با رسیدن به رستورانی که حتی تو خواب و رویاهم نمیتونستم ببینمش تموم تلاشم واسه جمع کردن فک و دهنم از رو زمین بود!

لامصب معلوم نبود رستورانه یا قصر شاهنشاهی!

عین ندیده ها همه جارو نگاه میکردم به جز جلو پام که یهو پام گیر کرد به یه گلدون که هم هیکل خودم بود اما قبل از سرنگون شدنم شاهرخ نجاتم داد و نذاشت بیفتم که تازه به خودم اومدم و تصمیم گرفتم کمتر رستوران مردم و دید بزنم که گفت:

_من دیگه حوصله ندارم ببرمت بیمارستانا، یه کم حواست و جمع کن!

تصمیم گرفته بودم همینکار و کنم اما وقتی شاهرخ اینطوری دستور میداد و امر و نهی میکرد محال بود لج نکنم واسه همینم چشمام و به هرجایی چرخوندم الا جلو پام که با حرص دستم و گرفت تو دستش تا با کشوندنم دنبال خودش از حادثه های احتمالی بعدی جلوگیری کنه که شاکی شدم:

_مگه با یه آدم کور طرفی؟

در کمال حرص خوردن سعی داشت خودش و آروم نشون بده:

_کور نه، ولی کر هستی که نمیشنوی چی میگم! 

وسط رستوران دستم و از دستش بیرون کشیدم و زدم لوس بازی:

_خب اشتباه کردی که یه دختر کر و دنبال خودت راه انداختی آوردی اینجا! 

ابرویی بالا انداخت:

_جدا؟ اونوقت کی هوس دنده کباب و جوجه و ماهی دودی کرده بود؟ 

لامصب داشت اسم یه غذاهایی و میگفت که من نخورده داشتم میمردم براشون و آب دهنم به راه بود و این هوس کردن هم قشنگ تو چهرم بیداد میکرد که شاهرخ زد زیر خنده:

_پس اینجاهارو شنیدی که داری ضعف میری؟ 

با دست هولش دادم:

_فقط برو که سفارش بدی یه کم دیر بجنبی بی دلبر میشی!

میخندید و راه میرفت و من دیگه چشمام چیزی نمیدید جز عالمی از غذاهای لذیذ! 

با رسیدن به یه میز که سمت راست رستوران بود نشست و من هم روبه روش نشستم:

_چی سفارش بدم؟ 

نگاهی به منو انداختم، انقدر اسم قلنبه سلنبه توش بود که اعصابم نکشید بیشتر از دوتاش و بخونم و منو رو سر دادم سمت شاهرخ:

_نمیدونم فقط میدونم خیلی گشنمه!

سریع جواب داد:

_یعنی میخوای کل این رستوران و بخوری؟

لم دادم رو صندلیم و سری به نشونه تایید تکون دادم:

_تقریبا!

لبخند کجی گوشه لبش نشست و در کمال ناباوریم به گارسون تموم غذاهارو داشت سفارش میداد که سیخ سرجام نشستم:

_چیکار میکنی شاهرخ؟

با تعجب نگاهم کرد:

_دارم برات غذا سفارش میدم

نفس عمیقی از دست این حد از دیوونگیش کشیدم و گفتم:

_پس با این اوصاف فکر کنم فقط واسه دستم حاضر نیستی من و ببری بیمارستان!

مات و مبهوت نگاهم کرد، اوضاع گارسون هم خیلی بهتر از شاهرخ نبود که ادامه دادم:

_با خوردن همه اینا، دل و روده ای میمونه؟

قبل از شاهرخ گارسون جواب داد:

_نه والا

شاهرخ شونه ای بالا انداخت:

_فقط حرفی! 

و خواست روبه گارسون ادامه بده که قبل از ادامه حرفش گفتم:

_من فقط حرفم؟ آقا از همه غذاهاتون بیارید واسم!

گارسون با تعجب ابرویی بالا انداخت اما مصمم رو تصمیمم و کم کردن روی شاهرخ با لبخند نگاهش میکردم که چشمش چرخید سمت شاهرخ و با ناباوری گفت:

_از همه غذاها؟!

شاهرخ همینطور که زل زده بود به من سری به نشونه تایید تکون داد:

_یه فیل آوردم با خودم!

و اینطوری شد که گارسون رفت و طولی نکشید که چند سری غذا روی میز چیده شد، غذاهایی که حتی نگاه کردن بهشون آدم و سیر میکرد!

آب دهنم به راه بود که گارسون نگاهش و بین من و شاهرخ دست و دلبازم چرخوند و گفت:

_همه غذاها باهم جا نمیشن روی میز، اینارو که میل کردید بگید سری بعدی غذاهارو بیاریم

و با لبخند ازمون فاصله گرفت که لبام و با زبون تر کردم و نگاهی به غذاها انداختم، لامصبا نمیدونستم باید از کدومشون شروع کنم حتی و فعلا تو مرحله دید زدن گیر کرده بودم که صدای شاهرخ و شنیدم:

_چیه داری نگاه میکنی؟ بخور دیگه!

بی اینکه نگاهم و از غذاها بردارم جواب دادم:

_دو دقیقه هیس شو، دارم فکر میکنم از کجا شروع کنم!

صدای خنده آرومش به گوشم رسید:

_یه کم زوده واسه به غلط کردن افتادن!

سر بلند کردم و نگاه معناداری بهش انداختم:

_یعنی تو فکر میکنی من سر حرفم نمیمونم و این غذاهارو ول میکنم و میرم خونه؟

بیخیال شونه ای بالا انداخت:

_پس بسم الله!

لبخندی به غذاها پاچیدم و در اولین اقدام یه کم از وزیری که بهم چشمک میزد بریدم و با چنگال برداشتم و داخل ماست چکیده شده مقابلم بردمش و وقتی کاملا به ماست آغشته شد با لذت خوردمش!

مزش عجیب خوشمزه بود و این و هیچکس جز من نمیفهمید!

با اشتهای فراوان ماست و وزیریم و میجوییدم که نگاهم افتاد به چشم های از حدقه بیرون زده شاهرخ!

یه جوری با تعجب نگاهم میکرد که حس میکردم قاشق و چنگال و خوردم!

غذام و که قورت دادم نتونستم ساکت بمونم و گفتم:

_چیه آدم ندیدی؟

مات مونده بود و ناباورانه لب زد:

_اینجوریش و نه ندیده بودم!

و با نفس عمیقی دست به سینه به صندلیش تکیه داد که لبخند دندون نمایی زدم:

_خب حالا که دیدی!

و دوباره مشغول غذا خوردن شدم، یه جوری که انگار همه چی و یادم رفته بود و فقط داشتم تو همین لحظه زندگی میکردم که البته شاهرخ مجددا مزاحمت ایجاد کرد:

_حالا اگه میخوای یه تعارفی چیزی بزن؟

سرم و گرفتم بالا و نگاهش کردم که ادامه داد:

_هوم؟

ابرویی بالا انداختم:

_نه، نمیخوام تعارف کنم! 

و بیخیال لبخندی بهش زدم که آب دهنش و با سر و صدا قورت داد و صندلیش و کشید جلو و یه دفعه حمله کرد و همه چیز و کشید سمت خودش! 

مات حرکاتش داشتم نگاهش میکردم که دیدم ظاهرا قصد خوردن داره و داشت قاشق چنگال دست میگرفت که خم شدم رو میز و قبل از رسیدنش به غذا محکم زدم رو دستش:

_حتی فکرشم نکن که از غذاهای من بخوری!

به حدی مظلوم شده بود که نگاهش جیگر آدم و کباب میکرد اما جیگر منی که گشنه بودم و نه!

نگاه مظلومانش و با چشم غره جواب دادم و غذاهارو برگردوندم سمت خودم و یه جوری خوردنم و ادامه دادم که حس میکردم شاهرخ ممکنه هر ثانیه از ضعف بیفته و غش کنه!

بلند بلند نفس میکشید و چیزی نمیگفت و منم تو عالم خودم سیر میکردم که بالاخره بعد از خوردن سه پرس غذا احساس سیری کردم و با شکمی که از صندلی تا میز جلو اومده بود، ولو شدم رو صندلی و لابه لای دوغ نوشیدم با دست اشاره ای به بخش کوچیکی از غذا ها که مونده بود کردم و گفتم:

_الان میتونی بخوریش!

با وجدانی راحت از این سخاوتمندی خواستم دوغم و سربکشم که صداش و شنیدم:

_بذار عقدت کنم نشونت میدم اونکه باید بخوره کیه!

جرعه اول دوغ نرسیده به گلوم، پرید گلوم و باعث شد تا حد خفگی سرفه بزنم و با چشمایی که خیس شده بود زل بزنم به شاهرخ، شاهرخی که داشت انتقام میگرفت و نگاه خبیثانش و بهم دوخته بود!

سریع یه لیوان آب برداشتم و سرکشیدم تا خودم و نجات بدم قبل از خفه شدن که صدای خنده شاهرخ به گوشم رسید:

_لازم نیست انقدر بترسی!

اوضاع گلوم که روبه راه شد بهش توپیدم:

_ترس؟ فقط دوغ پرید گلوم همین!

خنده هاش به یه لبخند گوشه لبی تبدیل شد:

_مشخصه!

و قبل از اینکه من چیزی بگم ادامه داد:

_مواظب حرف زدنت باش که خطری تهدیدت نکنه عزیزم!

داشت اذیتم میکرد که پوزخندی زدم:

_خطر؟ اونوقت این خطر چیه؟ کجاست؟

و با همون پوزخند منتظر نگاهش کردم که دوتا دستش و گذاشت رو میز و سرش و آورد نزدیک و با لحن خاصی جواب داد:

_اینجا نمیشه نشونت بدم!

و حالت نگاهش تغییر کرد که دقیقا مثل خودش ژست گرفتم و گفتم:

_چی گفتی؟

قشنگ فیس تو فیس بودیم که لب زد:

_اخبار و یه بار میگن!

لبام مثل یه خط صاف شده بود و به خونش تشنه بودم و در اندیشه جواب دادن بهش بودم که گارسون وقت نشناس کنارمون ظاهر شد:

_سری اول غذاها تموم شد؟

همزمان با شاهرخ عقب کشیدیم که گارسون با دیدن میز با ناباوری سری تکون داد:

_چه سرعت عملی!

و خودش حرف خودش و ادامه داد:

_الان میگم سری بعدی و بیارن!

و راه افتاد و رفت…

راه افتاد و رفت که با دقت وسایلای روی میز و چک کردم تا اگه چیزی مونده و باب میلمه حیف نشه که صدای شاهرخ باعث شد تا تمرکزم بهم بریزه:

_دلبر رحم کن!

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

_به چی؟

با صدای ضعیفی جواب داد:

_به آبرومون!

این حرفش باعث شد تا سر بلند کنم و نگاهی به اطراف بندازم، هیچ میزی به شلوغی میز ما نبود و البته هیچ ظرفی خالی تر از ظرف هامون و البته نگاه اطرافیان هم خیره بهمون بود که یه کم خودم و جمع و جور کردم و با ناز و عشوه گفتم:

_من نمیخوام اصراف کنم وگرنه همچین گشنه ام نیستم!

با تمسخر سری به نشونه تایید تکون داد:

_آره بابا من میدونم!

اینکه داشت مسخرم میکرد کاملا تو چهرش مشهود بود که دست به سینه نشستم:

_اصلا من دیگه نمیخورم تا بهت ثابت شه واسه خاطر این شکم نبوده!

با چشمای ریز شده نگاهم کرد:

_حتما الانم اصلا سیر نشدی که این حرفارو میزنی؟!

چشمکی به شعور تعجب برانگیزش زدم:

_زدی تو خال!

چهرش گریون بود از دستم اما صدای خنده ازش در میشد که گفت:

_من اونهمه غذا سفارش دادم، چیکار کنم؟

حالت متفکرانه ای به خودم گرفتم:

_پولش زیاد شد؟

بدون پلک زدن فقط نگاهم کرد و خبری از جواب دادن نبود که ادامه دادم:

_اینا که واسه شما پولی نیست شاهرخ خان

و لبخند گول زننده ای بهش زدم که آقا بالاخره لب از لب باز کرد:

_همین الان داشتی از اصراف میگفتی

با صدای آروم خندیدم، البته مصنوعی و تابلو اما با این حال باید گندی که زده بودم و جبران میکردم چون دیگه روی دوباره غذا خوردن اونم تو همچین جای باکلاسی و نداشتم و از طرفی هم باید جلو شاهرخ موش نمیشدم!

خنده هام و قطع کردم و دستام و به نشونه رسیدن به راه حل، بهم کوبیدم:

_فهمیدم، غذاهارو میبریم خونه و فردا ناهار و شام میخوریمشون!

و دوباره لبخند نشوندم رو لبام که دستی تو ریش های قهوه ای رنگش که حالا بلند شده بود و البته جذابیتش و چندین برابر کرده بود کشید و از رو صندلی بلند شد:

_دنبالم بیا!

مطیع حرفش خودم و مرتب کردم و عین خانما پشت سرش راه افتادم و بعد از گرفتن غذا ها  که چهار تا پلاستیک بزرگ و پر کرده بودن سرانجام از رستوران زدیم بیرون!

165

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *