قبل از اینکه حرفی بزنم، رد نگاهم به سمت پایین کشیده شد و رو پوست سفید و لباس زیر حریر سفیدش که داشت هوش از سرم میبرد!

خنده یادم رفته بود که همزمان با رسیدن به طبقه بالا طاقتم سر اومد و از پشت بغلش کردم و دستام و دور کمرش حلقه کردم که با تعجب سر چرخوند به سمتم:

_چیکار میکنی؟ 

آب دهنم و به سختی قورت دادم و ازش جدا شدم:

_وسط راه دلم برات تنگ شد! 

با همون تعجب سری تکون داد:

_میگم دیوونه ای میگی نه! 

همزمان با رسیدن به اتاق، جلوتر از دلبر در و باز کردم و منتظر موندم تا رفت تو اتاق، 

پشت سرش وارد اتاق شدم و در و بستم، صبرم سر اومده بود و نمیتونستم تحمل کنم که قبل از اینکه ازم دور بشه دستش و گرفتم و کشوندمش سمت خودم:

_دیوونه توعم!

و چسبوندمش به در و همینطور که با یه دست کمرش و قفل کرده بودم و به خودم چسبونده بودمش، با دست دیگم دستی رو گونش کشیدم و لب هام و رو لب هاش گذاشتم،

تموم تنم داغ داغ شده بود و وجودم گر گرفته بود،

عطش لب های عسل طعمش داشت دیوونم میکرد و هچ جوره ازش سیر نمیشدم که بوسه هام با ولع بیشتر ادامه پیدا میکرد و دلبر چه خوب همراهیم میکرد و دستاش و دور گردنم قفل کرده بود!

بیشتر از قبل به خودم چسبوندمش و لب از لب هاش برداشتم و گردنش و با بوسه هام نمدار کردم که ن. اله های ریزی سر داد و دستاش سر خورد رو شونه هام…

صدای نازکش حالم و بدتر میکرد که سه تا دکمه ی شومیز تنش و سریع باز کردم، دلم نوازش تنش و میخواست و چشمهام این و داد میزد!

با باز شدن دکمه هاش و افتادن نگاهم به بدن خوشرنگش نفس عمیقی کشیدم و دستم و شروع کردم به تحریک وار کشیدن دستم رو نقطه نقطه بدنش…

#دلبر

نفس هام کشدار شده بود، داشت دیوونم میکرد و این معاشقه طولانی حسابی زیر و روم کرده بود!

سرش و بالا آورد، نگاهش خمار بود و پلک هاش سنگین تر از پلک های من!

دستم و گرفت و با صدای گرفته ای لب زد:

_اصل کاری و میذارم فرداشب، ولی الانم دلم میخواد ادامه بدم!

عشق و هوسِ باهاش بودن تموم تنم و پر کرده بود که هوس بار زبونم و رو لبام کشیدم:

_منم دوستدارم!

و چشمک منظور داری بهش زدم که با ضربه آرومی به شونم هدایتم کرد به سمت تخت،

به پشت رو تخت دراز کشیدم و هیکل درشت و مردونش و از نظر گذروندم، تن برنزه و عضله ایش بی نقص و تحری. ک کننده بود که به محض اومدنش به روی تخت خودم و انداختم تو بغلش و بوسه ای به سینش زدم….

یه جوری خسته و کوفته بودم که انگار از زیر آوار بیرون کشیده بودنم!

بی رمق آبمیوه مینوشیدم که شاهرخ همینطور که موهاش و خشک میکرد از تو آینه نگاهم کرد و با خنده گفت:

_میخوای من به جات آبمیوت و بخورم؟

نفسم و عمیق بیرون فرستادم:

_نه خوشمزست!

فقط نگاهم کرد و حرفی نزد که لیوان خالی شده آبمیوه رو رو میز کنار تخت گذاشتم و دراز کشیدم رو تخت و پتو رو انداختم رو خودم:

_من میخوابم اصلا بیدارمم نکن! 

و نمیدونم شاهرخ جوابی نداد یا من بلافاصله بعد از این حرفم صدای نشنیدم که دنیام غرق سکوت و تاریکی شد و فارغ از تموم دنیا خوابم برد…

با احساس ضعف و گرسنگی چشمام باز کردم،

تاریکی اتاق خبر از شب میداد،

نگاهی به اطراف چرخوندم شاهرخ غرق در خواب به دیدار دهمین پادشاه رفته بود و من از شدت گرسنگی دیگه نمیتونستم بخوابم!

نگاهی به ساعت کوچیک کنار تخت کردم، 3صبح بود و علنا راهی واسه رسیدن به این شکم وامونده نبود!

ناامید از همه جا آروم و بی سر و صدا نشستم رو تخت که یه دفعه نگاهم به سینی غذای پایین تخت افتاد، چند باری پلک زدم تا باورم شد خواب نیست و واقعایه چیزایی واسه خوردن فراهمه!

با ذوق از رو تخت پایین پریدم و یه جوری پر عشق و محبت به ساندویج کالباس و لیوان آب و نوشیدنی انگور نگاه کردم که به شاهرخ نکرده بودم و بعد از  یه کمی آب خوردن شروع کردم به خوردن ساندویچی که الان برام خوش طعم ترین غذای روی این کره خاکی بود و میتونست سیرم کنه!

غذام و با اشتها خوردم و همون پایین تخت نشستم، بیخواب شده بودم و دیگه نمیتونستم بخوابم

یکی از چراغ های اتاق و روشن کردم و خودم و رسوندم به آینه و مقابلش ایستادم،

رد کبودی هایی که زیر سر شاهرخ بود، رو ترقوه ام و گردنم باقی بود،تو آینه زل زدم به خودم و لبم و گاز گرفتم، امشب بیشتر از دفعات قبل پیش رفته بودیم و من حس خوبی داشتم!

وصف شدنی نبود لذت هم آغوشی با کسی که با تموم وجود دوستش داری و من درگیر یه حس رویایی بودم!

با لبخند دستی رو گردن و ترقوه ام کشیدم و دوباره برگشتم به تخت.

بالاتنه لخت خوابیده بود و پتوهم نصفه و نیمه روش بود، 

درست بود که چیزی تا عید نمونده بود  اما هوا هنوز انقدری گرم نبود که سردش نشه، 

پتو رو کاملا روش کشیدم و کنارش دراز کشیدم چند ساعتی تا صبح باقی بود و میتونستم دوباره بخوابم، 

شاهرخ تو خواب هم برام جذاب بود و دیدنش خونم و به جوش میاورد و من هنوز سردرگم بودم که این عشق یهو از کجا سر و کله اش پیدا شد و چیشد که حالا به اینجا رسیده بودیم!

با فکر بهش نفس عمیقی کشیدم و غرق در رویای شاهرخ و آینده ی نه چندان دورمون به خواب رفتم…

………..

هنوز یک ساعتی تا وقت عقد باقی بود.

لباس کرم رنگ و مروارید دوزِ دنباله داری که توسط یه خانم طراح واسم آورده شده بود و پوشیدم و جلو آینه چرخی زدم،

هنوز هم برام مبهم بود که شاهرخ کی وقت کرده بود سفارش یه همچین لباسی رو برام بده و خوشحال تر از هر وقتی تو اتاق چرخ میزدم و میخندیدم!

قراری واسه گرفتن عروسی نداشتیم، از طرفی من بعد از بابا کسی رو نداشتم که بخوام دعوتش کنم و دلمم نمیخواست حالا که حتی به سال بابا نرسیدم جشن و سرور راه بندازم و از طرف دیگه شاهرخ دلش میخواست این عقد و ازدواج تو سکوت ختم به خیر بشه!

پاهام تو کفش پاشنه بلندی که بهش عادت نداشتم خسته شد و همین باعث شد تا روی صندلی جلوی میز آرایش بشینم و کفش هارو از پام در بیارم. 

خیره به صورت پر شوقم که با آرایش ملیح و دخترونه ای به نظرم دلنشین شده بود، به خودم لبخندی زدم.

لبخندی که یکباره دلم و خالی کرد!

چقدر وجود بابا رو تو امروزم کم داشتم،

چه بی اندازه دلم آغوش گرم مادرانه ای میخواست که هیچوقت نصیبم نشده بود و من امروز تنها ترین عروس خوشحال غمگین دنیا بودم!

چشم هام پر شده بود و ثانیه ای تا بهم زدن هنرنمایی صورتم و به باد دادن زحمت های اون دختر که واسه میکاپ و رسیدن به سر و وضعم به اینجا اومده بود فاصله داشتم!

سرم و بالا گرفتم تا اشکی از چشم هام نچکه و همزمان نفس عمیقی کشیدم،

شاید من خودم باعث این شده بودم که الان بابا نباشه و با این یاد افتادن ها و بغض و اشک های گاه و بی گاهم فقط سعی در سرپوش گذاشتن رو اشتباهاتم بودم،

اما نه!

من فقط پسرعموم و نخواسته بودم و زیر بار ازدواج باهاش نرفته بودم،

گناه کرده بودم؟

نمیدونستم و تموم خوشحالیم به یه حس سرگردون تبدیل شده بود!

کاش امروز هیچ غمی توی دلم نداشتم و واسه یک روز هم که شده تماما خوشحال باقی میموندم،

اما نشد و غم های خیمه زده تو دل و بخت من حتی تو خوش ترین لحظات هم طلبکارانه یقه ام رو میگرفتن و خودشون و بارها و بارها تو ذهنم یادآوری میکردن…

غرق همین افکار که کلا حالم و زیر و رو کرده بود، همونطور نشسته بودم و حتی متوجه گذشت زمان هم نبودم که در اتاق باز شد و شاهرخ که امروز تو کت و شلوار طوسی خوش طرح و دوختش که با پیرهن سفید و کراوات نوک مدادی جذاب تر از هروقتی بود وارد اتاق شد،

با دیدن منی که با قیافه وا رفته نشسته بودم با کنایه گفت:

_نکنه اون پایین عقد دو نفر دیگست؟

دلم میخواست لبخند به روش بپاشم و با ذوق از جا بپرم اما تموم انرژیم تحلیل رفته بود و همین شد که با صدایی که مثل دلم گرفته بود، جواب بدم:

_الان میام!

و بلند شدم و کفش های همرنگ لباسم و پام کردم و شال طلایی لمه ای که همرنگ طرح های روی کمر لباس بود رو روی سرم مرتب کردم و چرخیدم به سمت شاهرخ:

_بریم!

با دقت زل زده بود بهم و انگار متوجه درون پر آشوبم شده بود که اومد سمتم:

_چیزی شده؟

سری به اطراف تکون دادم:

_نه خوبم!

و خواستم قدم بردارم به سمت در که با کشیدن دستم مانعم شد و باعث شد تا دقیقا کنارش بایستم:

_فکر نکن که میتونی غم تو وجودت و پشت این لباسا و اون آرایش پنهون کنی!

صورتم و به سمتش چرخوندم که همزمان صورتش به سمتم چرخید و نگاهش روم ثابت موند:

_دلبر من میفهمم که ناراحتی!

لبخند تلخی زدم:

_من فقط دلم واسه بابا تنگ شده!

انقدر مظلوم و بی پناه این حرف و زدم که دیگه نتونستم نبارم و بی اختیار چند قطره  اشک از چشمام سرازیر شدن و مسیر گونه هام و طی کردن که شاهرخ نفس عمیقی کشید و همون دستم که توی دستش بود و به طرف خودش کشید تا دقیقا روبه روی هم قرار بگیریم و با نگاه مهربونی سراسر صورتم و از نظر گذروند و بعد با دستش آروم اشک هام و پاک کرد:

_مطمئن باش اون هم الان کلی خوشحاله که تو داری ازدواج میکنی!

و با یه کم مکث ادامه داد:

_و البته خیلی هم ناراحت!

متعجب از این حرفش منتظر نگاهش کردم:

_واقعا؟

سری به نشونه تایید تکون داد:

_حتما اون هم از اینطور اشک ریختنت، دلش میگیره و ناراحت میشه درست مثل من!

با این حرفش بی اختیار لبخندی زدم که انگار شاهرخ هم تمام مدت منتظرش بود و لبخند گله گشادی تحویلم داد:

_بهت قول میدم از امروز تا آخر عمرم تا وقتی که کنارمی و کنارتم لب هات به لبخند باز شه و چشمات هیچوقت تر

 نشه!

و با اطمینان تکرار کرد:

_هیچوقت!

فکم از بغضی که نصفش غم بود و نصف دیگش شوق حرف هایی که شنیده بودم میلرزید و حال و هوام بد ابری بود که شاهرخ با تک خنده ای گفت:

_بغض شوقه؟

دماغم و بالا کشیدم:

_اون اشک شوقه که میگن!

با صدای آرومی خندید و دستم و محکم فشار داد:

_حالا دلت گرم شد؟

چشم هام و به نشونه تایید حرفش باز و بسته کردم:

_میدونم که آدمی نیستی که زیر حرف هات بزنی!

و لبخند پر مهری تحویلش دادم:

_حالا بریم؟

با یادآوری اینکه چند دقیقه ای بود اینجا بودسم و حسابی داشت دیر میشدسری به اطراف تکون داد و بعد من و پشت سر خودش راه انداخت:

_زیر پای عاقد و مهمونا الف سبز شد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *