از کامل درآوردن لباس،

با تردید نگاهش کردم، نمیدونستم چی تو فکرشه که لابه لای همین تردید و سردرگمی من، با ضربه آرومی هولم داد که دراز کشیدم رو تخت و چند ثانیه بعد هم شاهرخ کنارم دراز کشید و با لبخند دست برد لای موهام و سرش و به گوشم نزدیک کرد:

_حیف که فردا قراره بریم پزشکی قانونی

و خبیثانه نگاهم کرد که یه تای ابروم و بالا انداختم و منتظر نگاهش کردم اما ادامه نداد که هیچ یهو سنگینی تنش رو رو وجودم حس کردم!

دستام و با احتیاط برد بالای سرم و سرش و توی گردنم فرود آورد و با زبونش گردنم و نمدار کرد و همین باعث شد تا نفس بلندی بکشم و حالم روبه دگرگونی بره!

انگار قصد داشت صدام و تا آسمونا ببره که شروع کرد به نفس کشیدن تو گوشم و لابه لای این کار از گوش تا گردنم و بوسید و بالاخره سراغ لب هام اومد، لب هایی که خیس از زبون زدنام بود و حالا داغی لب های شاهرخ و میطلبید!

با فرود اومدن لب هاش به روی لب هام خواستم دستم و از زیر دستاش بیرون بکشم که سفت تر گرفتم و مانعم شد و سرش و ازم جدا کرد و پلک سنگینی زد:

_جای دستات خوبه! 

و دوباره فاصله صورت هامون پر شد و شاهرخ با آروم آروم لمس تنم حالم و زیر و رو کرد… 

دم صبح بود که بالاخره خواب بهمون غلبه کرد و خوابیدیم، 

فردا صبح باید میرفتیم واسه کارهای پزشکی قانونی و تکمیل شکایت از حامی و اون دوتا عوضی، 

فکر بهشون حتی بدتر از کابوس بود… 

دلم میخواست تموم اون لحظه ها رو از ذهنم پاک کنم اما نمیشد و این حافظه  قوی تر از هر وقتی همه چی و به یاد داشت و اتفاقی که افتاده بود هرگز از یاد من رفتنی نبود! 

با مرور چند باره اون اتفاقا کم کم چشمام رو هم رفت و به خواب فرو رفتم… 

صبح با شنیدن سر و صداهایی که شبیه به دعوا بود از خواب پریدم، 

ترسیده بودم،

سرم و به اطراف چرخوندم و وقتی دیدم خبری از شاهرخ نیست ترسم چندین برابر شد! 

سریع از رو تخت پریدم پایین و رفتم سمت در اتاق، 

صدای شاهرخ به گوشم میرسید و گریه زاری های یه زن! 

دل تو دلم نبود که در اتاق و باز کردم و با همون بلیز و شلواری که برای خواب تنم کرده بودم بدو بدو مسیر راهرو و پله ها رو طی کردم. 

با رسیدن به آخرن پله و دیدن زن عمو که با چشم های خیس به پای شاهرخ افتاده بود واسه به لحظه دلم گرفت، 

هیچوقت دوست نداشتم زنی رو که انقدر بهم خوبی کرده بود و مادرانه دوستم داشت رو تو این اوضاع ببینم و حالا به لطف حامی داشتم میدیدم!

با چرخیدن نگاه شاهرخ به سمت من انگار زن عمو هم متوجه حضورم شد که سر چرخوند و با دیدن من بی هوا سیل اشک هاش دوباره جاری شد و اسمم و به زبون آورد:

_دلبرم…

وجودم تهی شده بود، قدم هام و به سمتش برداشتم اون نباید به این حال و روز میفتاد!

روبه روش که نشستم صدای شاهرخ دراومد:

_چیکار میکنی؟

نیمرخ صورتم و به سمتش چرخوندم و با چشمام ازش خواستم تا چیزی نگه و بعد رو کردم به زن عمو:

_پاشو زن عمو، این اشکاتم پاک کن

اشک چشم هاش خشک شدنی نبود و لب هاش اما خشکیده بود!

لب از لب باز کرد و با لحن التماس آلودی

گفت:

_رضایت بده حامی بیاد بیرون!

این و که گفت سکوت شاهرخ شکسته شد و با خنده حرص دراری تو خونه راه گرفت:

_بیاد بیرون؟

و صدای خنده هاش بالا تر رفت:

_من هرگز این اجازه رو نمیدم!

با این حرف شاهرخ، نور امید تو چشم های زن عمو خاموش شد و بی هیچ حرفی نگاهم کرد، انقدر پر غصه که نتونستم دل نسوزونم و کمکش کردم تا از رو زمین بلند بشه و همراهش راه افتادم به سمت پله ها که صدای شاهرخ و پشت سرم شنیدم:

_میفهمی داری واسه کی دلسوزی میکنی؟؟ نکنه همه چی و یادت رفته؟

نرسیده به پله اول ایستادم و سر چرخوندم به سمتش:

_شاهرخ، لطفا!

و همراه زن عمو راهی طبقه بالا شدم و بردمش تو اتاق و بعد هم خودم رفتم تو روشویی و آبی به دست و صورتم زدم و دوباره برگشتم پیشش.

کنارش رو لبه تخت نشستم که دوباره زجه و ناله هاش و از سر گرفت:

_توروخدا دلبر رضایت بده!

چشم ازش گرفتم،نمیتونستم زل بزنم بهش و حرفام و بزنم واسه همینم خیره به نقطه ای نامعلوم جواب دادم:

_زن عمو حامی داشت بلایی سر من میاورد که حتی یادآوریش اذیتم میکنه، حامی شمشیر و از رو بسته بذار همون تو بمونه اینطوری واسه هممون بهتره!

صداش میلرزید:

_من و عموت دق میکنیم دلبر! 

با نفس عمیقی جواب دادم:

_من نمیتونم ازش بگذرم،با رضایت من هم حامی بیرون نمیاد جرمش سنگین تر از این حرفهاست! 

دستاش و گذاشت رو سرش و با صدای بلند گریه کرد:

_حامی عاشقت بود، نخواستن تو باعث شد به اینجا برسید

از رو تخت بلند شدم:

_من همیشه حامی و مثل یه برادر دوست داشتم اگه کارمون به اینجا کشید شما ها هم مقصرید که هیچوقت حرف های من و جدی نگرفتید! 

نگاهش روم ثابت مونده بود، 

انگار دیگه نمیدونست چی باید بگه که از رو تخت بلند شد و راه افتاد سمت در اما قبل از خروجش جلوی در ایستاد و نیمرخ صورت اندوهگینش و چرخوند به سمتم:

_میدونم سخته برات، اما برای من و عموت یه عمر منتظر موندن واسه تموم شدن حبس بچمون چند برابر سخت تره، رضایت بده بذار از حبس حامی کم شه، نذار جوونیش پشت میله های زندون بره! 

لبخند تلخی زدم:

_کاش میتونستم ازش بگذرم! 

و در اتاق و باز کردم و کنار در ایستادم که اشک های بعدیش و با گوشه چادر مشکیش مهار کرد و از کنارم رد شد و رفت بیرون، 

قبل از اینکه فاصلمون زیاد شه ادامه دادم:

_هر وقت دلتون خواست من میام دیدنتون یا شما هر وقت که خواستید بیاید اما دیگه هیچوقت راجع به حامی حرف نزنید که به ارواح خاک بابام نمیتونم ببخشمش! 

از قدم های آهستش نایستاد و به راه رفتنش ادامه داد. 

شاید دیگه نمیدونست چی بگه، شاید فهمیده بود حامی چه بذر کینه ای تو قلبم کاشته بود و حالا این حق من بود که ازش نگذرم، 

حقم بود که تمام عمر با تنفر ازش یاد کنم و حتی تو دنیای دیگه هم توقع حسابرسی شو داشته باشم!

با رفتن زن عمو حالا دیگه نه میلی واسه خوردن صبحونه داشتم و نه انگیزه ای واسه ادامه امروز! 

تو اتاق روی زمین و تکیه به تخت نشستم و زانوهام و بغل کردم

مدام با خودم فکر میکردم که چرا؟ 

چرا باید اینطور میشد؟ 

و یهو دلم هوای بابا رو میکرد،

بابایی که حتی به خوابم هم نمیومد و من مونده بودم و عالمی از دلتنگی!

با ورود شاهرخ به اتاق و بعد هم شنیدن صداش، یه کمی از افکارم فاصله گرفتم:

_چرا اینجا نشستی؟

سرم و بلند کردم و با صدای ضعیفی جواب دادم:

_خواستم یه کم فکر کنم

نفس عمیقی کشید:

_پاشو بریم صبحونت  و بخور بعدشم بریم پزشکی قانونی 

بی هیچ حرفی بلند شدم و رفتم سمت لباس هام که دوباره صداش و شنیدم:

_اول صبحونه بخور 

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_میل ندارم شاهرخ

کلافه نگاهم کرد و بعد هم از اتاق زد بیرون. 

لباس هام و تنم کردم و بی اینکه ذره ای به خودم برسم نگاه سرسری ای تو آینه به خودم انداختم و از اتاق زدم بیرون. 

روبه روی اتاق منتظرم ایستاده بود، با خروجم از اتاق به سمتم اومد و بعد هم از خونه زدیم بیرون. 

فضای سنگینی بینمون بود،انگار تموم حرفامون ته کشیده بود که هر دو خیره به مسیر پیش رومون، منتظر رسیدن به مقصد بودیم! 

تایم زیادی طول نکشید تا بالاخره رسیدیم. 

دوست داشتم امروز آخرین روزی باشه که اسم حامی و اون اتفاقا تو زندگیم میاد واسه همینم با خیال راحت لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم و منتظر شاهرخ موندم تا از ماشین پیاده شد:

_هنوزم گشنت نیست؟ 

زیر لب ‘نه’ ای گفتم:

_بذار تکلیف اینجا مشخص شه و راحت شیم، بعدش ناهار مهمون تو! 

بالاخره یخمون شکسته بود که لبخند گوشه لبی زد:

_لابد مثل دیشب میخوای همه منو رو سفارش بدی؟ 

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_نه خیالت راحت، تجربه کسب کردم! 

ابرویی بالا انداخت:

_من که چشمم آب نمیخوره تو با یه پرس غذا سیر بشی! 

چپ چپ نگاهش کردم:

_من کی گفتم یه پرس؟ فقط گفتم همه منو رو نمیخوام 

صدای خنده آرومش گوشم و پر کرد:

_جالب شد! 

چشمکی بهش زدم:

_جالب ترم میشه! 

و قبل از هر حرف دیگه ای وارد ساختمون شدیم و بعد از نیم ساعتی معطلی نوبت من شد. 

تنها رفتم تو اتاق. 

زن 40 ساله ای با ورودم سرتا پام و برانداز کرد، زیر لب ‘سلام’ ی بهش کردم و بعد هم آماده شدم واسه معاینه… 

ثبت اثرات کتک و کبودی رو بدنم که تموم شد از اتاق رفتم بیرون. 

شاهرخ منتظرم نشسته بود، با دیدن من کارهایی که باقی مونده بود رو پیگیری کرد و یک ساعت بعد از اونجا زدیم بیرون….

کارهای امروز همچنان ادامه داشت، از پزشکی قانونی رفتیم کلانتری واسه اضافه کردن چند مورد به شکایت من از حامی و حالا تو اتاق جناب سرگرد نشسته بودیم و باقی کار داشت انجام میشد که دستور داد تا حامی و بیارن تو اتاق! 

دلم نمیخواست ببینمش،حتی واسه یه ثانیه و طپش قلب دردناکی به سراغم اومده بود… 

هرآن احساس میکردم قلبم داره از سینم میزنه بیرون… 

چطور میخواست نگاهم کنه؟ 

چطور باید تحمل میکردم؟

تو ذهنم دنبال بهونه ای میگشتم واسه بیرون رفتن از اتاق، هر کاری هم که بود شاهرخ میتونست انجام بده و اصلا برام مهم نبود، فقط دلم نمیخواست حامی و ببینم اما قبل از اینکه واسه بیرون رفتن از اتاق اقدام کنم در باز شد و حامی دستبند به دست وارد اتاق شد…

با دیدنش آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم،

چشم دوخته بود بهم،

نگاهش ترسناک بود و تمومم و میریخت بهم حتی با اینکه میدونستم دستش بهم نمیرسه اما اون کتکا و آزار ها و اذیتاش از یادم نمیرفت!

با طولانی شدن نگاهش رو ازش گرفتم و سرم و انداختم پایین و همزمان صدای جناب سرگرد و شنیدم:

_نجفی بیرون منتظر باش

و اینطوری سربازی که حامی و آورده بود تو اتاق و بیرون فرستاد و بعد روبه حامی گفت:

_بشین!

و برگه پزشکی قانونی و گذاشت جلوش:

_این هنرنمایی ها کدومش کار تو بوده و کدومش کار اون دوتا احمق دیگه؟

حامی نگاهی به برگه انداخت و بعد چشم چرخوند سمت من که شاهرخ تاب نیاورد و عصبی چشم و ابرویی واسش اومد و همین باعث شد تا حامی دوندوناش و روهم فشار بده و بگه:

_همش کار خودمه، خودم زدمش تموم کبودیای رو تنش آثار کتک های منه!

نفس هاش و کشدار و بلند بیرون میفرستاد و حرف میزد و با هر کلمش شاهرخ بیشتر از قبل بهم میریخت این و از چشم های سرخ شده و ابروهای گره خوردش خوب میفهمیدم!

با پررویی که حامی کرد جناب سرگرد خوب و بی نقص جوابش و داد:

_خیلی خب، این هاهم ضمیمه پروندت میشه و به آب خنک خوردنت اضافه میکنه!

و لبخند تحقیر کننده ای به حامی زد و خطاب به ما ادامه داد:

_آقای توتونچی، قانون همه چی و پیگیری میکنه شما میتونید تشریف ببرید

شاهرخ لبخند مصنوعی ای زد و از رو صندلی بلند شد که تابعش بلند شدم،

جلوتر رفت و بعد از نگاه گذرا اما پر نفرتی به حامی، دست جناب سرگرد و به گرمی فشرد و برگشت سمتم:

_بریم عزیزم

و دستش و پشت کمرم گذاشت و من و به خودش نزدیک تر کرد و شروع کرد به قدم برداشتن من اما تموم حواسم پی چشم های پر شده حامی بود!

حالش بد بود از دیدنم کنار شاهرخ و چشم هاش داشت اینو فریاد میزد!

با قدم بعدی شاهرخ نگاهم و از حامی گرفتم و همراه شاهرخ راه افتادم اما قبل از خروجمون صدای دو رگه شده حامی باعث شد تا جلو در میخکوب شم:

_لعنت به تو دلبر!

نمیدونم چرا اما تو این لحظه نفسی نکشیدم و ادامه حرفش و شنیدم:

_لعننت بهت که یه عمر بازیم دادی!

لحن حرف زدنش و صدای گیر کرده بین بغض و عصبانیتش باعث شد تا لرزی به تنم بیفته،

اون داشت همه چی رو از اون طرف ماجرا میدید و من و مقصر همه چی میدونست و من این طرف ماجرا بودم!

نیمرخ صورتم به سمتش بود،

با نفس عمیقی سرش و گرفت بالا، شاید واسه اینکه اشمی از چشماش نریزه و غرورش له نشه!

تو ذهنم کلمات و مرور میکردم تا بتونم با یه جمله واسه آخرین بار بهش بفهمونم که من مقصر همه چی نبودم و نیستم اما با بلند شدن صدای شاهرخ ریشه افکار از دستم در رفت:

_دهنت و ببند، اگه الان مراعاتت و میکنم فقط بخاطر جناب سرگرده!

و کلافه در و باز کرد و فشاری به کمرم وارد کرد تا زودتر بریم بیرون اما فقط قدم آهسته ای برداشتم و بی هوا چرخیدم سمت حامی و صدای ضعیفم و از گلوم بیرون فرستادم:

_من که بهت گفته بودم، صدبارم گفته بودم که نمیشه پسرعمو…

صدام گرفته تر شد:

_که تو رو فقط پسرعمو و همبازی بچگیام و پناه و محرمم میدونم درست مثل یه برادر، اما نشنیدی…

و با افسوس سری به اطراف تکون دادم و قبل از شنیدن حرف دیگه ای از اون اتاق و بعد هم کلانتری فاصله گرفتیم.

تا رسیدن به ماشین ذهنم درگیر حرف هایی که با حامی رد و بدل شد بود و احتمالا قیافم هم مثل قیافه شاهرخ گرفته شده بود اما نمیخواستم امروز  به همین روال پیش بره واسه همینم هرچند سخت اما لبخند به لبام آوردم و با شیطنت گفتم:

_چیه لب و لوچت داره زمین و جارو میکنه؟

نگاه معناداری بهم کرد و دهن باز کرد تا جوابم و بده اما انگار وسط راه منصرف شد که در ماشین و باز کرد:

_بشین بریم

بیخیال شونه ای بالا انداختم:

_اگه میخوای بداخلاقی کنی من خودم با تاکسی میام!

ومنتظر نگاهش کردم که نفس عمیقی کشید و بعد دستی به صورتش کشید:

_الان چه توقعی از من داری؟

من جلو در شاگرد و اون جلو در راننده، درست روبه روی هم ایستاده بودیم که دستام و رو سقف ماشین گذاشتم و سری به اطراف تکون دادم:

_توقع دارم مهربون باشی و حلوا حلوام کنی!

پوزخندی زد:

_چطور مهربون باشم وقتی اون مردتیکه هنوز به خودش اجازه میده اونطوری باهات حرف بزنه و توهم وایمیسی و بهش جواب پس میدی!

سرم و کج کردم و با دلخوری نگاهش کردم:

_کدوم جواب پس دادن؟ من باید قانعش میکردم چون اونی که الان در انتظار سالها حبس و زندونه یه روزی پسرعموم بوده یه روزی هوام و داشته یه روزی…

کلافه تر از قبل دستش و به نشونه سکوت بالا آورد:

_خیلی خب فهمیدم، فرشته نجات سالهای رفته ات بوده نمیخواد ادامه بدی!

و خواست بشینه تو ماشین که اسمش و صدا زدم:

_شاهرخ!

این بار حتط نگاهمم نکرد و تیله های قهوه ای چشم هاش فقط به اطراف چرخید که ادامه دادم:

_نگاهم کن!

و صاف ایستادم به انتظار قفل شدن چشم هامون که بالاخره نگاهش به چشم هام ثابت موند و منتظر نگاهم کرد.

لب های خشکیدم و با زبون تر کردم و یه کمی سرم و خم کردم رو ماشین تا مثلا فاصلمون کمتر بشه و آروم لب زدم:

_من دوستدارما! 

انتظار شنیدن این حرف رو نداشت که رد عصبانیت چشم هاش جاش و به رنگ تعجب داد و من که احساساتم فوران کرده بود ادامه دادم:

_از اون دوستداشتنا که تموم نمیشه، که همیشه هست، که واقعیه…!

کم کم داشت مهربون میشد که مثل من خم شد رو ماشین و اجزای صورتم و از نظر گذروند:

_میخوام تموم فکرت باشم…

با باز و بسته کردن چشم هام خواستم بهش آرامش القا کنم:

_هستی

یه کم مکث کردم:

_تو تموم فکرمی،تو همونی که من همیشه خواستم و میخوام…

با تن صدای پایینی جواب داد:

_ازت میخوام دیگه هیچوقت کاری نکنی که من اینطور بهم بریزم دلبر

دست چپم و رو چشمم گذاشتم و برداشتم:

_چشم ولی همچین کاری هم نکردما!

و حالت مسخره ای به چهرم دادم که نتونست نخنده و همراه با خنده آرومی سری به اطراف تکون داد:

_زبون که نیست!

در ماشین و باز کردم و همزمان با نشستن تو ماشین گفتم:

_آره الان واقعا زبون نیست، کویر برهوته انقدر که تشنه و گشنست!

و در ماشین و بستم که سوار شد و ماشین و روشن کرد:

_یه کم دیگه تحمل کن

و حرکت کردیم..

4 پاسخ به “رمان دلبر استاد پارت سی و پنج”

  1. سلام ممنون از سایت خوبتون
    میخواستم بدونم چطوری میشه رمانی رو در این سایت قرار داد ؟
    ممنون از رسیدگی و توجهتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *